تبليغاتX
هفته "ولایت" مبارک باد
<هفته "ولایت" مبارک باد>
15) چگونه مي توان هم اميرالمومنين علي (عليه السلام) را قبول داشت و هم خلفاء سه گانه که حق ولايت را از علي (عليه السلام) غصب کردند و به دشمني با حضرت علي (عليه السلام) پرداختند. ما در روايات، بسيار مي بينيم که ائمه دستور به لعن خلفاء داده اند. (همين زيارت عاشورا نمونه بارز دستور به لعن).

حتي خود امير المومنين (عليه السلام) در مدت خلافت خلفاي سه گانه، به تظلّم و به دفاع از حق ولايت که توسط پيغمبر اکرم (ص) از سوي خدا به وي داده شده بود مي پرداختند و بسيار استدلال مي نمودند و اين مسئله تا امام زمان (عج) ادامه داشته و ائمه اطهار، مخالفت خود را با غاصبين مقام ولايت ابراز مي نمودند. چطور مي شود که هم با علي (عليه السلام) دوست بود هم با دشمن علي (عليه السلام)؟ (شکي در عداوت خلفاء سه گانه با علي (عليه السلام) نيست). با همه اين احوالات، سران صوفيه، کسي را که خلفاء را، دشمن بدارد، صوفي نمي دانند و حکم به رافضي بودنش مي کنند. (ر : اشکالات اساسي گناباديه در همين وب)

 

16) کدام يک از پيغمبران و امامان معصوم خود را خدا قلمداد کرده اند که بزرگان صوفيه خود را خدا مي خوانند؟ مثل « انا الحق » منصور حلاج و « سبحاني ما اعظم شأني » بايزيد بسطامي و .... . اين شطحيات را از کجا آورده ايد؟ اين کلمات کفر آميز را از کجا آورده ايد؟ هيچ کدام از ائمه اطهار از اين تعبيرات به کار نبرده اند که شما مي گوئيد..

 

17) کجاي قرآن و کدام يک از پيغمبران و امامان معصوم به دفاع از شيطان پرداخته اند و ابليس را الگوي وحدانيت قلمداد کرده اند؟ اصلا يکي از دلايل ارسال پيامبران و امامان اين است که انسان را از شر شيطان نجات دهند و وي را از ابليس برحذر دارند. مگر ممکن است، شيطاني که دشمن قسم خورده انسان است الگوي انسان شود؟

 

18) در کدام يک از مباني ديني، نسخ شريعت را مشاهده مي کنيد که براي يک صوفي سه مرحله قرار داده ايد و در سومين مرحله که همان مرحله حقيقت است، وي را بي نياز از شريعت مي دانيد؟ اين بدعتي است که از مسيحيت فعلي وارد دين کرده ايد.

 

کدام يک از جانشينان الهي اعم از پيامبران و امامان خود را بي نياز از شريعت دانسته اند؟ مولوي از جمله کساني است که شريعت را نسخ مي کند . وي در مقدمه دفتر پنجم مثنوي معنوي به اين بحث پرداخته است.

 

19) اين سماع را از کجا آورديد و داخل در دين کرديد؟ که حتي بزرگان صوفيه از جمله مولوي، سماع را نماز داعي به محبت حق ناميده اند. اين بدعت، بسي نابخشودني است. (به قسمت ديدگاه هاي صوفيه در مورد سماع در همين وب رجوع شود)

 

20) يک سوال بسيار مهم :

 

يک صوفي، بالاخره بايد به کدام فرقه ايمان داشته باشد؟ اين همه فرقه صوفيه وجود دارد که هر کدام داعيه انا الحق مي زنند و ديگري را رد مي کنند. آخر کدام يک از فرقه هاي صوفيه بر حقند؟ گناباديه؟ ذهبيه؟ خاکساريه؟ اويسيه؟ مونس عليشاهي؟ قادريه؟ کبرويه؟ ملامتيه؟ صفي عليشاهي؟ کوثر عليشاهي؟ نقشبنديه؟ کدام يک طريقت درست را داراست؟

 

21) کجاي اسلام دستور داده که مسلمانان و مومنان، با خرقه پوشي و رياضت هاي طولاني که از آداب هندوهاست و کشکول به دست و تبرزين به دوش، پرسه زدن در کوچه و خيابان که از آئين برهمايي است، به کمال مي رسند؟ چرا اينها را داخل در دين نموديد؟

 

22) آيا با کارهاي خارق العاده که از سوي صوفيان براي جذب مردم و فريب دادن عوام استفاده مي کنند، مي توان حقانيت يک مذهب را اثبات کرد؟ مگر مرتاض هاي هندي چه مي کنند؟ تازه آنها تبهّر بيشتري در اين کارها دارند ولي آيا مي توان گفت که اينها بر حقند؟ آيا اسلام، اين امور را جزء مسائل ضروري و لازم يک مسلمان معرفي نموده است؟

 

23) آيا اين کرامت تراشي ها و داستان سازي هاي بيهوده و دروغ را مي توان باور کرد؟ که حتي بعضي از آنها را نمي توان در حيطه عقل گنجاند و بعضي ديگر را از امامان معصوم و اولياء الهي و پيغمبران دزديده ايد و براي بزرگان خود نقل کرده اند. از اين جور داستانهاي دروغين در کتاب تذکره الاولياء نيشابوري به وفور ديده مي شود. (به قسمت کرامت تراشي هاي متصوفه رجوع نمائيد)

 

24) کدام يک از اقطاب فعلي فرقه هاي صوفيه قطب العارفين و ولي خدا است؟ آخر نمي شود که چند ولي خدا در يک زمان منصب ولايت را بر عهده داشته باشند. کدام يک بر طريقت حق هستند؟

 

25) يک سوال از فرقه هاي نعمت اللهي از جمله : گناباديه، صفي عليشاهي، مونس عليشاهي (نوربخشيه)، ذهبيه و ... :

 

اگر سلسله سند خود را به معروف کرخي برسانيد چند اشکال بوجود مي آيد :

 

1.    معروف کرخي زودتر از امام (عليه السلام) از دنيا رفته است؛ يعني امام رضا (عليه السلام) در سال 202 و معروف در سال 200 فوت شده است و چطور مي شود که کسي بعد از امام (عليه السلام) قطب باشد و خودش زودتر از امام از دنيا برود.

