تبليغاتX
الحمد الله الذی جعلنا من المتمسکین به ولایت علی بی ابیطالب علیه السلام
<به وبلاگ عاشقان علی(ع)خوش آمدید>

روز مرگ قساوت‏ها

روز مبعث، روز برانگیختن خردهایی است که در تابوت خُرافه‏گرایی، هوس‏پرستی و جهل‏پیشگی دفن شده بود. روز مبعث روز تولّد عاطفه‏هاست؛ عاطفه‏هایی که در رقص شمشیرها زخمی می‏شد و در جنگل نیزه‏ها جان می‏باخت. آن‏روزها، دخترکان معصوم، به جای آغوش گرم مادر، در دامان سرد خاک می‏خفتند. جوانان بلندقامت، در جنگ جهالت‏ها، جان به بارش تیرها می‏دادند و زنان بی‏پناه، در بند اسارت می‏زیستند. آه که چه خارهایی به پای بشریّت می‏خلید و چه زخم‏هایی دل عاطفه‏ها را می‏خَست.

روز مبعث، روز مرگ قساوت‏ها و شرارت‏ها بود؛ روز مرگ کرامت‏هایی که به پای بت‏ها قربانی می‏شد؛ روز مرگ جهل و شرک و پرستش‏های ناروا بود.

میلاد ارزش‏ها

روز مبعث، روز میلاد ارزش‏هاست؛ ارزش‏هایی که زنده به گور می‏شد و اصالت‏هایی که در بستر احتضار رو به خاموشی می‏رفت. در آن روز، بذر عشق و مهرورزیدن و مهربان زیستن در دشت تفتیده دل‏ها پاشیده شد و هزاران هزار گل عاطفه از آن رویید. لبخند بر لب‏ها نشست‏دست گرم نوازش بر سر یتیمان کشیده شد. شمشیرهای خشونت زنگار گرفت و سفره محبت آغوش گشود. نوع دوستی بنیاد یافت و کینه‏توزی جان باخت. از چشمه چشم‏ها مهر جوشید و در دریای سینه‏ها عشق خروشید. زندگی زیبا و بودنْ تماشایی شد. روز مبعث، روز بارش برکت، روز سرافرازی انسان، روز برآمدن آوازهای سپید و روز بوسه زدن بر چهره خورشید، بر همه جهانیان مبارک باد.

منجی بزرگ بشر

از طلوع خورشید اسلام و انقلابِ عظیم پیامبر آن، حضرت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، هزار و چهارصد و اندی سال می‏گذرد. از آن زمان تاکنون، تاریخِ جهان پی‏درپی ورق خورده است‏رویدادهای گوناگون و دگرگونی‏های حیرت‏انگیز، چهره‏ای تازه به آن بخشیده است‏آن‏چنان که شیوه همیشگی گذشت زمان است، نوها به کهنگی گراییده و کهنه‏ها به اعماق فراموشی ذهن‏های تاریخ پیوسته است. اما این حقیقت که محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم نجات دهنده بزرگ بشر بود و آیینش آیین زندگی، هر زمان از زمان دیگر روشن‏تر می‏درخشد؛ چرا که او جاودانه‏ترین تمدّن‏ها را بنیان نهاد، زندگی‏سازترین فرهنگ‏ها را گُسترد و انسان‏پرورترین ارزش‏های اخلاقی را نهادینه کرد. درود بی‏کران خداوندی بر روان پاک او باد.

سفیر خداوند

محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم سفیر خداوند بود بر بندگان تشنه حقیقت و محبّت، و هدف نهایی او برای خلقت همه هستی؛ که لولاکَ لما خَلَقْتُ الاَفْلاکَ؛ گل‏سرسبدهستی، مایه فخر و مباهات خداوند عالم نزد ملایک و جانشین راستین او بر روی زمین. کسی که:

بَلَغَ العُلی بِکمالِهِ کَشَفَ الدُّجی بِجمالِهِ
حَسُنتْ جَمیعُ خِصالِهِ صلّوا علیه و آله

با غمزه و اشاره‏ای، نکته‏ها و رازها آموخت و به مقام استادی عالم رسید.

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله‏آموز صد مدرس شد

محبوبی که با جمال سیرت و صورت خود، همه پرده‏های تاریک جهل و حجاب‏های خودخواهی را کنار زد و در سیر معراجی خود از جبرائیل، امین وحی الهی، پیشی گرفت؛ دل‏سوزی که تا دم آخر، رنج‏ها و دردها را تحمّل کرد تا نشان زیبایی «رحمةً للعالمین» را از دست بخشنده خدا، دریافت کند.

رویش اندیشه ناب

آبشار نور، جاری بود. آسمان پولک‏های زیبایش را به رخ تماشاگران می‏کشید و ماه بر چشم نظارگران جمالش رنگ نقره می‏پاشید. عطر شفابخش بهار در فضا می‏پیچید و امید زندگی در جان موجودات جهان می‏جوشید. در آسمان نیلگون مکّه، دمادم ستاره می‏شکفت. آن شب نبض کائنات از انتظاری مقدّس، می‏تپید. روح خسته و فرسوده عالم، انتظار پیشوایی را می‏کشید. سخن از ترسیم سیمای آفتاب بود و صورتگرْ، کردگار جهان. در آن شب، باغبان آفرینش، بهترین گل‏هستی را برگزید تا دنیا را سرمست عطر جانبخش آن سازد. بعد از آن بارانی از طراوت بارید و خاک بوی افلاک گرفت. دل‏ها وسعت یافت و چشم‏ها چشمه‏سار سرور شد و عشق و ایمان شفاف‏تر شد. روز مبعث، روز رویش اندیشه ناب، روز مهر و آیینه و مهتاب، را بر همه شیفتگان آفتاب، شادباش می‏گوییم.

گل‏واژه‏های وحی

از بلور ماه، لبخند مهر می‏تراوید. غار حرا تجلّی‏گاه نور بود. جبرئیل امین، گل‏واژه‏های وحی را منتشر می‏کرد. در آن‏شب، محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بر سریری می‏نشست که عرش نبوّت بود. او در آن جغرافیای زمین، راه تاریخ را می‏گشود و چراغ خورشید را می‏آویخت تا راه ما را تا فرجام، راهنما باشد. در سال‏روز مبعث هنوز هم شکوه آن خاطره، جام زیستنمان را سرشار می‏کند و شکوفه‏های شادی را در دلمان شکوفا می‏سازد.

راز خلقت زمین

آن شب، «زمزم» زمزمه شادی داشت و «مروه» در تماشای صفای یار بود و کعبه در طواف فرشتگان، که از حریم‏خدا محرمی به حرم پا نهاد که صفایش مروه و شعورش مشعر و عرفانش عرفات را به شگفتی می‏نشاند. او از سمت «صفا» آمده بود و «سعی» بر وفا کردن به «عهد» ازلی داشت. بعد از او «منا» مذبح منیَّتْ بود. او یاد داد که با سنگ‏ریزه‏های برائت، بت‏های درون و برون را «رمی» کنیم و عرفان عرفات را بیابیم. او اندیشه‏ها را به ضیافت معرفت می‏برد و دل‏های عاشق را با پای «هروله» به سوی صحرای نیاز می‏کشاند. سلام ساکنان سماوات و زمین بر او باد که مباهات آفرینش بود و راز خلقت کائنات.

پرچمدار عدالت

ابر سیاه فساد و گناه، بر آسمان جهان، سایه افکنده بود. عواطف انسانی پایمال شده بود. بت‏هایی از جنس بشر، اما بی‏رحم، حاکمان ملّت‏ها بودند و بت‏هایی از سنگ و چوب مظهر پرستش.

نه نسیم عدالتی می‏وزید و نه زلال مهر و عطوفتی جاری بود. صدایی جز چکاچک شمشیرها و نعره‏های جاهلیّتِ موهوم، همراه با آخرین ناله‏های دخترکانی معصوم، که زنده زنده به گور می‏رفتند، شنیده نمی‏شد. در چنین فضایی مخوف، محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ظهور کرد تا انسان را به چشمه‏های هدایت و انسانیّت رهنمون باشد. آمده بود تا با شعار آزادی، برابری و برادری، انسان‏های تحت ستم را از سلطه جبّاران و ستمگران برهاند و چنین نیز شد. در اندک زمانی تعالیم آن حضرت، همراه با آیات جان‏بخش قرآن، نه تنها جزیرة‏العرب، که سرزمین‏های دیگر، را نیز به لرزه درآورد و پرچم عدالت را در جهان گسترد.

تنها شاهد زمینی

کوه «نور» در شمال مکّه قرار دارد. در نقطه شمالی این کوه، غاری است به قدر قامت یک انسان که با گذر از سنگ‏های بسیار می‏توان به آن رسید. این غار از آشنای صمیمی خود، خاطرات بسیار دارد. امروز هم مردمان به عشق شنیدن این سخنان، با رنج بسیار، خود را به آستان آن می‏رسانند که از او سرگذشت وحی را بپرسند. غار حرا نیز با زبانِ حال می‏گوید، این‏جا، عبادتگاه «عزیز قریش» است. من شب‏ها و روزهای بسیاری را به یاد دارم که محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به این مکان دور از غوغا می‏آمد تا با خدای خویش خلوت کند. من دل‏گفته‏ها، حرف‏ها و اشک‏های محمّد را دیده‏ام و هرگز آن‏شب رازانگیز را که جبرئیل برای اوّلین‏بار، پیام وحی‏خدا را بر محمّد می‏خواند، از یاد نخواهم برد. من تنها شاهد زمینی بعثت محمّدم.

