|
وهابيت از فرق نسبتاً نو پاي اسلامي است، كه در زادگاه اسلام، يعني در عربستان رشد يافته و به دليل پشتوانه قوي سياسي و اقتصادي، در حال گسترش به ديگر نقاط اسلامي است. از آنجا كه پيروان اين فرقه، تنها خود را بر حق دانسته و پيروان مذاهب ديگر اسلامي را كافر، مشرك و خارج از حوزه اسلام ميشمرند، اهميت مطالعه و تدقيق در اصول فكري اين مكتب آشكار ميگردد.
مسلك جعلي وهابيت، بيش از دو قرن است كه همچون موريانهاي، به دنبال تخريب دين و تهي نمودن آن است. مسلكي كه به هيچ وجه سازگاري عقلايي ندارد و با روشهاي ملايم با فطرت عقلا كاملاً بيگانه است.1 وهابيت از فرق نسبتاً نو پاي اسلامي است، كه در زادگاه اسلام، يعني در عربستان رشد يافته و به دليل پشتوانه قوي سياسي و اقتصادي، در حال گسترش به ديگر نقاط اسلامي است. از آنجا كه پيروان اين فرقه، تنها خود را بر حق دانسته و پيروان مذاهب ديگر اسلامي را كافر، مشرك و خارج از حوزه اسلام ميشمرند، اهميت مطالعه و تدقيق در اصول فكري اين مكتب آشكار ميگردد.2
در آغاز قرن هشتم هجري، فردي موسوم به احمد بن تيمه، بر برخي سنن و عقايد رايج مسلمانان انگشت اعتراض نهاد و گرايش به آنها را مايه شرك و دوري از توحيد پنداشت.3 احمد بن تيمه بخدي (پايه گذار وهابيت)، در سال 661 هجري قمري پنج سال پس از سقوط خلافت بغداد در حرّان كه از توابع شام است، به دنيا آمد. تحصيلات نخستين را تا 17 سالگي در آن سرزمين به پايان برد. در آن روزگار كه حمله مغولان به اطراف شام، ترس عجيبي در دلها افكنده بود، خانواده ابن تيمه، حرّان را به سوي دمشق ترك كردند و در آنجا اقامت گزيدند. تا سال 698 هـ ق چيزي از احمد شنيده نشد؛ ولي از آغاز قرن هشتم هجري. ق افكار مخرب وي ظهور و بروز يافت؛ به خصوص زماني كه ساكنين حماة از وي خواستند، آيه «الرحمن علي العرش استوي» را تفسير كند. وي در تفسير اين آيه، براي خداوند جايگاهي در فراز آسمانها كه بر عرش و سريري متكي است، تعيين كرد. انتشار پاسخ ابن تيمه در دمشق و اطراف آن غوغايي به راه انداخت؛ به طوري كه علمايي چون جلال الدين حنفي، قاضي وقت، محاكمه وي را خواستار شد. ابن تيمه، پيوسته افكار عمومي را به نظرات خلاف مشهور و رايج خود متشنج و پريشان ميكرد، تا اينكه بالاخره در سال 705 هـ. ق در دادگاه محكوم و به مصر تبعيد شد. وي در سال 707 از زندان آزاد شد و سال 712 به شام بازگشت و در آنجا به نشر افكار و نظريات خود پرداخت تا اينكه مجدداً در سال 721 به زندان محكوم شد و در سال 728 در زندان مرد.5
انديشههاي باطل ابن تيمه، پس از مرگ وي نابود نشد و برخي شاگردان او مسير استادشان را طي و مذهب وي را ترويج كردند. البته بحثها و آموزههاي آنان به شكست انجاميد و چندان اثري در ميان مسلمانان نداشت6 تا اينكه حدود پانصد سال بعد، آراي وي توسط فردي معروف به عبدالوهاب، از انزوا و گمنامي به در آمد و با ترويج آن به وسيله قدرت شمشير، موجي نو از تفرقه و كشتار ميان مسلمانان به راه انداخت. متأسفانه طرح مجدد افكار ابن تيمه از سوي محمد بن عبدالوهاب (1206 ـ 1115 هـ. ق) در شرايط و اوضاع تاريخي بسيار نامناسبي صورت گرفت؛ چنان كه گويي اساساً وضع اين افكار، براي ايجاد شكاف و اختلاف ميان مسلمين، آن هم در بدترين اوضاع و شرايط تاريخي بود. ترويج آراي ابن تيمه از سوي محمد بن عبدالوهاب (كه عنوان مكتب وهابيت را به خود گرفت) و سپس حمله وهابيان با پشتيباني سياسي ـ نظامي شيوخ برخي قبايل بخد، به مناطق مسلمان نشين حجاز، عراق، شام و يمن، در دهههاي نخست قرن 13 هجري صورت پذيرفت. اين در حالي بود كه امت اسلامي از چهار سو، مورد هجمه و حمله شديد استعمار گران مسيحي قرار داشت. انگليسيها، فرانسويها، روسها و آمريكاييها، هر يك گرگ صفتانه، امت مظلوم و پريشان اسلامي را مورد حمله قرار داده بودند.
1. اقسام توحيد از نظر محمد بن عبدالوهاب: توحيد، موضوع محوري مذهب وهابيت است؛ به گونهاي كه محمد بن عبدالوهاب آن را همان دين اسلام و دين الله ميشمرد.10 در واقع تقسيمبندي و تعريف او از توحيد شالوده ديدگاههاي او است. از اين رو به جهت اهميت بحث، به تفصيل به اين موضوع ميپردازيم. تقسيمي كه محمد بن عبدالوهاب از توحيد ارائه داده، در آثار خود او متفاوت است. وي در برخي رسالاتش، توحيد را به دو بخش روبوبي و الوهي تقسيم ميكند.11 و در برخي نوشتههايش، آن را شامل سه بخش ربوبي، الوهي و اسماء و صفات ميداند. از اين رو در كتبي كه پيرامون عقايد وي تاليف شده نيز، هر دو شق تقسيم به چشم ميخورد. الف. توحيد ربوبي: عبدالوهاب در نامهاي به عبدالله بن سحيم مينويسد: «توحيد ربوبي آن است كه خداي سبحان، در خلق و تدبير ملائكه، انبيا و موجودات ديگر متفرد است و اين حقي انكارناپذير است؛ اما انسان با اين اعتقاد مسلمان نميشود، چرا كه اكثريت مردم به اين مسئله معترف هستند. آن گونه كه در قرآن آمده است: «ولئن سالتهم من خلق السموات و الارض و سخر الشمس و القمر ليقولن الله» (عنكبوت /61). در حقيقت توحيد ربوبي وحدت و يگانگي خدا در عمل، خلق، تدبير و تصرفات است.12 ب. توحيد الوهي: عبدالوهاب توحيد الوهي را آن ميداند كه جز خدا پرستيده نشود؛ نه هيچ ملك مقربي و نه هيج نبي مرسلي. توحيد الوهي آن است كه تمامي صور عبادت انسان بايد مختص خدا باشد. محمد (ص) شايسته عبادت نيست، بلكه رسولي است كه بايد تبعيت شود.
به گفته سيد محسن امين، مسئله توسل به چند صورت تحقق مييابد: نخست آنكه انسان خود پيامبر را واسطه درگاه الهي قرار دهد؛ دو آنكه به احترام پيامبر و منزلت او، انسان حاجتي را بخواهد و سوم آنكه خدا را به پيامبر و جان او سوگند دهد.14 اين قياسها به چند دليل باطل است: 1. در اين قياسها، پيامبر يا اولياي خدا، به جاي بتها گذاشته شدهاند.
محمد بن عبدالوهاب در كشف الشبهات، درباره مسئله شفاعت چنين آورده است: «ما منكر شفاعت نيستيم، بلكه پيامبر را شفيع دانسته، به شفاعت او اميدواريم؛ اما شفاعت براي خداست و جز به اذن خدا كسي توانايي شفاعت كردن را ندارد».17 به عبارتي وهابيان طلب شفاعت از كساني را كه خدا براي آنان حق شفاعت قرار داده (مانند پيامبران، صالحان و ملائكه)، منع كرده و درخواست شفاعت را كفر دانستهاند و به همين جهت، خون و اموال شفاعت خواهان را مباح شمردهاند.18
بدعت از ديگر موضوعاتي است كه وهابيون به آن پرداختهاند. هر عقيده يا عملي كه بر پايه قرآن، سنت يا عمل صحابه پيامبر بنا نشده باشد، بدعت نام دارد. محمد بن عبدالوهاب تمامي صور بدعت را رد كرده است. وي اعمالي چون برگزاري جشن براي ميلاد پيامبر، توسل، خواندن فاتحه پس از نمازهاي روزانه و بسيار اعمال ديگر را بدعت ميشمرد و در اين باره به آيه 21 سوره احزاب استناد ميكند: «لقد كان لكم في رسول الله اسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و اليوم الاخر و ذكر الله كثيراً» اين آيه بر همه مسلمانان واجب ميكند كه جميع عقايد و اعمالشان را از قرآن و سنت پيامبر برگيرند. همچنين وي براي رد بدعت به حديث «كل بدعة ضلالة و كل ضلالة في النار» استناد ميكند.
از مهمترين اصول مذهب وهابيون، تكفير مسلمانان ديگر و هر مسلماني است كه با عقيده آنان هم رأي نباشد. براي تصريح نظر وهابيون به سخناني از عبدالوهاب استناد ميشود: «كساني كه به غير خدا متوسل ميشوند، همگي كافر و مرتد از اسلام هستند و هر كس كه كفر آنان را انكار كند، يا بگويد كه اعمالشان باطل است؛ اما كفرنيست، خود حداقل فاسق است و شهادتش پذيرفته نيست و نميتوان پشت او نماز گزارد. در واقع دين اسلام، جز با برائت از اينان و تكفيرشان صحيح نميشود. انسان با ظلم از اسلام خارج ميشود و به فرموده قرآن، «ان الشرك لظلم عظيم» (لقمان /13). اينكه به ما ميگويند: ما مسلمانان را تكفير ميكنيم، سخن درستي نيست، زيرا ما جز مشركان، را تكفير نكردهايم».
پس از آغاز و استمرار دعوت وهابيان و استقرار حاكميت آل سعود، بيشتر شهرهاي جزيرة العرب چون مكه، مدينه، طائف و...، به تصرف و اشغال حاكمان سعودي درآمد به اجبار، آيين وهابيان رسميت يافت؛ اما تعدادي از مسلمانان مناطق شرقي كه قبلاً شيعه اثنا عشري بودند، تسليم نشدند و هنوز هم به اعتقاد خود عمل ميكنند. تبليغ وهابيگري در داخل عربستان، از طرق گوناگون صورت ميپذيرد. وزارت حج، اوقاف، ارشاد و شئوونات اسلامي، از جمله مراكز تبليغ وهابيگري است. به دليل اهميتي كه مسئله حج در ميان مسلمانان جهان دارد، همه ساله ميليونها زن و مرد مسلمان عاشق به قصد حضور در مراسم عبادي سياسي حج و زيارت قبر مقدس پيامبر گرامي و صحابه ايشان و بازديد از اماكن تاريخي، عازم عربستان ميشوند. از اين رو حاكمان سعودي وزارت خانه مستقلي به نام حج تشكيل دادهاند كه وظيفه اساسي و مهم آن رسيدگي به مسايل حج و حجاج و پاسخ به احكام و سوالات شرعي حاجيان، طبق مذهب وهابيت است.
در كشور عربستان، چيزي به نام حوزه علميه، آن گونه كه در كشورهاي شيعه نشين مرسوم بوده و هست، وجود ندارد. پس از استقرار دولت عربستان سعودي، دولت تلاش زيادي به عمل آورد تا غير از مراكز دانشگاهي، مركزيتي به عنوان حوزههاي علميه شيعه يا مدارس امام خطيب، چون الجامعات الاسلاميه در عثماني و جامع الازهر در مصر به وجود نيايد.
حكام وهابي آل سعود، از تمامي امكاناتي كه از استخراج بي حد و حساب نفت به دست ميآيد، در راه تبليغ حكومت استبدادي سعودي و آيين منحرف وهابيت استفاده ميكنند. از مهمترين فعاليتهاي مراكز فرهنگي ـ رسانهاي (راديو، تلويزيون و مطبوعات)، تلاش براي عرضه نظام حكومتي آل سعود و آيين وهابيت، به عنوان بهترين تشكيلات اداري و مذهبي مورد علاقه مردم و هماهنگ با قرآن و سنت نبوي است. هرگونه تحقيق و پژوهشي كه همگام با اين برنامهها باشد، تهيه، تنظيم، منتشر، نگهداري و تبليغ ميشود و هرگونه تأليف و تحقيقي كه با مذاهب ديگر، به خصوص شيعه دوازده امامي موافق باشد، به عنوان انحراف از دين اسلام و بدعت و كفر معرفي ميشود و مردم را از نزديك شدن به آن منع ميكنند.