 

 

 

2.       اگر معروف قطب باشد، چگونه مي توان پذيرفت که در يک زمان با وجود امام (عليه السلام)، قطب ديگري باشد.

 

 

 

3.    اگر بر فرض قبول کنيم که معروف کرخي بعد از امام (عليه السلام) هم بوده است، پس تکليف امام جواد (عليه السلام) و هادي (عليه السلام) و عسکري (عليه السلام) چه مي شود؟

 

 

 

برخي در جواب اين اشکال مي گويند : از اينجا به بعد، امامت به دو دسته تقسيم ميشود: 1) امامت طريقت    2) امامت شريعت

 

يعني از امام رضا (عليه السلام) به بعد، ائمه فقط امام شريعت بوده اند و کارشان بيان احکام شرعي بوده است و امامت طريقت و عرفان و اخلاق، به معروف کرخي و اقطاب بعد از او  رسيده است.

 

يک سوال : اين تقسيم بندي در مورد امامت ائمه را از کجا آورده ايد؟ و همچنين اگر آنها را به عنوان امامان شريعت قبول داريد، آنها بسيار مخالفت کرده اند با صوفيه و اين همه روايت در مذموميت تصوف از آنها نقل شده؟

 

 

 

4.   در جواب اين اشکال آقايان عدول کرده اند و گفته اند که : معروف کرخي شيخ مُجاز بوده و قطب نبوده است.

 

                        حال اين سوال پيش مي آيد که :

 

اگر معروف کرخي شيخ بوده، پس چرا سلسله خود را به امام رضا (عليه السلام) مي رسانيد و به امام زمان (عج) نمي رسانيد؟

 

 

 

همچنين اگر معروف کرخي شيخ است، چطور يک شيخِ مُجاز مي تواند قطب مشخص کند و "سري سقطي" را به قطبيت برگزيند و اگر "سري سقطي" قطب نيست، چگونه مي تواند جنيد بغدادي را به قطبيت معرفي کند؟

 

از اين گذشته، در زمان حيات امام(عليه السلام) چگونه مي توان پذيرفت که معروف کرخي به "سري سقطي" حکم بدهد؟

 

26) چرا سر سلسله هاي فرقه هاي نعمت اللهي سني مذهب بوده اند در حالي که دم از تشيع خود مي زنند؟ اين جنيد بغدادي که به ادعاي همه علماي سنّي از اهل سنّت است، از طرف امام قطب مي شود! و هيچ کس جز صفي عليشاه در صد ساله اخير ادعاي شيعه بودن جنيد را نکرده است.!!

 

البته بزرگان صوفيه به دوطريق اين مشکل را توجيه نموده اند :

 

الف : « تقيه ». مدعي شده اند اينها در تمام طول عمر تقيه مي کرده اند.

 

ب : گفتند اول سنّي بوده اند بعد شيعه شده اند.

 

سوال : مگر مي شود انسان در تمام عمر تقيه کند؟ خود اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) اينگونه نبودند و اين مقدار تقيه نداشته اند. در حالي که سر سلسله هاي تصوف که صوفيان آنها را توجيه کرده و براي آنها تقيه ساخته اند از دشمنان اهل بيت (عليهم السلام) بوده اند و به دفاع از خلفاي سه گانه پرداخته اند.

 

تازه اگر بگوئيم تقيه، پس چرا بسياري از علماي شيعه آن زمانها تقيه نداشته اند و تشيع خودشان را اظهار مي کردند؟

 

27) چقدر در بين صوفيه از همان اول تا به الآن، ادعاي قطبيت بوده است ؟ مگر يک شخص بر حق نيست ؟ پس چرا هر کس که دلش مي خواست ادعاي قطبيت مي کند و فرقه اي تشکيل مي دهد؟

 

28) چرا بعضي از صوفيان همانند هندوها و بوديسم ها قائل به تناسخ و حلول هستند که از نظر دين اسلام باطل و مردود مي باشد؟

 

29) چرا از نام عرفان سوء استفاده نموده ايد و مباني منحرف خود را با نام عرفان به مردم تزريق مي کنيد؟ عرفان ناب حقيقي در نزد اهل بيت عصمت و طهارت است که متاسفانه مهجور مانده و متصوفه از اين اصطلاح براي منافع خودشان بهره برده اند. عرفان در نزد شيعه طبق يک چهارچوب خاص است ولي در متصوفه هيچ چهارچوب خاص و محدوديتي ندارد. (به تفاوت عرفان و تصوف در همين وب مراجعه نمائيد)

 

30) يکي از شعار هايي که متصوفه سر مي دهد و از آن دم ميزند، « صلح کل » است. يعني صوفيان معتقدند، با تمام مذاهب و اديان  سر سازگاري بايد داشت . يه چيزي شبيه به پلوراليسم ديني که يقينا همين است و اين به دليل ضعيف بودن شاخصه تولّي و تبرّي در تصوف است ، لذا متصوفه با توجه به شرايط زماني و مکاني شکل مي گيرد و تغيير و تبدل دارد که اين گونه تفکر انحرافي را در اشعار شاه نعمت الله ولي و مولوي مي توان يافت. مثلا شاه نعمت الله ولي در ديوان خود مي گويد :

 

رافضي کيست دشمن بوبکر                       خارجي کيست دشمن علي

 

اين مختصري از محاکمه فرقه رنگ و نيرنگ صوفيه بود که انشاء الله در آينده بيشتر به اين مسائل پرداخته مي شود.