آغاز وحی

«فرشته‏ای از طرف خدا، مأمور شد آیاتی چند به عنوان طلیعه و کتاب هدایت و سعادت، برای امین قریش بخواند تا او را به کسوت نبوّت مفتخر سازد. آن فرشته جبرئیل و آن روز، روز مبعث بود. در آن روز فرشته‏ای با لوحی فرود آمد و آن‏را در برابر او گرفت و به او گفت: «بخوان». او از آن‏جا که درس نخوانده بود، پاسخ داد من توانایی خواندن ندارم. فرشته وحی دوباره او را به خواندن فرا خواند ولی همان جواب را شنید. فرشته بار دیگر سخن خود را تکرار کرد. ناگهان سید بطحا احساس کرد می‏تواند لوحی را که در دست فرشته است بخواند. در این موقع، آیاتی را که در حقیقت دیباچه کتاب سعادت بشر است، خواند: «به نام خداوند بخشنده مهربان. بخوان به نام پروردگارت که آفرید. انسان را از علق آفرید. بخوان و پروردگارت کریم‏ترین کریمان است؛ همان کس که به وسیله قلم آموخت».

خاتم پیامبران

محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم راز خلقت زمین و گل سرسبد عالم هستی است؛ اولین نور، آخرین فرستاده، برترین انسان و محبوب‏ترین خلق خداست. او عصاره همه انبیای الهی است. در وجود او خُلق آدم، نیروی نوح، طاعت یونس، وقار الیاس، صبر ایّوب، صدای دلکش داوود، عظمت سلیمان، محبت دانیال، عصمت یحیی، کردار خلیل، قول اسماعیل، صورت یوسف، شکیب موسی و زهد عیسی، تجلّی یافته است، محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم پیشوای همه پیامبران است.

بارقه آسمانی

افق اجتماع مردم در حجاز هم‏چنان تاریک بود. آشفتگی، اوضاع مردم را ناملایم کرده بود و امنیّت جانی و مالی و ناموسی نداشتند. از علم و حکمت خبری نبود. فضیلت آنها فقط در شعرسرایی و قصّه‏پردازی بود. ابرهای سیاه جهالت سَرتاسر آن محیط در تاریکی فرو برده بود. ناگهان از شهر مکه نور پاکی همچون بارقه آسمانی فضای عالم را روشن کرد. این نور پاک که حضرت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بود محیط زندگانی عقلانی بشر را برای همیشه منوّر گردانید.

اعلان نبوّت

آن روز که اعلان نبوّت داده شد، روز مجد و شرف، روز طلوع سعادت و عزت، روز رشد عقلی و ترقی ملی بود. روزی بود که بزرگ‏ترین منجی عالم بشریت، محمد بن عبد اللّه، برانگیخته شد و با نور قرآن، عالم را نورافشانی کرد.

لحن فرح‏بخش

روزی که پیامبر بزرگ الهی حضرت محمّد مصطفی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم برای هدایت بشر برانگیخته شد، ندایی آسمانی از مشرق کوه حرا، بلند شد و در دنیای بشریّت طنین‏انداز گردید. این آهنگ ملایم طبع بشر بود و مردم جهان در انتظار چنین آهنگی بودند، و با افق فکر و خرد خردمندان سازگار گردید. این لحن فرح‏بخش بر دل انسان نشست سطح اندیشه او را بالا برد.

رحمة للعالمین

حضرت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم حامل اسرار آفرینش و راز خلقت بود. وجود او به ارسال پیامبران الهی و انزال کتاب‏های آسمانی پایان داد. اعلامیّه ختم نبّوت را او در دست داشت و با منصب رَحْمَةً للعالمین، از قلّه حرا به طرف مردم سرازیر شد تا خود تجلّی انوار رحمت الهی بر دیدگان بندگان خدا گردد.

دین فطری

آخرین برگزیده الهی قانونی آورد که از مبدأ آفرینش شروع می‏شود، تا منتهای سیر آدمی، ادامه می‏یابد. شریعتی که با روحیه بشر سازگار و با طبیعت او عجین و آمیخته شده بود، دینی که فطری و قانون اجتماعی بود.

دین معتدل

رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در سیر رسالت الهی‏اش قانونی معتدل و به دور از افراط و تفریط آورد و به مادیت یهود و رهبانیت نصارا خاتمه داد؛ دینی که بین روح و بدن جمع و انسانی جامع تربیت کرد.

تغییر خطّ تاریخ

مبعث روزی است که تاریخ خطّ سیر خود را عوض کرد؛ روزی که به پرستش معبودان چوبین و گلی خاتمه داد و بت‏ها را در هم فرو ریخت، بشر را بر کردار زشت و عبث خود شرمنده ساخت، و خرافات و اوهام را از میان برداشت.

آشنا ساختن با لذّت‏های معنوی

مبعث روزی است که پیامبر الهی برانگیخته شد تا بشر غرق در مادیت را با لذّت‏های معنوی آخرت آشنا کند. وظایف او را به او یادآورد و به سرنوشتش آشنا سازد تا در سایه تقوا و خشیت نسبت به درگاه الهی، سعادت دنیا و آخرت رهاوردش باشد.

رشد عقلی بشر

در محیطی که علم و تمدّن در آن راهی نداشت، در ظلماتی که خبری از فلسفه و حکمت نبود، در جامعه‏ای که نوشتن و خواندن معمول نبود و جز چندنفر انگشت‏شمار کسی نمی‏توانست بنویسد و بخواند، آن نابغه آسمانی ظهور کرد و مکتب‏خانه هفت‏اقلیم را بسته و درس علم و حکمت و اخلاق را تا سرحد کمال عقلی آدمیان به مردم آموخت، چنانچه بالاتر از آن ناممکن بود و به تصوّر نمی‏آمد.

انقلاب توحید

مبعث روزی است که نهضت معنوی شروع شد و انقلابی عظیم در عالم بشری به وجود آمد که هنوز برکات آن ادامه دارد. و این انقلاب عبارت است از توجه به حقیقتی واحد که خداوند یکتای بی‏همتاست که با فرستادن آخرین رسول خود ـ که رهبر این انقلاب بود ـ پایه‏های انقلاب را پی‏ریزی کرد.

در اندیشه‏ی سرنوشت انسانیّت

در روزگاری که بشریّت دچار سهمگین‏ترین بحران‏ها بود، زندگی به صورت جهنمی درآمده بود. از ستم، اختلاف، قتل، غارت، تجاوز، حق‏کشی، بی‏ایمانی؛ جهان چون زورقی بی‏بادبان بر سر امواج‏خطرناک اقیانوس‏طوفانی تاریخ از سویی به سویی می‏افتاد اگر از گردابی برون می‏آمد، به گردابی دیگر فرو می‏رفت ـ مردی در دل کوه‏های‏مکه خدا را عبادت می‏کرد و به سرنوشت تاریخ انسانیت و ارزش‏های والا می‏اندیشید.

شعار توحید

پیامبر گرامی اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم با شعار «قُولُوا لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ تُفْلِحُوا؛ بگویید خدایی نیست جز خدای یگانه تا رستگار شوید»، مردم را به توحید فراخواند و به یکتاپرستی دعوت نمود و مذاهب دیگر را که در دست‏خوش تحریف قرار گرفته بودند منسوخ و باطل اعلام کرد.

تربیت مردم

حضرت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم با تعلیم و آموزش اصلِ «گرامی‏ترین و عزیزترین شما در نزد خداوند پرهیزگارترینِ شماست»، از میان مردم آن‏روز، انسان‏هایی آزاده و پاک و بزرگ و قهرمان تربیت کرد و قومی پراکنده و کینه‏توز و بی‏ایمان را به مردان و زنانی فداکار و مؤمنانی با اخلاص و مجاهد بدل ساخت.

پرشورترین حماسه‏ی تاریخ

انبیای الهی شاه‏کار خلقتند. زندگی آنها هم شاه‏کار تاریخ و مملوّ از حماسه‏های پرشور آفرینش است. در میان انبیا هیچ‏یک به اندازه‏ی پیامبر بزرگ اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم زندگی پرحادثه‏ای نداشته است. مطالعه تاریخ آن‏حضرت صحنه‏های‏گوناگون آموزنده‏ای را از نظر ما می‏گذراند. صحنه‏های میلاد آن بزرگوار، صحنه‏های پرابهّت نخستین روزهای نزول وحی و به‏دنبال آن مقاومت سیزده ساله در مکه، و صحنه‏های پرهیجان هجرت و سال‏های پس از آن. از این‏رو اگر زندگی آن‏حضرت را پرشورترین حماسه تاریخ بنامیم اغراق نکرده‏ایم.

حضرت رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در کلام امام خمینی رحمه‏الله

منزلت اجتماعی پیامبر

پیغمبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم از همین جمعیت پایین بود، از بین همین جمعیت پاشد و قیام کرد. اصحاب او از همین مردم پایین بودند. از این طبقه سوم بودند. آن طبقه بالا مخالفین پیغمبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بودند. از همین توده پیدا شده است و برای همین جمعیت، همین ملّت قیام کرده است و به نفع همین ملّت احکام آورده است.

شریف‏ترین روز

باید عرض کنم، که روز بعثت رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در سرتاسر دهر، مِنَ الأزَلِ الی الأَبد [= از ازل تا ابد]»، روزی شریف‏تر از آن نیست، برای این‏که حادثه‏ای بزرگ‏تر از این حادثه اتفاق نیفتاده. حوادث بسیار بزرگ در دنیا اتفاق افتاده. بعثت انبیای بزرگ اولوالعزم و بسیاری از حوادث بسیار بزرگ [اتفاق افتاده] لکن حادثه‏ای بزرگ‏تر از بعثت رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم [دیده[ نشده است و تصور هم ندارد که بشود، زیرا که بزرگ‏تر از رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در عالم وجود نیست، غیر از ذات مقدّس حق‏تعالی.

انگیزه بعثت، تزکیه‏ی نفوس

انگیزه‏ی بعثت این است که ما را از این طغیان‏ها نجات دهد و ما تزکیه کنیم خودمان را؛ نفوس خودمان را مصفّا کنیم و نفوس خودمان را از این ظلمات نجات بدهیم. اگر این توفیق برای همگان حاصل شد دنیا یک نوری می‏شود نظیر نور قرآن و جلوه نورحقّ.

