|
از جمله کمکهاي اليگارشي ثروتمند و مقتدر پارسي به فرقة بهايي بايد به اراضي وسيعي در شهر دهلي اشاره کرد که پارسيان به بهاييان اهدا کردند و در آن بناي باشکوه معبد لوتوس (نيلوفر آبي) ايجاد شد. اين معبد يکي از اماکن مهم و مشهور شهر دهلي است و هر روزه هزاران تن بازديدکننده دارد.
بررسياي که دربارة نقش يهوديان در گسترش بهاييگري در ايران ارائه شد، در مقياسي محدودتر، دربارة زرتشتيان بهايي شده نيز صادق است. موج گروش زرتشتيان به بهاييگري در حوالي سال 1919 م. رخ داد و بسياري از تقريباً 250 نفر زرتشتي بهايي شده،1 رعاياي ارباب جمشيد جمشيديان، ثروتمند مقتدر زرتشتي، بودند که در روستاهاي يزد و کرمان (روستاهاي حسينآباد، مريمآباد، قاسمآباد و...) سکونت داشتند. اين پديده را ميتوان به شکلهاي مختلف تحليل کرد و براي آن پايههاي اجتماعي و فرهنگي فرض نمود.2 ولي در آن روزها دستاندرکاران و آشنايان با سياست مسئله را به گونهاي ديگر ميديدند؛ عموماً نه آن را جدي ميگرفتند نه براي آن اصالتي قائل بودند. براي نمونه، اعظام قدسي در خاطرات خود از دوران تدريس در مدرسة سنلوئي تهران مينويسد: «يک معلم انگليسي به نام فريبرز که اصلاً زرتشتي بود ولي بهايي شده بود با من از نقطه نظر اينکه علاقهمند به خطّ فارسي بود اظهار دوستي و تقاضا داشت که خط تعليم بگيرد. من هم حاضر شدم. اين بود که در روزهاي مدرسه ايشان هم چند دقيقه که سر کلاس من نبود به اصطلاح در زنگ تنفس تعليم ميگرفتند...، يکي از روزها وارد صحبت مذهبي گرديد و خواست از در تبليغ با من وارد مذاکره گردد. به ايشان گفتم: اگر ميخواهيد که من به شما تعليم خط بدهم از اين مقوله با من صحبت ننماييد، چون تمام اينها را از مؤسس و غيره ميشناسم؛ ولي شما حق داريد، چون زرتشتي بودهايد و حالا قبول اين مشکل نمودهايد؛ شما هم از نقطهنظر سياسي قبول کردهايد. خندهاي کردند و گفتند: آقاي ميرزاحسن، مثل اينکه شما خوب وارد هستيد».3 در بررسي اين پديده با نقش ارباب جمشيد جمشيديان به عنوان حامي اصلي اين موج آشنا ميشويم. ارباب جمشيد از صميميترين دوستان اردشير ريپورتر، رئيس شبکة اطلاعاتي حکومت هند بريتانيا در ايران پس از مانکجيهاتريا بود و صميميت ميان ايندو تا بدان حد بود که برخي از ديدارهاي محرمانه اردشيرجي و رضا خان در خانة ارباب جمشيد صورت ميگرفت.4 با توجه به اين پيوند، اگر تحولات فوق را به سازمان اطلاعاتي حکومت هند بريتانيا و اردشير ريپورتر منتسب کنيم به بيراهه نرفتهايم. جايگاه ارباب جمشيد در اين ماجرا تا بدان حد است که عباس افندي مکرراً بهاييان يزد و کرمان را به فرمانبري و اطاعت از او امر ميکند.5 به نوشتة حسن نيکو، بهاييان هندوستان «همگي زرتشتي ايراني هستند که از دهات يزد و کرمان به عنوان چايفروشي در بمبئي مجتمع شدهاند و آنان نيز مانند کليميها... همان تعصب زرتشتي را قدري کمتر از يهوديان دارند و دو سه نفر مسلمان که در بمبئي هستند در اکثريت آنها مستهلک شده؛ مخصوصاً به آنها راه نميدهند».6 از جمله کمکهاي اليگارشي ثروتمند و مقتدر پارسي به فرقة بهايي بايد به اراضي وسيعي در شهر دهلي اشاره کرد که پارسيان به بهاييان اهدا کردند و در آن بناي باشکوه معبد لوتوس (نيلوفر آبي) ايجاد شد. اين معبد يکي از اماکن مهم و مشهور شهر دهلي است و هر روزه هزاران تن بازديدکننده دارد. صبحي مهتدي مينويسد: «اين را هم بدانيد که من با مردم هيچ کيش و آئيني دشمني ندارم... ولي با اين گروه که به دروغ و از روي ريا خود را بهايي ناميده و من آنها را جهود ميخوانم دل خوش ندارم؛ زيرا اينها در ساية اين نام که مردم اينها را يهودي ندانند کارهاي زشت بسيار کردهاند که زيانش به همة مردم کشور رسيده است. گراني خانهها و بالا بردن بهاي زمينها و ساختن داروهاي دغلي و دزدي و گرمي بازار سارهخواري و بردن نشانههاي باستاني به بيرون کشور و تبهکاري و ناپاکي و رواني بازار زشتکاري و فريب زنان ساده به کارهاي ناهنجاري همه با دست اين گروه است که از نام يهودي گريزان و به بهاييگري سرافرازند».7 صبحي نمونهاي از دغلکاريها را چنين شرح ميدهد: «چند سال پيش به هر نيرنگي بود يک جهود هباني را به نام عزيز نويدي در دادگاه ارتش آوردند. آنگاه براي زمينهاي قلعهمرغي، که در دست هواپيمايي بود، دادمند تراشيدند و نيرنگها به کار بردند تا بيست ميليون از کيسة ارتش بيرون کشيدند و به دست چند تن بهايي دادند که براي شوقي [رهبر فرقة بهايي] بفرستد».8 بهاييگري و تروريسم آيتي از نظر قساوت و شجاعت بهاييان را مشابه با يزيديان کردستان ميداند و خلق و خوي ايشان را چنين توصيف ميکند: «داراي اخلاقي خشن بوده، سختدل و کينهجو ولي متظاهر به مهر و محبت و نيز در شجاعت ايشان گفتوگو رفته. اغلب بر آنند که از اين سجيه پسنديده محرومند به قسمي که تا مقاومت نديدهاند نهايت پردلي را اظهار ميدارند ولي به محض اينکه به مقاومتي برخوردند ميدان خالي کرده، عقبنشيني ميکنند».9 اين قساوت را از اوّلين روزهاي پيدايش بابيگري در ميان اعضاي اين فرقه ميتوان ديد. به نوشتة فريدون آدميت، بابيها در جريان شورشهاي خود در دوران ناصري، با مردم و نيروهاي دولتي رفتاري سبعانه داشتند و «اسيران جنگي» را «دست و پا ميبريدند و به آتش ميسوختند»10 اين قساوت و سبعيت را در ماجراي قتل شهيد ثالث (حاج ملامحمدتقي برغاني، 17 ذيقعدة 1263 ق.)، عمو و پدر همسر قرت العين، نيز به روشني ميتوان مشاهده کرد. فريدون آدميت بساط «ميرزا حسينعلي» (بهاء) را از روز نخست مبتني بر «دستگاه ميرغضبي و آدمکشي» ميداند.11 در واقع از نخستين روزهاي فعاليت فرقة بهايي مجموعهاي از قتلها آغاز شد که اسرار برخي از آنها تاکنون روشن نشده و در برخي موارد نقش بهاييان در آن کاملاً به اثبات رسيده است. اين قتلها را به پنج گروه ميتوان تقسيم کرد: اوّل، قتلهاي سياسي؛ دوم، قتل برخي شخصيتهاي مسلمان که تداوم حيات ايشان براي بهاييت مضر بود؛ سوم، قتل بابيان مخالف دستگاه ميرزاحسينعلي نوري (بهطور عمده ازليها)؛ چهارم، قتل بهايياني که از برخي اسرار مطلع بودند يا به دلايلي تداوم حيات ايشان مصلحت نبود؛ پنجم، قتل بنا به اغراض شخصي سران فرقة بهايي. قتل و خشونت يکي از اوّلين قتلهاي سران بهاييت قتل ميرزا اسدالله ديان است. ميرزا اسدالله ديان12 کاتب بيان و ساير مکتوبات علي محمد باب و از بابيان «حروف حيّ» بود و بسياري از اسرار پيدايش بابيگري را ميدانست. او به دستور ميرزا حسينعلي بهاء به قتل رسيد. ميرزا آقاخان کرماني (بابي ازلي و داماد ميرزايحيي صبح ازل) مينویسد: «ميرزا حسينعلي چون ميرزا اسدالله ديان را مخل خود يافت، ميرزا محمد مازندراني پيشخدمت خود را فرستاده او را مقتول ساخت».13 اين شيوة پدر را عباس افندي نيز ادامه داد. آيتي مينويسد: «عباس افندي اين رويه را دائماً تعقيب داشت؛ يعني