تبليغ وهابيت در كشورهاي اسلامي، مسئله جدي است. انحرافات اساسي اين فرقه علاوه بر اينكه از آرا و پندارهاي پيشوايان سلفيگري (ابن تيمه و محمد بن عبدالوهاب) نشأت گرفته است، به عنوان ابزاري در دست استعمار گران و سياستهاي شيطاني امريكا و انگلستان قرار دارد و يكي از عوامل اصلي ايجاد اختلاف و تفرقه ميان مسلمانان محسوب ميشود. تفرقه و تشتت در دنياي اسلام، خواست استكبار جهاني به سر كردگي آمريكاست. و با تشديد آن، دشمنان اسلام و مسلمانان، بيشترين بهره را از ذخاير مادي و معنوي كشورهاي اسلامي بردهاند. پاكستان: كشور اسلامي پاكستان، با چهار ايالات پنجاب، سرحد، سند و بلوچستان در همسايگي شرق ايران، با فرهنگ سنتي اسلامي و حاكميتي حزبي، همواره مورد طمع و تجاوز استعمارگران خارجي بوده است. الف. گروه سپاه صحابه «سپاه صحابه» نمونه كامل يك حزب تفرقه گرا و مورد حمايت عربستان در پاكستان است. اين حزب در سال 1984 ميلادي، توسط فردي به نام حق نواز جهنگوي، در شهر جهنگ (ايالت پنجاب) در زمان حكومت ژنرال ضياء الحق تأسيس و با سرعتي بي سابقه، در سراسر كشور گسترش يافت. مراكز فعاليت سپاه صحابه (شهرهاي سيالكوت، فيصلآباد و جهنگ و..)، مناطقي هستند كه قبلاً محل فعاليت فئودالهاي سني مذهب بوده و تأسيس سپاه صحابه از ابزارهاي فئودالهاي سني مذهب، براي مبارزه با شيعيان است.24 ب. دكتر احسان الهي ظهير وي كه متولد پاكستان است تحصيلات خود را در عربستان و با حمايت مالي وهابيان سعودي طي كرد. او از مهرههاي تفرقهانگيز و از مبلغان فرقه وهابي و عامل قتل عام تعداد زيادي از شيعيان در مراسم عزاداري در پاكستان و كشورهاي ديگر است. نمونههايي از آثار و تاليفات او در تبليغ آرا و سياستهاي وهابيان و مبارزه با عقايد تشيع عبارت است از: الشيعة و اهل البيت، الشيعة و التشيع، الشيعة و القرآن و الشيعة و السنة. ج. تاسيس مراكز فرهنگي، آموزشي و خيريه در ايالت بلوچستان پاكستان وهابيان سعودي از شهريور ماه 1368، به بهانه كمكهاي آموزشي و انسان دوستانه به مهاجران افغان در ايالات بلوچستان، مراكز متعددي تحت عنوان «موسسه الدعوة الاسلامية»، «ادارة الاسراء»، «موسسة مكة المكرمة الخيرية» و «موسسة مسلم» تأسيس كردند و از طريق كمكهاي مالي، فرهنگ ضد شيعي وهابيت و سياستهاي ضد ايراني خود را تبليغ ميكردند. نيز از طريق توزيع كتاب، جلسات سخنراني، فيلم، نوار و عكس به آوارگان و مهاجران سني مذهب مقيم اين ايالت آموزشهايي ميداند.وهابيان از اين راه به ترويج افكار و انديشههاي محمد بن عبدالوهاب در پاكستان ميپردازند. افغانستان گروه طالبان از قوم پشتون (بزرگترين قوم افغانستان) هستند كه به دست ارتش I.S.I، سپاه صحابه، جمعيت العلماي پاكستان و مدارس ديوبند (محل آموزش انديشهها و پندارهاي وهابيان) شكل گرفتند.
عربستان از زمانهاي گذشته، به ويژه در زمان اشغال كشور افغانستان توسط شوروي (سابق)، به چند دليل عمده به مسائل اين كشور توجه داشته است: 1. ممكن بود در صورت ادامه اشغال، شوروي سابق بتواند، براي رسيدن به منافع نفتي خليج فارس، اقدام كند. با توجه به دلايل مزبور، عربستان به طور جدي، در مسائل افغانستان دخالت كرد؛ به گونهاي كه در سالهاي 1994 ـ 1992 مبلغ دو ميليارد دلار به پشتونها كمك مالي كرد. 27 و در حمايت از گروههاي جهادي مخالف ايران، مبلغ 150 ميليون دلار به دولت رباني ـ شاه مسعود كمك كرد.* همچنين دولت عربستان در كنار پاكستان، به حمايت مالي و نظامي از جنبش طالبان پرداخت و بخش عمده مبلغ هفتاد ميليون دلاري خريد تسليحات نظامي طالبان را بر عهده گرفت.
در خصوص اقدامات وهابيت در مصر، بايد يادآور شد كه اهم فعاليتهاي آنها كارهاي خدماتي است، به همين دليل، چهره فرهنگي آنان براي مردم تقريباً مغفول مانده است. مردم مصر اگر چه سني مذهب هستند؛ ولي حضور تاريخي اهل بيت (ع) يا سلسلههاي شيعي حاكم بر اين كشور در ادوار گذشته، تأثير عميقي بر آداب، رفتار و عقايد مردم گذاشته است و به شدت به اهل بيت (ع) علاقمند بوده، گاهي اين تعبير را به كار ميبرند كه ما سنتي المذهب و شيعي الهوي ايم. همچنين نقش اجتماعي دو گروه صوفيه و اشراف (سادات) را در اين كشور، نبايد ناديده گرفت، زيرا وهابيون از هر دو گروه بيزارند و در نوشتههاي خود رسماً صوفيه را منحرف مينامند.
اصلاح وهابيزم، از آغاز جنگ داخلي در تاجيكستان، در مطبوعات روسيه رواج يافت. در آن زمان روزنامه «مسكو سكيد نميستي» نوشت: يك گروه از مسلمانان كه خبرنگاران آنها را وهابي مينامند، به تخريب مسجدي در دامنه رشته كوههاي پامير، به علت عدم جهت يابي درست به سمت مكه و وجود يك چراغ كه بازمانده زرتشت، دين پيشين مردم اين منطقه بود، اقدام كردند و اسلام حنيف خواستار علامت گذاري قبله مساجد به سمت مكه بوده و عدول از قوانين الهي را كه توسط پيغمبر براي مسلمانان ارسال شده، جايز نميداند.
كشور بزرگ هندوستان (دومين كشور جهان از نظر جمعيت) كه داراي نژادهاي جمعيتي و گرايشها و مذاهب گوناگون است، يكي از مناطقي است كه به ويژه پس از استقلال پاكستان و رسميت يافتن مذهب و زبان هندو، از فعاليتهاي تبليغاتي وهابيت در امان نمانده است. پينوشتها منبع: سايت حوزه وهابيان هر گونه تبرک به آثار اولياء را شرک مى دانند. درحالی که تبرک به پيراهن يوسف چشم نابينا يعقوب را شفا بخشيد.بخارى در نقل سرگذشت صلح حديبيه: هر گاه پيامبر وضو مى گرفت ياران او براى ربودن قطرات آب وضوى آن حضرت بر يکديگر سبقت مى گرفتند. تبرک به زره، عصا، شمشير، ظروف، مهر، انگشتر، مو و کفن پيامبر در کتاب جهاد بخارى و تبرک به آب وضو و موى تراشيده حضرت در باب صفات پيامبر در صحيح بخارى ذکر می شود.
8. تبرک و استشفاء به آثار اوليا الف- وهابيان هر گونه تبرک به آثار اولياء را شرک مى دانند. ب- تبرک به پيراهن يوسف چشم نابينا يعقوب را شفا بخشيد اذهبوا بقميصى هذا فلقوه على وجه ابى يات بصيرا (يوسف/ 92) فلما ان جاء البشير القاه على وجه فارتد بصيرا(يوسف/ 96). ج- بخارى در نقل سرگذشت صلح حديبيه: هر گاه پيامبر وضو مى گرفت ياران او براى ربودن قطرات آب وضوى آن حضرت بر يکديگر سبقت مى گرفتند. د- تبرک به زره، عصا، شمشير، ظروف، مهر، انگشتر، مو و کفن پيامبر در کتاب جهاد بخارى و تبرک به آب وضو و موى تراشيده حضرت در باب صفات پيامبر صحيح بخارى. مناسب است در اين زمينه به کتاب تبرک الصحابه باثارالرسول نوشته علامه محمدبن طاهرمکى و نيز التبرک نوشته آية الله على احمدى ميانجى مراجعه نمود. ه- حضرت زهرا سلام الله عليها پس از دفن پدر کنار قبر ايستاد و خاک قبر را بر سر خود ريخت و گريست و سرود: ماذا على شم تربة احمدا***ان لا يشم مدى الزمان غوايا صبت على مصائب لو انها***صبت على الايام صرن لياليا و-قرآن تبرک صندوِق حمل خاندان موسى و هارون را مايه آرامش و پيروزى مى داند "وقال لهم نبيهم ان آية ملک ان ياتيکم التابوت فيه سکينة من ربکم و بقية مما ترک ال موسى و ال هارون تحمله المئکه (بقره/ 218). ز-عبدالله پسر احمدبن حنبلى از پدر پرسيد حکم کسى که دست بر منبر رسول خدا مى زند و تبرک مى جويد و مى بوسد چيست. احمد گفت اشکالى ندارد. ح- شفاعت و تبرک به از فاعلى که در عين بندگى خدا، در فعل خود متکى به قدرت برتر باشد شرک نيست. ط- اهتمام و اصرار صحابه بر بوسه بر کودکانشان توسط پيامبر. ى- ابوايوب انصارى از قبر پيامبر تبرک نمود آنرا بوسيد و موجب اعتراض مردان بن حکم شد. ابوايوب در پاسخ گفت که من به سوى سنگ نيامده ام بلکه من آهنگ و قصد خود پيامبر را نموده ام و اين سنگ بهانه است. 9. نذر براى اهل قبور الف-عبدالله قميصى از نويسندگان معاصر وهابى در کتاب الصراع بين الاسلام و الوثينه در رد کشف الارتياب علامه سيدمحسن امين مى نويسد: شيعيان به خاطر اعتقاد به الوهيت على و فرزندانشان قبرهاى آنان را آباد مى کنند و نذر و قربانى تقديم آنها مى کنند، حکم نذرها و قربانيها همان حکم ذبيحه هاى بت پرستان براى بت هايشان مى باشد. ب-مولف سنى صلح الاخوان که در نقد وهابيت آنرا نگاشته است مى گويد: ان المسألة تدور مدار نيات الناذرين و انما الاعمال بالنيات فان کان قصد الناذر الميت و التقرب اليه بذلک لم يجز قولا واحداً وان کان قصده وجه الله تعالى و انتفاع الاحياء بوجه من الوجوه وثوابه لذلک المنذور له الميت فيجب الوفاء بالنذر ج- در احاديثى که نهى از نذر و ذبح شده است، وجود بت در گذشته يا حال و يا وقوع آن براى اعياد جاهلى مطرح شده است. 10. نداى اولياء الف- نداء و دعا اولياء خلاف آيات و روايات محکم مى باشد از قبيل "و ان المساجد لله فلا تدعو مع الله احدا"(جن18/)يا "ان الذين تدعون من دون الله عباداً امثالکم" (اعراف194/) ب- هر ندا و دعائى به غير خدا، عبادت و پرستش نيست. "قال رب انى دعوت قومى ليلا و نهاراً"(نوح/5) ج- مقصود از دعا در آيات مورد استناد، مطلق خواندن و نداء نيست و بلکه دعوت خاصى است که با لفظ و قصد پرستش همراه باشد.به عنوان مثال "فما اغنت عنهم الهتهم التى يدعون من دون الله من شىء"(هود/101) که در آن دعوت بت پرستان با تعبيراتى همراه است که اطلاِق پرستش بر آن صحيح است و ربطى به نداى اولياء از سوى مسلمانان ندارد. د-دعوت و نداى مورد بحث، درخواست و خواندن بنده اى از بنده اى ديگر است که نه او را رب مى داند و نه مالک و متصرف تام الاختيار، بلکه او را بنده عزيز و گرامى خدا مى شناسد که او را به مقام رسالت و امامت برگزيده و وعده داده است که دعاى او را بپذيرد.(و لو انهم اذ ظلموا انفسهم...نساء/64) 11. شفاعت الف- وهابيان معتقدند شفاعت از سوى افراد مأذون من عندالله پذيرفته مى شود اما نمى توان از خود آنها خواست بلکه بايد از خدا خواست تا خدا شفاعت وى را به انسان عطا کند يا او را شافع انسان قرار دهد.ابن تميمه مى گويد:"اللهم شفع نبينامحمداً فينا يوم القيامة او اللهم شفّع فينا عبادک الصالحين او ملائکتک او نحو ذلک مما يطلب من الله لا اشکال فيه فلا يقال يا رسول الله او يا ولى الله اسألک الشفاعة او غيرها مما لايقدر عليه الا الله فاذا طلبت فى ايام البرزخ کان من اقسام الشرک" ب- درخواست شفاعت به نحوى درخواست دعا است و دعا از افراد شايسته امرى پسنديده است "يا وجيهاًعندالله اشفع لنا عندالله" و لذا در صحيح بخارى نيز اين کلمه به معناى دعا به کار رفته است از قبيل باب اذا استشفعوا الى الامام ليستسقى لهم لم يردهم يا باب اذا استشفع المشرکون بالمسلمين عندالقحط.نيشابورى در تفسير خود در ذيل آيه "مومن شفيع شفاعة حسنة يکن له نصيب منها و من يشفع شفاعة سيئة يکن له کفل منها" (نسا/ء85) مى گويد شفاعت به درگاه خداوند همان دعا کردن براى شخص مومن مى باشد. ج-طلب دعا از مومن نه در حيات وى شرک است (ولوانهم اذظلمواالقسم...