بعثت، تحوّلی علمی عرفانی در عالم

مسئله بعثت یک تحول علمی ـ عرفانی در عالم ایجاد کرد که آن فلسفه‏های خشک یونانی را که به دست یونانی‏ها تحقّق پیدا کرده بود و ارزش هم داشت و دارد، لکن مبدل کرد به یک عرفان عینی و یک شهود واقعی برای ارباب‏شهود.

بعثت و رفع ظلم

بعثت رسول خدا برای این است که راه رفع ظلم را به مردم بفهماند؛ راه این‏که مردم بتوانند با قدرت‏های بزرگ مقابله کنند به مردم بفهماند، بعثت برای این است که اخلاق مردم را، نفوس مردم را، ارواح مردم را، و اجسام مردم را، تمام این‏ها را از ظلمت‏ها نجات بدهد. ظلمات را به کلی کنار بزند و جای او را نور بنشاند. ظلمت جهل را کنار بزند و به جای او نور عمل بیاورد. ظلمت ظلم را به کنار بزند و به جای او عدالت بگذارد.

حکومت قانون

حکومت رسول اللّه و حکومت امیرالمؤمنین حکومت قانون است؛ یعنی قانون خدا آنها را تعیین کرده است. آنها به حکم قانونْ واجب الاطاعة هستند. پس حکم از آنِ قانون خداست و قانون خدا حکومت می‏کند.

صبر و استقامت عامل پیروزی

استقامت که لازمه رهبری انبیای گرامی است، به طور کامل در رسول اکرم بود؛ «فَاسْتَقِیمُ کَما اُمِرْتَ».

نهضت کن و استقامت کن. این دو خاصیّت در پیشبرد مقاصد بزرگ پیغمبر اسلام دخالت داشت: قیام و استقامت. این استقامت موجب شد که با این‏که هیچ در دست نداشت و تمامی قوای قدرتمندان بر خلاف او بود ـ به طوری که در مکه نمی‏توانست به طور علنی دعوت کند ـ لکن مأیوس نمی‏شد از این‏که نمی‏تواند علنا مردم را دعوت کند. مأیوس نبود.

صراط مستقیم

وحی شد بر مصطفی برخیز، اقرأ باسم ربّک ای حبیب من ز جا برخیز، اقرأ باسم ربّک
تیره شد رخسار گیتی، خیره شد دیو تباهی چیره شد جهل عِما برخیز، اقرأ باسم ربّک
کردگارت برگزید از خلق تا امروز خوانی خلق را سوی خدا، برخیز، اقرأ باسم ربک
هم رسولی، هم سفیری، هم بشیری، هم نذیری هم تویی خیرُالوَری برخیز، اقرأ باسم ربّک
مردمی را کز خدا بیگانه‏اند، از حق گریزان با خدا کن آشنا برخیز، اقرأ باسم ربّک
دختران را زنده بسپردن به خاک تیره تا کِی؟ ختم کن این ماجرا برخیز، اقرأ باسم ربّک
نور امیّدی که روزی کرد روشن طورسینا جلوه‏گر شد در حرا برخیز، اقرأ باسم ربّک
انفس و آفاق در تسخیر و فرمان تو آید چون برافرازی لوا برخیز، اقرأ باسم ربّک

علی خاتمی نوری

محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم

مهر را روشنی از روی تو افروختن است ماه را حسن ز رخسار تو آموختن است
گُل به پیش گُل رخسار تو ای رشک بِهشت همچو خاری است که شایسته آن سوختن است
آرزویی که به دل یوسف کنعانی داشت خویشتن را به غلامیّ تو بفروختن است
وصف روی تو مگر روی تو گوید، ور نه حدّ ما دیدن و حیرانی و لب دوختن است
کار «بنده» همه‏ای خسرو خوبان، به جهان جان و دل دادن و خود مهر تو اندوختن است

بنده ـ شاعر زبان قاجاریه

بخوان به نام خدا

غنوده کعبه و امّ القری به بستر خواب ولی به دامن غارحرا دلی بیتاب
نخفته، شب همه‏شب، دیده خدابینش ز دیده رفته به دامن سرشک خونینش
که پیک حضرت دادار، جبرئیلِ امین عیان به منظر او شد، خطاب کرد چنین:
«بخوان به نام خدایی که ربّ ما خَلَق است پدیدآور انسان ز نطفه و عَلَق است
بخوان که ربّ تو باشد ز ماسوا اکرم که ره نمود بشر را، به کار بُردِ قلم»
به گوش هوش چو این نغمه سروش شنید هزار چشمه نور از درون او جوشید
درون گلشن جانش شکفت رازِ وجود گشود بار در آن‏دم به بارگاهِ شهود
درود و رحمت وافِر، ز کردگار قدیر بر آن گزیده یزدان، بر آن سراج منیر

محمود شاهرخی

مکتب صف

این پیک مشک‏بوی و مسیحادم از کجاست؟ کاین‏گونه دلنواز و روان‏بخش و جان‏فزاست؟
احمد که کُنیت و لقب و نام و نعت او بوالقاسم و محمّد و محمود و مصطفاست
رخسار او طلیعه انوارسرمدی گفتار او، سفینه دُرهای پربهاست
آیینه‏ای که، مظهر آیات ایزدی است گنجینه‏ای که، منبع الطاف کبریاست
زیبد نشان خاتم و اورنگ خسروی بر رهبری که قافله سالار انبیاست
نور رخش، چراغ ره سالکان حق خاک درش، کلید در رحمت خداست
سرلوحه فضیلت و سرحلقه وجود سرمایه حقیقت و سرچشمه بقاست

قاسم رس

جمال محمّد

ماه فرو ماند از جمال محمّد سرو نباشد به اعتدال محمّد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست در نظر قدر با کمال محمّد
وعده دیدارِ هرکسی به قیامت لیله «اسرا» شب وصال محمّد
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی آمده مجموع، در ظِلال محمّد
عرصه گیتی مجال همّت او نیست روز قیامت نگر مجال محمّد
و آن همه پیرایه بسته جنّت فردوس بو که قبولش کند، بلال محمّد
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد تا بدهد بوسه بر نِعال محمّد
شمس و قمر در زمین حشر نتابد پیش دو ابروی چون هلال محمّد
چشم مرا، تا به خواب دید جمالش خواب نمی‏گیرد از خیال محمّد
«سعدی» اگر عاشقی کنی و جوانی عشق محمّد بس است و آل محمّد

سعدی

فخر عالم، فخر آدم

آن آیت آزادگی، آزاد جانی، آن شوکت نامش جهانگیری، جهانی
آن، جانِ جانِ جانِ جانِ جان جانها آن، در کلامش لطف آب زندگانی
آن مردِ مردِ مرد، در معنی نه در حرف آن آدمی‏خلقت، و لیکن آسمانی
آن نازنین خو، نازنین رو، نازنین طبع آن خیل خوبان را سزاوار شبانی
آن نیک فطرت، نیک خصلت، نیک عترت آن مهربان، آن آفتاب‏مهربانی
آن در کریمی شرمسار از وی کریمان آن در حلیمی، حلم را بنیان و بانی
آن عزّت و جود و شرف زیبنده او آن صدق دل با او نه تصدیق زبانی
آن فخر عالم، فخر آدم، آن محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم یعنی کتاب آسمانی را معانی

محمّدجواد بهجت

سرحلقه

سرحلقه عشاق به عالم، احمد یعنی هدف از خلقت آدم، احمد
رخشان و فروزنده بر انگشت وجود پیغمبری انگشتر و خاتمْ احمد
آمیزه شور و عشق و عرفان، احمد مفهوم عمیق علم و ایمان، احمد
من در عجبم چگونه با این‏همه وصف می‏زیسته در عالم‏امکان، احمد؟!

علی‏مرادی غیاث آبادی

هی هی از این عشق خوش احمدی

جان سحر، جسم سمن بوی توست

شام، غلام سر گیسوی توست

ماه که خَم کرده سر خویشتن

بوسه زنِ گوشه ابروی توست

ای سمن باغ خداوندگار

سرو، غلام قد ناژوی توست

صبح ازل، پرتو پیشانی‏ات

شام ابد، طُرّه دل‏جوی توست

آنچه ز گل نیک‏تر آمد به باغ

باغِ گُل خُلق تو و خوی توست

زمزمه زندگی کاینات

همهمه شور و هیاهوی توست

عقل تو سرمایه سنگین وحی

عقل جهان کم به ترازوی توست

عقد ثُریّا به کف آسمان

پیشکش گردن بانوی توست

کاش که فریاد دلم می‏شنید

حلقه آن‏در که سر کوی توست

شاخه طوبی ندهد در بهشت

آنچه در آن چنبر بازوی توست

هی‏هی از این عشق خوش احمدی

ذکر لبم ناله هوهوی توست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/23ساعت 15:3  توسط سید محمد امین  | 

یک خواهر و برادر بی نظیر
 

شجاعتى نظير حسين (ع )

 شجاعت حسين (ع ) در خواهرش زينب (س ) هم بود؛ يا زينب (س ) هم در مقام شجاعت قطع نظر از جهت امامت ، كمى از حسين (ع ) ندارد قوت قلبش به بركت اتصالش به مبداء تعالى راستى محيرالعقول است .

شيخ شوشترى مى فرمايد: اگر حسين (ع ) در صحنه كربلا يك ميدان داشت ، مجلله زينب (س ) دو ميدان نبرد داشت : ميدان نبرد اولش ‍ مجلس ابن زياد، و دومى مجلس يزيد پليد.

اما تفاوت هايى كه از حيث ظهور دارد، نبرد حسين (ع ) با لباسى كه از پيغمبر به او رسيده بود، عمامه پيغمبر بر سر و جبه او به دوش ، نيزه به همراه و شمشير به دستش سوار بر مركب رسول خدا (ص ) گرديد با عزت و شهامت وارد نبرد مشركين گرديد تا شهيد شد.