 

دوست گرامي :

 

خطر تصوف، تبديل شدن شيعه به يک اسلام خمار و معتاد است چون تصوف تخدير شيعه است. چراکه فرهنگ و مباني اصيل اسلامي شيعي از جمله تبرّي، تولّي و جهاد و شهادت و انتظار که نمونه هايي ار مباني عميق شيعه است را از بين برده و مباني اي بيهوده و خمار آلود و تخدير کننده را جايگزين کرده و اسلام هميشه زنده را تبديل به يک اسلام رهباني کرده .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/27ساعت 10:14  توسط سید محمد امین  | 

سخنم با متصوفه ....

1) اصلا اين واژه صوفي را از کجا آورده ايد؟ کجاي اسلام به صوفيه اشاره کرده است و آن را بر حق دانسته است؟

اگر هم بگويند که اين واژه از کلمه « SOPH » يوناني گرفته شده و به معناي حکمت دانش است در جواب بايد گفت که سين يوناني « سيکما » در همه جا « سين » ترجمه شده نه « صاد » يعني علي القاعده « سوفي » بايد تر جمه مي شد نه « صوفي ».

 

اگر هم بگويند که از اصحاب صفه گرفته شده بايد در جواب گفت که اين قضيه ي فقر آنها توسط پيامبر حل شد و پيامبر با تدابيري که داشت آنان را از فقر و نداري نجات داد و ماجرا خاتمه يافت.

 

تازه شما متصوفه، چه سند و مدرکي از اين مطلب که از اصحاب صفه گرفته شده ايد در دست داريد؟

 

در ضمن، اگر از صُفّه مشتق شده بود، بايد « صُفّي » مي شد نه صوفي.

 

اگر هم بگوئيد که از صوف به معناي پشم گرفته شده (چراکه صوفيان اوليّه لباسهاي پشمينه مي پو شيدند)، در اين صورت مصداق روايات صريح شيعه در مورد مخالفت با صوفيه قرار مي گيريد، چراکه در رواياتي که در مسئله باطل بودن تصوف در منابع شيعي موجود است از همين تعبير يعني « صوف » به معناي پشم استفاده شده که در اين صورت باز هم متهم مي شويد به بطلان تصوف. (به مطلب تصوف در نگاه روايات در همين وب مراجعه کنيد)

 

2) اگر عامل پيدايش تصوف (بنا برقول متصوفه) مبارزه ي مومنان دلسوخته با ماديگري و تجمل گرايي در اسلام و مسلمانان است

 

الف : پس چرا اهل بيت (عليهم السلام)، که دلسوخته ترين انسانها بودند آن را همراهي نکردند؟ بلکه برعکس، اهل بيت (عليهم السلام)، سردمداران اين جريان را طرد نمودند؟

 

ب : اين مؤمنان دلسوخته چه کساني بودند؟ حسن بصري؟ سفيان ثوري؟ يا ابو هاشم کوفي؟

 

بديهي است و تاريخ هم شهادت مي دهد که اينان در زمان خود اهل بيت (عليهم السلام) زندگي مي کردند و امثال ابو هاشم کوفي از تجار و سرمايه داران زمان خود بوده و همچنين رابطه خوبي با حکومت و دربار داشتند با اين حال اهل بيت (عليهم السلام) با اينها به شدّت مخالف بودند. امام صادق (عليه السلام) در مورد ابو هاشم کوفي فرمودند : وي عقيده فاسدي دارد که مذهبي را براي عقيده فاسدش درست کرد .

 

ج : و اگر قررا بود از اين جريان، زهد اسلامي شکل گيرد، چرا از کميل و عمّار خبري نيست؟ کميل و عماري که نمونه زهد اسلامي در اسلام شناخته مي شوند. چرا جاي دور برويم؟ امام علي (عليه السلام) که اسوه زهد و پارسايي است.

 

چطور مي شود شخصي مانند ابوهاشم کوفي که از سرمايه داران زمان خودش بوده، داعيه ي زهد و پارسايي داشته باشد.

 

مطمئنا اين قضيه را بني ساعده دوم بايد ناميد چرا که با تشکيل سقيفه بني ساعده توانستند ولايت و زعامت را از اهل بيت (عليهم السلام) بگيرند؛ ولي در مقابل معنويّت ائمه (عليهم السلام) ماندند و نتوانستند کاري کنند. از اين رو ، بهترين کار، ساخت جريان و شخصيتهايي بود که بتوان آنها را جايگزين اهل بيت (عليهم السلام) کرد و ولايتي را تعريف کرد که در عين تبعيّت مردم از آن، با حکومت هاي وقت کاري نداشته باشد؛ يعني اسلام منهاي سياست.

 

البته به دليل آشنايي مسلمانان با ساير اديان و فرقه هاي وقت و به دليل گسترش قلمرو حکومت اسلامي، نقش ساير آيين ها را در تأسيس اين مسلک نمي توان ناديده گرفت.

 

« آسين پالاسيوس » از شرق شناسان و عرفان شناسان يوناني، منشأ تصوف را زهد و عرفان مسيحي و فلسفه نو افلاطوني اسکندريه مي داند.

 

(عقل و وحي در اسلام/ص111)

 

3) اصلا چرا صوفيه اينقدر از سوي اهل بيت عصمت و طهارت مورد مخالفت قرار گرفته؟ حتما يک انحراف بزرگي بوده که اينچنين در روايات ما مورد مخالفت قرار گرفته که حتي در مورد صوفيه پيامبر اکرم (ص) هم به اصحابشان هشدار دادند و آنها را برحذر داشتند.

 

تازه چرا اينقدر از سوي علماي شيعه چه در بياناتشان و چه در کتب و چه در آثارشان مورد انتقاد و مخالفت قرار گرفته اند؟

 

خطر تصوف، تبديل شدن شيعه به يک اسلام خمار و معتاد است چون تصوف تخدير شيعه است. چراکه فرهنگ و مباني اصيل اسلامي شيعي از جمله تبرّي، تولّي و جهاد و شهادت و انتظار که نمونه هايي ار مباني عميق شيعه است را از بين برده و مباني اي بيهوده و خمار آلود و تخدير کننده را جايگزين کرده و اسلام هميشه زنده را تبديل به يک اسلام رهباني کرده.