نساء/ 64) ونه درخواست شفاعت آخرت پيامبر در زمان حيات همانگونه که ترندى در صحيح خود از انس بن مالک روايت مى کند:" سألت النبى ان يشفع لى يوم القيامة فقال انا فاعل قلت فاين اطلبک قال على الصراط" ونه شفاعت وطلب دعا از ارواح انبياء و اولياء شرک آميز مى باشد چرا که ارتباط ارواح پس از مرگ با دنيا قطع نگرديده و امکان آن موجود است. شاهدآنکه ابن عباس مى گويد: حضرت امير پس از تفسيل پيامبر مى فرمايد: بابى انت و امى اذکرنا عند ربک و جعلنا من ربک يا ابوبکر پس از وفات پيامبر پارچه از صورت آن حضرت کنار مى زند و مى گويد بابى انت و امى طلبت حيا و صيتا واذکرنا عند ربک د-صرف اينکه شفاعت فعل خداست و انتساب آن به غيرخدا موجب شرک مى شود دليل محکمى نيست چراکه انتساب افعال و اعمالى از اين دست به غيرخدا در خود قرآن وجود دارد افعالى از قبيل اماته، احياء، توفى، اعانه و... د-روشن است که شفاعت در آخرت به دست خداست منتهى رحمت و مغفرت از مجراى بندگان کمال يافته جارى مى شود که به فرمان و اذن خداوند، گناهکاران از مجراى متعدد به رحمت ايزدى مرتبط مى شوند. ر-اگر از پيامبر در زمان حياتش مى توان طلب شفاعت نمود و موجب شرک نمى شود، بعد از وفاتش نيز نمى تواند موجب شرک گردد چون اصل عمل تفاوتى نيافته است. ز-زرقانى در المواهب مى گويد: اگر کسى بگويد اللهم انى استشفع اليک بنبيک يا نبى الرحمة اشفع لى عند ربک استجيب له. و-اين چنين نيست که اولياء درباره هر کس و بدون دليل شفاعت نکنند بلکه آنرا به کسى متوجه مى سازند که رابطه ايمانى او قطع نشده و به واسطه برخى کارهاى خوب استحقاِ تعلق چنين دعايى و تبديل شدن به يک انسان پاک را مى يابد. ی-براى توضيح بيشتر مى توان به کتاب شفاعت در قلمرو عقل و قرآن و حديث مراجعه نمود. 12. اعتقاد به سلطه غيبى و قدرتهاى فوِق العاده اولياء الف-اولياء در برخوردارى از قدرت هاى خارِق العاده، بالاصاله و بالاستقلال قادر نمى باشند. ب-سلطه غيبى و تصرف حضرت مسيح در قرآن (و تبرى الاکمه و الابرص باذنى واذتخرج الموتى باذنى) مائده /110. ج-قدرت نمائى ياران سليمان قال الذى علم من الکتاب انا اتيک به قبل يرتد اليک طرفک نمل/ 39 د-تصرف سليمان، و سليمان الريح عاصفة تجرى بامره الى الارض التى بارکنا فيها انبياء/ 81 ه-سلطه غيبى موسى، اضرب بعصاک الحجر فانفجرت منه اثنتاعشرة عينا بقره/ 60 و-قرآن در جاى جاى خود برخى افعال را به غير خدا منتسب کرده است مثل ارزاِ (فارز قدهم منه)، خلق کردن (انى اخلق لکم من الطين کهيئة الطير...)ابراء اکمه و ابراص، احياء موتى، اعتاء(و مانقموا منهم الا ان اعتاهم الله و رسوله) يا شفاى مريض و... همه اين شواهد نشان مى دهد که نسبت دادن افعال الهى به غير خدا نمى تواند شرک باشد مگر اينکه انجام اين امور را بالصالة يا بالاستقلال بدانيم. 13. گريه بر قبور در فراِق عزيزان الف- استناد وهابيان به حديث "ان الميت يهذب بيکاء اهله" مى باشد.اين حديث از عبدالله بن عمر در صحيح مسلم نقل شده است. ب- در همان باب از عايشه کلامى نقل شده است تبادر وهابيان را مخدوش مى سازد.هشام بن عروة در صحيح مسلم نقل مى کند که وقتى نزد عايشه حديث ابن عمر نقل شداو گفت: جنازه يهودى از کنار رسول خدا عبور داده شد که بر او گريه مى کردند که پيامبر در اين حال فرمود:شما بر او گريانيد در حاليکه او در عذاب است ج- گريه بر فراِق عزيزان امرى فطرى است و گريه مصيبت زده تسلى خاطر وى است. د- پيامبر در وفات ابراهيم، فرزندش فرمود: العين تدمع والقلب يحزن و لا نقول الا بما يرضى ربنا و انا بک ياابراهيم لمحزنون ه- هنگامى که خبر شهادت جعفربن ابيطالب، زيدبن حارثه و عبدالله بن رواحه به پيامبر رسيد اشک آن حضرت جارى شد و- پيامبر بر قبر مادرش حاضر مى شد و مى گريست ز- پيامبر در وفات يکى از دختران خود گريست ح- پيامبر پس از وفات عثمان بن مظعون گريست. ط- گريه شيعيان بر امام حسين از اين باب است که "حسين منى و انا من حسين احب الله من احب حسيناً و ابغض الله من ابغض حسيناً" 14. توسل به اولياء الف- حديث عثمان بن حنيف در خصوص تعليم شخص نابينا از سوى پيامبر براى طلب شفاعت، اللهم انى اسألک و اتوجه اليک نبيک محمدنبى الرحمة يا محمد انى اتوجه بک الى ربى فى حاجتى لتقضى، اللهم شفعه فى ّ ب- حتى ابن تميمه و نيز نويسنده معاصر وهابى، رفاعى در کتاب التوصلى الى الحقيقة التوسل اين حديث را صحيح مى شمارد و حاکم نيز در مستدرک مى گويد اين حديث به شرط صحيحين، صحيح مى باشد که آنرا ذکر نکرده اند ج- حديث عطيه عوفى از ابو سعيد خدرى: توسل به حق سائلان اللهم انى اسألک بحق السائلين عليک...ان تعيذنى من النار د- توسل پيامبر به مقام خود و نيز پيامبران پيشين براى مغفرت فاطمه بنت اسد،اغفر لامى فاطمة بنت اسد و وسع عليهامدخلها بحق نبيک و الانبياء الذين من قبلى ه- توسل در سيره مسلمانان نيز وجود داشته است مثل توسل عمربن عباس عموى پيغمبر و استسقى عمربن الخطاب بالعباس عام الرمادة لما اشتد القحط فسقاهم الله تعالى يادر جايى ديگر از عمر روايات شده است که "اللهم اناکنانتوسل اليک نبينا فتسقينا وانا نتوسل اليک بهم بنبينا فاسقنا فيسقون" که ابن اثير در اين زمينه مى گويد:"هذا والله الوسيلة الى الله و امکان منه. ابن حجرقسطلانى نيز همين برداشت را مطرح مى کند و-وقتى منصور نحوه زيارت پيامبر را از مفتى مدينه پرسيد، پاسخ داد: لم تصرف وجهک عنه و هو وسيلتک و وسيلة ابيک آدم عليه السلام الى الله يوم القيامة بل استقبله و استشفع به استشفعک الله، قال الله ولوانهم اذظلمو انفسهم ز-برخى کتابها در خصوص توسل -کتاب الوفاء فى فضائل المصطفى اثر ابن جوزى بابى مربوط به توسل -شفاء القسام اثر تقى الدين مشبکى شافعى -مصباح الظلام فى المستغيثين بخير الانام اثر محمدبن نعمان مالکى -وفاء الوفاء اثر سمهودى -المواهب اثر ابولعباس قسطلانى و شرح المواهب اثر مصرى زرقانى مالکى ح- کتاب "عقيده اهل سنت و جماعت در رد وهابيت و بدعت از شيخ خليل احمدسهانپورى فتاواى 75 نفر از علماء در جواز توسل ذکر شده است ط- غزالى در احياءالعلوم، ابن قدامه حنبلى در مغنى 3/ 588، وفاء الوفاء سمهودى 4/1376 در زيارتنامه حضرت پيامبر آيه و لوانهم اذ ظلموا را ذکر کرده اند. س -ابن حجر در الصواعق المحرقة، شعر منتسب به شافعى امام شافعيه را ذکر مى کند. ال النبى ذريعتى وهم اليه وسيلتى ارجوا بهم اعطى غدا بيدى اليمين صحيفتى 15. بزرگداشت مواليد و وفيات الف - بن بارز هر گونه بزرگداشت ميلاد پيامبر را حرام و بدعت مى داند و محمد حامد فقى رئيس انصار السنة المحمدية نيز مى گويد :الذکريات التى ملات البلاد باسم الاولياء هى نوع من العبادة لهم و تعظيمهم قرآن برخى پيشينيان مثل پيامبران را تجليل کرده و ستوده است. حال چگونه است که اگر همين توضيحات و تجليلها از جانب مسلمانان صورت پذيرد شرک مى شود. ج- آيا برای ابراز مودت ذوى القربى نمى توان در شادى آنان خوشحال و روزهاى غم و اندوه آنان اندوهناک بود. د- آيا ارزش وجود پيامبر اکرم و اولياء الهى از يک مائده آسمانى کمتر است که حضرت عيسى (ع) روز نزول آن را عيد دانستند و قرآن بدون اشاره مى نمايد (مائده /114) ه- بزرگداشت ميلاد پيامبر و ديگر مناسبتهاى مربوط از مصاديق و رفعنا لک ذکرک است. و- جشن و خوشحالى در روز ميلاد پيامبر از سنت مسلمانان بوده است و مولود متعددى در توايخ شاهد آن است. ز- برقرارى بزرگداشت و تعظيم مواليد و وفيات بزرگان، اگر چه دليل استحباب خاص ممکن است نداشته باشد اما از ادله کلى وجوب احترام و مودت اهل بيت و تعظيم شعائر الهى قابل استفاده بوده، رابطه عاطفى و روحى ميان مسلمان و پيامبرشان را تعميق مى کند. 16. قسم دادن به حق و مقام اولياء الف - ابن تميمه: در ميان علماء اجماع وجود دارد که نمى توان به حق غيرخدا قسم ياد کرد. الغّر بن عبدالسلام نيز همين نظر را دارد . ب - فتواى اين در برابر روايات استوار پيامبر و اهل بيت و ديگر امارات موجود در احاديث تاب مقاومت ندارد، مضاف بر اينکه ادعاى اجماع بى اساس مى باشد. ج- در تعليم پيامبر به نابينا در حديث عثمان بن حنيف آمده است اللهم انى اسئلک و اتوجه اليک بنبيک محمدنبى الرحمة د- در حديث عطيه عوفى از ابوسعيد خدرى اللهم انى اسئلک بحق السائلين عليک و اسئلک بحق هذا... ه- علامه سيد محسن امين نقل مى کند که تدورى مى گويد: بنده برخدا حقى ندارد تا از خدا به حق مخلوِ درخواست شود اولا اگر چنين است چرا پيامبر خدا تعليم قسم دادن به چنين حقوقى فرموده اند - يارب اسألک بحق محمد لما غفرت لى ثانياً قران در مواردى بندگان را صاحب حق مى دانند "وکان حقاً عليناننج المومنين"(يونس/ 103) "وکان حقاً عليا نصر المومنين" روم/ 47 "و عداً عليه حقاً فى التوراة والانجيل "توبه/ 11 ثالثاً در برخى احاديث بدين حقوِ تصريح شده است از جمله حق على الله عون من نکح التماس العفاف لما حرم الله 17. سوگند به غيرخدا الف - ابن تميمه سوگند به غيرخدا را موجب شرک صغير دانسته و صنعانى در نظير الاعتقاد نيز آنرا مابه شرک مطرح نموده است ب - خداوند در قران به غيرخدا سوگند ياد کرده و اگر حرام مى بود بايد متذکر مى شد در حاليکه هدف از آن تحريک براى انديشيدن در آيات الهى بوده است و مقصودى حکيمانه داشته است. ج- مسنداحمد، فلعمرى لان تکلم بمعروف او تنهى عن منکر خير من ان تسکت د- اينکه در برخى احاديث از قسم خوردن به پدر نهى شده است. متوجه آن بوده که غالباً پدران مسلمان مشرک بوده و سوگند به آنها که ارزش و احترام خاصى نداشتند توجيهى نداشت و يا اينکه مقصود سوگند در مقام شهادت و اثبات حق است که به اتفاِ علما بايد منحصر در سوگند به خدا و صفات خاص باريتعالى باشد. ز- در سنت پيامبر هم قسم به غيرخدا و حتى به پدر مخاطب نقل شده است از جمله در پاسخ به مسائلى که پرسيده بود. اى الصدقة اغظم اجرا فرمودند اما و ابيک تنبأنه ، ان تصدِ و انت صحيح شيخ تخشى الفقر و تامل البقاء 18. نامگذارى فرزندان با پيشوند عبد و غلام الف - وهابيان مى گويند بر مبناى ان کل من فى السموات و الارض الا اتى الرحمن عبدا مريم /93، اين نامگذارى درست نمى باشد. ب- بندگى و عبد بودن اگر به معناى غير از پرستش خداوند باشد مى تواند به غير خدا منتسب گردد. مثل عبد در معناى اصطلاحى و فقهى آن و انکحوا الايامى منکم والصالحين من عبادکم و امائکم. ج - هدف از اين نام گذارى ها نوعى تشبيه به بندگان قانونى و حکايت از نوعى حقيقت رمزآلود است. د- عبد در اينجابه معناى مطيع بوده و بندگان و مومنان هم مطيعان خدا و رسول خدا و اولى الامرند. واطيعوالله واطيعوا الرسول واولى الامرمنکم نساء/ 59 منابع ا- قران کريم 2- کشف الارتياب فى اتباع محمدبن عبدالوهاب تاليف سيدمحسن الامين، منشورات مکتبة الامين 3- الغدير فى کتاب و السنة تاليف عبدالحسين احمدالامينى النجفى، دارالکتب الاسلامية 4- آيين وهابيت تاليف استاد جعفرسبحانى. دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم 5- وهابيان بررسى و تحقيق گونه اى درباره عقايد و تاريخ وهابى تاليف على اصغر فقيهى، انتشارات صبا 6- وهابيت مبانى فکرى وکارنامه عملى، آية الله سبحانى، موسسه تعليماتى و تحقيقاتى امام صادِ (ع) 7- الوهابية والتوحيد تاليف على الکورانى العاملى، دارالسيرة بيروت 8- الدعوة فى کلمة التوحيد تاليف شيخ محمدصادِ آل شيخ مبارک الخطى الصفوانى، دار المصطفى لاحياء تراث 9- پيام حکمت و تدوين محمدتقى فخلعى، آموزش اداره کل مبلغان
علامه مجلسي(ره)در بحارالانوارمجلد30 صفحه287 رقم151 باسند مذکور ازابوحسين محمدبن هارون بن موسي التلعكبري ازپدرش ازابوعلي محمد بن همام ازجعفربن محمد بن مالک الفزاري از عبد الحمن بن سنان صيرفي از جعفربن علي حوار ازحسن بن مسکان از مفضل بن عمر جعفي ازجابر جعفي از سعيد بن مسيب که:
زماني که حسين بن علي(صلوات الله عليهما)کشته شدوخبر شهادت وبريدن سر آنحضرت و بردن آن نزد يزيد ابن معاويه (لعنهما الله)وکشته شدن هيجده نفر از اهل بيت و پيجاه و سه نفر از شيعيان و علي اصغر که طفلي شير خوار بود در پيش رويش و اسير شدن ذريّه آنحضرت در مدينه منتشر شد و مجلس ماتم در حضور زنان پيامبر(صلّ الله عليه وآله وسلّم)درخانه ام سلمه و در خانه هاي مهاجرين و انصار بر پا گرديد؛پس عبدالله بن عمربن خطاب(لعنهما الله) فريادزنان،لطم زنان وگريبان چاک زنان! از خانه اش بيرون آمد و مي گفت:«اي گروه بني هاشم و قريش ومهاجرين وانصار!آيارواست اين کارها نسبت به رسول خدا واهل بيت و ذريّه اش در حالي که شما زنده ايد و روزي مي خوريدو در برار يزيد ساکت بنشينيد؟»،پس از مدينه خارج شد ودر تمام روز و شب مردم را تحريک مي کرد و به شهري وارد نمي شد مگر اينکه فرياد مي کشيد و اهالي شهر را بر عليه يزيد مي شورانيد،تا اينکه اخبار به يزيد نوشته شد. پس از گروهي از مردم عبور نکرد مگر اينکه به حرف هايش گوش دادند و يزيد را لعن کردند و مي گفتند:«اين عبدالله بن عمر(لعنهما الله)خليفه رسول خداست که کار يزيد را با اهل بيت رسول خدا انکار مي کندومردم را به نفرت جستن ازيزيد مي خواند؛هرکه اورا ياري نکند دين ندارد ومسلمان نيست».مردم شام مضطرب شدند،عبدالله بن عمر(لعنهما الله) به سوي دمشق روانه شد و عده از مردم به دنبالش بودند،پس خبرچين يزيد(لعنه الله)وارد شد و خبر به ورودش داد و عبد الله مي آمد در حالي که دست بر فرق سرش گذاشته بود ومردم شتابان از جلو و عقب او حرکت مي کردند. يزيد گفت:«هيجاني از هيجانهاي ابامحمد(کنيه عبدالله بن عمر(لعنهما الله)) است،به زودي به اشتباه خود پي خواهد برد!سپس به او اذن مجلس خصوصي داد؛عبدالله بن عمر داخل شد وفرياد زنان مي گفت:«داخل نمي شوم اي اميرالمؤمنين!با اهلبيت محمد (صلّ الله عليه و آله) کاري کرده اي که اگر تُرک و روم توانايي داشتند روا نمي داشتند آنچه را که تو روا داشتي و نمي کردند آنچه را که تو کردي.از اين بار گاه دور شو تا مسلمانان کسي را که از تو سزاوار تر است انتخاب کنند».يزيد به او مرحبا گفت وتواضع کرد و او را به سينه خود چسبانيد و گفت:اي ابا محمد!هيجان زده نشو و فکر کن وچشم و گوشت را باز کن.در باره پدرت عمربن خطاب(لعنه الله) چه ميگويي؟آيا هدايت کننده و هدايت شده و خليفة رسول الله(صلّ الله عليه و آله)وياور او و پدر زن اوکه خواهرت حفضه باشد نبود؟آيا کسي نبود که به رسول الله(صلّ الله عليه و آله)گفت:«لات و عزّي آشکارا پرستش مي شوند و الله در نهان»؟ عبد الله بن عمر(لعنهما الله)گفت:«همانطور است که وصف کردي،در باره اش چه ميخواهي بگويي؟» يزيد(لعنه الله)گفت:پدرتو حکومت شام را به پدرم داد ياپدر من خلافت رسول الله را به پدر تو داد؟ عبدالله بن عمر گفت:پدر من حکومت شام را به پدر تو داد. گفت:اي ابامحمد!آيابه سبب پدرت وعهدي که با پدر من بست راضي مي شوي؟يا راضي نمي شوي؟ عبدالله گفت:راضي مي شوم دوباره پرسيد:آيا به سبب پدرت راضي مي شوي؟ گفت: بله سپس يزيد(لعنه الله)بادستش(به نشانه پيمان و عهد)به دست عبد الله زد و گفت: بيا تا آنرا بخواني! پس برخاست و با او رفت و سپس وارد مخزني از خزائن او شدند؛پس يزيد(لعنه الله)صندوقي را خواست و در آنرا باز کرد و از آن جعبه اي قفل شده و مهر شده بيرون آورد؛آنرا هم باز کردو طوماري که در پارچظ ابريشمي سياهي پيچيده شده بود بيرون آورد و آنرا با دستش باز کرد و گفت: اي ابامحمد! آيا اين دست خطّ پدرت هست يانه؟ گفت آري به خدا.پس طومار را از دست يزيد(لعنه الله) گرفت وبوسيد! يزيد(لعنه الله)به او گفت:بخوان.و عبد الله بن عمر(لعنه الله) آن نامه را خواند، پس در آن نامه ايچنين نوشته بود: « بسم الله الرحمن الرحيم؛آن کسي که مارا باشمشير وادار کرد که به او اعتراف نمائيم،اقرار کرديم درحالي که سينه ها از خشم و غضب خروشان،وجانها آشفته و مشوّش،و نيت ها و ديدگان در شک و ترديد بود،بدان جهت از او اطاعت کرديم که شمشير قوم و قبيلة يَمَني خود رااز سر ما بردارد و آن کساني از قريش که دست از دين آباء و اجدادي خود برداشته بودند مزاحم ما نشوند.به بت«هبل»وديگربتان و«لات»و«عزّي»قسم که عمر از آنروز که آنها را پرستيده هرگز دست از آنها برنداشته،پروردگار کعبه را نپرستيده و گفتاري از محمد را تصديق ننموده است مگربه جهت حيله و بدست آوردن فرصت مناسب و ضربه زدن به او،او سحر و جادوي بزرگي براي ما آورد که به سحر هاي بني اسرائيل با موسي و هارون و داوود و سليمان و پسرمادرش،عيسي،افزود و سسحر و جادوي همة آنان را او يک تنه آورد و برآنان اين نکته را افزود که اگر او را باور داشته باشند، بايد اين نکته را بپذيرند که او سالار و آقاي ساحران است. پس اي پسر ابوسفيان!پيرو سنت و دين خود و قوم خودت باش و عمل به همان چيزي که گذشتگان تو برآن بودند،به انکار اين بناي کعبه که عقيده دارند که پروردگارشان به آمدن طواف اين خانه امر کرده و آن را برايشان قبله قرار داده است و خيال کردند که آن خانه خداست،وفادار باش وبه نماز و حجّشان که رکن دين خود قرار داده و مي پندارند که از جانب خداست توجهي نداشته باش! از جمله کساني که محمد را ياري کردند اين سلمان فارسي طمطماني(کسي که زبانش فصيح نيست)است به نام روزبه.و گفتند که به محمد وحي نازل شده است: «إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ»(آل عمران:96) و مي گويند خداوند گفته است : «قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ»(بقره:144) آنان نمازشان را براي سنگها قرار داده اند،اگر نبود سحر او چه چيز باعث مي شدکه ما از پرستش بتان دست برداريم؟ با اينکه آنها هم از سنگ،چوب،مس،نقره وطلاست؟به لات و عزي قسم که دليلي براي دست برداشتن از اعتقاد ديرين خود نداريم،اگرچه سحر و به اشتباه اندازي کنند.تو با چشم باز بنگر و با گوش شنوا بشنو،با جان و دلت در اوضاع آنها فکر کن وشکر کن لات و عزي و خلافت سيد رشيد عتيق بن عبد العزّي(کنيّة ابوبکر(لعنه الله))را بر امت؛ وحکومت او بر اموال و خونها و دين و جانها و حلال و حرام امت و جمع کردن حقوق،که انها گمان ميکردند براي خدا جمع مي کنند تا با ان اعوان و انصار خود را زياد کنند،پس ابو بکر به سختي و درستي زندگي کرد،در ظاهر خضوع و خشوع مي کرد و درباطن سرسختي و نافرماني داشت و غير از همراهي با مردم چاره اي نمي ديد. والبته من برستارةدرخشان و نشان پرفروغ و پرچم پيروز و توانمند بني هاشم که حيدر ناميده مي شد و داماد محمد شده و با همان دختري که بانوي زنان جهانيان قرار داده و فاطمه اش ناميده اند ازدواج کرده بود،حمله بردم تاآنجا که بر در خانه علي و فاطمه و فرزندانشان حسن و حسين و دختراشان زينب و امّ کلثوم و کنيزي به نام فضّه،به همراه خالد بن وليد و قنفذ غلام ابوبکر و ديگر ياران ويژه خود رفتم.به شدت در را کوبيدم،کنيز آن خانه پرسيد:کيست؟به او گفتم:به علي بگوکار هاي بيهوده را رها کن و به خودت وعده خلافت نده،خلافت از آن تو نيست،از آن کسي است که مسلمانان او را اختيار کنند و بر گردش جمع شوند.قسم به پروردگار لات و عزّي که اگر کار به ابو بکر واگذار مي شد،از رسيدن به آنچه که رسيد ناتوان بود يعني جانشيني ابن ابي کبشه(کنيه اي که به حضرت رسول اکرم(صلّ الله عليه و آله)داده بودند و آن ملعون ازل و ابد(لعنه الله)به کار برده است).اما من چهرة واقعي خود را برايش گشودم وچشمانم را باز کردم. ابتدا به قبيله نزار و قحطان گفتم:خلافت جز در قريش نمي تواند باشد،تاوقتي که از خداوند اطاعت مي کنند از آنان اطاعت کنيد!و اين را فقط و فقط به اين جهت گفتم که پسر ابو طالب در جنگهاي محمد خونها ريخته بود و دُيُون او را که هشتاد هزار درهم بود ادا کرده بود و سفارشهاي او را انجام داده بود و قرآن را جمع کرده بود و به ظاهر باطنش حکم مي کند؛و همچنين به سبب گفتار مهاجرين که وقتي به آنان گفتم که امامت از قبيله قريش است،گفتند:«او أصلَعُ البَطين (دو لقب امير المؤمنين عليه السلام است) همان کسي که رسول خدا براي او از تمامي امّت بيعت گرفت و ما در چهارجا او را به لقب امير المؤمنين سلاو تحيّت گفتيم،اي قريش،اگر شما فراموش کرديد ما فراموش نکرده ايم؛بيعت وامامت و خلافت و وصايت پيامبر،حقّي واجب وامري صحيح بوده نه بيهوده و ادّعايي». پس ما آنان را تکذيب کرديم ومن چهل نفر را وادار کردم که شهادت دهند که محمد گفته است که امامت با انتخاب و اختيار مردم است.در اين هنگام انصار گفتند:ما از قريش سزاوار تريم زيرا ما به آنان پناه داده،ياريشان کرديم،و مردم به سوي ما هجرت کردند،اگر قرار باشد کسي که اين مقام مربوط به اوست مشخص شود پس اين مقام با وجود ما از آن شما نيست.وگروهي ديگر گفتند:يک امير از ما ويک امير از شما باشد. به آنان گفتيم:چهل نفر گواهي دادند که امامان از قريش مي باشند؛پس گروهي پذيرفتند و گروهي منکر شدند و با يکديگر به نزاع پرداختند.پس من در حالي که همه مي شنيدند گفتم:(امير)آن کسي است که از همه مسن تر و از ملايمتر باشد.گفتند:که را مي گويي؟ گفتم:ابوبکر را که رسول خدا او را براي نماز جماعت مقدم داشت ودر روز بدر در زير سايباني با او به مشورت نشست و رأي او را پسنديد؛و در غاربا او بود و دخترش عايشه را به او داد و او را امّ المؤمنين ناميد.ناگهان بني هاشم با عصبانيت و خشم جلو آمدند؛زبير از آنان پشتيباني کرده در حالي که شمشيرش را از نيام در آورده بود گفت: يا با علي بيعت مي شود يا اين شمشير من گردني را راست نخواهد گذاشت!گفتم: زبير،انتسابي به بني هاشم فريادت را در آورده است،مادرت صفيّه دختر عبد المطلّب است. گفت:قسم به خدا اين شرافت بزرگ و افتخار من است،اي پسر حنتمه(مادر،خواهر وعمّةعمر(لعنه الله))و اي پسر صهّاک(مادر حنتمه که کنيزي بود معروف به زنا دادن)ساکت باش اي بي مادر!و سخني گفت که چهل نفر از حاضران در سقيفه بني ساعده از جا برخاسته و به او حمله ور شدند.به خدا سوگند نتوانستيم شمشير را از دستش بگيريم مگر وقتي که او را بر زمين افکنديم،با اينکه هيچکس به ياري و کمک او نيامده بود. من به سرعت خود را به ابو بکر رسانده با او دست داده بيعت کردم و به دنبال من عثمان بن عفان و ديگر حاضران در سقيفه غيراز زبير چنين کردند؛به او گفتيم: يا بيعت کن يا تو را مي کشيم!بعد مردم را از او دور ساخته گفتم:مهلتش دهيد،او از روي خود خواهي و نخوت نسبت به بني هاشم به خشم در آمده است.دست ابو بکر را در حالي که از ترس مي لرزيد گرفته و سر پا نگه داشتم و او را که عقلش مخلوط گشته بود و نمي دانست چه مي کند،بر روي منبر محمد نشانيدم.به من گفت: اي ابا حفض!از خشم علي بيمناکم.گفتم:علي به تو کاري ندارد[و سر گرم کار ديگري است] ابو عبيدة حرّاح نيز در اين کار به من کمک کرد و دست ابو بکر را گرفته به سمت منبر مي کشيد و من از عقب او را به جلو مي راندم مانند بزغاله اي که به سوي کارد قصاب با دست و پاي لرزان کشانده مي شود.بر روي منبر ايستاد در حالي که گيج و سرگردان بود به او گفتم:سخنراني کن و خطبه بخوان! زبانش بند آمده،به وحشت افتاده و از سخن باز ايستاده بود.از ناراحتي دست خود را گاز گرفتم.به او گفتم: تو را چه شده؟[چرا گيج هستي؟]