گذشتن از راحتى

 كسى كه پس از دستگاه سلطنتى ، دستگاه او است ، كمال وسايل موجود به بهترين وجهى برايش مهيا است ، غلامها و كنيزها و وسايل راحتى ، غرض زينب در چنين خانه اى زندگى مى كند كه هيچ كسرى ندارد ناگهان مى بيند حسين (ع ) مى خواهد حركت كند تمام خوشى ها و راحتى ها را رها مى كند و خود را در درياى ناراحتى ها و ناملايمات مى افكند اين ، چه زهدى است ؟ سبحان الله ! واقعا حيرت آور است .

اگر جريان را نمى دانست ، مهم نبود، ليكن از همان شب 28 رجب كه به اتفاق برادرش با ترس و هراس ‍ از مدينه فرار كرده به سمت مكه حركت نمودند، براى آنچه جدش ‍ رسول خدا (ص ) و پدر و مادرش گزارش داده بودند از مصيبتها آماده شد.

خلاصه ، با علم به اين معنى ، و يقين به اين كه در بلاهاى سخت سخت مى رود،: براى مثل زينبى كه دختر سلطان حقيقى و ظاهرى و همسر عبدالله است برود در يك دستگاهى كه آخرش اسيرى است ، آواره بيابانها و زحمت مسافرتها گردد؟ 

آرامش كنار برادر

 محبت و علاقه زينب (س ) از همان دوران كودكى ، به امام حسين (ع ) به قدرى سرشار بود، كه نمى توان آن را وصف كرد. او همواره مى خواست در كنار برادرش حسين (ع ) باشد و رخسار زيباى حسين (ع ) را بنگرد، با او انس و الفت داشته باشد. اين محبت عجيب و سرشار از مهر و خلوص ، موجب تعجب حضرت زهرا (س ) شد، راز آن را نمى دانست ، تا آنكه روزى اين موضوع را با پدرش در ميان گذاشت و پرسيد:

(( پدرجان ! از محبتى كه ميان زينب (س ) و حسين (ع ) است ، شگفت زده شده ام ، به طورى كه زينب (س ) لحظه اى بدون ديدار حسين (ع ) قرار ندارد، اگر ساعتى بوى حسين (ع ) را استشمام نكند جانش به لب مى رسد. ))

پيامبر (ص ) با شنيدن اين سخن ، دگرگون شد و اشك از چشمانش ‍ سرازير گشت و آهى از سينه پرسوزش بر كشيد و خطاب به دخترش زهرا(س ) فرمود: (( اى نور چشمم ! اين دختر همراه حسين (ع ) به كربلا مى رود، در رنجها و سختيهاى مصايب حسين (ع ) شريك خواهد بود. ))

درجه محبت زينب به حسين (ع )

 به نوشته بعضى مورخان ، درجه محبت زينب (س ) به امام حسين (ع ) به گونه اى بود كه هر روز چند بار به ديدار حسين (ع ) مى پرداخت ، سپس نماز مى خواند. در روز عاشورا دو نوجوانش ‍ محمد و عون را نزد حسين (ع ) آورد و عرض كرد:

(( جدم ابراهيم خليل (ع ) از درگاه خدا قربانى را قبول فرمود، تو نيز اين قربانى را از من بپذير، اگر چنين نبود كه جهاد و جنگ براى زنان روا نيست ، در هر لحظه هزار جان فداى جانان مى كردم ، هر ساعت هزار شهادت را مى طلبيدم .

نگاه به حسين (ع )

 علامه جزايرى در كتاب (( الخصائص الزينبيه ))مى نويسد:

وقتى كه حضرت زينب (س ) شير خواه و در گهواره بود، هر گاه برادرش حسين (ع ) از نظر او غايب مى شد، گريه مى كرد و بى قرارى مى نمود. هنگامى كه ديده اش به جمال دل آراى حسين (ع ) مى افتاد، خوشحال و خندان مى شد. وقتى كه بزرگ شد، هنگام نماز قبل از اقامه ،

نخست به چهره حسين (ع ) نگاه مى كرد و بعد نماز مى خواند

علاقه به امام حسين (ع )

 محبت و دوستى زينب كبرى (س ) به امام حسين (ع ) آن چنان بود كه خواهرانش اين گونه نبودند. گفته اند: اين محبت و دوستى زينب (س ) از ايام و روزگار طفوليت و كودكى وى بوده ، به طورى كه آرام نمى گرفت ، مگر در پهلوى امام حسين (ع ) و عليا حضرت فاطمه (س ) رسول خدا (ص ) را از آن آگاه ساخت .

رسول خدا (ص ) گريه كرد و فاطمه (س ) را از مصايب و اندوه ها و گرفتارى زينب (س ) آگاه نمود.

احترام امام حسين (ع ) به زينب

 در اخبار آمده كه هر گاه حضرت زينب به ديدار برادرش امام حسين (ع ) مى آمد، حضرت به احترام او جلو پايش حركت مى كرد و سر پا مى ايستاد و او را در جاى خود مى نشاند به راستى كه اين خود مقام عظيمى است كه آن حضرت در نزد برادرش داشت ، همان گونه كه او امين و امانتدار پدر، نسبت به هداياى الهى بود.

بزرگداشت زينب (س )

 علامه و مرد بسيار دانا سيد جعفر، از خويشاوندان بحرالعلوم طباطبايى ، در كتاب تحفه العالم چنين مى نويسد:

در جلالت قدر و بزرگى مقام و برترى شاءن و بزرگى حال و چگونگى او بس است آنچه در برخى از اخبار رسيده ، به اينكه زينب (س ) نزد امام حسين (ع ) در آمد و آن حضرت قرآن مى خواند، پس حضرت (چون ديد زينب آمد) قرآن را بر زمين نهاد و براى اجلال و تعظيم و بزرگ داشتن او بر پاى ايستاد. (45)

شرط ازدواج زينب (س )

 و گفته اند: حضرت اميرالمؤ منين (ع ) هنگامى كه زينب (س ) را به پسر برادرش عبدالله بن جعفر تزويج كرد، در ضمن عقد، شرط نمود هر گاه زينب خواست با برادرش حضرت امام حسن (ع ) سفر رود، او را از آن منع نكرده و باز ندارد، و چون عبدالله بن جعفر خواست حضرت امام حسين (ع) را از سفر عراق باز دارد و حضرت آن را نپذيرفت و عبدالله ماءيوس و نوميد گرديد، دو فرزندش عون و محمد را فرمان داد كه به همراه آن بزرگوار به عراق روند و در برابر آن حضرت جهاد و كارزار نمايند.چ

و هنگامى كه حضرت امام حسين (ع) روانه كوفه شد، هر كس او را ملاقات و ديدار مى نمود، از مردم كوفه و مكر و فريب ايشان او را مى ترسانيد.

حضرت امام حسين (ع ) مى فرمود:

ايم الله لتقتلنى الفئه ، و ليسلطن عليهم من يذلهم ؛ به خدا سوگند هر آينه گروه ستمگران مرا مى كشند، و خدا كسى را كه آنان را ذليل و خوار گرداند، بر ايشان مسلط و چيره نمايد. (46)

سخنرانى بين حسن و حسين (ع)

 از امورى كه بيانگر اوج مقام ارجمند زينب (س ) است ، اينكه امام حسن مجتبى (ع ) در شاءن او خطاب به او فرمود:

تو از درخت نبوت و از معدن رسالت مى باشى . در اين راستا به روايت زير توجه كنيد:

روزى حضرت زينب (س ) در محضر دو برادرش ، حسن و حسين (ع ) نشسته بود، و آنها درباره بعضى از گفتار رسول خدا (ص ) با هم گفت و گو مى كردند. زينب (س ) به آنها عرض كرد: شنيدم در گفتار خود مى گفتيد رسول خدا (ص ) فرمود:

الحلال بين و الحرام بين شبهات لا يعلمهن كثير من الناس ... ؛ بعضى از امور حلال آشكار است و بعضى حرام آشكار، ولى بعضى شبهه ناك است كه بسيارى از مردم حكم آن را نمى دانند و تشخيص نمى دهند. آن گاه زينب (س ) چنين شرح داد: هر كس از امور مشتبه پرهيز كند، دين و آبرويش را از انحراف حفظ مى كند و هر كس كه مرتكب امور شبهه ناك شد، پايش به سوى حرام مى لغزد، مانند چوپانى كه گوسفندانش را در نزديك پرتگاهى عبور مى دهد، قطعا احتمال سقوط آن گوسفندان از آن پرتگاه ، بسيار است ، بدان كه هر چيزى پرتگاهى دارد، امورى را كه خداوند حرام كرده ، همان پرتگاه هستند، ارتكاب امور شبه ناك ، نزديك به آن پرتگاه خواهد بود كه موجب سقوط خواهد شد. در هر انسانى عضوى وجود دارد كه اگر صالح شود، موجب صالح شدن ساير اعضا است و اگر فاسد شود، باعث فاسد شدن ساير اعضا مى گردد.

آن عضو قلب است . اى برادرانم ! (حسن و حسين ) آيا از پيامبر (ص ) كه به تاءديب الهى ادب شده ، شنيده ايد كه فرمود:

ادبنى ربى و احسن تاءديبى ؛ خداوند مرا تاءديب نمود و نيكو ادب كرد؟ حلال آن است كه خداوند آن را حلال نموده ، قرآن آن را بيان كرده و پيامبر (ص ) آن را توضيح داده است ، مانند: حلال بودن خريد و فروش ، اقامه نماز در وقتش ، اداى زكات ، انجام روزه ماه رمضان و حج براى مستطيع ، و ترك دروغ ، نفاق و خيانت و مانند: امر به معروف و نهى از منكر. حرام آن است كه خداوند آن را حرام كرده ، و در قرآن بيان نموده است و به طور كلى حرام نقيض حلال است .

امام امور شبهه ناك ، امورى است كه نه حلال بودن آن را مى دانيم و نه حرام بودن آن را، انسان با ايمانى كه نه حلال بودن چيزى را مى داند و نه حرام بودن آن را، اگر سعادت دنيا و آخرت را مى طلبيد، بايد هيچ گاه به دنبال چيزى كه آخرش مشتبه است نرود، واجبات الهى را انجام دهد و محرمات او را ترك نمايد و از شبهه ها پرهيز كند، در اين صورت قطعا رستگار شود، و گرنه پايش به سوى حرام بلغزد و سرانجام در ميان حرام بيفتد.