مخالف علني خود را در بساط محرم و مجرم شده و اسرار را شناخته و به کشف آن پرداخته بود ميکوشيد براي افنا و اعدامش».14 ادوارد براون، استاد دانشگاه کمبريج، به فردي به نام نصير بغدادي معروف به مشهدي عباس (ساکن بيروت) اشاره ميکند که آدمکش حرفهاي و مزدور ميرزا حسينعلي بها و عباس افندي بود و به دستور ايشان چند نفر را کشت از جمله ملا رجبعلي قهير، برادر زن علي محمد باب را که از برخي اسرار پيدايش بابيگري مطلع بود. براون، همچنين به فعاليتهاي تبليغي سه بابي ازلي در عکا اشاره ميکند و مينويسد بهاييان عکا تصميم گرفتند ايشان را از ميان بردارند. آنان ابتدا خواستند اين مأموريت را به نصير بغدادي محول کنند ولي بعد منصرف شدند؛ زيرا احضار نصير از بيروت ممکن بود راز قتل را آشکار کند. لذا، در 12 ذيقعده 1288 ق. هفت نفر از بهاييان به خانة افراد فوق در عکا ريختند و سيد محمد اصفهاني، آقاجان کجکلاه و ميرزا رضاقلي تفرشي را کشتند. حکومت عکا بها و پسرانش، عباس و محمدعلي افندي و ميرزا محمدقلي، برادر بها و تمامي بهاييان عکا، از جمله قاتلان، را دستگير کرد. بها و پسران و خويشانش شش روز زنداني بودند، سپس قاتلانش شناخته، در دادگاه به حبسهاي طولاني (7 و 15 سال) محکوم شدند.15 براون در جاي ديگر (حواشي بر مقاله شخصي سياح، چاپ اول، 1891) به اين ماجرا اشاره ميکند. او مينويسد: «مقامات دولت عثماني تصميم به تبعيد دو برادر به دو نقطه مختلف گرفتند و در ربيعالثاني سال 1285 ق. صبح ازل و پيروانش را به فاماگوستا16 (قلعه ماغوسا در قبرس) و حسينعلي بها و 80 نفر از پيروانش و چهار نفر ازلي را به عکا فرستادند. اين چهار نفر ازلي عبارت بودند از: حاجي سيد محمد اصفهاني، آقاجان بيگ کجکلاه، ميرزا رضاقلي تفرشي و برادرش آقا ميرزا نصرالله. به نوشتة براون، قبل از عزيمت به عکا، حسينعلي بهاء ميرزا نصرالله تفرشي را در ادرنه (آدريانوپول) با سم به قتل رسانيد و کمي پس از ورود به عکا، سه ازلي ديگر در منزل مسکونيشان در بندر عکا به دست اطرافيان بهاء مقتول شدند».17 ميرزا آقاخان کرماني در رساله هشت بهشت دربارة آدمکشيهاي سران فرقة بهايي به تفصيل سخن گفته است. او مينويسد: «ميرزا حسينعلي بهاء در ادرنه، قبل از حرکت به عکا، ميرزا نصرالله را با سم مقتول کرد و در عکا نيز چند نفر از اصحاب خود را فرستاد آن سه نفر را حاجي سيد محمد و آقاجان بيگ و ميرزا رضاقلي تفرشي در خانه نزديک قشله که منزل داشتند شهيد کردند و قاتلين اينان عبدالکريم شمر و حسين آبکش و محمد جواد قزويني».18 به نوشتة ميرزا آقاخان کرماني، در ايران نيز اصحاب حسينعلي بها موجي از وحشت و ترور آفريدند و به قتل ازليان صاحبنفوذ دست زدند: «آقا عبدالواحد، آقامحمدعلي اصفهاني، حاجي آقا تبريزي و پسر حاجي فتاح، هر يک را به طوري جداگانه درصدد قتل برآمدند و بعضي فرار کردند. از آن جمله خياطباشي و حاجي ابراهيمخان را در خانة گندمفروشي کشتند و جسم آنان را با آهک در زير خاک گذارده روي آنها را با گچ سکو بستند...» اين قتلها حتي شامل طلبکاران ميرزا حسينعلي نوري (بهاء) نيز ميشد: «و همچنين حاجي جعفر را، که مبلغ هزار و دويست ليره از ميرزا [حسينعلي بهاء] طلبکار بود و به مطالبه پول خود در عکا قدري تندي نمود و دزديهاي حضرات را حس کرده، ميرزا آقاجان کچل قزويني را تشويق کردند که آن پيرمرد را شبانه کشته، از طبقة فوقاني کاروانسرا به زير انداختند و گفتند خودش پرت شده... همچنين هر يک از اصحاب اقدمين، که از فضاحت و شناعت کارهاي ميرزا مطلع بودند و فريب او را نخوردند، فرستاد در هر نقطه شهيد نمودند. مثلاً جناب آقاي سيد علي عرب را، که از حروف حيّ نخستين بود، در تبريز، ميرزا مصطفي نراقي و شيخ خراساني شهيد کردند و ميرزا بزرگ کرمانشاهي را، که از اجله سادات بود و جناب آقا رجبعلي قهير را، که او نيز از حروف و ادله بود، ناصر عرب در کربلا به درجة شهادت رسيدند و برادرش آقاعلي محمد را در بغداد عبدالکريم شمر کشت. هر يک از اصحاب خودش را نيز که از فسق و فجور و باطن کار وي خبردار شدند در عکا يا نقطة ديگر تمام کردند. مانند حاجي آقا تبريزي. حتي آقا محمدعلي اصفهاني را که در اسلامبول تجارت مينمود و مدتي فريب او را خورده بود، ... ميرزا ابوالقاسم دزد بختياري را مخصوص از عکا مأمور نمود که برود در اسلامبول آن جرثوم غفلت را... قصد نمايد...19 به نوشتة ميرزا آقاخان کرماني، پس از فوت ميرزا حسينعلي بهاء (2 ذيقعده 1309 ق.) شيوة فوق ادامه يافت. اوّلين قرباني ميرزا محمد نبيل زرندي، مورخ معروف بهايي بود که خيال داشت خود را جانشين بها خواند. «پسران خدا حسينعلي بها خبردار شده، دو نفر را فرستاده، آن لنگ بيچاره را خفه کرده، بردند به دريا انداختند».20 در ميان قتلهاي متعدد و فراوان بهاييان، به ويژه بايد به قتل حاج شيخ زکريا نصيرالاسلام اشاره کرد. حاج شيخ زکريا انصاري دارابي، ملقب به نصيرالاسلام، از سران مجاهديني بود که به فتواي حاج سيد عبدالحسين مجتهد لاري به جهاد با استعمار انگليس و عوامل داخلي ايشان دست زدند و در اين زمينه سهمي بزرگ داشتند. نامبرده از شاگردان آخوند ملا محمد کاظم خراساني و شيخ عبدالله مازندراني و حاجي ميرزا حسين تهراني (نجل خليل) و حاج سيد عبدالحسين مجتهد لاري بود و به نوشتة رکنزاده آدميت، در شهرستانهاي داراب، فسا، لار و نيريز عليه انگليس قيام مسلحانه کرد و به نشر افکار آزاديخواهي و استحکام مباني مشروطه ايران کوشيد و در رکاب مجتهد لاري جهاد کرد. مساعي وي چنان ارجمند بود که آخوند خراساني يک حلقه انگشتري فيروزه و اجازه مجاهده در راه آزادي براي او فرستاده و او را در اجازهنامه نصيرالاسلام خواند. رکنزاده آدميت ميافزايد: «اين است که نصيرالاسلام با گروهي از تفنگچيان مجاهد در راه تعقيب و تنکيل ستمپيشگان بيآزرم و فرقة بهايي، که در شهر نيريز جمعيت و نفوسي داشتند، بيش از پيش کوشيد و آنها هم در پي فرصت بودند تا او را از ميان بردارند و همين که فرصت به دست آمد دو نفر از تفنگچيان او را، که يوسف و جعفرقلي نام داشتند، به وسيلة تطميع و تحميق وادار به قتل او کردند و در ماه رجب سال 1331 ق. پس ازفراغت از غسل روز جمعه هنگام خروج از گرمابه... به وسيلة شليک سه تير تفنگ شهيدش کردند. آن وقت 52 سال داشت.21 قتل سيد ابوالحسن کلانتر سيرجان (1324 ق.) از قتلهاي جنجالي بهاييان است. بهاييان به تحريک مخالفان سيد ابوالحسن کلانتر (اسفنديارخان رئيس طايفه بوچاقچي، شاهزاده حاج داراب ميرزا از مالکان محل و سيد حسين قوالالتجار از متنفذين سيرجان) پرداختند و در نتيجه در جريان يک ميهماني کلانتر سيرجان در تاريکي شب به قتل رسيد. اين ماجرا به شورش مردم سيرجان بر ضدّ بهاييان انجاميد و مردم، که منابع بهايي ايشان را «چند هزار نفر عوام کالانعام» ميخوانند، سيد يحيي سيرجاني (بهايي عامل قتل کلانتر) را کشتند.22 قتل محمد فخار نيز از قتلهايي است که سر و صداي فراوان به پا کرد. بهاييان، به دستور محفل روحاني يزد، فرد فوق را، که گويا به بهاييگري اهانت ميکرد، کشتند و جسد او را سوزانيدند. در پي اين پيشامد، ابتدا عامل مستقيم قتل، سلطان نيکآيين، دستگير شد و سپس 12 نفر از معاريف بهاييان يزد، از جمله محمدطاهر مالميري و ميرزا حسن نوشآبادي و حسين شيدا، به اتهام مشارکت در قتل زنداني شدند. پس از هفت ماه پرونده متهمان به تهران فرستاده شد. هر چند اتهام اين گروه قتل بود ولي در زندان تهران در محل کمجمعيت و آبرومندي که مختص به اشراف و اعيان بود محبوس شدند و با سران کرد و لر و خانهاي بختياري معاشر بودند و حتي مدير زندان را تبليغ ميکردند. بهاييان در دادگاه به مظلومنمايي فراوان دست زدند و از جمله مالميري چنين گفت: «هواي يزد خشک است و کلههاي اهل يزد تمام خشک است و يک تعصبات لامذهبي جاهلانهاي دارند که در ساير ولايات نيست. اهل يزد عموماً قتل ما بهاييان ر اواجب ميدانند و مال ما را حلال و هرگونه تهمتي و اذيتي را در حقّ ما ثواب ميدانند و به عقيده باطل خود بهشت ميخرند». تمامي اعضاي اين گروه، به جز سلطان نيکآيين، پس از 14 ماه حبس در تهران، با اعمال نفوذ بهاييان مقتدر پايتخت، تبرئه شدند. رياست اين دادگاه را فردي به نام عاصمي و وکالت بهاييان را فردي به نام دادخواه به عهده داشتند. هرچند منابع بهايي ميکوشند تا اين ماجرا را «تهمت» جلوه دهند؛23 ولي محکوم شدن سلطان نيکآئين، به رغم اعمال نفوذ فراوان بهاييان، ثابت ميکند که مجرم بوده است. عبدالحسين آيتي با اشاره به قتل محمد فخار و موارد ديگر مينويسد: «خدا نيارد روزي که ميدان براي بغضا و شحناء ايشان باز شود. آن وقت است که چند نفرشان در شاهرود آدم ميکشند. (در واقعه 1324 فتنه بابيهاي شاهرود) يا مانند سلطان باروت کوب [نيکآئين] و چند تن اهل محفل روحاني در يزد محمد کوزهگر [فخار] را در کوره ميسوزانند يا ذکر الله و عبدالحق نامي خود را در بين مهاجرين روسيه انداخته، در آذربايجان آتشي برافروختند که نمرود از آن شرم ميبرد».24 عبدالله شهبازي ماهنامه موعود شماره 95 پينوشتها: 1. فلسفة نيکو، ج 1، ص 81. 2. براي نمونه بنگريد به: Susan J.Stiles. “Zoroastrian Convertions to the Bahai Faith in Yazd, Iran”, The University of Arizona, M.A. Thesis, 1983. 3. حسن اعظام قدسي (اعظام الوزاره). کتاب خاطرات من يا روشن شدن تاريخ صدساله. تهران، 1342، چاپخانه حيدري. ج 1، ص 257. 4. براي نمونه بنگريد به: خاطرات اردشير ريپورتر (ظهور و سقوط پهلوي، ج 2، صص 150 و 155). 5. عبدالبهاء. مجموعه الواح مبارکه به افتخار بهاييان پارسي. صص 37، 38، 40، 41، 43، 49، 54، 55، 57؛ نيز مراجعه شود به: شهبازي، نظرية توطئه، صص 81ـ86. 6. فلسفة نيکو، ج 1، ص 89. 7. صبحي. پيام پدر. ص 227. 8. همان مأخذ، ص 236. 9. کشف الحيل، ج 2، ص 7. 10. اميرکبير و ايران. ص 448. در 22 ذيقعهده 1264 / 20 سپتامبر 1848 سلطنت ايران به ناصرالدين شاه رسيد. در سه سال اوّل سلطنت ناصرالدين شاه حکومت ايران در دست با کفايت و مقتدر ميرزاتقي خان اميرکبير قرار داشت که مطلوب کانونهاي استعمارگر غربي نبود. در اين دوران شورشهاي بزرگي در ايران درگرفت که مهمترين آنها شورش محمد حسن خان سالار در خراسان و شورش آقاخان محلاتي در کرمان و شرق ايران و شورش پيروان باب بود. دربارة نقش استعمار انگليس در شورشهاي سالار و آقاخان محلاتي مطالب فراواني مطرح شده ولي در زمينة نقش کانونهاي دسيسهگر خارجي در شورش بابيه تاکنون تحقيق دقيق و کاملي انجام نگرفته است. شورش بابيها در نخستين سال سلطنت ناصرالدين شاه و در سه منطقة مازندران و زنجان و يزد صورت گرفت و رهبري آن با کساني بود که مدعي پيروي از باب بودند: آخوند ملا محمد حسين بشرويهاي و ملا محمد علي بارفروشي در مازندران، ملامحمدعلي زنجاني در زنجان و سيد يحيي دارابي در يزد. اميرکبير با قاطعيت به سرکوب اين شورشها دست زد و سران باي شورشهاي فوق را در سال 1266 ق. اعدام کرد. به طور مستند ميدانيم که ملا محمد علي زنجاني، رهبر شورش زنجان، اميدوار بود که قشون روسيه به ياري بابيان بشتابد و زماني که از اين امر نوميد شد خواستار وساطت روسيه و انگلستان براي نجات جان خود شد. که طبعاً اميرکبير نميپذيرفت. (آدميت، اميرکبير و ايران، ص 450) در ميان بابيان، ملاحسين بشرويه به «باب الباب» ملا محمدعلي بارفروشي به «قدوس» و ملا محمدعلي زنجاني به «حجت» ملقباند. در پي اين شورشها بود که به دستور اميرکبير باب نيز اعدام شد. 11. اميرکبير و ايران، ص 457. 12. ميرزا اسدالله ديان احتمالاً يهودي الاصل بود زيرا با زبانهاي عبري و سرياني به خوبي آشنايي داشت. در ايران آن زمان بعيد بود که فردي مسلمان با زبان عبري آشنا باشد. 13. ميرزا آقاخان کرماني. هشت بهشت. صص 283، 302ـ303. 14. کشف الحيل، ج 3، ص 119. 15. Edward G Browne. Materials for the Study of Babi Religion. Cambridge, 1918. pp. 52-57, 220. و نيز بنگريد به: کشف الحيل، ج 3، صص 114ـ124. 16. Famagusta [Maghusa]. 17. Fdward G.Browen. A Travellers Narrative... [1891.2 vol]. London. Cambridge University .... 18. هشت بهشت. ص 309. 19. همان مأخذ، صص 308ـ309. 20. همان مأخذ، ص 310. 21. محمد حسين رکنزاده آدميت. دانشمندان و سخنسرايان فارسي، ج 5، صص 668ـ669. 22. براي آشنايي با روايت بهاييان از اين ماجرا بنگريد به: مصابيح هدايت. ج 5، صص 88ـ95. 23. بنگريد به: مصابيح هدايت، ج 5، صص 370ـ374. 24. کشف الحيل، ج 2، ص 7. |
|
منبرها برپا شدهاند تا وسیلهای باشند برای برپایی دین خدا در دلها. در همه ادوار و اعصار کسانی از بندگان خدا هستند که در فهم معارف ربانی و تفقه در دین خدا کوشاترند و در جستجوی نازک اندیشیها و اشارتهای بصیرت بخش امامان معصوم(ع)، استوارتر و خستگی ناپذیر. هم آنانند که واسطه انتقال این معارف به خلق خدا هستند تا مردم را به بصیرت و معرفت که مقدمه عبودیت است، هدایت کنند. هدف نهایی «مکتب» جز «عبودیت» نیست و معرفت، سوار بر مرکب «عواطف» ره به سوی «عبودیت» می سپارد. کار مداحان، جلب این عواطف به سوی حقیقت مکتب و تزریق این «چاشنی» در جان طالبان معارف شیعه است. |
چندی پیش با عزیزی از طبقه مداحان مشهور پایتخت گپ و گفت کوتاهی داشتم. می گفت: دور و اطراف هر یک از منبریهای مشهور و پر مخاطب تهران، قریب ده مداح مختلف - از شهیر و کم شهرت و گمنام- همواره حاضرند و همه هم در همه مجالس می خوانند چندان که پیش و پس از منبر 40 دقیقهای یک واعظ معروف، ساعتها برنامه مداحی اجرا می شود! یعنی که «منبری» رونق بازار «مداح» را موجب شده، حال آن که سنت هزار ساله هیئتهای شیعی عکس آن را گواهی می دهد.