و او هيچ نمي گفت.ميخواستم او را از منبر به زير آورم و خود جاي او را بگيرم؛ترسيدم مردم نسبت به آنچه در باره اش گفته بودم سرزنشم کنند.مردم(با ديدن اين صحنه) پرسيدند:چه طور از فضل او گفتي؟آيا از رسول خدا در بارة او چيزي شنيده اي؟ گفتم:از فضل او از زبان رسول الله چيز هايي شنيده ام که آرزو دارم اي کاش مويي بودم بر سينة او و حکايتي با او دارم.پس گفتم: يا سخني بگو يا از منبر پايين بيا!والله در صورت من چنين ديد و فهميد که اگر از منبر پايين بيايد من بالاي منبر ميروم ومي گويم چيزي را که به گفتار او منجر نشود!بالاخره با صدايي ضعيف و ناتوان گفت:ولايت شما را به عهده گرفتم اما با وجود علي در بين شما بهترينتان نيستم.بدانيد من شيطاني دارم که بر من مسلّط شده و مرا وسوسه مي کند و خير مرا در نظر ندارد(مقصود نحسش دومي ملعون است(لعنهما الله))پس هرگاه در کاري لغزشي حاصل شد مرا به راه راست بياوريد که در مويي و پوستي به شما ستم نکنم،براي خودم و شما استغفار مي کنم. و از منبر پايين آمد در حالي که مردم به او خيره شده بودند،دستش را گرفتم وفشار دادم و او را نشانيدم؛مردم براي بيعت با او جلو آمدند،من در کنارش نشستم تا او را و کساني را که بخواهند از بيعتش سر باز زنند بتر سانم.اوگفت: علي ابن ابي طالب چه کرد؟ گفتم:او خلافت را از گردن خود برداشت و به خاطر آنکه مسلمانان کمتر اختلاف داشته باشند،به اختيارآنان گذاشت و خودخانه نشين شده است.پس مرم بيعت مي کردند درحالي که اکراه داشتند. پس زمانيکه بيعت او فراگير شد به ما خبر رسيد که علي، فاطمه و حسن و حسين را به در خانه هاي مهاجران و انصار مي برد و بيعت ما را با خودش در چهار موضع ياد آوري و آنان را تحريک مي کند.مردم شبانه به او نويد ياري مي دهند ولي صبح فردا از وعده خود بر مي گردند. پس به خانة علي رفتم تا از او بخواهم از خانه بيرون بيايد. کنيزش فضّه پشت در آمد به او گفتم:به علي بگو براي بيعت با ابوبکر بيرون بيايد چون مسلملنان با او بيعت کرده اند! فضّه گفت:امير المؤمنين مشغول است.گفتم:اين سخن ها را واگذار(وبهانه نياور) بگو بيرون بيايد والّا داخل ميشويم و به زور بيرونش مي کشيم! پس فاطمه پشت در آمد،ايستاد و گفت:اي گمراهان دروغگو چه مي گوييد و چه مي خواهيد؟ گفتم اي فاطمه! گفت: اي عمر چه مي خواهي؟ گفتم :چرا پسر عمويت تو را براي پاسخگويي فرستاده و خود پشت پرده نشسته؟ گفت:اي بد بخت!طغيان و سرکشي تو مرا از خانه بيرون آورده است تا حجّت و دليل بر تو و بر هر گمرا هي ثابت شود.گفتم:اين ياوه ها و حرفهاي زنانه را کنار بگذار و به علي بگو بيرون بيايد.فاطمه گفت: محبت و احترامي دربين نيست،آيا مرا از حزب شيطان مي ترساني اي عمر با اين که حزب شيطان ضعيف است؟گفتم:اگر علي بيرون نيايد هيزم فراواني مي آورم و خانه را با هر که در آن است مي سوزانم تا اينکه براي بيعت بيايد.پس تازيانة قنفذ را گرفته بر او زدم و به خالد بن وليد گفتم:تو و همرا هانت به سرعت برويد وهيزم جمع کنيد و گفتم:آن هيزم ها را آتش خواهم زد. فاطمه گفت:اي دشمن خدا و دشمن رسول خدا و دشمن امير المؤمنين!پس دستش را بر در گذاشت تا مانع من از باز کردن در شود. به طرف در رفتم،استقامت کرد؛با تازيانه بر دست هايش زدم،به دردش آورد،صداي ناله و گريه اش را شنيدم.نزديک بود دلم بسوزد و برگردم که به ياد کينه هاي علي و حرص و ولع او در ريختن خون بزرگان عرب و نيرنگ محمد و سحرش افتادم؛پس در حالي که او خود را به در چسبانده بود تا مانع شود با تمام توان لگدي به در زدم [ناگهان] فر يادي کشيد که گمان کردم مدينه زير و رو شد،وصدا زد:«اي بابا اي رسول خدا اين چنين رفتار مي شود با حبيبه ات و دخترت،آه اي فضّه!مرا بگير به خدا قسم فرزندي که در شکم داشتم کشته شد» صداي ناله اش را از درد سقط در حالي که به ديوار تکيه داده بود شنيدم.در را باز کردم و داخل شدم،به من چنان رو کرد که چشمهايم تاريک شد.از روي مقنعه طوري بر دو گونه اش زدم که گوشواره ها پاره شد و به زمين ريخت. علي از خانه بيرون آمد.همينکه چشمم به او افتاد،به سرعت از خانه خارج شده(وفرار کردم) به خالد و قنفذ و همرا هانشان گفتم:از گرفتاري بزرگي رها شدم[و در روايت ديگر:جنايت بزرگي مرتکب شدم که بر خود ايمن نيستم،اين علي است که از خانه بيرون آمده،من و همه شما توان مقاومت در برابر او را نداريم].علي خارج شد،در حالي که فاطمه دست برد تا پيشاني خود را ظاهر کند و به خدا استغاثه کند،علي چادر بر او کشيد و گفت:اي دختر رسول خدا!خدا پدرت را رحمت بر عالمين مبعوث کرد؛قسم به خدا اگر نقاب از چهره برداري و هلاکت اين خلق را بخواهي قطعاً دعاي تو را اجابت مي کند واز اين ها بشري بر روي زمين باقي نمي ماند.چون تو و پدرت نزد خدا بزرگتر از نوح هستيد که به خاطر(دعاي)او همه اهل زمين و خلق زير آسمان را هلاک کرد مگر آنها که در کشتي بودند. و قوم هود را به سبب تکذيب پيامبرشان هلاک کرد و قوم عاد را به باد صرصر و قوم ثمود را با دوازده هزار نفر به اطر کشتن آن ناقه و بچه اش عذاب کرد. منزلت تو و پدرت نزد خدا بالا تر از هود است و تو اي سيّدة زنان جهان بر اين خلق نگون بخت موجب رحمت باش و موجب عذاب مباش. درد سقط بر او شديد شد،داخل منزل شد و فرزندي سقط کرد که علي او را محسن ناميده بود. من جمعيت زيادي در آنجا جمع کردم،اما نه بدان جهت که از کثرت آنها در مقابل علي کاري ساخته باشد بلکه براي دلگرمي خودم.او را در حالي که کاملاً در محاصره بود با اکراه و اجبار از خانه اش بيرون آورده براي بيعت گرفتن به جلو راندم. پس به راستي من به علم و يقيني که در آن شکي نيست مي دانم که اگر من و همه اهل زمين تلاش مي کرديم که او را بر اين کار وادار کنيم نمي توانستيم اما (خودش آمد ) به خاطر چيز هايي که در دل داشت که من آنها را مي دانم اما هم اکنون نمي گويم. پس زماني که به سقيفة بني ساعده رسيدم،ابوبکر و اطرافيانش به تمسخر علي برخاستند. پس علي به من گفت:«اي عمر!آيا مي خواهي در آنچه که به تأخير انداخته ام شتاب کنم؟» گفتم: نه؛يا امير المؤمنين! به خدا قسم خالد ابن وليد[سخنان]مرا شنيد و به سرعت نزد ابو بکر رفت (وبازگوکرد)؛ابو بکر سه مرتبه در حالي که مردم مي شنيدند گفت: مرا با عمر چه کار؟ هنگامي که علي داخل سقيفه شد ابو بکر به سمت او آمد؛گفتم: اي ابالحسن به تحقيق[با ابو بکر]بيعت کردي پس برگرد! ولي اکنون شهادت مي دهم که علي با ابو بکربيعت نکرد و دستش را به سمت او دراز نکرد و من نمي خواستم پافشاري کنم مبادا در آنچه که در مورد من به تأخير انداخته بود تعجيل کند،و ابو بکر به خاطر ترس و اظطرابي که از علي داشت، آرزو مي کرد که کاش علي را در آنجا نمي ديد! و علي از سقيفه برگشت؛ از اوضاع او پرسيديم(که کجا رفته است؟) گفتند: به سوي قبر محمد رفته و در آنجا نشسته است.پس من و ابو بکر بر خاستيم و دوان دوان به سمت او حرکت کرديم در حلي که ابو بکر [در راه]مي گفت: واي بر تو اي عمر!با فا طمه چه کردي؟والله اين کار زياني آشکار است.گفتم:بزرگترين مشکلي که براي توست اين است که با ما بيعت نکرد،و چندان مطمئن نيستم که مسلمانان اطرافش را نگيرند. گفت:حالا مي خواهي چه کني؟ گفتم: تو وانمود مي کني(بايد وانمود کني)که او در کنار قبر محمد با تو بيعت کرده است. پس به او رسيديم در حالي که قبر را قبله قرار داده ، دست برخاک قبر نهاده بود و اطرافش را سلمان و اباذر و مقداد و عمار و حذيفه پسر يمان اطرافش را گرفته بودند؛پس روبرويش نشستيم،و به ابو بکر اشاره کردم که دستش را مانند علي روي قبر بگذارد و دستش را به دست علي نزديک کند؛پس آن کار را انجام داد؛و من دست او را گرفتم تا به دست علي بکشم و بگويم که علي بيعت کرده است،اما علي دستش را بر گرفت.من و ابو بکر برخاستيم(وحرکت نموده)در حالي که پشت به آنها کرده بوديم و من مي گفتم:خداوند علي را جزاي خير دهد وقتي به کنار قبر رسول الله حاضر شدي از بيعت با تو خود داري نکرد! پس ابوذر- جندب بن جنادةغفاري-از بين آن جماعت فرياد زنان برخاست و مي گفت: اي دشمن خدا به خدا قسم علي با يک بردة آزاد شده(ابوبکر) بيعت نکرد؛و پيوسته هرقت گروهي با ما رو برو مي شدند يا ما قومي را ملاقات مي کرديم خبربيعت کردن علي را به آنها مي داديم و ابوذر(حرف)ما را تکذيب مي کرد. والله[علي] نه با ما در خلافت ابو بکر بيعت کرد و نه در خلافت من و نه با کسي که بعد از من است بيعت خواهد کرد و دوازده نفر از اصحابش هم نه با ابي بکر و نه با من بيعت نکردند. پس اي معاويه چه کسي غير از من کار من را انجام داد و دشمني هاي گذشته را آشکار کرد ؟اما تو و پدرت ابو سفيان و برادرت عتبه؛ آنچه که در تکذيب محمد و نيرنگ با او و رهبري فتنه هايي در مکه و طلب عده اي در کوه حراء براي قتلش کرديد و گرد آوري احزاب و جمع آنها بر عليه او و سوار شدن پدرت بر شتر در حاليکه احزاب را رهبري مي کرد و قول محمد(در بارة او) که:«خدا لعنت کند راکب(سوار)وقائد (کشندة افسار شتر)وسائق(رانندة شتر از عقب)را»و پدرت راکب و برادرت قائد و تو سائق بودي؛ مي دانم. و مادرت هند را فراموش نمي کنم که بسيار به وحشي بخشيد تا براي «حمزه» کمين کند، هماني که او را در سرزمينش «اسد الرحمن» مي خواندند،و با نيزه او را بزند.(پس چنين کرد)ودلش را شکافت و جگرش را بيرون کشيد و آن را نزد مادرت آورد؛پس محمد به واسطة سحرش پنداشت که زماني که هند جگر حمزه را داخل دهان کند تا آن را بخورد سنگ خواهد شد؛ پس او جگر را از دهان بيرون انداخت.پس محمد و يارانش او را آکله الأکباد(خورندة جگر ها، همان هند جگر خوار)ناميدند. ونيز کلام او را درشعرش براي دشمني محمد ويارانش فراموش نکرده ام: ما دختران طارق هستيم که بر فرش هاي گرانبها راه مي رويم و زنان اطرافش در لباسهاي زرد بدن نما صورتها و مچ دستها و سر هاي خود را نمايان کرده بودند و مردان را بر جنگ با محمد حريص مي کردند؛براستي که شما به ميل و رغبت اسلام نياورديد ودر روز فتح مکه فقط و فقط از روي زور و اجبار اسلام آورديد پس محمد شما را اسير آزاد شده قرار داد و زيد برادر من و عقيل برادر علي ابن ابي طالب و عمويشان عباس را مثل آنان قرار داد،و در دل پدرت همچنان خشم و کينه بود پس گفت: به خدا قسم اي پسر ابي کبشه(کنيه اي که به پيامبر (صلّ الله عليه و آله)داده بودند)مدينه را بر عليه تو از سواره و پياده پر مي کنم و بين تو و اين دشمنان جدايي مي افکنم.محمد در حالي که به مردم اعلام مي کرد و مي فهماند که از باطن و آنچه که در دل اوست خبر دارد گفت:اي ابا سفيان! الله مرا از شر تو نگه دارد. و محمد براي مردم چنان نمايان مي کرد که أحدي بر اين منبر با لا نمي رود(به حکومت نمي رسد) مگر من و علي و کساني از اهل بيتش که به دنبال او مي آيند. پس سحرش باطل شد و تلاشش بي نتيجه ماند و ابو بکر بر فراز منبر رفت و من بعد از او بالا رفتم؛و اي بني اميه اميدوارم شما بعد از من چوبه هاي طنابهاي اين (خيمة)خلافت باشيد(به حکومت برسيد)؛ بدين جهت تو را والي شام کردم و بر تو مُلک آن را مباح کردم وتو را در آن شناساندم تابا گفتار محمد در بارة شما مخالفت کرده باشم. و باکي ندارم که محمد شعر يا نثر بگويد!