 

4) کجاي اسلام مي گويد که کسي که مي خواهد مسلمان شود، براي تشرف به اسلام بايد غسل اسلام و ديگر غسلهايي که متصوفه آن را به عنوان آداب صوفيه معرفي کرده انجام دهد؟

 

« غسل اسلام » گنابادي ها ، از غسل تعميد مسيحي ها اخذ شده است)

 

5) کجاي اسلام مي گويد براي تشرف به اسلام از پارچه سفيد و 3 کيلو نبات و جوز هندي سپردن و انگشتر و سکه براي تشرف به اسلام آن هم با آداب مخصوص خودش استفاده کرد؟

 

« تشرّف » را از آئين ميترا گرفتند. ( آئين ميترا همان مهر پرستي ايران باستان است.ميترا يعني خورشيد)

 

(آئين ميترا/ص27)

 

6) کجاي اسلام مي گويد که در هنگام عبادت، صورت مرشد را بايد در ذهن تصور کرد و او را در نظر گرفت؟ و اگر تصور نکند عبادتش باطل است و صحت عبادت متوقف بر اجازه قطب است؟

 

عين قول صوفي ها در مورد ذکر ، در آئين زردشت آمده که بايد پيکر پير را بدل گيرند و چنان داند که حاضر و ناظر است و از فکر پير غايب نگردد.

 

7) کجاي اسلام مي گويد که عُشريه دهيد؟ يعني يک دهم، که به جاي خمس که يک پنجم است قرار گرفته؟ « عُشريه » نيز که در فرقه نعمت اللهي گنابادي جريان دارد و جانشين خمس و زکات است، از آئين مسيحيت و يهود اخذ شده است.

 

(انجيل متي/باب23/ش23)

 

8) کجاي اسلام دستور داده که خانقاه بسازيد و براي عبادت و ذکر و دعا به جايي به نام خانقاه برويد. در روايات ما چه از سوي پيغمبر اکرم و چه از سوي خاندان عصمت (عليهم السلام) هر چه ديده مي شود امر به رفتن به مسجد و ساختن مساجد است نه خانقاه . اين را از کجا آورده ايد؟

 

در روايت دارد که خودداري از رفتن به مسجد « نفاق » است. (کنز العمال ص570) . ظاهرا صوفيان يکي از بارزترين مصداق منافقين زمانه هستند.

 

چرا خانه هاي خدا را رها کرده و در خانقاه ها سکونت گزيده ايد؟ و چرا در بين صفوف مسلمانان تفرقه ايجاد مي کنيد؟ (اعتصموا بحبل الله ولا تفرّقوا)

 

9) چرا در مقابل ولايت اهل بيت عصمت طهارت (عليهم السلام)، ولايت اقطاب صوفيه را مطرح کرديد تا ولايت و علم ائمه (عليهم السلام) را تحت شعاع اين جريان قراردهيد. اين حرکت شوم، بدعت در اصول دين است که از سوي متصوفه وارد در دين اسلام شده است.

 

10) کجاي اسلام دستور داده که صاحب منصب ولايت الهي، از شريعت مرتفع مي شود و ديگر احتياجي نيست به احکام الهي عمل کند و خود را مکلف به تکاليف الهي بداند. اين عين بدعت در دين است که متصوفه درست کرده اند.

 

ما حتي در يک جا سراغ نداريم که پيغمبر اکرم و يا امامان معصوم خود را بي نياز از شرع دانسته باشند و خود را مکلف ندانند بلکه تا آخرين لحظات عمر شريفشان پايبند به دين و عمل به دستورات الهي بودند. ولي در مورد اقطاب متصوفه مشاهده مي شود که خود را بي نياز از شرع مي بينند و خود را به منزله فناء في الله در ميابند.

 

11) کجاي اسلام به قطب اشاره کرده و گفته که قطب بايد ولي انسان باشد؟ بلکه منصب ولايت را فقط مختص خدا و پيغمبر و اولي الامر (امامان معصوم) و کساني که از سوي امامان معصوم انتخاب شده اند، مي داند، نه اقطاب دست ساز و همچنين کجا به صوفي اشاره کرده و گفته که يک مسلم بايد صوفي باشد؟ حتي يک نمونه در قرآن و روايات ديده نمي شود که اشاره به صوفي بودن يک مسلمان و مومن کرده باشد بلکه فقط، تعبير به مسلم، مومن، متقي و يا محبّ و .... نموده است.

 

12) چرا سران صوفيه خود را به جاي ائمه اطهار (عليهم السلام) مطرح کردند و ولايت اقطاب را جايگزين ولايت اهل بيت (عليهم السلام) نمودند؟ مثلا جنيد بغدادي مي گويد : شما دانش خود را از سلسله مردگان (يعني پيغمبر اکرم و امامان معصوم) فرا مي گيريد؛ در حالي که ما معارف خود را از حضرت حق فرا مي گيريم که هميشه زنده است و نخواهد مرد. (فتوحات مکيه ابن عربي/ج1/ص31).

 

آيا اين توهين به وحي نيست. وحي اي که از نظر اسلام تا روز قيامت جاري است و هيچ وقت نسخ نمي شود ولي سران صوفيه به راحتي مقام ولايت ائمه و سيره ائمه را زير پا گذاشته و همگان را به سوي خود مي خوانند.

 

13) چگونه مي توان ولايت در نزد تصوف را همانند ولايت در نزد تشيع دانست درحالي که امامان معصوم هيچ ولايتي را در برابر ولايت خود جايز نمي دانستند چراکه خود ائمه فرموده اند : اگر همراه با ولايت علي (عليه السلام) به کسي ولايت دهي (اورا جايگزين حضرتش قرار دهي) عملت باطل خواهد بود. (تفسير صافي/ص43). يعني هيچ ولايتي مورد قبول نيست مگر ولايت ائمه اطهار (عليهم السلام).