باید پرسید سخنوران شهیر شهرها و خطیبان پرمخاطب جماعات مذهبی را چه نیازی به گرمی بازار مرثیه گویان و مدیحه سرایان؟ قرار است مداحان شیعه با هنرمندی خود، برداشت بهینه از «محصول منبر» را - که چیزی جز آموزه های وحیانی جاری بر لسان عالمان دین اندیش نیست- برای مردمان کوچه و بازار ممکن کنند تا «مکتب» اهل بیت(ع) در جان هایشان «ماندگار» شود:
"هر مکتبی اگر چاشنیای از عاطفه نداشته باشد و صرفاً فلسفه و فکر باشد، آنقدر در روحها نفوذ نمی کند و شانس ماندگاری ندارد. ولی اگر چاشنیای از عاطفه داشته باشد، این عاطفه به آن حرارت میدهد. آن مکتب را منطقی میکند. بدون شک مکتب امام حسین(ع) منطق و فلسفه دارد... اما اگر دائماً این مکتب را صرفاً به صورت یک مکتب فکری بازگو کنیم، حرارت و جوشش آن گرفته و کهنه می شود. این بسیار نظر بزرگ و عمیقانهای بوده است؛ یک دوراندیشی فوق العاده عجیب و معصومانه، که گفته اند برای همیشه این چاشنی را شما از دست ندهید». (استاد شهید مرتضی مطهری، سیری در سیره نبوی، صفحه 58)
منبرها برپا شدهاند تا وسیلهای باشند برای برپایی دین خدا در دلها. در همه ادوار و اعصار کسانی از بندگان خدا هستند که در فهم معارف ربانی و تفقه در دین خدا کوشاترند و در جستجوی نازک اندیشیها و اشارتهای بصیرت بخش امامان معصوم(ع)، استوارتر و خستگی ناپذیر. هم آنانند که واسطه انتقال این معارف به خلق خدا هستند تا مردم را به بصیرت و معرفت که مقدمه عبودیت است، هدایت کنند. هدف نهایی «مکتب» جز «عبودیت» نیست و معرفت، سوار بر مرکب «عواطف» ره به سوی «عبودیت» می سپارد. کار مداحان، جلب این عواطف به سوی حقیقت مکتب و تزریق این «چاشنی» در جان طالبان معارف شیعه است.
وقتی «عبودیت» غایت همه آموزهها و آرزوهای مکتب باشد، بدیهی است که اسوهها و امامان و پیشاهنگان مکتب، نمونههای بی بدیل و مظاهر تام و تمام عبودیت خواهند بود:
"ارزش فاطمه زهرا(س) به عبودیت و بندگی خداست... نه فقط فاطمه زهرا(س) بلکه پدر فاطمه هم - که مبدأ و سرچشمه فضایل همه معصومین است و امیرالمؤمنین(ع) و فاطمه زهرا(س) قطرههایی هستند از دریای وجود پیغمبر- ارزشش پیش خدا به خاطر عبودیت است..."(رهبر معظم انقلاب، در دیدار مداحان و شاعران- 5/5/84)
|
فرض کنید راجع به حضرت اباالفضل(س) صحبت می شود، بنا کنند از چشم و ابروی آن بزرگوار تعریف کردن؛ مثلاً قربون چشمت بشم! مگر چشم قشنگ در دنیا کم است؟ مگر ارزش اباالفضل(ع) به چشمهای قشنگش بوده؟ اصلاً شما مگر اباالفضل(س) را دیدهاید و میدانید چشمش چگونه بوده!؟ اینها سطح معارف دینی ما را پایین می آورد. معارف شیعه در اوج اعتلاست... ارزش اباالفضل العباس(س) به جهاد و فداکاری و اخلاص و معرفت اوست. به صبر و استقامت اوست... ارزش اباالفضل و حبیب بن مظاهر در اینهاست، نه در قد رشیدش یا بازوی پیچیدهاش. قد رشید که خیلی در دنیا هست. اینها که در معیار معنوی ارزش نیست... این که ما همهاش بیائیم روی ابروی کمانی و بینی قلمی و چشم خمار این بزرگواران تکیه کنیم، این که مدح نشد. در مواردی ضرر هم دارد. در فضاهایی این کار خوب نیست». (رهبرمعظم انقلاب- همان). |
گاه می شود که مداحان ما در ذکر مناقب حضرت صدیقه اطهر(س) یا دیگر معصومین(ع) از مرز«توحید» میگذرند و در ورطه «شرک» در می غلطند. حال آن که در زیارتهای معتبره مأثوره، به رغم انتساب عالیترین و شگفت انگیزترین مقامات معنوی و اوصاف الهی به وجود مقدس حضرات معصومین(ع)، بر «عبودیت» آن بزرگواران تأکید تمام شده است. از آن جمله است این فراز شریفه از «زیارت رجبیه» که به خداوند متعال عرضه می داریم: "لافرق بینک و بینهم الا انهم عبادک"؛ هیچ فرقی بین تو و اینها - حضرات معصومین علیهم السلام- نیست غیر از این که اینها بندگان تو هستند." و زیارت رجبیه از آن دسته متون شریفه ای است که امام راحل عظیم الشأن (ره) - حسب گفته یکی از شاگردان ایشان که در قید حیاتند- توصیه اکید به خواندن آن داشتند و میفرمودند: "فقط همین «عبد» بودن ائمه علیهم السلام است که فارق بین اینها و خداست والا آن بزرگواران تمام نیروهای الهی را دارند."
متأسفانه دامنه انحراف در برخی مداحیها از مسیر تعالیم نورانی اهل بیت(ع) محدود به «مبالغه گویی» از مقام و منزلت معصومین(ع) نیست. گاه از این سوی بام افتادهایم؛ «تصغیر و تضییق مرتبت» آن بزرگواران در ذکر مراثی و مدایح، رایج تر از گزافه گویی است. این آفت البته ناشی از قصور فهم ما از مقام حقیقی وجود مقدس و شریف آن حضرات است که سطح عقول و عرفان و آمال آنان را با خود قیاس میکنیم و امتیازاتی نظیر قدرت مادی و جسمانی یا زیبایی بی نظیر ظاهری را که ممکن است منتهای آرزوی خود و مخاطبانمان باشد به آن بزرگواران نسبت می دهیم بی آن که این امتیازات ظاهری در نظام ارزشی دینی ما واجد ارزش حقیقی باشد:
"چون به آنها - حضرات معصومین(ع)- دسترسی نداریم، آنها را نمی فهمیم و درک نمی کنیم، گاهی تعبیراتی گفته می شود که خیلی هم دقیق نیست... چون می خواهند تکریم و تعظیم کنند، اما واقعیت مطلب در ذهن کوچک ما نمی گنجد... چیز دیگری که بنده اطلاع پیدا کردم، استفاده از مدحها و تمجیدهای بی معناست که گاهی هم مضر است. فرض کنید راجع به حضرت اباالفضل(س) صحبت می شود، بنا کنند از چشم و ابروی آن بزرگوار تعریف کردن؛ مثلاً قربون چشمت بشم! مگر چشم قشنگ در دنیا کم است؟ مگر ارزش اباالفضل(ع) به چشمهای قشنگش بوده؟ اصلاً شما مگر اباالفضل(س) را دیدهاید و میدانید چشمش چگونه بوده!؟ اینها سطح معارف دینی ما را پایین می آورد. معارف شیعه در اوج اعتلاست... ارزش اباالفضل العباس(س) به جهاد و فداکاری و اخلاص و معرفت اوست. به صبر و استقامت اوست... ارزش اباالفضل و حبیب بن مظاهر در اینهاست، نه در قد رشیدش یا بازوی پیچیدهاش. قد رشید که خیلی در دنیا هست. اینها که در معیار معنوی ارزش نیست... این که ما همهاش بیائیم روی ابروی کمانی و بینی قلمی و چشم خمار این بزرگواران تکیه کنیم، این که مدح نشد. در مواردی ضرر هم دارد. در فضاهایی این کار خوب نیست». (رهبرمعظم انقلاب- همان).