هنگامى كه گفتار زينب كبرى (س ) به اين جا رسيد، امام حسن (ع ) به زينب (س ) رو كرد و فرمود: خداوند به كمالات تو بيفزايد، آرى همان گونه است كه مى گويى ، انك حقا من شجره النبوه و من معدن الرساله ؛ حقا كه تو از درخت نبوت و از معدن رسالت هستى . يعنى گفتار و روش و منش تو، از مركز نبوت و مخزن رسالت پيامبر اسلام (ص ) نشاءت مى گيرد.

 

سؤ ال و جواب برادر و خواهر

 روزى جناب زينب (س ) از برادر بزرگوار خود امام حسين (ع ) چند مطلب پرسيد كه در ذيل مى خوانيد:

حضرت زينب : اى برادر! مصيبت شما بزرگتر است يا مصيبت حضرت آدم ؟

حضرت امام حسين : اى خواهرم ! آدم بعد از فراق حضرت حوا به وصال رسيد اما من بعد از فراق به شهادت مى رسم .

حضرت زينب : اى برادر! مصيبت شما نسبت به مصيبت حضرت ابراهيم خليل در مقام مقايسه چگونه است ؟

حضرت امام حسين : اى خواهرم ! آتش به روى حضرت ابراهيم گلستان شد، اما آتش جنگ من سوزان گردد.

حضرت زينب : اى برادر! مصيبت شما بزرگتر است يا مصيبت حضرت زكريا؟

حضرت امام حسين : اى خواهرم ! زكريا را دفن كردند، اما بدن مرا زير سم اسبان قرار مى دهند.

حضرت زينب : اى برادر! مصيبت شما در مقام مقايسه با مصيبت حضرت يحيى چگونه است ؟

حضرت امام حسين : اى خواهرم ! اگر چه سر يحيى را از طريق ظلم و ستم بريدند اما بستگانش را اسير نكردند، ولى اهل و عيالم را بعد از شهادتم اسير خواهند كرد.

حضرت زينب : اى برادر! مصيبت شما نسبت به ايوب چگونه است ؟

حضرت امام حسين : اى خواهرم ! زخمهاى ايوب مرهم پذير شد و خوب گرديد، امام زخمهاى من خوب نخواهد شد.

من از حسين جدا نمى شوم

حضرت زينب كبرى (س ) از سوم شعبان سال 60 هجرى در مكه بود. چون سربازان يزيد مى خواستند در مكه و در حرم امن الهى امام حسين (ع ) را مخفيانه بكشند، لذا امام روز ترويه كه روز هشتم ذى الحجه است ، مكه را به سوى عراق ترك كرد. زينب (س ) نيز در اين كاروان حضور داشت .

ابن عباس گفت : يا حسين ! اگر خود مجبور به رفتن هستى ، زنان را با خود همراه مبر.

زينب (س ) چون اين سخن را شنيد، سر از كجاوه بيرون كرد و گفت : ابن عباس ! مى خواهى مرا از برادرم حسين جدا كنى ؟! هرگز.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/16ساعت 15:56  توسط سید محمد امین  | 

 

امام علی علیه السلام

در جنگ احزاب تمام قبائل و گروه‎هاى مختلف دشمنان اسلام براى كوبیدن اسلامِ جوان متّحد شده بودند.

بعضى از مورّخان نفرات سپاه كفر را در این جنگ بیش از ده هزار نفر نوشته‎اند، در حالى كه تعداد مسلمانان از سه هزار نفر تجاوز نمى‎كرد.

سران قریش كه فرماندهى این سپاه را به عهده داشتند، با توجه به نفرات و تجهیزات جـنـگـى فـراوان خـود، نـقـشـه جـنـگ را چـنـان طـراحـى كـرده بـودنـد كـه بـه خـیـال خـود بـا این یورش، مسلمانان را به كلّى نابود سازند و براى همیشه از دست حضرت محمّد(صلى الله علیه و آله) و پیروان او آسوده شوند!

زمـانـى كـه گـزارش تـحرّك قریش به اطلاع پیامبر اسلام(صلى الله علیه و آله) رسید، حضرت، شوراى نظامى تشكیل داد.

در ایـن شـورا سـلمـان فـارسـى پـیـشـنهاد كرد كه در قسمت‎هاى نفوذپذیر اطراف مدینه خندقى كنده شود كه مانع عبور و تهاجم دشمن به شهر گردد.

ایـن پـیشنهاد را همه قبول كردند و تصویب شد و ظرف چند روز با همّت و تلاش مسلمانان خندق آماده گردید.

خـنـدقـى كـه پـهـنـاى آن بـه قـدرى بود كه سواران دشمن نمى‎توانستند از آن با پرش بـگـذرنـد و عـمـق آن نیز به اندازه‎اى بود كه اگر كسى وارد آن مى‎شد به آسانى نمى‎توانست بیرون بیاید.

سپاه قدرتمند شرك با همكارى یهود از راه رسید.

آنان تصوّر مى‎كردند كه مانند گذشته در بیابان‎هاى اطراف مدینه با مسلمانان روبرو خـواهـنـد شـد، ولى ایـن بار اثرى از آنان در بیرون شهر ندیده و به پیشروى خود ادامه دادنـد و به دروازه شهر رسیدند و مشاهده خندقى ژرف و عریض در نقاط نفوذ پذیر مدینه، آنان را حیرت‎زده ساخت .

زیـرا اسـتفاده از خندق در جنگ‎هاى عرب بى سابقه بود، ناگزیر از آن سوى خندق شهر را محاصره كردند. مـحـاصـره مـدیـنـه مـطـابـق بـعـضـى از روایـات حـدود یـك مـاه بـه طول انجامید.

وقـتـى حضرت عـلى(عـلیـه‎السلام) خـدمـت پـیـامـبـر(صـلى الله عـلیـه و آله) رسـیـد، رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ارزش ضربت حضرت على(علیه‎السلام) را چنین برآورد كرد:

«ضَربَةُ عَلِی یَومَ الخَندَقِ اَفضَلُ مِن عِبادَةِ الثّقلین؛ ارزش این فداكارى بالاتر از عبادت تمام جنّ و انس ‍ است.(10) 

زیرا در سایه شكست بزرگترین قهرمان كفر، عموم مسلمانان عزیز مى‎شدند و ملّت شرك، خوار و ذلیل گردید.

سـربـازان قـریـش هـر وقـت بـه فـكـر عـبـور از خـنـدق مـى‎افـتـادند، با مقاومت مسلمانان و پاسداران خندق كه با فاصله‎هاى كوتاهى در سنگرهاى دفاعى موضع گرفته بودند، روبـرو مـى‎شـدند و سپاه اسلام هر نوع اندیشه تجاوز را با تیراندازى و پرتاب سنگ پاسخ مى‎گفت .

تـیـرانـدازى از هـر دو طـرف روز و شـب ادامه داشت و هیچ یك از طرفین بر دیگرى پیروز نمى‎شد.

از طـرف دیـگر، محاصره مدینه توسط چنین لشگرى انبوه، روحیه بسیارى از مسلمانان را بـه شـدت تضعیف كرد، به ویژه آن كه خبر پیمان‎شكنى قبیله یهود بنى قریظه نیز فاش شـد و مـعـلوم گـردیـد كـه ایـن قـبـیـله بـه بـت پـرسـتـان قـول داده‎انـد كه به محض عبور آنان از خندق مسلمانان را از این سوى خندق از پشت جبهه، مورد هجوم قرار دهند.

قرآن مجید وضع دشوار و بحرانى مسلمانان را در جریان این محاصره در سوره احزاب به خوبى ترسیم كرده است:

یَا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذكُرُوا نِعمَةَ اللهِ عَلَیكُم إِذ جَاتكُم جُنُودٌ فَارسَلنَا عَلَیهِم رِیحا وَجُنُودا لَم تَرَوهَا وَ كَانَ اللهُ بِمَا تَعمَلُونَ بَصِیرا إِذ جَاءُوكُم مِن فَوقِكُم وَ مِن اسفَلَ مِنكُم وَ إِذ زَاغـَت الاَْبـْصـَارُ وَ بـَلَغـَتْ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللهِ الظُّنُونَ هُنَالِكَ ابتُلِىَ المـُؤمـِنـُونَ وَ زُلزِلُوا زِلزَالا شـَدِیـدا وَ إِذ یـَقُولُ المُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِى قُلُوبِهِم مَرَضٌ مَا وَعـَدَنـَا اللهُ وَ رَسُولُهُ إِلا غُرُورا وَ إِذ قَالَت طَائِفَةٌ مِنهُم یَا اهلَ یَثرِبَ لاَ مُقَامَ لَكُم فَارجِعُوا وَ یـَسـتـَاذِنُ فـَرِیقٌ مِنهُم النَّبِىَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنَا عَورَةٌ وَ مَا هِیَ بِعَورَةٍ إِن یُرِیدُونَ إِلا فـِرَارا وَ لَو دُخـِلَت عـَلَیـهـِم مـِن اقطَارِهَا ثُمَّ سُئِلُوا الفِتنَةَ لاََّتَوهَا وَ مَا تَلَبَّثُوا بِهَا إِلا یَسِیرا ؛

- اى كـسـانـى كـه ایـمـان آورده‎ایـد! نـعـمـت خدا را بر خود به یاد آورید در آن هنگام كه لشـكـرهـایـى (عـظـیـم) بـه سـراغ شـمـا آمـدنـد؛ ولى مـا بـاد و طـوفـان سختى بر آنان فرستادیم و لشكریانى كه آنها را نمى‎دیدید (و به این وسیله آنها را در هم شكستیم)؛ و خداوند همیشه به آنچه انجام مى‎دهید بینا بوده است .