 

ولي سران صوفيه با اينکه سني مسلک بوده اند خود را هم سان با ولايت ائمه مي دانند و ولايت اقطاب را در برابر ولايت ائمه معصومين درست کردند.

 

14) چگونه مقام قطب با مقام امام معصوم را يکي مي دانيد و آن را جايگزين مقام امامت کرده ايد در حالي که اقطاب صوفيه هيچ گونه اجازه اي از سوي امامان معصوم براي ولايت ندارند بلکه مورد مخالفت ائمه هم قرار گرفته اند؟

 

اصلا مگر مي شود که رسيدن به مقام ولايت براي هر کسي ممکن باشد چراکه هرجا نگاه مي کنيم يک شخصي ادعاي قطبيت مي کند و با شخص ديگر در جنگ و دعوا است. مگر در مقام ولايت، مسابقه است که هر کسي که دوست داشت، ادعاي قطبيت کند و خود را ولي خدا بنامد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 0:54  توسط سید محمد امین  | 

 

به جـــان پاک تو ای دختر امام، ســلام

به هر زمان و مـکان و به هر مقام، سـلام

تویـی که شــاه خراسان بوَد بــرادر تــو

بـــر آن مقام رفیــع و بـر این مقام، ســلام

به هر عدد که تکلم شـود به لیل و نهار

هــــزار بـار فـــزون‌تـر ز هـر کـلام، ســلام

صبح تا شب و از شام، تا طلیعه صبــح

بر آستـانه قــدسـت علی الـدوام، ســلام

در آســـمان ولایــت، مــه تمــامی تـــو

ز پای تا به ســرت ای مـــه تـمـام، ســلام

به پیشگــاه تو، ای خواهـــر شه کـَـونین

ز فـرد فـرد خلق، به صبح و شام ســلام

منم که هر سر مویم به هر زمان گویـد

 به جـان پــاک تـو ای دخــتـر امـام، ســلام

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/10ساعت 1:13  توسط سید محمد امین  | 
اين عبارت که از زبان خليفه دوم عمر بن خطاب ، در جريانهاي مختلفي و بارها از زبان وي نسبت به حضرت اميرالمومنين علي عليه السلام صادر شده است كه ما ابتدا اسناد آن از كتب شيعه نقل كرده و سپس جريانات را از منابع معتبر اهل سنت نقل مي كنيم كه براي اهل سنت نيز قابل اعتماد باشد .
لولاعلي در منابع شيعه

كافي ، كليني ، ج 7 ، ص 424، تهذيب الاحكام ، شيخ طوسي ، ج 6 ، ص 606، ج 10 ، ص50، من لايحضره الفقيه ، شيخ صدوق ، ج 4 ، ص 36 ،‌ اختصاص ، شيخ مفيد ، ص 111 و 149 مناقب آل ابي طالب ، ابن شهر آشوب ، ج 1 ، ص 311 ، المسترشد ، طبري شيعي ، ص 548 و 583 ، شرح الاخبار ، قاضي نعمان ، ج 2 ، ص 319 ، مدينه المعاجز ، علامه بحراني ، ج 2 ، ص 460 و ج 5  ، ص 71، الشافي في الامامة ، سيد مرتضي ، ج 1 ، ص 203، ج 3 ، ص 130 ،  منهاج الكرامة ، علامه حلي ، ص 18، الطرائف ، سيد ابن طاووس ، ص 255 و 516.
لولاعلي در منابع اهل سنت :

تاويل مختلف الحديث ، ابن قتيبه ، ص 152، مواقف ، ايجي ، ج 3 ، ص 627 و 636، شرح مقاصد ، تفتازاني ، ج 2 ، ص 294 ، تفسير روح المعاني ، فخررازي ، ج 21 ، ص 22،شرح نهج البلاغه ، ابن ابي الحديد ‌، ج 1 ، ص 18و ج 12 ، ص 179، تمهيد الاوائل ، باقلاني ، ص 476 ، مناقب علي ابن ابيطالب ، ابن مردويه اصفهاني ، ص 88، ينابيع المودة ، قندوزي حنفي ، ج 1 ، ص 216و ج 2 ، ص 172و  ج 3 ، ص 147 ، تاويل مختلف الحديث ، ابن قتيبه، ج 1 ، ص 162، تمهيد الاوائل في تلخيص الدلائل ، باقلاني ، ج 1 ، ص 476 و 547 ، الحاوي الکبير ، ماوردي شافعي ، ج 12 ، ص 115 و ج 13 ، ص 213 ، تفسير سمعاني ، ج 5 ، ص 154 ، المفصل في صنعه الاعراب ، زمخشري ، ج 1 ، ص 432 ، العواصم من القواصم ، ابوبکر بن عربي ، ج 1 ، ص 203 ، حاشيه الرملي ، رملي ، ج 4 ص 39 ، الجد الحثيث ، سعودي غزي عامري ، ج 1 ، ص 186، بريقه محموديه ، محمد بن محمد خادمي ، ج 2 ص 108، منع الجليل ، محمد عليش ، ج 9 ، ص 648، دستور العلماء ، قاضي عبدالنبي نکري، ج 1 ، ص 80.
ماجراهاي بيان اين مطلب توسط عمر :

1 . قال أحمد ابن زهير حدثنا عبيد الله بن عمر القواريري حدثنا مؤمل بن إسماعيل حدثنا سفيان الثوري عن يحيى بن سعيد عن سعيد بن المسيب قال كان عمر يتعوذ بالله من معضلة ليس لها أبو الحسن وقال في المجنونة التي أمر برجمها وفى التي وضعت لستة أشهر فأراد عمر رجمها فقال له على إن الله تعالى يقول وحملة وفصاله ثلاثون شهرا الحديث وقال له إن الله رفع القلم عن المجنون الحديث فكان عمر يقول لولا على لهلك عمر.

استيعاب ابن عبدالبر ج 3 ص 1103.