کاش در «ظاهرگرایی» و «اسطوره سازی» به همین مقدار بسنده می شد. متأسفانه دامنه انحراف در طبقات پایینتر طایفه مداحان، خیلی گستردهتر است. در برخی مجالس و دستهجات عزاداری محلی، پارهای از خوانندگان جرأت میکنند اشعاری مبتذل و با مضمونهای عشقی را که نوعاً خوانندگان پاپ - از نوع به اصطلاح لس آنجلسی- پیشتر در قالب ترانه خوانده اند، با همان سبک و آهنگ، در توصیف اهل بیت(ع) بخوانند.
دیگر این که مداحان ما از آن روی که هنرمندند، ناگزیر از نوآوریاند. این ناگزیری علی الدوام، پارهای از مداحان ما - حتی برخی از معاریف و مشاهیر این طایفه - را به عدول از معیارهای رفتار موقرانه و مؤمنانه - که امری بسیار مهم و لازم برای کسوت مداحی است- واداشته است. گواه این مدعا، تصاویری است که بعضاً از مراسم مولودی خوانی یا مرثیه سرایی در تلویزیون پخش می شود و مداحان را در حالی نشان می دهد که میکوشند با حرکات خاص سر و دست و بدن، جمعیت را به وجد و نشاط بیاورند و یا متأثر و محزون کنند. همان جوان مداح معروف پیش گفته می گفت: مدتی است برای فرار از این دام مهلک و رهایی از این آفت عافیت سوز، به «مناجات خوانی» روی آورده ام. رویکرد جدیدش را ستودم و گفتم: اتفاقاً در حوزه هنر مداحی، «هنر برتر» نزد مداحانی است که قادرند گنجینههای گهربار مستور در معادن مناجاتها و زیارتها و دعاها را کشف و استخراج کرده و با زبان همه فهم بیان کنند.
|
"کسی که با مسائل شوروی سابق و این بخشی که شیعه نشین است (جمهوری آذربایجان) آشنا بود، میگفت: وقتی کمونیستها بر منطقه آذربایجان شوروی مسلط شدند همه آثار اسلامی را از آن جا محو کردند و هیچ نشانهای از اسلام و دین و تشیع باقی نگذاشتند. فقط یک چیز را اجازه دادند و آن «قمه زدن» بود! دستورالعمل رؤسای کمونیستی به زیردستان خودشان این بود که مسلمانان حق ندارند نماز بخوانند، نماز جماعت برگزار کنند، قرآن بخوانند، عزاداری کنند، هیچ کار دینی نباید بکنند. اما اجازه دارند قمه بزنند! چرا؟ چون خود قمه زدن، برای آنها یک وسیله تبلیغ بر ضد دین و بر ضد تشیع بود. گاهی دشمن از بعضی چیزها این گونه علیه دین استفاده میکند. هر جا خرافات به میان بیاید، دین خالص بدنام خواهد شد».(رهبر معظم انقلاب، در دیدار عمومی مردم مشهد- 1/1/76) |
طرفه آن که دوستی و دشمنی و اسطوره سازی را سه عامل تحریف حقایق و وقایع دانسته اند و منشأ انگاره سازی مجلس گردانان مجالس مدح و مصیبت را دو عامل از این سه عامل؛ دوستی و اسطوره سازی.
چون دوستدار اهل بیت(ع) هستیم، زیبایی ظاهر را - که به خیال خود عالی ترین عامل در کشش به سوی محبوب و تهییج احساسات عاشقانه می پنداریم- در وجود آن بزرگواران برجسته می کنیم و باز از سر دوستی و به قصد برانگیختن عواطف - در مواقع مرثیه سرایی- هر جا لازم باشد از هیچ تحقیری در مکانت و منزلت شان فروگذار نمی کنیم، آنچنان که به تعبیر استاد شهید مطهری، شهادت امام حسین(ع) را چنان جلوه میدهیم که مظلوم و بیتقصیر و بی جهت کشته و نفله و ضایع شد و هدر رفت، حال آن که به عکس این انگاره باطل - که اتفاقاً از سر دوستی سیدالشهداء(ع) ساخته شده - هر قطره خون امام حسین(ع) یک دنیا ارزش دارد و زلزله حماسه او در عاشورا پایه های کاخ ستمگران را متزلزل کرد چندان که هنوز اغلب حوادث داغ و تحول ساز جامعه ما در محرم ایجاد می شود. (حماسه حسینی، جلد3، صفحه 84)
نیز برخاسته از حس اصیل «اسطوره سازی» خود، توانمندیهای عجیب و غریب مادی و جسمانی را به وجود مقدس آن حضرات نسبت می دهیم که نه اثبات آن تواناییها در وجود مبارکشان موجب فضیلتی است و نه اعتقاد ما به وجود آن اوصاف، مهم و مفید و لازم است از آن روی که هیچ نقشی در تربیت اخلاقی و رشد فضایل انسانی ما ندارد.
اقبال کم نظیر امروز مردم به ویژه جوانان به هیئتهای مذهبی و مجالس جشن و عزای اهل بیت(ع) را باید بسیار گرامی شمرد. سپاس این نعمت بزرگ الهی، به اطعام معنوی خیل عظیم دلدادگان خاندان پیامبر(ص) با طعام مطهر و معطر معارف ناب شیعی است و به عرضه «دین خالص» و پالایش شده از پیرایه ها و خرافه ها:
"کسی که با مسائل شوروی سابق و این بخشی که شیعه نشین است (جمهوری آذربایجان) آشنا بود، میگفت: وقتی کمونیستها بر منطقه آذربایجان شوروی مسلط شدند همه آثار اسلامی را از آن جا محو کردند و هیچ نشانهای از اسلام و دین و تشیع باقی نگذاشتند. فقط یک چیز را اجازه دادند و آن «قمه زدن» بود! دستورالعمل رؤسای کمونیستی به زیردستان خودشان این بود که مسلمانان حق ندارند نماز بخوانند، نماز جماعت برگزار کنند، قرآن بخوانند، عزاداری کنند، هیچ کار دینی نباید بکنند. اما اجازه دارند قمه بزنند! چرا؟ چون خود قمه زدن، برای آنها یک وسیله تبلیغ بر ضد دین و بر ضد تشیع بود. گاهی دشمن از بعضی چیزها این گونه علیه دین استفاده میکند. هر جا خرافات به میان بیاید، دین خالص بدنام خواهد شد».(رهبر معظم انقلاب، در دیدار عمومی مردم مشهد- 1/1/76)
و «دین خالص» را امروز فقط از عالمان امانتدار علم جعفری میتوان گرفت که فقیهان صیانت کننده بر نفس و حفاظت کننده از دین خدایند و هوا و هوس را مغلوب ساختهاند و جز پیروی از صاحب شریعت، سودایی در سر ندارند؛ از مراجع معظم شیعه که پیرایههای نشسته بر دامن دین را میشناسند و مجالس مدح و مصیبت ما را خالی از معصیت خدا میخواهند؛ امروزه سرحلقههای هیئت ها - خصوصاً هیئتهای معظم شهرهای بزرگ، و رهبران و مداحان شهیر و خوش نامشان - به یکی از مهمترین گروههای مرجع اجتماعی تبدیل شدهاند. وعاظ و مداحان بزرگ اکنون مرجع و مراد بسیاری از مؤمنان و شیفتگان اهل بیت(ع) مخصوصاً جوانان و دانش آموزان و دانشجویاناند. جوانانی که مشتری دائم مجالس معظم مصیبتسرایی و مولودی خوانی در تهران و شهرهای بزرگ هستند، اغلب تکالیف عملی خود را از خلال سخنان واعظ یا مداح مورد علاقه خود اخذ میکنند و اگر بگوییم کثیری از جوانان مؤمن و با صفا، دین خود را از این جلسات میگیرند، گزافه نگفتهایم. هم از این روست که انتظار سلوک مرجعانه از وعاظ و مداحان نامدار و پر طرفدار، انتظار نابجایی نیست. مهمترین شناسه در مشی و مرام مرجعانه، «رعایت نهایت احتیاط» در بیان معارف و احکام و دستورهای دین در عرصههای فردی و جمعی است و نیز در حوزهها و حیطههای سیاسی و فرهنگی و اجتماعی؛ خصوصاً در موضوعاتی که این عزیزان احیاناً ورود و تخصصی ندارند و برای بیان دقیق و درست مطلب، ناگزیر از استمداد و استشاره از اهل فناند.