-  (بـه خـاطـر بـیـاورید) زمانى را كه آنها از طرف بالا و پایین (شهر) بر شما وارد شدند (و مدینه را محاصره كردند) و زمانى را كه چشم‎ها از شدت وحشت خیره شده و جان‎ها به لب رسیده بود، و گمان‎هاى گوناگون بدى به خدا مى‎بردید.

-  آنجا بود كه مؤمنان آزمایش شدند و تكان سختى خوردند!

-  و (نـیـز) بـه خـاطـر آوریـد زمـانـى را كـه مـنـافقان و بیماردلان مى‎گفتند: (خدا و پیامبرش جز وعده‎هاى دروغین به ما نداده‎اند!)

-  و (نـیـز) بـه خـاطـر آوریـد زمـانـى را كـه گـروهـى از آنـهـا گـفـتـنـد: (اى اهـل یثرب (اى مردم مدینه)! اینجا جاى توقف شما نیست؛ به خانه‎هاى خود بازگردید!) و گـروهـى از آنـان از پـیامبر اجازه بازگشت مى‎خواستند و مى‎گفتند: (خانه‎هاى ما بى حفاظ است!)، در حالى كه بى حفاظ نبود؛ آنها فقط مى‎خواستند (از جنگ) فرار كنند.

عـمـرو در جـنـگ بـدر شـركـت كـرد و زخـمـى شـد. بـه هـمـیـن دلیـل از شـركـت در جـنـگ اُحُد باز مانده و اینك در جنگ خندق براى آن كه حضور خود را نشان دهد، خود را نشاندار ساخته بود. عمرو پس از پرش از خندق، فریاد زد: (هَل مِن مُبارز) و چون كسى از مسلمانان آماده مقابله با او نشد، جسورتر گشت و عقائد مسلمانان را به باد استهزاء گرفت و گفت: شـمـا كـه مـى‎گـویید كشتگان شما در بهشت و مقتولین ما در دوزخ قرار دارند، آیا یكى از شما نیست كه من او را به بهشت بفرستم و یا او مرا به دوزخ روانه كند؟!

-  آنـها چنان بودند كه اگر دشمنان از اطراف مدینه بر آنان وارد مى‎شدند و پیشنهاد بـازگـشـت بـه سـوى شـرك بـه آنـان مـى‎كـردند مى‎پذیرفتند، و جز مدت كمى (براى انتخاب این راه) درنگ نمى‎كردند! (1)

بـا تـوجه بـه هـمـه مـشكلات دفاعى، خندق همچنان مانع عبور سپاه احزاب شده و ادامه این وضع براى آنان سخت و گران بود.

زیـرا هـوا رو بـه سردى مى‎رفت و آذوقه و علوفه‎اى كه تدارك دیده بودند تنها براى جنگ كوتاه مدّتى مانند جنگ (بَدر) و (اُحُد) بود، بـا طـول كـشـیـدن مـحاصره، كمبود علوفه و آذوقه به آنان فشار مى‎آورد و مى‎رفت كه حـمـاسـه و شـور جـنـگ از سـرشـان بـیـرون رود و سـسـتـى و خـسـتـگـى در روحـیـّه آنـان تزلزل ایجاد كند.

از ایـن جـهـت سـران سـپـاه چـاره‎اى جز این ندیدند كه رزمندگان دلاور و تواناى خود را از خندق عبور دهند و به گونه‎اى بن بست موجود جنگ را بشكنند.

بـنـابـر ایـن، پـنـج نفر از قهرمانان لشگر احزاب، اسب‎هاى خود را در اطراف خندق به تاخت و تاز در آورده و از نقطه تنگ و باریكى به جانب دیگر خندق پریدند و براى جنگ تن به تن هماورد خواستند.(2)

یكى از این جنگاوران، قهرمان نامدار عرب به نام(عمرو بن عبدَوُدّ) بود كه نیرومندترین و دلاورترین مرد رزمنده عرب به شمار مى‎رفت .

او را با هزار مرد جنگى برابر مى‎دانستند، و چون در سرزمینى به نام یَلیَل به تنهایى بر یك گروه دشمن پیروز شده بود، فارس یَلیَل شهرت داشت .

عـمـرو در جـنـگ بـدر شـركـت كـرد و زخـمـى شـد. بـه هـمـیـن دلیـل از شـركـت در جـنـگ اُحُد باز مانده و اینك در جنگ خندق براى آن كه حضور خود را نشان دهد، خود را نشاندار ساخته بود.

عمرو پس از پرش از خندق، فریاد زد: (هَل مِن مُبارز)

و چون كسى از مسلمانان آماده مقابله با او نشد، جسورتر گشت و عقائد مسلمانان را به باد استهزاء گرفت و گفت:

شـمـا كـه مـى‎گـویید كشتگان شما در بهشت و مقتولین ما در دوزخ قرار دارند، آیا یكى از شما نیست كه من او را به بهشت بفرستم و یا او مرا به دوزخ روانه كند؟!

سپس اشعارى حماسى خواند و ضمن آن گفت:

لله لله وَ لَقَد بَحَحتُ عَنِ النِّداءِ غغغ بِجَمعِكُم هَل مِن مُبارِزٍ لله لله لله؛ بـس كـه فـریـاد كـشـیـدم و در مـیـان جـمـعـیت شما مبارز طلبیدم، صدایم گرفت!، آیا هماوردى نیست تا با من نبرد كند؟

حضرت عـلى(عـلیـه‎السلام) كـه بـه مـیـدان جـنـگ رهـسـپـار شـد، در آن حال پیامبر اسلام(صلى الله علیه و آله) فرمود:

«بَرَزَ الاِْیمَانَ كُلُّهُ اِلى شِرْكِ كُلِّهِ؛ تمام ایمان در برابر تمام شرك قرار گرفته است.»

نـعـره‎هـاى پـى در پـى عـمـرو، چـنـان رعـب و وحـشـت در دل‎هـاى مـسـلمـانـان افـكـنـده بـود كـه در جـاى خـود مـیـخـكـوب شـده، قـدرت حـركـت و عـكس العمل از آنان سلب شده بود.(3)

هـر بار كه فریاد عمرو براى مبارزه بلند مى‎شد، فقط حضرت على(علیه‎السّلام) برمى‎خاست و از پـیـامـبـر(صـلى الله علیه و آله) اجازه مى‎خواست كه به میدان برود ولى پیامبر موافقت نمى‎كرد.

این كار سه بار تكرار شد. آخرین بار حضرت على(علیه السلام) باز اجازه مبارزه خواست، پیامبر به على (علیه‎السلام) فرمود: این عمرو بن عبدَوَدّ است!

امام على(علیه السلام) فرمود: من هم على هستم!(4) 

حضرت عـلى(عـلیـه‎السلام) كـه بـه مـیـدان جـنـگ رهـسـپـار شـد، در آن حال پیامبر اسلام(صلى الله علیه و آله) فرمود:

«بَرَزَ الاِْیمَانَ كُلُّهُ اِلى شِرْكِ كُلِّهِ؛ تمام ایمان در برابر تمام شرك قرار گرفته است.»(5)   

این بیان به خوبى نشان مى‎دهد كه پیروزى یكى از دو نفر بر دیگرى، پیروزى ایمان بر كفر یا پیروزى كفر بر ایمان بود، و به تعبیر دیگر كارزارى بود سرنوشت ساز كه آینده ایمان و شرك را مشخّص مى‎كرد.

پیامبر شمشیر خود را به حضرت على(علیه‎السلام) داد، عمامه مخصوصى بر سر او بست و در حقّ او چنین دعا كرد:

خداوندا على را از هر بدى حفظ بنما، پروردگارا در روز بدر، عبیدة بن الحارث و در جنگ احد شیر خدا حمزه از من گرفته شد، پروردگارا على را از گزند دشمن حفظ بنما.

سپس این آیه را خواند:

«رَبِّ لا تَذَرنى فَردا وَ انتَ خَیرُ الوارِثینَ(6) ؛ بار الها مرا تنها مگذار و تو بهترین وارثى .»(7)

حضرت على(علیه‎السلام) براى جبران تاخیر با سرعت هرچه زیادتر به راه افتاد و رجزى بر وزن و قافیه رَجَز حریف سرود و فرمود:

لله لله لا تَعجَلَنَّ فَقَد اتاكَ غغغ مُجیبٌ صَوتِكَ غَیرُ عاجِزٍ لله لله لله؛ عجله نكن! پاسخگوى نیرومندى به میدان تو آمد.

سـراسـر بـدن حضرت عـلى(علیه‎السلام) زیر سلاح‎هاى آهن قرار گرفت و چشمان او از میان كلاه‎خود مى‎درخشید.

عمرو خواست حریف خود را بشناسد. به حضرت على(علیه السلام) گفت: تو كیستى؟

امام على(علیه‎السلام) كه به صراحت لهجه معروف بود، فرمود: على فرزند ابوطالب .

عمرو گفت:

مـن خـون تـو را نـمـى‎ریـزم ، زیـرا پـدر تو از دوستان دیرینه من بود، من در فكر پسر عـمـوى تـو هستم كه تو را به چه اطمینان به میدان من فرستاده است، من مى‎توانم تو را بـا نـوك نـیزه‎ام بردارم و میان زمین و آسمان نگاهدارم، در حالى كه نه مرده باشى و نه زنده .

وقتی امیرالمومنین می خواست به میدان رود، پیامبر شمشیر خود را به حضرت على(علیه‎السلام) داد، عمامه مخصوصى بر سر او بست و در حقّ او چنین دعا كرد:

خداوندا على را از هر بدى حفظ بنما، پروردگارا در روز بدر، عبیدة بن الحارث و در جنگ احد شیر خدا حمزه از من گرفته شد، پروردگارا على را از گزند دشمن حفظ بنما.

ابن ابى الحدید مى‎گوید:

استاد تاریخ من (ابوالخیر) هر موقع این بخش از تاریخ را شرح مى‎داد، چنین مى‎گفت:

عـمـرو در حقیقت از نبرد با على(علیه‎السلام) مى‎ترسید، زیرا او در جنگ بَدر و اُحُد حاضر بود و دلاورى‎هاى على(علیه‎السلام) را دیده بود.