و درباره زن ديوانه اي كه عمر امر به سنگسار او كرد و در مورد زني كه شش ماهه بچه اش به دنيا آمده بود پس عمر خواست كه آنها را سنگسار كند پس حضرت علي به او گفت همانا خداي متعال مي گويد : و حمل زن و شير دادنش سي ماه است ... و همچنين به او گفت : هماا خدا تكليف را از ديوانه برداشته است ... پس عمر مي گفت : ‌اگر علي نبود عمر هلاك مي شد.

سند روايت

سعيد بن مسيب (از راويان صحيح بخاري)

سعيد بن المسيب ... أحد العلماء الأثبات الفقهاء الكبار من كبار الثانية اتفقوا على أن مرسلاته أصح المراسيل وقال ابن المديني لا أعلم في التابعين أوسع علما منه.

تقريب التهذيب - ابن حجر - ج 1 ص 364.

يحيي بن سعيد ( از راويان بخاري)

يحيى بن سعيد بن قيس بن عمرو ، الإمام أبو سعيد الأنصاري ، قاضي السفاح ، عن أنس ، وابن المسيب ، وعنه مالك ، والقطان ، حافظ فقيه حجة ، مات 143

الكاشف في معرفة من له رواية في كتب الستة - الذهبي - ج 2 ص 366.

يحيى بن سعيد بن قيس الأنصاري المدني أبو سعيد القاضي ثقة ثبت ، من الخامسة مات سنة أربع وأربعين أو بعدها / ع .

تقريب التهذيب - ابن حجر - ج 2 ص 303.

3 . سفيان ثوري (از راويان صحيح بخاري )

وقال شعبة ، وسفيان بن عيينة ، وأبو عاصم النبيل ، ويحيى بن معين ، وغير واحد من العلماء : سفيان أمير المؤمنين في الحديث .

تهذيب الكمال - المزي - ج 11 ص 165.

4 . مومل بن اسماعيل (از روات صحيح بخاري)

مؤمل بن إسماعيل البصري العمري مولاهم ... قال أبو حاتم : صدوق شديد في السنة كثير الخطأ ... مات 206 . ت س ق .

الكاشف في معرفة من له رواية في كتب الستة - الذهبي - ج 2 ص 309.

قال ابن أبي خيثمة عن ابن معين ثقة وقال عثمان الدارمي قلت لابن معين أي شئ حاله فقال ثقة قلت هو أحب إليك أو عبيد الله يعني ابن موسى فلم يفضل وقال أبو حاتم صدوق شديد في السنة كثير الخطأ .

تهذيب التهذيب - ابن حجر - ج 10 ص 340

5 . عبيد الله بن عمر القواريري (از راويان صحيح بخاري)

عبيد الله بن عمر القواريري أبو سعيد البصري الحافظ روى مائة ألف حديث ... مات في ذي الحجة 235 . خ م د س.

الكاشف في معرفة من له رواية في كتب الستة - الذهبي - ج 1 ص 685.

عبيد الله بن عمر بن ميسرة القواريري أبو سعيد البصري نزيل بغداد ثقة ثبت.

تقريب التهذيب - ابن حجر - ج 1 ص 637.

6 . احمد بن زهير

احمد بن زهير بن حرب بن شداد ... الحافظ الكبير ابن الحافظ ... قال الخطيب كان ثقة عالما متقنا حافظا بصيرا بأيام الناس وأئمة الأدب.

لسان الميزان - ابن حجر - ج 1 ص 174

بنابر اين اين روايت طبق مباني رجالي اهل سنت صحيح مي باشد.

2 . ان رجلا اتى به إلى عمر كأن قال : في جوابهم لما سألوه كيف أصبحت قال : أصبحت أحب الفتنة ، وأكره الحق ، واصدق اليهود والنصارى ، وآمن بما لم أره وأقر بما لم يخلق ، فأرسل عمر إلى علي ( ع ) فلما جاء اخبره بما قال الرجل فقال : صدق قال الله تعالى : إنما أموالكم وأولادكم فتنة ، ويكره الحق يعني الموت ، قال الله تعالى وجائت سكرة الموت بالحق ، وصدق اليهود والنصارى قال الله تعالى : وقالت اليهود ليست النصارى على شئ وقالت النصارى ليست اليهود على شئ ، ويؤمن بما لم يره يعني الله ، ويقر بما لم يخلق يعني الساعة فقال عمر : لولا علي لهلك عمر .

نظم درر السمطين زرندي حنفي ص 130.

روزي مردي نزد عمر آمد و در پاسخ به اين سوال كه به او گفته شد چگونه صبح كردي گفت : صبح كردم در حاليكه فتنه را دوست داشتم و از حق كراهت داشتم و يهود و نصاري را تصديق مي كردم و به چيزي كه نديدم ايمان داشتم و به چيزي كه خلق نشده اقرار داشتم پس عمر به دنبال حضرت علي عليه السلام فرستاد پس زماني كه حضرت آمد آنها را از حرفهايي كه مرد زده بود با خبر كرد و گفت راست مي گويد زيرا خداي متعال مي گويد : همانا اموال و اولاد شما فتنه است و از حق كراهت دارد يعني مرگ (كه حق است) زيرا خداي متعال مي گويد  : و سكره موت به حق آمد و تصديق مي كند يهود و نصاري را خدا ي متعال مي فرمايد: و يهود مي گويد نصاري چيزي نيستند و نصاري مي گويند يهود چيزي نيست و به چيزي كه نديده ايمان دارد يعني خداي عزوجل و به چيزي كه خلق نشده اقرار دارد يعني ساعة (قيامت )  پس عمر گفت : اگر علي نبود عمر هلاك مي شد.

 قاضي عضد الدين ايجي از علماي علم مشهور اهل سنت در علم كلام در كتاب كلامي مواقف در بيان ادله در اعلميت حضرت علي عليه السلام در ميان اصحاب رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم اين روايت را نقل و آن را تاييد مي كند :

3 . وروى أن امرأة أتت بولد لستة أشهر من وقت النكاح في زمان عمر رضي الله عنه فهم عمر برجمها ، فقال علي رضي الله عنه لا سبيل لك عليها ، وتلا قوله تعالى : * ( وحمله وفصاله ثلاثون شهرا ) فقال عمر : لولا علي لهلك عمر .