اکنون که تأثیر عمیق و منحصر به فرد هیئتها و مجالس روضه خوانی در تحولات اجتماعی و رفتارهای سیاسی مردم آشکارتر از گذشته شده است، بی گمان تلاش و تمرکز دشمن برای تضعیف و تخریب این نهاد مدنی ریشهدار تمدن ایرانی- شیعی بیش از پیش خواهد شد. به شرط هوشیاری مرجعانه مردان منبر و مدح، این پایگاه پایدار عرصه روشنگری و ارشاد، تا همیشه، تاثیرگذارترین رسانه جامعه شیعی ما باقی خواهند ماند.
تبیان
این فرد شیاد که مدعی بود با ائمه(علیهم السلام) ارتباط داشته است و مریدانی نیز پیدا کرده و از آنان کلاهبرداری کرده بود اخیرا گستاخی و رذالت را به جایی رساند که حدود ۷۰ جلد از کتب مقدس قران کریم را به آتش کشید و نام مبارک ائمه(علیهم السلام) را کف پای خود نوشته بود و راه میرفت.
هم اکنون این فرد شیاد و کلاهبردار در پی بی توجهی و کوتاهی مسئولین!!! به قید وثیقه آزاد شده و به اعمال کثیف خود ادامه می دهد!!!؟؟؟
ما این اهانت بزرگ را محکوم میکنیم و خواستار دستگیری و اعدام این فرد شیاد هستیم.
شما هم برای محکوم کردن این حادثه به این پست لینک دهید.







بـسـيـارى از حـوادث، در ارزيـابـى بـنيادين به ريشههاى كهنترى منتهى مىشود كه گاهى فـاصـله زمـانـى بـسـيـارى مـيـان آن دو وجـود دارد، گـاهـى عـلل و اسـبـاب واسـطـهاى و مـيـانـى مـتـعـدّدى آن دو را بـه هـم مـتـصـّل مـىسازد. اگر شناخت عميق و جريان شناسانه از حوادث باشد، هم بصيرت انسان را در تـحـليـل وقـايـع مىافزايد، هم از تكرار برخى وقايع تلخ در دورانهاى بعدى جلوگيرى مىكند.
حـادثـه عـاشـورا يـكـى از ايـنگـونـه جـريـانـات اسـت كـه ريـشـه آن بـه پـنـجـاه سـال قـبـل و بـه مـاجـراى غـصـب خـلافـت از خـانـدان پيامبر و بازيگرى با حاكميّت دينى و خلافت اسلامى باز مىگردد. آن جريان انحرافى كه در مساله رهبرى و خلافت پيش آمد، به تدريج جامعه را از سـرچـشـمـه زلال مـكـتب دور ساخت، دشمنان ديرين اسلام و پيامبر، كم كم قدرت يافتند و با اسـتـيـلا بـر سـرنـوشـت مـسلمين و حكومت، اهداف و نيّات شوم خود را تحقّق بخشيدند. اگر آن ستم نـخـسـتـين نبود و گستاخى فاحش نسبت به پيامبر و خاندان گرامى او انجام نمىگرفت، كار امّت پـيـامـبـر بـه آنـجـا نـمـىرسيد كه عزيزترين چهره امّت اسلامى و يادگار معصوم پيامبر را در كربلا به شهادت برسانند و پس از آن قتل عام خونين، خاندان پيامبر را به اسارت ببرند.
لعـنـتهـايـى كـه در زيـارتـنـامـههـا بـه (نـخـسـتـيـن ظـالم در حـق مـحـمـد و آل مـحـمـّد) ديـده مـىشـود، و لعـنـت بـر آنـان كـه پـايـه و اسـاس ظـلم بـر اهـل بـيـت را گـذاشـتـنـد (1) و آنـان كـه آن راه را ادامه دادند، همكارى كردند، سكوت كردند و ... همه اشاره به ريشه حادثه كربلا در سقيفه و جريانات صدر اسلام است .
عـاشـورا، در واقـع تـجـلّى نـهـايـت دشـمـنـىهـاى امـويـان بـا اهـل بـيـت عـصـمـت و طـهـارت بـود كـه بـا هـمـدسـتـى هـمـه عـوامـل پـيـدا و پـنـهـان شـكـل گـرفـت . اگـر وصـيـّت پـيـامـبـر دربـاره سـرنـوشـت مـسـلمـيـن پـس از خـودش عـمـل مـىشـد و (ولايـت) حـاكميّت مىيافت، آن بدعتها، رجعتها و شعلهور شدن آتش كينه و عداوت بـازمـانـدگـانِ احـزاب شـرك و ضـربـه خـوردگـان از تـيـغ اسـلام، مـجـال بـروز نمىيافت.
پس شهادت امام و يارانش در عاشورا، برگى ديگر از آن ستم نخستين بود. به تعبير عميق و زيباى مرحوم آية الله غروى اصفهانى: «... وقتى حرمله تير افكند، حرمله نـبـود كـه تـيـر انـداخت، بلكه تيرانداز واقعى كسى بود كه براى او زمينهسازى كرده بود. تـيـرى از جـانـب سـقيفـه آمد كه كمانِ آن در دست خليفه بود. آن تير، گلوى آن كودك را ندريد، بلكه بر جگر دين و قلب پيامبر فرو نشست.» (2)
تيرى هم كه روز عاشورا بر قلب حسين بن على (عليه السلام) نشست و خونِ (ثار الله) را بر زمين ريخت، در واقع در روز سقيفه رها شده بود و در عاشورا به هدف نشست!
اين كه يزيد، پس از كشتن امام حسين (عليه السلام) مغرورانه مىگفت كاش اجداد و نياكانم بودند و شاهد اين انـتـقـامگـيـرى بـودنـد، نشانه ديگرى است كه كينه او با امام، تداوم همان كينههاى ابوسفيان و مشركان بنى اميّه با پيامبر و خاندان او و دين خدا بود و اين كه (ابن زياد) در كوفه به سر مبارك سيدالشهدا جسارت مىكرد و با چوبى كه در دست داشت بر لبهاى او مىزد و مىگفت: «يَومٌ بـِيـَومِ بَدرٍ)،(3) - اين روز در مقابل روز جنگ بدر - باز هم نشان دهنده ريشه داشتن كربلا در سقيفه است. جريان شناسى تاريخى، به حوادث، معناى ديگرى مىبخشد و بدون چنين شـنـاخـتـى، گـاهـى نمىتوان از قـضـايـاى تـاريـخى تحليل درستى ارائه كرد.

مرحوم نيّر تبريزى در پيوند اين دو حادثه با هم، گفته است:
كانكه طرح بيعتِ شورا فكند خود همانجا طرح عاشورا فكند
چرخ در يثرب رها كرد از كمان تير، كاندر نينوا شد بر نشان (4)
امـام حـسـين (عليه السلام) روز عاشورا در خطبه دوّمى كه با كوفيان سخن مىگفت، از آنان با اين القاب و اوصاف ياد فرمود:
«مرگ بر شما اى بردگان امّت، اى بازماندگان پراكنده احزاب، اى واگذارندگان كتاب خدا، اى تـحـريـفـگـرانِ دين، اى گروه تباهى و گناه، اى دميده شدگان شيطان، اى خاموش كنندگان سـنـّتهـا! آيـا از ديـن طـاغـوتهـا حـمايت كرده، ما را خوار مىسازيد؟ آرى به خدا سوگند! اين نـيـرنـگـى كـهـن در شـمـاسـت كه ريشههايتان بر همين استوار شده و شاخ و برگهايتان بر آن روييده است و شما پليدترين ميوه اين خارستانيد و لقمه غاصبان ... .» (5)
در ايـن بـيـان نـيـز، حـضـرت، آنـان را پـس مـانـدههـاى هـمـان قـبـايـل و احزاب جاهلى و معاند مىداند و ميوه تلخ درختِ دشمنى بنى اميّه با آيين خدا مىشمارد. اين نـيـز نـوعى نگرش جريان شناسانه به شركت كنندگان در فاجعه تلخ عاشوراست، از چشم امام حسين (عليه السلام).
شناخت ريشههاى هر حادثه و زمينههاى قبلى آن، از پيامهاى ديگر عاشوراست.
پينوشتها:
1- همچون زيارت عاشورا و زيارتهاى ديگر امام حسين (عليه السلام) .
2- فِمارَماه اذ رَماهُ حرمله وَ انّما رَماهُ مَنْ مَهَّدَ له
سَهمٌ اتىَ مِن جانبِ السّقيف وَ قَوسُهُ على يدِ الخليفه
و ما اصابَ سَهْمُهُ نَحرَ الصّبى بَلْ كبدَ الدّينِ و مُهَجة النبىّ (الانوار القدسيّه، ص 99) .