از این جهت، مى‎خواست على(علیه‎السلام) را از نبرد با خود منصرف سازد.

حضرت على(علیه‎السلام) فرمود:

تـو غـُصـّه مـرگ مـرا مـخور، من در هر دو حالت(كشته شوم و یا بكشم) سعادتمند بوده و جایگاه من بهشت است؛ ولى در همه احوال دوزخ انتظار تو را مى‎كشد.

عمرو لبخندى زد و گفت:  عـلى ! ایـن تـقـسـیـم عـادلانـه نـیـسـت، بـهـشـت و دوزخ هـر دو مال تو باشد.

در ایـن هـنـگـام على علیه السّلام او را به یاد پیمانى انداخت كه روزى دست در پرده كعبه كرده و با خدا پیمان بسته بود كه :

هر قهرمانى در میدان نبرد سه پیشنهاد كند، یكى از آنها را بپذیرد.

حضرت امیرالمؤمنین على(علیه‎السلام) از این رو پیشنهاد كرد كه نخست اسلام را بپذیرد.

عمرو گفت: على! از این بگذر كه ممكن نیست .

امام على(علیه‎السلام) فرمود: دست از نبرد بردار و محمد را به حال خود واگذار، و از معركه جنگ بیرون رو.

عمرو گفت:

پـذیرفتن این مطلب براى من وسیله سرافكندى است، فردا شعراى عرب، زبان به هجو و بدگویى من مى‎گشایند، و تصوّر مى‎كنند كه من از ترس به چنین كارى دست زدم .

امام على(علیه‎السلام) فرمود:

اكنون حریف تو پیاده است، تو نیز از اسب پیاده شو تا با هم نبرد كنیم

.

وِى گفت:

عـلى! ایـن یـك پـیـشـنـهـاد نـاچـیـزى اسـت كـه هـرگـز تـصوّر نمى‎كردم عربى از من چنین درخواستى بنماید.(8) 

سپس نبرد میان دو قهرمان به شدت آغاز گردید و گَرد و غُبار اطراف دو قهرمان را فرا گرفت و تماشا گران از وضع آنان بى خبر بودند.

ابن ابى الحدید مى‎گوید:

استاد تاریخ من (ابوالخیر) هر موقع این بخش از تاریخ را شرح مى‎داد، چنین مى‎گفت:

عـمـرو در حقیقت از نبرد با على(علیه‎السلام) مى‎ترسید، زیرا او در جنگ بَدر و اُحُد حاضر بود و دلاورى‎هاى على(علیه‎السلام) را دیده بود. از این جهت، مى‎خواست على(علیه‎السلام) را از نبرد با خود منصرف سازد.

تـنـها صداى ضربات شمشیر بود كه با برخورد آلات دفاعى از سپر و زِرِه به گوش مى‎رسید.

پس از زد و خوردهایى عمرو شمشیر خود را متوجه سَرِ حضرت على(علیه‎السلام) كرد، حـضـرت امـیرالمؤ منین على(علیه‎السلام) ضربت او را با سپر مخصوص دفع كرد، با این حال شكافى در سَرِ وِى پدید آورد؛ اما امـام عـلى(عـلیـه‎السلام) از فرصت استفاده كرد و ضربتى بُرّنده بر پاى حریف وارد سـاخـت كـه هـر دو یـا یـك پـاى او را قطع كرد و عمرو قهرمان بزرگ قریش نقش بر زمین گشت .

صداى تكبیر از میان گرد و غبار كه نشانه پیروزى على(علیه‎السلام) بود بلند شد.

مـنـظـره بـه خـاك غـلطـیـدن عـمـرو آن چـنـان تـرس و رعـبـى در دل قـهـرمـانـانى كه در پشت سر عمرو ایستاده بودند افكند، كه بى اختیار عنان اسب‎ها را متوجه خندق كرده و همگى به لشگرگاه خود بازگشتند.

جز نوفل كه اسب وى در وسط خندق سقوط كرد و سخت به زمین خورد و ماموران خندق او را سنگباران نمودند، اما وى با صداى بلند گفت:

این طرز كشتن، دور از جوانمردى است، یك نفر فرود آید با هم نبرد كنیم .

ناگاه حضرت على(علیه‎السلام) با آن كه از زخم سَر، درد مى‎كشید، وارد خندق گردید و او را كُشت .

وحـشـت و بـُهـت سـراسر لشگر شرك را فرا گرفته و بیش از همه ابوسفیان مبهوت شده بود.

او تصوّر مى‎كرد كه مسلمانان بدن نوفل را براى گرفتن انتقام حمزه، "مُثلِه" (9) خواهند كرد.

كسى را فرستاد كه جسد او را به ده هزار دینار بخرد. پیامبر(صلى الله علیه و آله) فرمود:

نعش را بدهید كه پول مرده در اسلام حرام است .

ظـاهـرا عـلى(عـلیـه‎السـلام) قـهـرمانى را كشته بود، ولى در حقیقت افرادى را كه از شنیدن نـعـره‎هـاى دلخـراش عـمـرو رعـشه بر اندام آنها افتاده بود، زنده كرد و یك ارتش ده هزار نـفـرى را كـه بـراى پـایان دادن حكومت جوان اسلام كمر بسته بودند؛ مرعوب و وحشت زده ساخت .

اگر پیروزى از آنِ عمرو بود، معلوم مى‎شد كه ارزش این فداكارى چقدر بوده است؟

وقـتـى حضرت عـلى(عـلیـه‎السلام) خـدمـت پـیـامـبـر(صـلى الله عـلیـه و آله) رسـیـد، رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ارزش ضربت حضرت على(علیه‎السلام) را چنین برآورد كرد:

«ضَربَةُ عَلِی یَومَ الخَندَقِ اَفضَلُ مِن عِبادَةِ الثّقلین؛ ارزش این فداكارى بالاتر از عبادت تمام جنّ و انس ‍ است.(10) 

زیرا در سایه شكست بزرگترین قهرمان كفر، عموم مسلمانان عزیز مى‎شدند و ملّت شرك، خوار و ذلیل گردید.


پی‎نوشت‎ها:

1- احزاب، آیه 9 ـ 14.

2- تاریخ طبرى، ج 2، ص 239/ طبقات كبرى، ج 2، ص 68 .

3- واقـدى رعـب شـدیـد مـسلمانان را با این جمله مجسّم مى‎كند: كَانَّ فَوقَ رُؤُسِهُمُ الطَّیر: گویى بر سرشان پرنده نشسته بود. كتاب المغازى، ج 2، ص 470، ط ـ اعلمى .

4- ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 248 .

5- بحارالانوار، ج 20، ص 215 .

6- سوره انبیاء، آیه 89 .

7- كنزالفوائد، ص 137 .

8- بحارالانوار، ج20، ص 227 .

9- مُثله كردن، یعنى: قطعه قطعه كردن بدن شخص .

10- بحارالانوار، ج20، ص 216/ مستدرك حاكم، ج 3، ص 32 .

برگرفته از کتاب الگوهاى رفتارى امام على(علیه‎السلام)، ج اول، مرحوم محمد دشتى .

تنظیم گروه دین و اندیشه تبیان، هدهدی .

تبیان

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/16ساعت 2:12  توسط سید محمد امین  | 

امتیازات امیرالمومنین علی علیه السلام

حضرت علی علیه السلام

اول نوبت یک هاست!

یا علی! تو نخستین کسی هستی که به پیامبر صلی الله علیه و آله ایمان آورد و تنها کسی که با او در غار حراء همراه بود.

یا علی! تو نخستین و تنها کسی هستی که در کعبه به دنیا آمد.

یا علی! در میان صحابه تنها تویی که خدا نامت را برگزید.

یا علی! تو نخستین کسی هستی که با پیامبر صلی الله علیه و آله  نماز خواندی.

یا علی! تو نخستین کسی هستی که بر پیکر پاک پیامبر صلی الله علیه و آله نماز خواندی.

یا علی! در میان صحابه تو تنها کسی هستی که لحظه‌ای به خدا شرک نورزید.

یا علی! تنها تویی که در خانه کعبه، پا بر دوش پیامبر صلی الله علیه و آله گذارد و بت‌ها را شکست.

یا علی! تو نخستین جانشین و وصی بعد از پیامبر هستی.

یا علی! تو نخستین و تنها کسی هستی که قرآن را زیر نظر پیامبر صلی الله علیه و آله به ترتیب نزول و با تمام مشخصات جمع آوری نمود.

یا علی! تنها تو اگر نبودی، در سراسر جهان هستی هم شأنی برای زهرای اطهر نبود.

یا علی! تنها تویی که خدا در کتابش پسرانت را، پسران رسول خدا صلی الله علیه و آله خواند.

یا علی! تنها تو را، پیامبر صلی الله علیه و آله به برادری خویش برگزید.

یا علی! تو تنها کسی هستی که هیچ گاه از جنگ نگریخت و هیچ کس به جنگ با تو پیشقدم نشد، جز آن که به هلاکت رسید.

یا علی! تو تنها کسی هستی که زره‌ات پشت نداشت.

یا علی! تو تنها کسی هستی که در تمام جنگ‌های پیامبر صلی الله علیه و آله شرکت داشتی جز تبوک، و تو ماندی تا از فتنه منافقان جلوگیری نمایی؛ سپاه اسلام نیز بدون برخورد از تبوک بازگشت.

یا علی! تنها تو، درِ قلعه خیبر را از جا بر کندی؛ در حالی که عده زیادی از مردان، توان جابجا کردن آن را نداشتند.

یا علی! تنها تویی که رسول خدا صلی الله علیه و آله از 120000 نفر، بر پیشواییت، اقرار و بیعت گرفت و همگان به نام امیرالمؤمنین بر تو سلام کرده، تبریک گفتند.

یا علی! تو تنها کسی هستی که نسل پیامبر صلی الله علیه و آله از طریق او ادامه یافت.

یا علی! تنها تویی که محبتت، سرفصل کارنامه مؤمنان قرار می‌گیرد.