مواقف ايجي ج 3 ص 636 ، تفسير سمعاني ج 5 ص 154.

روايت شده است كه زني در زمان عمر فرزندش را شش ماه بعد از ازدواج به دنيا آورد پس عمر دستور به سنگسار او داد پس حضرت علي عليه السلام فرمود :‌تو اجازه چنين كاري نداري و آين آيه شريفه را تلاوت كرد (و حمله و فصاله ثلاثون شهرا) پس عمر گفت : اگر علي نبود عمر هلاك شده بود .

خوارزمي بعد از نقل اين ماجرا كلام عمر را به صورت كاملتر بيان مي كند :

عجزت النساء أن تلدن مثل علي بن أبي طالب ، لولا علي لهلك عمر

المناقب موفق خوارزمي ص 81

زنان عاجزند از اينكه مثل علي ابن ابيطالب به دنيا آورند اگر علي نبود عمر هلاك مي شد.
اعوذ بالله من كل معضلة

در بسياري از جريانات خليفه دوم عبارت ديگري نيز دارد كه جالب است وي به خدا پناه مي برد از هر مشكلي كه حضرت علي عليه السلام در آن حاضر نباشد و مسئله را حل نكند.

ابن حجر عسقلاني در فتح الباري مي نويسد :

وفي كتاب النوادر للحميدي والطبقات لمحمد بن سعد من رواية سعيد بن المسيب قال كان عمر يتعوذ بالله من معضلة ليس لها أبو الحسن يعني علي بن أبي طالب

فتح الباري ، ابن حجر ، ج 13 ، ص 286.

وقال أحمد بن زهير حدثنا أبي قال حدثنا ابن عيينة عن ابن جريح عن ابن أبي ملكية عن ابن عباس قال قال عمر على أقضانا قال أحمد ابن زهير حدثنا عبيد الله بن عمر القواريري حدثنا مؤمل بن إسماعيل حدثنا سفيان الثوري عن يحيى بن سعيد عن سعيد بن المسيب قال كان عمر يتعوذ بالله من معضلة ليس لها أبو الحسن.

استيعاب ، ابن عبدالبر ، ج 3 ، ص 1103 .

همچنين در منابعي نظير : فيض القدير ، مناوي ، ج 4 ، ص 470 ، اسدالغابة ،‌ ابن اثير ، ج 4 ، ص 23 ، تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 7 ، ص 296 ، من حياة خليفة عمر بن الخطاب ، احمد البكري ، ص 320  ، نهج الايمان ، ابن جبر ، ص 147 ، ينابيع المودة ، قندوزي حنفي ،‌ ج 2 ، ص 405 ، تاج العروس ،‌ ج 15 ، ص497 ، تاويل مختلف الحديث ، ابن قتيبه ، ص 152 ، الفائق في غريب الحديث ، زمخشري ،‌ ج 2 ،‌ ص 375 ، تاريخ مدينه دمشق ، ج 25 ، ص 369 و ج 42 ، ص 406 ، تاريخ الاسلام ، ذهبي ، ج 3 ، ص 638 ، البداية و النهاية ، ابن كثير ، ج 7 ، 397 ، المناقب ، موفق خوارزمي ، ص 96 ، غريب الحديث ، ابن قتيبه ، ج 2 ، ص 293 ، النهاية في غريب الحديث ، ج 3 ، ص 254 ، لسان العرب ،‌ ابن منظور ، ج 11 ص 453 .

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/07ساعت 23:56  توسط سید محمد امین  | 

 

مذهب جعفرى

آنكه در اخبار فقه شيعه تتبع كند خواهد ديد روايتهاى رسيده از امام صادق (ع) در مسائل مختلف فقهى و كلامى مجموعه‏اى گسترده و متنوع است و براى همين است كه مذهب شيعه را مذهب جعفرى خوانده‏اند. گشايشى كه در آغاز دهه سوم سده دوم هجرى پديد آمد موجب شد مردم آزادانه‏تر به امام صادق (ع) روى آورند و گشودن مشكلات فقهى و غير فقهى را از او بخواهند.

ابن حجر در باره حضرتش نوشته است: مردم از علم او چندان نقل كردند كه آوازه آن به همه شهرها رسيد. امامان بزرگ چون يحيى بن سعيد، ابن جريح، مالك، سفيان بن عيينه، سفيان ثورى، ابو حنيفه، شعبه و ايوب سختيانى از او روايت كرده‏اند. (1)

دانشمندان از هيچ يك از اهل بيت رسول خدا به مقدار آنچه از ابو عبد الله روايت دارند نقل نكرده‏اند، و هيچ يك از آنان متعلمان و شاگردانى به اندازه شاگردان او نداشته‏اند، و روايات هيچ يك از آنان برابر با روايتهاى رسيده از او نيست. اصحاب حديث نام راويان از او را چهار هزار تن نوشته‏اند. نشانه آشكار امامت او خردها را حيران مى‏كند و زبان مخالفان را از طعن و شبهت لال مى‏سازد. (2)

ذهبى از ابو حنيفه آورده است: فقيه‏تر از جعفر بن محمد نديدم. (3)

و چنان كه نوشته شد، مالك گفته است از فضل و علم و پارسايى از اوبرتر نديده است. سخن مالك بن انس كه يكى از چهار پيشواى مذهبهاى اهل سنت و جماعت است در باره امام صادق (ع) نوشته شد، ابو حنيفه را نيز با آن حضرت ديدار يا ديدارها بوده است.

زبير بكار نويسد: ابو حنيفه را با امام صادق ملاقاتها دست داده است.