براستي که او گفته است:به من وحي مي شود و از پروردگارم نازل شده: «وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ(اسراء:60)» پس اي بني اميه پنداشت که آن شجرة ملعونه شما هستيد؛ پس هر زمان که توانست دشمني اش را با شما ظاهر کرد،همچنانکه هاشم(جدّ سوم پيامبر (صلّ الله عليه و آله و سلّم)) و بني هاشم پيوسته دشمنان بني عبدشمس(جدّ سوم معاويه (لعنه الله) ) بودند.اي معاويه،من با اين شرح و بسطي که از جريانات به توکردم،خيرخواه،ناصح و دلسوز تو مي باشم و ترسانم از کم طاقتي وکم حوصلگي و کم صبري توکه عجله کني در آنچه که به تو وصيت کردم و اختيار شريعت و امت محمد را به تو دادم؛ و مخالفت خود را به طعنه يا به شماتت به موت آشکار کني يا آنچه را مي گويند رد کني يا در انجام آنچه آورده است کوتاهي کني و هلاک شوي و آنچه من بالا بردم به زير بکشي و آنچه من ساختم خراب کني.کاملاً بر حذر باش و هر زمان که در مسجد محمد داخل شدي و بر منبر او رفتي به ظاهر او را در هر چيزي که آورده است تصديق کن! با رعيت خود درگير مشو و اظهار دلسوزي و دفاع از آنها را بنما و نسبت به آنها حليم و بردبار باش و نسيم عطا و بخشش خود را نسبت به آنها بگستر؛وبر تو باد که بين ايشان اقامة حدود کني و به آنان چنين نشان مده که حقي از حقوق الهي را واگذار مي کني،واجبي را ناقص مگذار و سنت محمد را تغيير مده که در اين صورت امت را بر ما شورانده اي؛ بلکه آنها را از همان محل آرامش و امنيتشان بگير و به دست خودشان آنان را بکش و با شمشير خودشان نابودشان ساز! بر آنان رياست کن اما از جنگ با انان بپرهيز.نرمي کن و از ايشان چيزي کم نگذار.براي آنان در مجلس خود جا بازکن و در محل نشستن خودت احترامشان کن و ايشان را به دست رئيس خودشان به قتل برسان.خوش رويي ات را ظاهر کن و خشمت را فرو خور،و آنها را عفو کن تا تو را دوست داشته باشند و اطاعتت کنند. بر خودمان و بر تو از حرکت علي و دو فرزندش حسن و حسين ايمن نيستم پس اگر به همرا هي گروهي از امت توانستي با آنان پيکار کني انجام بده و به کار هاي کوچک راضي مشو و به کار هاي بزرگ روکن و وصيت و عهد مرا حفظ کن،آن را پنهان نموده آشکار نکن و امر و نهي مرا امتثال کرده و گوش به فرمانم باش؛و از مخلفت با من بپرهيز و راه پدرانت را پيش گير و انتقام خود را بگير و پيرو آثار پدرانت باش. پس هرچه بود از پنهان و آشکار برايت بيرون ريختم و مطلب را با اين شعر به پايان مي برم: 1. اي معاويه!قوم پيامبر کارشان بالا گرفته به خاطر کسي خلق را از بتهايشان جدا کرد راوي مي گويد:چون عبد الله بن عمر(لعنه الله)عهد و وصيت پدرش(لعنه الله)را خواند،به طرف يزيد(لعنه الله)رفت و سر او را بوسيد و گفت:اي اميرالمؤمنين،الحمدلله که اين خارجي پسر خارجي را کشتي!والله پدرم اين چيزهايي براي پدر تو گفت براي من نگفت،والله أحدي از امت محمد به اين گونه که نسبت به من محب و راضي باشد نمي بيند . پس يزيد(لعنه الله)بهترين جائزه و احسانش را به او کرد و او را با احترام بدرقه نمود.پس عبدالله بن عمر(لعنه الله)از نزد او خندان بيرون آمد.مردو به او گفتند:به تو چه گفت؟ پاسخ داد:سخن راستي گفت،ومن قطعاً دوست داشتم که در اين کار با او شريک مي بودم!پس به سمت مدينه برگشت و جوابش به هرکه ملاقاتش ميکرد همين جواب بود. و روايت شده است که يزيد(لعنه الله) براي عبد الله بن عمر(لعنه الله)نامه اي آورد که در آن عهد و وصيت عثمان بن عفان(لعنه الله) بود و آن از اين نامه غليظ تر و پر خدعه تر و بزرگتر از آن عهدي بود که عمر(لعنه الله) به معاويه نوشت.پس زماني که عبدالله بن عمر(لعنه الله) آن نامة ديگر را خواند،برخاست و سر يزيد(لعنه الله) را بوسيد و گفت: الحمدلله که اين خارجي پسر خارجي را کشتي!بدان پدرم عمر به من از اسرارش مانند آنچه که به پدرت معاويه نوشته است،نوشته است،و بعد از اين روز نمي بينم أحدي از امت و اهل و پيروان محمد را مگر اينکه نسبت به آنها هرگز خير خواه نباشم.پس يزيد گفت:اي پسر عمر!آيا در آن نامه شرح اسرار است؟... وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَحْدَهُ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِِ وَلَعنَةُ اللهِ عَلَي أَعدائِهِم و مُخالِفيهِم و مُعانِديهِم وَ غاصِبِي حُقُوقِهِم و مُنکِري فَضَائِلِهِم أَجمَعِين مِنَ أَلآنِ إلَي قِيَامِ يَومِ أَلدِّينِ. يا علي يا علي يا علي ![]()
شاعر : مولوی
ادامه مطلب "بسم الله الرحمن الرحیم"
قسمتی از توقیع امام عصر(عج)به آخرین نائب خاص خود(محمد سمری): وسياتي شيعتي من يدعي المشاهدة الا فمن ادعي المشاهدة قبل خروج السفياني والصيحة فهو كذاب مفتر ... چه بسا افرادي از شيعيان ادعاکنند که مرا مشاهده نموده اند، آگاه باشيد هر کس قبل از خروج سفيانی و صيحه آسماني، چنين ادعايي کند درغگو وافترا زننده است... الغيبة شيخ طوسي ص395- احتجاج شيخ طبرسي ج 2 ص 297 با سپاس فراوان از درگاه عبودیت انشالله وبلاگ"کذابین مفتر" کار خود را بطور رسمی در راستای شناخت امام عصر(عج)و دشمنان ایشان و نیز فرق ضاله و مدعیان مهدویت در روز عید سعید فطر آغاز خواهد کرد. امید است شما دوستان عزیز در رسیدن به این هدف متعالی همکاریها و نظرات خوبتان را از ما دریغ نفرمایید. آدرس وبلاگ "کذابین مفتر" : منتظر حضور گرمتان هستیم/یا علی مدد خداوند متعال محمد (صلي الله عليه و آله) را مبعوث کرد، تا سلسله پيامبران را تکميل کند، آن روز مردمان خدا را نميشناختند، او آنان را هدايت کرد و از گمراهي رهانيد و جاهليت و ناداني را برانداخت. من گواهي ميدهم که محمد بنده و فرستاده خداست، خداوند او را با دين اسلام و معجزه جاويد آسماني به سوي مردمان فرستاد، تا شبههها را از ميان بردارد و با دليلهاي روشن سخن گويد و آنان را با نشانههاي الهي، از هر کردار ناپسند بيم دهد و به سوي کارهاي نيکو و رفتار نيک فراخواند. (امام علي(عليه السلام)، الحيات، ج 2، ص 35) آن فرستاده بزرگ الهي در سخناني مشهور فرمودند: مرا برانگيختند تا همه ارزشهاي الهي و منشهاي والاي انساني را به جهانيان بياموزم، و اينگونه بود که او اسوه همه خوبان عالم گرديد و مايه مهرباني و آرامش بشر . وقتي دل غمزده، غبار غربت گيرد، ياد اوست و تنها ياد اوست که تسلي خاطر است، و هم اينک ماه رمضان، است. چون در بهارستان کتابها و نشانهها گام نهي و به کوي و برزنهاي زيباي حديث اهل بيت در آيي به نيکي به اقيانوسي رسي که کران تا کران آن را گوهرهاي رنگي نهادهاند و هر گوهري نشانهاي و هر نشانهاي راهي به سوي دوست، و هم اينک راهي ديگر ... . سلطان سرير ارتضا، حضرت علي ابن موسي الرضا (عليهآلافالتحيهوالثناء) از مولي المتقين و اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب که درود خدا بر آنان باد چنين نقل فرموده است: که پيامبر روزي از روزها و چندي پيش از ماه مبارک رمضان، سخناني براي ما بيان فرمود و در آن خطبه، براستي در سفت و گفت: اي مردم ماه خدا با گشادهدستي، مهرباني، بخشش و آمرزش به سوي شما ميآيد، ماهي که نزد خداي بزرگ برترين ماههاست و روزهايش بهترين روزها و شبهايش بهترين شبهاست و لحظاتش بهترين لحظههاست. گويا همين ديروز بود که پيامبر در مسجد يثرب و بر روي منبري که از بوريا و چوبههاي خرما شکل يافته بود، خطبهاي رسا بيان فرمود و در آن سخنراني، غفلت از آن ماه خدايي را به آنان بيم داد و آيه ديگري از کتاب فضيلت و اخلاق محمدي را ورق زد و آنان را به سوي ميهماني خدا فراخواند. سلطان سرير ارتضا، حضرت علي ابن موسي الرضا (عليهآلافالتحيهوالثناء) از مولي المتقين و اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب که درود خدا بر آنان باد چنين نقل فرموده است: که پيامبر روزي از روزها و چندي پيش از ماه مبارک رمضان، سخناني براي ما بيان فرمود و در آن خطبه، براستي در سفت و گفت: اي مردم ماه خدا با گشادهدستي، مهرباني، بخشش و آمرزش به سوي شما ميآيد، ماهي که نزد خداي بزرگ برترين ماههاست و روزهايش بهترين روزها و شبهايش بهترين شبهاست و لحظاتش بهترين لحظههاست. ماهي است که از سوي خدا در آن ماه به ميهماني خدا خوانده شدهايد و از خاندان بزرگواري خدا گرديدهايد. نفسهاي شما در آن ماه به مثابه تسبيح اوست و خواب شما در آن ماه بندگي خداست، کردار شما در آن ماه پذيرفته است، و دعا و نيايش شما در آن ماه بيپاسخ نخواهد بود، پس بخواهيد از خداي بزرگ، همو که پروردگار شماست به نهادهاي راستين و دلهاي پاک، تا او شما را به سعادت روزهداري و تلاوت قرآن بيارايد. پس بدبخت کسي است که از آمرزش الهي در اين ماه بزرگ محروم گردد . و چون در اين ماه به سبب روزهداري گرسنه و تشنه گشتيد به ياد گرسنگي و تشنگي روز قيامت افتيد، به نيازمندان صدقه دهيد و بيچارگان را دست گيريد و به بزرگانتان احترام کنيد و به کوچکترانتان مهر ورزيد و بستگانتان را بزرگ داشته و به ديدار آنان بشتابيد . زبانهايتان را از دورغ، بهتان، غيبت و سخنان ناروا نگاه داريد و چشمانتان را از آنچه روا نيست فرو بنديد و گوشهايتان را از آنچه شنيدن آن ناپسند است برگيريد. بر يتيمان مردم مهر ورزيد تا به يتيمانتان مهر ورزند و از گناهانتان به سوي خدا باز گرديد. دستهايتان را هنگام نماز به نيايش بلند داريد، پس به درستي که آن هنگام برترين لحظههاست و در آن هنگام است که خداي بزرگ و شکوهمند، نگاه رحمت و مهرباني به سوي بندگان بيفکند . و چون با او نجوا کنند پاسخشان گويد و تا او را خوانند به آنان لبيک گفته و چون از او خواهند به آنان ببخشايد و استجابت نمايد آنان را هنگام نيايش . اي مردم؛ جانهاي شما در گرو کردار شماست، پس جانهاي خويش را آزاد سازيد به بخششخواهي از خداي بزرگ. نفسهاي شما در آن ماه به مثابه تسبيح اوست و خواب شما در آن ماه بندگي خداست، کردار شما در آن ماه پذيرفته است، و دعا و نيايش شما در آن ماه بيپاسخ نخواهد بود، پس بخواهيد از خداي بزرگ، همو که پروردگار شماست به نهادهاي راستين و دلهاي پاک، تا او شما را به سعادت روزهداري و تلاوت قرآن بيارايد. پس بدبخت کسي است که از آمرزش الهي در اين ماه بزرگ محروم گردد . بار گناهان و بدبختيها بر پشتهاي شما سنگيني مينمايد، پس سبک سازيد آن بار را به سجدههاي طولاني و بدانيد که خداي بزرگ به عزت خويش سوگند ياد کرده است که نمازگزاران و پيشاني بر زمين سايندگان درگاهش را شکنجه و عذاب ننمايد و آنان را از آتش روزي که همه براي پروردگار جهانيان برانگيخته خواهند شد نترساند. اي مردم؛ هر آن کس از شما روزهدار مؤمني را در اين ماه افطاري بخشد، گويا بندهاي آزاد ساخته و مزد آن را خواهد ستاند، و قلم بخشش بر گناهانش گذشتهاش کشيده خواهد شد. در اين هنگام، مردي از ميان جماعت بپا خواست و عرض کرد: اي فرستاده خدا برخي از ما توان اطعام و افطار ديگران را نداريم پس چه کنيم؟ پيامبر گرامي اسلام فرمودند: از آتش بپرهيزيد گرچه با نيمي از خرما مؤمن روزهداري را افطار نماييد، از آتش بپرهيزيد گرچه با جرعه اي آب، روزهداري را افطار نماييد. اي مردم؛ هر آن کس از شما در اين ماه بزرگ، اخلاق و رفتارش را نيکو گرداند، گذرنامهاي به او خواهند داد که از پل صراط بگذرد، در روزي که گامها در آن روز ميلرزد و ميلغزد. و هر آن کس که نسبت به زيردستان خود در آن ماه سبک گيرد، خداي بزرگ حسابش را سبک سازد، و هر آن کس که شر و بدي خويش را در اين ماه از مردم باز دارد، خداي بزرگ غضب خويش را در روز قيامت از او بر خواهد داشت و هر آن کس که يتيمي را بزرگ دارد خداي جليل در روز جزاء او را بزرگ خواهد داشت. و کسي که در ماه مبارک رمضان، نزديکان خويش را بزرگ شمرد و به ديدار آنان بشتابد، خداي بزرگ در روز جزا او را به رحمت و مهرباني خويش نايل سازد. و کسي که نزديکان و بستگان خويش را در اين ماه احترام ننموده و به ديدار آنان نرود، خداي بزرگ در روز قيامت رحمت و مهرباني خويش را از او دريغ سازد. و هر آن کس که در اين ماه، دل خويش را به نماز مستحبي بيارايد، خداي بزرگ آزادي او را از آتش امضا فرمايد. و هر آن کس که در اين ماه، واجبي را اداء نمايد براي اوست مزد و ثواب آن کس که هفتاد واجب را در غير اين ماه اداء کرده باشد. و آن کس که درود فرستادن بر من را در اين ماه بسيار سازد، خداي بزرگ کفه کردار خوب او را، در روزي که کفههاي کردار خوب مردمان به انبوه سبک باشد، افزون سازد. و هر آن کس که آيهاي از آيات قرآن را در اين ماه تلاوت نمايد، براي اوست، مزد کسي که تمام قرآن را در ماههاي غير رمضان خوانده است. اي مردم؛ به درستي که درهاي بهشت در اين ماه گشوده است. پس بخواهيد از پروردگارتان تا آن درها را به روي شما همواره باز نگه دارد و درهاي آتش نيز در اين ماه بسته است، پس از پروردگاتان بخواهيد درهاي آن را همواره به روي شما بسته نگه دارد و اهريمنان نيز در اين ماه در زنجيرند، پس از خدا بخواهيد که خدا آنان را بر شما مسلط نگرداند. امام اميرالمومنين عليه السلام که خود حکايتگر اين داستان است فرمود: پس من برخاستم و گفتم اي پيامبر گرامي برترين کردار در اين ماه چه چيز است؟ اي مردم؛ هر آن کس از شما روزهدار مؤمني را در اين ماه افطاري بخشد، گويا بندهاي آزاد ساخته و مزد آن را خواهد ستاند، و قلم بخشش بر گناهانش گذشتهاش کشيده خواهد شد. در اين هنگام، مردي از ميان جماعت بپا خواست و عرض کرد: اي فرستاده خدا برخي از ما توان اطعام و افطار ديگران را نداريم پس چه کنيم؟ پيامبر گرامي اسلام فرمودند: از آتش بپرهيزيد گرچه با نيمي از خرما مؤمن روزهداري را افطار نماييد، از آتش بپرهيزيد گرچه با جرعه اي آب، روزهداري را افطار نماييد. حضرتش فرمود: اي ابوالحسن برترين کردار در اين ماه، خود نگهداري از گناهان است. روايت فوق را شيخ حر عاملي از بزرگان مشايخ و علماي شيعه در وسائل الشيعه، ج 10، ص 314 نقل فرموده است، اما برخي کتب ديگر چون کتاب شريف عيون اخبار الرضا عليه السلام تتمهاي بر اين روايت افزون داشته، که به ذکر آن نيز ميپردازيم؛ چون پيامبر گرامي فرمود: خود نگهداري از گناهان برترين کردار در اين ماه است، پس گريست، به ايشان عرض کردم فرستاده بزرگ خداوند، چه چيز شما را به گريه وا داشته است؟ حضرتش فرمود: اي علي گريه ميکنم به سبب آن چيزي که از تو حلال ميپندارند در اين ماه (خون مبارکت را ميريزند) گويا من توام و تو در محراب براي پروردگارت نماز ميگذاري و بدبختترين مردم از ازل تا به ابد، همو که همزاد و برادر پي کننده شتر قوم ثمود است، گرفتار بزرگترين شقاوت شده، پس ضربه شمشيري بر سر مبارکت فرو مينشاند، و بدان ضربه، محاسنت از خون سرت خضاب ميگردد. علي عليهالسلام ميفرمايد: در اين هنگام به حضرتش عرض کردم اي فرستاده گرامي خدا در آن زمان در مسير راستي قرار دارم؟ و در سلامت ديني بر سر ميبرم؟ پس رسول گرامي فرمود: آري، اي علي در سلامت ديني و راه راست قرار داري. سپس فرمود: اي علي هر آن کس که تو را بکشد به راستي مرا کشته است، و آن کس که به تو کينه ورزد به من کينه ورزيده است و هر آن کس که تو را دشنام دهد به راستي مرا دشنام داده است. چرا که تو از من مانند خود مني، جان تو از جان من است، سرشت تو از سرشت من است، به درستي که خداي بزرگ و برتر، تو و مرا آفريد و هر دو را برگزيد و مرا براي نبوت و پيامبري اختيار کرد و تو را براي پيشوايي مردم، پس هر آن کس که امامت و پيشوايي تو را انکار نمايد به تحقيق پيامبري مرا انکار نموده است، اي علي تو جانشين مني و پدر فرزندانم و همسر دخترم فاطمه(سلام الله عليها) و جانشين مني در ميان امتم در زمان زندگيم و پس از مرگم، فرمان تو فرمان من است و نهي تو نهي من است، سوگند به آن کسي که برانگيخت مرا به پيامبري و قرار داد مرا بهترين مردمان، تو حجت و نشانه خدا بر آفريدگان هستي و امانتدار راز خداي بزرگ و جانشين خدا در ميان بندگان او هستي . سخنان حضرتش در ميان جماعت پراکنده گرديد و جماعت مدتي شنيدند و اما آويزه گوش قرار ندادند!! و شهيد رمضان که فرستاده خدا به آنان سفارش کرده بود که چون جان من است و در دره ابطح او را بر روي دستان بلند کرده و گفته بود که او چون هارون(عليه السلام) است براي موسي(عليه السلام) و هر آن کس که من مولاي اويم علي مولاي اوست، در کنار پيکر مطهر پيامبر گرامي تنها نهادند و رفتند و در سايبان پسران ساعده گرد هم آمدند و به خيال واهي بر آن شدند تا جاهليت آشکار را دوباره زنده کنند. ريسمان بر گردنش نهادند، شمشير به رويش کشيدند و سرانجام مولود کعبه را در محراب عبادت فائز درگاه يار نمودند و انسانيت را، کرامت را و عزت و شرافت انساني را در نهاد فاسد خويش براي هميشه ريشه کن کردند. اما علي هنوز هم در تارک انسانيت چون خورشيد ميدرخشد. جنايات خليفه ثاني مادام و لايزال در طول زندگي وي ديده ميشوند. جنايات وي مختص يک دوره و زمان و روز خاصي نبوده است. بلکه هر گوشه از زندگي وي را مي نگري پر از جنايات و بدعت ها و مطاعن مختلف مي باشد. در ماه مبارک رمضان نيز که ماه ضيافت الهي و ماه توبه و بخشش و بازگشت به خدا مي باشد عمر بن خطاب بدون توجه به عظمت اين ماه به جنايات و بدعت گذاري هاي خويش ادامه مي داد. که در اينجا گوشه اي از آنها را به طور خلاصه بيان ميکنيم:
بدعت تراويح صحيح بخاري نقل مي کند: ابن شهاب از عروة بن زبير، از عبدالرحمان بن عبدالقاري نقل کرده که گفت: شبي از شبهاي رمضان با عمربن خطاب به مسجد رفتيم، مردم متفرق بودند و هرکس براي خود نماز مي خواند و بعضاً مردي با اقوام خود به نماز مشغول بود. عمر چون اين بديد گفت: به عقيده من اگر اينها را با يک امام گرد آوريم بهتر است. و در پي اين تصميم ابيّبن کعب را به امامت گماشت. شب ديگر به اتفاق به مسجد رفتيم و مردم به جماعت نماز مي خواندند، عمر گفت: «نعم البدعة هذه» اين بدعت خوبي است! البته نمازي که پس از خوابيدن بخوانند; يعني آخر شب از اينکه اوّل شب اقامه شود بهتـر خـواهـد بـود.» وي نه تنها از ايجاد اين بدعت توبه نکرد بلکه به آن افتخار نيز مي نمود. متاسفانه اين بدعت تا به امروز رواج دارد و منحرفين از ولايت اميرالمومنين عليه السلام در شبهاي ماه مبارک رمضان در مساجد جمع مي شوند و اين نماز مستحب را که در طول آن يک جزء قران را تلاوت مي کنند ! به جماعت مي خوانند. در حاليکه نماز مستحب را نميتوان به جماعت خواند ! يکي ديگر از جنايات عمر در ماه مبارک رمضان به قتل رساندن مولا اميرالمومنين علي عليه السلام است. ممکن است تعجب کنيد ! چطور مي شود عمر که در زمان شهادت مولا اميرالمومنين عليه السلام زنده نبوده است ايشان را به شهادت رسانده باشد؟ دقت کنيد: وقتي قتل مقتولي بررسي ميشود تنها اشخاصي که در صحنه جنايت حضور داشته اند مجازات نميشوند. بلکه کساني را که به نوعي باعث و باني قتل بوده اند نيز به اندازه مشارکت در جرم مجازات مي کنند. به عنوان مثال وقتي سوال از قاتل اباعبدالله الحسين عليه السلام مي شود همگان يزيد را معرفي مي کنند. در حاليکه وي اصلا در کربلا حضور نداشته است. و در واقع شمر امام عليه السلام را به شهادت رسانده. ولي مثل روز براي همه روشن است که يزيد متهم رديف اول در قتل امام عليه السلام مي باشد زيرا وي اسباب قتل امام را فراهم کرد. با توجه به مقدمه فوق بايد گفت که در شهادت مولا علي عليه السلام تنها ابن ملجم مرادي لعنة الله عليه مجرم و مقصر نيست. و اين نکته اي است که در روايات ما به آن اشاره شده است. از باب مثال در اعمال شب نوزدهم ماه مبارک رمضان آمده است که صد بار بگو: "اللهم العن قتلة اميرالمومنين". يعني خدايا لعنت کن قاتلين اميرالمومنين عليهم السلام را. توجه کنيد که صحبت از يک قاتل نيست ! بلکه موظفيم قاتلين اميرالمومنين ع را لعنت کنيم ! و همچنين در روايات بسيار تاکيده شده است به لعن کردن کساني که اساس و بنيان ظلم عليه اهل بيت عليهم السلام را به پا داشتند. و در واقع قاتلين حقيقي اهل بيت عليهم السلام کساني بودند که در سقيفه با مکر و حيله خلافت را از مسير اصلي خود منحرف کردند و پايه و اساس ظلم را به پاداشتند. و ايشان در تمامي ظلم هايي که در حق اهل بيت عليهم السلام در طول تاريخ مي شود مقصر هستند. فلذا امام صادق عليه السلام فرمودند: هر ظلمي که در اسلام اتفاق افتاده و يا در آينده تا روز قيامت اتفاق افتد و هر خوني که تا روز قيامت به حرام بر زمين بريزد و هر عمل منکر و ناشايستي که تا روز قيامت اتفاق افتد همانا وزر و وبال آن به گردن آن دو (عمر و ابابکر) و پيروان آن دو نوشته خواهد شد. (مجمع النورين ص124) يا علي يا علي يا علي شفیعی سروستانی
آنچه از مجمــوع مباحث به دست میآید این است كه با ملاحظـه آیـات و روایـات و دریافتها و مشاهدات، اطمینان كامل پیدا مىكنیم كه شب قدر هیچ گونه منافاتى با اختیار انسان ندارد و یقیناً، او در مقـدرات و سرنوشتى كه در شب قدر برایش رقم مىخورد موثر است؛ حتىمىشود گفت كه نقش اصلى را به خود انسان سپردهاند تا آنچه بخواهد براى فردا رقم بزند.ادلهاى كه نقش انسان را در مقدرات شب قدر ثابت مىكند به شرح زیر تقدیم مىگردد:
1- حالات و دریافتهاى شخصىكسانى كه اهل دعا و راز و نیاز و اهل شب قدر هستند، نقش خویش را در شب قدر به خوبى دریافتهاند. گاهى این حالات آن چنان ژرف و تاثیرگذار است كه تا شب قدر آینده و بلكه تا آخر عمر، در همه افكار، اخلاق، كردار و رفتار شخص رخنه كرده و آن را در یك خط و سیر معنوى قرار مىدهد. دیگرانى هم كه به این حد از معنویت راه پیدا نمىكنند، به فراخور حال خود از مجالس و محافل و شب زنده داریهای شب قدر بهرهبردارى كرده و فیض معنوى مىبرند. ریشه اصلى این دگرگونىها و حالات، به خود افراد برمىگردد و این كه تا چه حد خود را آماده بهرهبردارى از بركات شب قدر و فضیلتهاى آن كرده باشند. اگر معنویاتى كه در شب قدر نصیب انسان شده و در زندگى آنها تحولى آفریده، هیچ ارتباطى با آنان نداشته باشد و تنها به خدا و فرشتگان و نویسندگان مربوط باشد كه هر چه بخواهند، براى هر كس بدون ملاحظه حالاتش تقدیر كنند در این صورت مقتضاى حكمت و مصلحت این است كه یا به هیچ كس هیچ ندهند و یا آنچه مىدهند، به همه یكسان و على السویه بدهند؛ در حالى كه ما مىدانیم همه بركات خداوندى در شب قدر براى بندگان سرازیر مىگردد و با اختلاف و تفاوت به آنان داده مىشود؛ پس نتیجه مىگیریم تنها دلیل این تفاوت، كارها و اعمال و میزان تلاش خود بندگان است و بس. نتیجه این كه یكى از راههاى رسیدن به این كه آیا افراد در مقدرات منتخب قدر، صاحب نقش هستند یا نه، این است كه ببینیم چه اندازه دگرگونى در همین شب با بركت در آنان ایجاد گشته است.