یا علی! تنها تویی که در مورد قاتلت سفارش کردی: خوراکش را خوب و بسترش را نرم کنید، از غذای من به او بخورانید و از آن چه می‌نوشم به او بنوشانید.

یک‌های تو تمام نشدنی است!

حضرت علی علیه السلام

حالا فقط چند تا از دوها!

یا علی! تو آنی که جز دو کس: خدای تعالی و رسول صلی الله علیه و آله تو را نشناخت.

یا علی! تو و پیامبر صلی الله علیه و آله دو پدر امت هستید.

یا علی! هنگامی که بین دو کار قرار می‌گرفتی، سخت‌ترین آن دو را بر می‌گزیدی.

یا علی! تو پدر دو سرور جوانان بهشتی.

یا علی! تو یکی از آن دو امانت گرانبهایی هستی که پیامبر صلی الله علیه و آله در بین امت بر جای نهاد، تا به وسیله آن از گمراهی نجات یابند.

یا علی! درِ خانه تو و رسول خدا صلی الله علیه و آله تنها دو دری بودند که به مسجد باز می‌شدند؛ در حالی که سایر درها اجازه باز بودن نیافتند.

یا علی! تو همانی که ضربت شمشیرت در جنگ خندق، برتر از عبادت دو گروه انس و جن شمرده شد.

یا علی! تو را جمع اضداد خوانده‌اند؛ جنگاوری و مهرورزی، سخاوت و قناعت، عبادت و سیاست، زهد و تلاش ... آیا پایانی برای این شمارش هست؟

دوهایت هم بی انتهاست!

 

حالا فقط سه تا از سه‌ها!

یا علی! تو در سه سالگی به خانه پیامبر صلی الله علیه و آله منتقل شدی و سومین نفر آن خانه بودی.

یا علی! تو و اهل خانه‌ات بزرگوارانی هستید که سه روز متوالی، با گرسنگی روزه گرفته، افطار خود را به مسکین و یتیم و اسیر بخشیدید.

یا علی! پیامبر فرمود: سه چیز به تو عطا گردیده که به من داده نشده، پدر همسریی چون من، همسری چون فاطمه و فرزندانی چون حسن و حسین علیهم السلام .

تبیان

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/14ساعت 16:19  توسط سید محمد امین  | 

جوان‌ترين جواد

امام جواد عليه السلام

زدودن يک ترديد

از آن‌جا که امام جواد عليه‌السلام در کودکي به منصب امامت رسيد، طبعاً اولين پرسش در هنگام مطالعه زندگي ايشان آن است که چگونه يک نوجوان مي‌تواند مسئوليت حساس و سنگين پيشوايي مسلمانان را بر عهده بگيرد؟ در پاسخ اين سؤال بايد گفت: اگرچه دوران شکوفايي عقل و جسم انسان حد و مرز خاصي دارد که با رسيدن آن زمان، جسم و روان به حد کمال مي‌رسند، ولي چه مانعي دارد که خداوند حکيم براي مصالحي اين دوران را براي بعضي از بندگان خاص خود کوتاه ساخته و در سال‌هاي کمتري خلاصه کند؟ در تاريخ بشر نيز همواره انسان‌هايي بوده‌اند که در پرتو لطف و عنايت خاصي که از سوي خالق جهان به آنان شده، در کودکي به مقام پيشوايي و رهبري امتي نائل شده‌اند. در قرآن کريم داستان اعطاي رسالت به حضرت يحيي عليه‌السلام در کودکي(1) و سخن گفتن و پيامبري حضرت عيسي در گاهواره شاهدي بر اين معناست.(2)

 

الهام غيبي

بدون ترديد، امامت اعجازآميز امام جواد عليه‌السلام جز با اتصال آن امام به منبع سرشار علم الهي شدني نيست. اين امر مبتني بر بنيادهاي پوشيده و غيبي جهان است. آن ‌کس که بتواند در چنين سن و سالي رهبري قومي را که در سرزمين‌هاي دور و نزديک گسترده بودند، عهده‌دار شود و در برابر تهاجم انبوه دشمنان از پاي نلغزد و پايدار بماند، هاله‌اي از الهام غيبي را بر گرد وجود خويش دارد. همين امر بود که بر ايمان پيروان آن حضرت به مفهوم سترگ امامت مي‌افزود و گام‌هايشان را در طريق اطاعت از آن امام همام راسخ‌تر مي‌کرد.

 

مناظرات امام جواد عليه‌السلام

عهده‌داري رهبري در خردسالي، نخستين ‌بار درباره امام جواد عليه السلام تحقق يافت. سن کم آن حضرت حتي عده‌اي از شيعيان را درباره مسأله امامت به ترديد انداخته بود. اين امر از يک سو و رواج و رونق بسياري از مکتب‌هاي فکري که حمايت مادي و معنوي حکومت وقت را نيز به همراه داشتند و اين امر با عقل ظاهربين آنان توجيه شدني نبود، از سوي ديگر، باعث شد که پيوسته سؤالات سخت و پيچيده از محضر امام جواد عليه‌السلام مطرح شود و آن حضرت را در ميدان مناظرات علمي با بزرگان و دانايان بيازمايند. اما امام جواد عليه السلام در پرتو علم امامت در همه اين بحث‌ها و مناظرات علمي با پاسخ‌هاي قاطع و روشنگر، هرگونه شک و ترديد را درباره پيشوايي خود از بين برد و امامت خود و نيز اصل امامت را تثبيت کرد. به همين دليل بعد از او در دوران امامت حضرت هادي عليه السلام (که او نيز در کودکي به امامت رسيد) اين موضوع، مشکلي ايجاد نکرد؛ چرا که براي همه روشن شده بود که خردسالي دخالتي در برخورداري از اين منصب خدايي ندارد. (4)

برخي مال و منال، و گروهي نسب و نژاد را شرافت مي‌دانند. پاره‌اي از مردم به جمال، برخي به رياست و سرانجام عده‌اي نيز به گذشته‌هاي ‌دور خويش مي‌بالند. اما در منطق امام جواد عليه‌السلام شرافت واقعي و اصالت از آن دانشي است که زينت‌بخش فرد مي‌گردد و بزرگواري و عظمت تنها با کسب فضايل روحي و معنوي حاصل مي‌شود.

شکوفه‌هاي اعجاز

امام جواد عليه‌السلام از مدينه مي‌آمد و اينک در شهر کوفه، مردم به استقبالش آمده بودند. در هنگام نماز، براي آن حضرت کو‌‌زه‌اي آب آوردند تا در کنار درخت خشکيده خرمايي وضو بگيرند و نماز را به جماعت اقامه کنند. بعد از نماز، مردم به هنگام خروج از مسجد، آن درخت خشک شده خرما را سرسبز و پر ميوه ديدند و از خرماي آن خوردند و از لذيذي و شيريني آن خرما شگفت زده شدند. (5)

 

ثروت واقعي

گاه انسان‌هايي در اوج نياز، به مقام بي‌نيازي از ديگران مي‌رسند و گاه از آن سوي مردماني که غرق در ثروت و نعمتند، همچنان دست طلب و چشم طمع به مال دنيا دارند. اينان کاسه‌هاي گدايي خويش را به نزد صاحبان جاه و جلال دنيا مي‌برند و غافلند که آنان خود نيازمند و زوال‌پذيرند؛ چرا که به گفته سعدي:

درويش و غني بنده اين خاک درند                                                 آنان که غني‌ترند؛ محتاج‌ترند

تنها اميد حقيقي که هرگز رنگ فنا و زوال نپذيرد، بارگاه قدس خداوندي است و هر که به اين سرچشمه غني اعتماد کند نه تنها محتاج اين و آن نخواهد بود که حتي محبوب خلق و خدا مي‌شود. اين همان معناي سخن امام جواد عليه‌السلام است که مي‌فرمايند: «فردي که تنها تکيه‌گاهش پروردگار باشد به غناي واقعي مي‌رسد و ديگران نيازمند او مي‌شوند و آن کس که تقوا پيشه خود سازد، محبوب مردمان مي‌شود.» (6)

 

شرافت واقعي

برخي مال و منال، و گروهي نسب و نژاد را شرافت مي‌دانند. پاره‌اي از مردم به جمال، برخي به رياست و سرانجام عده‌اي نيز به گذشته‌هاي ‌دور خويش مي‌بالند. اما در منطق امام جواد عليه‌السلام شرافت واقعي و اصالت از آن دانشي است که زينت‌بخش فرد مي‌گردد و بزرگواري و عظمت تنها با کسب فضايل روحي و معنوي حاصل مي‌شود. آن امام همام در اين باره مي‌فرمايند: «شريف واقعي فردي است که با شرافت دانش آراسته گردد و سيادت و بزرگواري حقيقي از آن کسي است که راه تقوا و خداشناسي پيش گيرد.»(7)

 

کم‌گويي

سخن هر فرد معيار عقل و ميزان درک و فهم اوست. با سخن ‌گفتن، زواياي ضمير انسان روشن مي‌شود، پس چه بهتر که انسان با گزيده‌گويي و کم‌گويي و دقت و تأمل در سخنان خويش تن و روان خود را از لغزش‌ها و آسيب‌ها مصون بدارد؛ زيرا زبان است که رازهاي آدمي را فاش ساخته، سرّ نهان او را آشکار مي‌سازد. امام جواد در بيان اهميت مراقبت از زبان و گفتار چنين مي‌فرمايند: «(شخصيت) آدمي در زير زبان خود پنهان است.» (8)

 

پي‌نوشت‌ها:

1. مريم: 12.

2. همان، آيات 30 ـ 32.

3. سيره پيشوايان، ص 535 .

4. همان، ص 543.

5. داستان‌هايي از امام کاظم و امام جواد عليهماالسلام، ص 149 (با تصرف)/ اصول کافي، ج 2، ص 421 .

6. نورالاصبار، ص 220.

7. الفصول المهمه، ص 257.

 

منبع: تبیان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/10ساعت 18:33  توسط سید محمد امین  |