3- بحارالانوار، ج 45، ص 154.
4- ديوان آتشكده، نيّر تبريزى، ص 59.
5- مقتل الحسين، مقرّم، ص 287.
برگرفته از كتاب پيامهاي عاشورا، جواد محدثي .
تبیان
تاسیس تاریخ برای مسلمانان در زمان خلافت خلیفه دوم مسلمین و با مشورت حضرت علی (علیهالسلام) در سال شانزدهم هجری صورت گرفته است. مبدا تاریخ را هجرت پیامبر و ماه نخست آن را محرم، سالی كه هجرت روی داده بود گرفتند.(1) علت نامگذاری این ماه آن بود كه در ایام جاهلیت، جنگ در این ماه را حرام میدانستند.
كاروان حسین علیه السلام همچنان به راه خویش می رود تا منزلگاه « قصر بنی مقاتل » (بیست و سومین منزل تا کربلا) و تا سرزمین طف هنوز یک منزل پیش روی اوست.
اینجا یك بار دیگر شب را فرود آمده اند تا در ساعات آخر شب باز مشك ها را پر آب كنند و رحل بردارند.
«عقبه بن سمعان» گوید : هنوز از قصر بنی مقاتل چندان فاصله نگرفته بودیم كه آوای استرجاع امام در گوش شب پیچید : انا لله و انا الیه راجعون و الحمد لله رب العالمین ... و چند بار تكرار شد . كلام « استرجاع » نشانه ی آن است كه قائل را امری عظیم پیش آمده است . مگر امام را چه پیش آمده بود ؟
حضرت علی اكبر خود را شتابان به موكب امام رساند تا علت این امر را دریابد .امام فرمود:« هم اكنون خواب لحظه ای مرا در ربود وسواری بر من ظاهر شد كه می گفت : این قوم می روند و مرگ نیز با آنان همراهی میكند. دانستم این خبر مرگ ماست كه می دهند.» علی اكبر پرسید: « خدا بد نیاورد ، مگر ما بر حق نیستیم ؟» و امام فرمود : « آری ، والله كه ما جز به راه حق نمی رویم . » علی اكبر گفت : « اگر اینچنین است ، چه باك از مردن در راه حق ؟» و آن همه این سخن درجان امام شیرین نشست كه فرمود: « خداوند تو را از فرزندی جزایی عطا كند كه هیچ فرزندی را از جانب پدر عطا نكرده باشد.» چون كاروان عشق در كشاكش آن بیراهه ای كه به سوی كوفه می پیمودند به نینوا رسید ، سواری را دیدند كه از افق كوفه می آید ... بر اسبی اصیل ، با كمانی بر شانه . او « مالك بن نسر كِندی » بود كه از كوفه می آمد. و چون نزدیك شد ، حُر و یارانش را سلام گفت وامام را اعتنایی نكرد . نامه ای از ابن زیاد برای حُر آورده بود كه : « اما بعد ، هر جا كه این نامه به تو رسید كار را برحسین سخت و تنگ كن و مگذار فرود آید جز در زمینی بی آب و علف ... و بدان كه این فرستاده من مأمور است كه ازتو جدا نشود و همواره نگران باشد تا این امر را به انجام برسانی .» « یزید بن زیاد بن مهاجر كِندی » كه یكی از اصحاب عاشورایی امام بود و خود را پیش از حُر به كاروان عشق رسانده بود ، به فرستاده ابن زیاد گفت: « ثكلتك امك ... مادرت بر تو بگرید ، به چه كار آمده ای ؟ » جواب داد : « به كاری كه اطاعت از پیشوایم باشد و عمل بر پیمان بیعتی كه با او بسته ام .» یزید بن مهاجر كِندی گفت : « عصیان آفریدگارت كرده ای و اطاعت از امامت، اما در طریق هلاكت خویش ننگ و جهنم خریده ای كه امام پلید تو مصداق این كلام الهی است كه وجعلناهم ائمه یدعون الی النار. او تو را به سوی آتش می برد.» آنجا سرزمین خشك و بی آب و علفی بود در نزدیكی نینوا ، اما كربلا هم نبود؛ اگر چه كربلا را نیز « عشق » كربلا كرد. حُر بن یزید از امام خواست كه در همان جا فرود آیند . امام گفت : « ما را بگذار كه در یكی از قریه های نزدیك فرود آییم ،نینوا ، غاصریه و یا شفیه .» حُر كه هنوز « حُر» نگشته بود ، گفت: « نه ، نمی توانم ؛ این مرد را به مراقبت من گماشته اند.» زهیر بن قین گفت : « ای فرزند رسول الله ، جنگ با اینان سهل تر از جنگ با كسانی است كه ازاین پس به مقابله ما می آیند . » و حسین فرمود : « من نیستم آن كه جنگ را آغاز كند.»
قافله عشق به سرمنزل جاودان خویش نزدیك می شود... واین عاقبت كار عشق است . موكب امام به هر سوی كه می رفت ، به سوی دیگرش سوق می دادند تا روز پنجشبه دوم محرم سال شصت و یكم هجری به كربلا رسید.
باتصرف و تلخیص از فتح خون نوشته شهید مرتضی آوینی

چندی است که در جزیرة العرب، آفتاب اسلام از پس ابرهای تیره و ظلمتزای شرک و الحاد تابیدن گرفته است؛ اما هنوز تکه ابرهایی سنگین به رنگ جهالت مانع تابش این خورشید همیشه فروزان است.
نجران؛ این تنها منطقه مسیحی نشین حجاز، اکنون مدتی است که به آیین مسیحیت گرویده است.
اما محمد(ص) که ماموراست ندای حقانیت اسلام را به گوش همگان برساند؛ این گمراهی آشکار را بر نمی تابد.
از این رو نامه ای برای اسقف مسیحیان می نگارد و آن را به همراه پیکی به سوی نجران روانه می سازد تا عیسویان نجران را به آیین اسلام فرا خواند.
مباهله، زنده ترین سند نبوت، روشنترین گواه حقانیت تشیع وسنت همیشه جاری اسلام است؛ آنجا که شمشیربرهان برنده نیست وحتی نمی توان با جدال احسن خصم را خلع سلاح کرد، باید به سلاح "مباهله" تجهیز شد تا به مدد آن حق از باطل و آب از سراب باز شناخته شود.
ساعتی بعد نماینده ای از مدینه، نامه سربه مهر رسول خدا(ص) را به "ابوحارثه"، اسقف بزرگ نجران ومخاطب نامه پیامبر(ص)، تسلیم می کند، ابوحارثه مهر از سر نامه برگرفته و به دقت می خواند و برای لحظاتی به فکر فرو می رود.
آنگاه فرمان می دهد تا "شرحبیل" را که به درایت و کاردانی شهره شهر است، به همراه تنی چند از بزرگان دیگر فرا خوانند تا در این باره چاره ای بیندیشند.
حاصل این نشست که ساعتی چند به طول انجامید این است که هیأتی متشکل از 60 تن، برای تحقیق بیشتر به مدینه رفته خود حقیقت امر را مستقیما جویا شوند.
خورشید هنوز به نیمه آسمان نرسیده بود که نجرانیان با لباسهایی مشکی بر تن، صلیبهایی آویخته بر گردن، کلاههای جواهر نشان نهاده بر سر، زنارهایی طلاکوب بسته بر کمر از دروازه شهر مدینه داخل شدند.
سرپرست کاروان نشانی خانه پیامبر را جویا شد؛ به او گفتند اوهم اکنون در مسجد است.
هنوز به مسجد در نیامده بودند، که سرها تمام به سوی آنها چرخید و نگاهها به این کاروان ختم شد.
پیامبراما با کمترین اعتنایی ازکنار ایشان گذشت.
تا به حال کسی سراغ نداشت که پیامبر رحمت و مودّت از کسی چنین روی بگرداند.
عاقبت مثل همیشه این علی بود که راز این معما را گشود.
- ای مسیحیان تا زمانی که تجملات و تشریفات خود را فرو نگذارید به حضور حضرتش بار نخواهید یافت بروید لباسهایتان را برکنید، طلاجات خود را فرو نهید و با ظاهری ساده و بی آلایش برگردید.
این برخورد پیامبر(ص)اگرچه ظاهری شکننده و قهر آلود داشت اما همین تلنگر کوچک کافی بود تا مسیحیان نجران را به یاد ساده زیستی عیسای مسیح علیه السلام اندازد هر چند از غفلت خود شرمسار شوند.
باری، کاروان نجران برای بار دوم و باظاهری پیراسته از پیرایه ها به حضور پیامبر اکرم(ص) شرفیاب شدند.
این بار پیامبر(ص) به گرمی به استقبالشان شتافت و به انواع مکرمتها آنها را نواخت.