او در دادن فتوا بيشتر به راى و قياس عمل مى‏كرد و كمتر به روايت. و از عبد الله بن شبرمه كه در سال 120 هجرى قضاوت كوفه داشت روايت كند: من و ابو حنيفه بر جعفر بن محمد (ع) در آمديم. بر او سلام كردم و گفتم اين مردى از عراق است و او را فقه و علمى است. جعفر گفت: گويا اوست كه دين را به راى خود قياس مى‏كند. سپس رو به من كرد و گفت: او نعمان پسر ثابت است و من تا آن روز نام او را نمى‏دانستم. ابو حنيفه گفت: آرى. جعفر بدو گفت: از خدا بترس و در دين قياس مكن كه نخست كس كه قياس كرد شيطان بود. خدا او را فرمود آدم را سجده كن گفت من از او بهترم. مرا از آتش و او را از خاك آفريده‏اى. (4) سپس پرسيد: قتل نفس مهمتر است‏يا زنا؟ -قتل نفس! -چرا قتل نفس با دو گواه ثابت مى‏شود، زنا با چهار گواه؟ با قياس چه مى‏كنى؟ روزه نزد خدا بزرگتر است‏يا نماز؟ -نماز! -چرا زن چون عادت مى‏بيند روزه را بايد قضا كند و نماز را نه؟ ... بنده خدا از خدا بترس و قياس مكن. (5) آنچه متتبع از خواندن كتابهايى كه در باره ابو حنيفه نوشته شده و در آن از امام صادق (ع) سخن به ميان آمده در مى‏يابد، اين است كه ابو حنيفه هر چند خود را فقيهى بزرگ مى‏دانست، امام صادق را حرمت مى‏داشته است و ظاهرا بلكه مطمئنا عبارتى را كه مؤلف روضات الجنات از او آورده كه «من داناتر از جعفر بن محمد هستم چرا كه مردانى را ديدم و از آنان حديث‏شنيدم و جعفر بن محمد صحفى است‏» (6) سخن ابو حنيفه نيست و گفته عبد الله بن حسن پدر محمد نفس زكيه است. چنان كه در روضه كافى آمده است:

عبد الله بن حسن كسى را نزد ابو عبد الله (ع) فرستاد و گفت: بدو بگو ابو محمد مى‏گويد من از تو شجاع‏تر، بخشنده‏تر، و داناترم. امام به پيام آورنده گفت: اما شجاعت نه، چرا كه هنوز حادثه‏اى پيش نيامده تا شجاعت‏يا ترس تو در آن معلوم شود. اما سخاوت او، از يك سو مال را مى‏گيرد و در جايى كه نبايد مصرف مى‏كند. اما علم، پدرت على بن ابى طالب هزار بنده آزاد كرد نام پنج تن از آنان را بگو، پيام آورنده رفت و بازگشت و گفت: مى‏گويد تو صحفى هستى (علم را از صحيفه‏هاى پدرانت در مى‏آورى) . امام گفت: بدو بگو آرى به خدا صحف ابراهيم و موسى و عيسى كه از پدرانم به ارث برده‏ام. (7)

امام صادق در آغاز حكومت عباسيان سفرى به عراق كرده و روزى چند را در حيره به سر برده است محدث قمى در منتهى الآمال نوشته است اين سفر در حكومت‏سفاح بوده است ولى از برخى سندها معلوم مى‏شود او در خلافت منصور به عراق رفته است. و منصور خود او را به عراق‏خواسته است. در اين سفر بوده است كه امام صادق را با ابو حنيفه ملاقاتى دست داده؟ و يا هنگامى كه ابو حنيفه به مدينه رفته است. مى‏توان گفت ملاقات او با آن حضرت يك بار نبوده و در عراق و حجاز با او ديدار كرده است.

ابن شهر آشوب از حسن بن زياد روايت كند از ابو حنيفه پرسيدند: فقيه‏ترين كس كه ديده‏اى كيست؟

جعفر بن محمد چون منصور او را خواست، پى من فرستاد و گفت: مردم فريفته جعفر بن محمد شده‏اند چند مسئله دشوار براى پرسش از او آماده كن. من چهل مسئله فراهم كردم. منصور جعفر بن محمد را كه در حيره به سر مى‏برد به مجلس خود خواست. من نزد منصور رفتم و جعفر را ديدم بر دست راست او نشسته است. هيبت او بيش از منصور بر دلم راه يافت منصور به من رخصت نشستن داد. پس گفت: اين ابو حنيفه است! -او را مى‏شناسم.

منصور گفت: مسائلى را كه در خاطر دارى به ابو عبد الله بگو.

من يك يك را مى‏گفتم و او پاسخ مى‏داد كه شما چنين مى‏گوييد، مردم مدينه چنين مى‏گويند و ما چنين مى‏گوييم در مسائلى گفته شما را مى‏پذيريم و در مسائلى گفته آنان را، و گاه راى ما مخالف شما و آنان است تا آنكه هر چهل مسئله را گفتم و او هيچ يك را بى پاسخ نگذاشت. سپس ابو حنيفه گفت: آيا داناترين مردم داناتر آنان به اختلاف (آراء) نيست؟ (8)

هنگامى كه امام صادق در حيره به سر مى‏برده است، مردم چنان درخانه او گرد مى‏آمده‏اند كه ملاقات كننده را ديدار او دشوار بوده است. (9)

و چون خواست‏به مدينه بازگردد، عده‏اى اهل فضل از مردم كوفه، او را مشايعت كردند و در جمله مشايعت كنندگان سفيان ثورى بود. (10)

پى‏نوشتها

1. الصواعق المحرقه، ص 201.

2. كشف الغمه، ج 2، ص 166.

3. تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 166.

4. اعراف: 12.

5. الاخبار الموفقيات، ص 77-76، حلية الاولياء، ج 3، ص 197.

6. ج 8، ص 169.

7. روضه كافى، ص 364-363.

7. مناقب، ج 4، ص 255.

9. همان، ص 238.

10. همان، ج 4، ص 241.

كتاب: زندگانى امام صادق (ع)، ص 61
نويسنده سيد جعفر شهيدى


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/03ساعت 23:31  توسط سید محمد امین  |