"ابوحارثه" به عنوان سرپرست هیأت همراه به آرامی سخن آغاز کرد:
- نامه حضرتعالی را خواندیم و مشتاقانه آمده ایم تا با شما به گفتگو بنشینیم.
- آری آن نامه را من برای شما و سران حکومتهای دیگر نیز فرستاده ام و از همه جز یک چیز نخواسته ام اینکه: دست از شرک و الحاد بردارید، به فرمان خدای متعال گردن نهید و به آیین مهر و یکتاپرستی اسلام درآیید.
- اگر منظورتان از گرویدن به آیین اسلام، تنها ایمان به خداست باید اقرار کنیم که ما پیش از اینها نیز به خدا ایمان داشته ایم.
آنچه دیده می شد تصورش باورنکردنی بود؛ پیشتر و جلوتر از همه، پیامبر خدا، با یک دست حسین را درآغوش داشت و دست دیگرش در دست حسن بود، دخت یگانه اش در پشت سر و دامادش علی(علیهم السلام) عقبتر از همه.
- اگر شما براستی به خدا ایمان دارید پس چرا مسیح را خدای خود می انگارید و چرا از خوردن گوشت خوک امساک نمی کنید.
- ما بر این پرستش حجت بسیار داریم؛ مسیح مردگان را حیات، کوران را شفا، و پیسان را دوا بخشید.
- آنچه از معجزات مسیح علیه السلام برشمردید درست است اما همه اینها را خدای یکتا به او ارزانی داشته است پس شایسته است که خدای مسیح را بپرستید نه خود او را.
اسقف با شنیدن این پاسخ لحظه ای سکوت کرد.
کسی دیگر از میان جمع مسیحیان که گویا شرحبیل دانشمند بود، سکوت اسقف اعظم را شکست:
- مسیح فرزند خداست چرا که مریم، مادرش، بی آنکه با کسی نکاح کند، وی را به دنیا آورد.
اما این بار پیک حق از سوی خدا این پاسخ را در گوش پیامبر (ص) زمزمه کرد که:
مَثَل عیسی نزد خداوند همچون آدم است؛ که او را (بی آنکه پدر و مادری داشته باشد) از خاک آفرید.(1)
ناگهان سکوتی سرد و سنگین فضا را پر کرد، همه، چشم به دهان اسقف اعظم دوخته اند و او چشم به دهان شرحبیل و شرحبیل ساکت و خاموش و سر به زیر افکنده.
سرانجام برای فرار از این سکوت رسواکننده بهانه آوردند که این سخنان ما را اقناع نمی سازد پس بهتر است قراری برای "مباهله" و راستی آزمایی بگذاریم و با تضرع و زاری از خدای خود بخواهیم تا دعوی راستگویان را اجابت کند و کذب دروغگویان را بر آفتاب افکند.
آنها که گمان می برددند پیامبر(ص) از این پیشنهاد سر باز خواهد زد شگفتیشان دو چندان شد وقتی شنیدند:
ای مسیحیان! بیایید تا پسران، زنان و نفوس خویش را فراخوانیم؛ آنگاه مباهله کنیم و لعن الهی را برای دروغگویان خواستار شویم.(2)
قرار بر این گذاشتند تا صبح فردای آن روز پس از طلوع آفتاب در صحرایی بیرون از شهر(ضلع شرقی مدینه) همدیگر را ببینند.
خبر به سرعت در شهر پیچید و مردم ساعتها پیش از شروع مراسم "مباهله" در وعدگاه حاضر بودند.
نمایندگان نجران با خود می گفتند: "اگر امروز محمد(ص) با سران و سربازان خویش به میدان مباهله آمد، گواه عدم حقانیت وی و چنانچه با کسان و نزدیکان خویش حضور یافت نشان آن است که وی در ادعای خود صادق و بی پرواست.
چشمها به دروازه شهر دوخته شده بود؛ در دوردست سایه مبهم عده ای اندک دیده می شد که بهت و حیرت حاضران را افزونتر می کرد.
سرانجام برای فرار از این سکوت رسواکننده بهانه آوردند که این سخنان ما را اقناع نمی سازد پس بهتر است قراری برای "مباهله" و راستی آزمایی بگذاریم و با تضرع و زاری از خدای خود بخواهیم تا دعوی راستگویان را اجابت کند و کذب دروغگویان را بر آفتاب افکند.
تصور آنچه دیده می شد باورکردنی نبود؛ پیشتر و جلوتر از همه، پیامبر خدا، با یک دست حسین را درآغوش داشت و دست دیگرش در دست حسن بود، دخت یگانه اش در پشت سر و دامادش علی(علیهم السلام) عقبتر از همه.
ناگهان همهمه و ولوله ای در میان صحرا پیچید؛ یکی می گفت: پیامبر را ببینید عزیزترین کسانش را باخود آورده است.
دیگری می گفت: حتما به راه خود ایمان دارد که چنین بی مهابا کسان خویش را با خود همراه ساخته است.
بزرگ مسیحیان گفت: وای بر ما! اگر او دست به دعا بردارد هر آینه صحرا را به قهر آتش الهی خواهد سوزاند.
آن دیگری گفت: پس چاره چیست؟
پاسخ شنید: با وی مصالحه می کنیم و از او می خواهیم تا به گرفتن جزیه از ما راضی باشد وچنین کردند.
آری! مباهله، این دومین معجزه ماندگار پیامبر اسلام همچنان بر بستر تاریخ، منکران و معاندان روزگار را به همآوردی فرا می خواند، مباهله، زنده ترین سند نبوت، روشنترین گواه امامت(3) و سنت همیشه جاری اسلام است؛ آنجا که شمشیربرهان برنده نیست وحتی نمی توان با جدال احسن خصم را خلع سلاح کرد، باید به سلاح "مباهله" تجهیز شد تا به مدد آن حق از باطل و آب از سراب باز شناخته شود.
سایت تبیان
ابوالقاسم شکوری
1- آل عمران/59
2- همان/61
3- مفسران شیعه و سنی در تفسیر آیه 61 از سوره مبارکه آل عمران اتفاق نظر دارند که حضرت علی علیه السلام نفس نفیس پیامبر اکرم است و لذا تنها کسی است که شایسته مقام جانشینی وخلافت پس از اوست.
متاسفانه هر از چندگاهي در كتب أهل تسنن ميبينيم كه أگر چيزي مخالف با مصالح آنها باشد سعي در حذف وتحريف آن ميكنند كه اين عادت وهابيان است به خاطر ترس از حق وحقيقت دست به اين كارهاي زشت ومنافي أخلاق وأمانت علمي ميزنند ,
با هم ديگه مبينيم :
صحيح بخاري , چاپ دار الفكر - بيروت


اينجا بخاري حديثي را درباره متعه (ازدواج مؤقت) نقل ميكند
كه ترجمه كامل آن را براي شما ميگذاريم :
( " عمران بن حصين ميگويد : آيه متعه در كتاب خدا نازل شد وما اين كار را با رسول خدا (ص) انجام داديم وآيه اي در تحريم آن نازل نشد وتا وقتي كه نبي اكرم (ص) از دنيا رفتند آن را منع نكردند , بعد يك مردي آمد وبه رأي خودش عمل كرد , محمد گفت : ميگويند أو عمر بود " )
توضيح :
آنجا كه ميگويد : " يك مردي آمد وبه رأي خودش عمل كرد "
منظورش اين است كه : يك مردي آن را (ازدواج مؤقت را) تحريم كرد
وآن جائي هم كه ميگويد : " محمد گفت : ميگويند أو عمر بود "
يعني : محمد بن اسماعيل بخاري (صاحب خود كتاب) گفت : او عمر بوده است
حالا نكته اينجا است
كه متاسفانه وبراي حفظ آبروي بعضي ها ونفي كردن عمل آن ها
به خلاف سنت پيامبر (ص) آمده اند در چاپهاي جديد اين جمله را برداشته اند :
" محمد گفت : ميگويند أو عمر بود "
!!!
عكس ها ومستندات ذيل را نگاه كنيد ؛
كه توجه خواهيد كرد اين جمله در سه چاپ :
دار احياء التراث العربي – بيروت
دار الكتب العلمية - بيروت
دار المعرفة – بيروت
نيست وحذف شده وبه تعبيري ديگر در اين حديث دست كاري وتحريف شده است . !!
به وهابيت تبريك عرض ميكنيم ,
چون كه دين ومذهبشان بر تحريف ودروغ وعوام فريبي بنا شده است
!!
دار احياء التراث العربي – بيروت

دار الكتب العلمية - بيروت

دار المعرفة – بيروت

حكم را به شما واگذار ميكنيم .
منبع:موسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر(عج)