2- شناساندن شب قدرخداوند تبارك و تعالى با نزول سورهاى خاص، شب قدر را به مردم معرفى فرموده است. در دو آیه این سوره مباركه فرموده است: قرآن در شب قدر نازل شده و فرشتگان در آن شب فرود میآیند. سپس افزوده است: شب سلامت است. و فرموده است: عمل صالح در او، برابر با عمل صالح در طول هزار ماه است. فردى به امام باقر علیه السلام عرض كرد: مراد و مقصود از این كه شب قدر بهتر از هزار ماه است چیست؟ حضرت فرمودند: "والعمل الصالح فیها من الصلاة والزكاة و انواع الخیر خیر من الف شهر لیس فیها لیلة القدر" (1)؛ كار شایسته از قبیل نماز و زكات، صدقات و انفاقات و انواع خوبىها در آن شب برتر از هر كار شایستهاى است كه در مدت هزار ماه كه شب قدر در آن نیست، انجام شود. اگر كارهاى نیك بندگان و چند برابر پاداش آن تاثیرى در مقدرات و سرنوشت افراد در شب قدر ندارد، از گفتن و دانستن آن چه سودى عاید بندگان مىشود؟ اگر نزول قرآن در شب قدر و بیان كردن این مطلب، سود و زیانى را متوجه هیچ كس نمىكند، چه انگیزهاى در اعلام این شب نهفته است؟ اگر دانستن نزول فرشتگان، در نتیجه تلاش افراد سودمند نباشد، چرا باید مردم در جریان آن باشند و دانستن آن چه گرهای از كار بندگان مىگشاید؟ مىدانیم كه كار بیهوده حتى از افراد عادى و معمولى پسندیده نیست، چه رسد به پروردگار آسمان و زمین كه هیچ كارى را بدون حكمت و مصلحت انجام نمىدهد. حكمت معرفى شب قدر به عنوان شبى كه قرآن در آن نازل شده و شبى كه مقدرات در آن سامان داده مىشود، این است كه بنده سرنوشت و مقدرات خویش را به قرآن پیوند بزند و آن را سرمشق و سرچشمه فكر و عمل خویش قرار بدهد، اگر كردارش موافق با قرآن و در جهت آن باشد، عمل كننده به آن سعادتمند است و اگر خداى نكرده مخالف با قرآن باشد، فاعل آن شقى خواهد بود.
3- اجماع و سیره مسلمانانمىدانیم كه همه دانشمندان اسلام و مسلمانان از هر فرقه و گروهى، بر اهمیت شب قدر و احیاى آن تاكید فراوان دارند و به شب زندهدارى آن شب، اهتمام مىورزند. نقل شده كه یكى از دانشمندان بزرگ اسلام، براى این كه شب قدر را درك كند، یك سال تمام یعنى حدود 357 شب، از سر شب تا به صبح شب زندهدارى كرد.(2) این همه اقبال و توجه به تشكیل اجتماعات با شكوه براى خواندن دعا و مناجات و راز و نیاز و تضرع و ابتهال، همراه گریه و زارى و استغفار، برخاسته از یك واقعیت انكارناپذیر است و آن دخالت انسانها در سرنوشت خودشان است.
4- سفارش امامان دین بر احیاى شب قدر حتى در حال بیمارىامام صادق علیه السلام به ابوبصیر مىفرماید: "وصل فى كل واحده منهما مئة ركعه"؛ در هر یك از دو شب بیست و یكم و بیست و سوم صد ركعت نماز بخوان "و احیهما ان استطعت الى النور"؛ تا مىتوانى آن دو شب را تا سپیده صبح شب زنده دارى كن "واغتسل فیهما"؛ در آن دو شب غسل كن. ابوبصیر عرض كرد اگر نتوانستم ایستاده نماز بخوانم؟ فرمودند: نشسته بخوان. اگر باز هم نتوانستم؟ خوابیده بخوان. اگر باز هم نتوانستم؟ ایرادى ندارد كه سر شب كمى بخوابى و باقى مانده شب را، به هر نحوى كه مىتوانى به عبادت بپردازى، چون در ماه رمضان، درهاى آسمان گشوده است، شیطانها در زنجیرند و اعمال مومنان پذیرفته مىشود. از حدیث فوق، مىتوان تاثیر فراوان كارهاى انسان را بر سرنوشت او ارزیابى كرد. مىبینیم ابوبصیر كه یك راوى زبردست و كار كشته در فن روایت است، با پیش بردن مرحله به مرحله سوالها در صدد آن است كه ژرفاى شب قدر و اهمیت عمل در آن شب را به دست آورد؛ امام هم، چنان بر اهمیت عبادت در شب قدر پافشارى مىفرمایند كه رضایت نمىدهند بنده حتى اگر بیمار باشد، از نتیجه اعمال صالح خویش محروم گردد. نكته در خور توجهى كه تاثیر انسان را مشخص مىكند، جمله پایانى امام است كه آن را به عنوان ریشه و علت تاكید و تشویق بر عمل صالح بیان فرمودهاند؛ آنجا كه فرمودند: "و تقبل اعمال المومنین"؛ اعمال مومنان در شب قدر پذیرفته مىشود. (3)
5- تشویق زیاد به دعاهاى ماثور و راز و نیازمىدانیم كه دعاهاى شب قدر، از طولانىترین و پر محتواترین دعاهاست؛ دعاهایى مانند "جوشن كبیر"، "ابوحمزه ثمالى" و امثال آنها، كه اگر با حال و توجه خوانده شود، مایه انقلاب و دگرگونى روحى است، ادعیهاى كه انسان را با دریایى از معارف آشنا مىكند. انسان با خواندن دعا از یك طرف، با یادآورى لطف، گذشت، كرم، رحمت و بخشش بىپایان خداى مهربان او را در كنار و دستگیر خویش مىبیند و نور امید در دلش مىدرخشد و از دیگر سو، با یاد آوردن سختىهاى جان كندن، تنگى و فشار قبر، گرفتارىهاى عالم برزخ، حساب و كتاب فرداى قیامت، شعلههاى دردناك و سوزان دوزخ و حسابرسى دقیق در صحراى محشر، تمام وجودش، سرشار از ترس و نگرانى گردیده و آنچه عیش و نوش است فراموش كرده و گذشته خود و آنچه بوده و كرده است را با آنچه باید باشد مىسنجد و زیانى كه در گذشته متوجه وى شده است را در مىیابد و علاوه بر شك و تردیدى كه نسبت به راه و روش نامطلوب خویش پیدا مىكند، ندامت سراسر وجودش را پر كرده و تصمیمى سرنوشت ساز مىگیرد و مسیر زندگىاش را دگرگون مىكند. اگر هم به این مرحله نرسد، لااقل بر كردار خود بیشتر مواظبت خواهد داشت؛ زیرا بیم و امیدى كه دستاورد شب قدر است در مراحل زندگى به یارىاش مىشتابد. در مقابل، اگر كسى از دعا رو برگرداند و شب قدر را هم به غفلت سپرى كند، در همان جمود و غفلت، زندگى را به پایان خواهد برد و سرنوشتى شقاوت بار در انتظارش مىباشد. از گفتار فوق، این نتیجه به دست میآید كه در واقع خود انسان وارد مسیر سرنوشت خویش گشته و آن را تغییر مىدهد. گاهى براى پیمودن مسیر مقدرات، بر بال دعا و گاه بر بال عمل مىنشیند؛ گر چه دعا هم نوعى عمل محسوب مىشود. بنابراین،دعا در شبهاى قدر كه یك كار اختیارى است منشا اثر است و در سرنوشت افراد دخالت دارد؛به همین دلیل به آن سفارش اكید شده است. علاوه بر سفارش شفاهى بزرگان دین و علماى اسلام به خواندن دعاها در طول سال، در شبهاى قدر تاكید بیشترى بر این امر شده است؛ پس حتما منشا اثر است وگرنه كار لغو و بیهوده از بزرگان سر نمىزند.
6- نكوهش بهره نبردن از شب قدرپیامبر گرامى اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند: "من ادرك لیلة القدر، فلم یغفر له فابعده الله" (4)؛ از خداوند به دور باد و نفرین بر كسى كه به شب قدر برسد و زنده باشد، اما آمرزیده نشود. با این حدیث نقش انسان در تعیین سرنوشت خود واضحتر مىگردد و معلوم مىشود كه بدبختى و شقاوت مقدر در شب قدر، نتیجه كار خود بندگان است وگرنه از نظر منطقى با توجه به شان و مقام پیامبر گرامى صلی الله علیه و آله قابل قبول نیست كه آن بزرگوار به خاطر انجام ندادن كارى بى اثر و بىخاصیت، سهل انگاران را نكوهش و مذمت فرمایند. "انس بن مالك" از پیامبر اكرم نقل كرده كه فرمودند: "ان هذا الشهر قد حضركم"؛ ماه مبارك به شما رو آورده است. "و فیه لیلة خیر من الف شهر"؛ در این ماه شبى است كه برتر از هزار ماه است. "من حرمها فقد حرم الخیر كله"؛ هر كس از فیض شب قدر محروم گردد، از تمام خیرات بىنصیب مانده است. "ولا یحرم خیرها الا محروم" (5)؛ و محروم نمىماند از بركات شب قدر، مگر كسى كه خویشتن را محروم كرده است. روایات، بعضى از گناهان را مانع بهرهبردارى گناهكار از شب قدر دانستهاند، از جمله آن كارها میخوارگى یا "دایم الخمر" بودن و نیز آزار پدر و مادر است.
7- شب قدر مكمل اعمال صالحیكى از دلایل تفضل شب قدر به امت اسلام، كامل و پر كردن پیمانه اعمال صالح مسلمانان و جبران كمبودهاى آنان است، تا با دستى پر، این جهان را ترك كنند. پیش از این گفتیم كه امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه شریفه "لیلة القدر خیر من الف شهر" فرمودند: مراد این است كه انجام كار خوب در آن شب برابر عمل صالح در طول هزار ماه است. روایتى نیز از امام باقر علیه السلام وارد شده، در پاسخ به این پرسش كه چرا شب قدر به وجود آمده و به عبارت دیگر فلسفه شب قدر چیست؟ ایشان مىفرمایند: "و لولا ما یضاعف الله للمومنین، لما بلغوا ولكن الله عزوجل یضاعف لهم الحسنات"؛ اگر خداوند كارهاى مومنان را چند برابر نكند به سر حد كمال نمىرسند، اما از راه لطف كارهاى نیكوى آنها را چند برابر مىفرماید تا كاستىهایشان جبران شود. از این روایت و روایت قبلى به خوبى مىتوان فهمید كه مبنا و اساس، عمل صالح خود بنده است؛ هنگامى كه یك عمل صالح معمولى با زمانى پر بركت و مقدس همراه گردد، از ارزشى چند برابر برخوردار مىشود و گاه همراه شدن یك عمل صالح با ولایت و اعتقاد و امامت مىتواند انسان را به اوج شرافت برساند؛ پس، راز سعادتمند شدن انسانها در شب قدر، عمل اختیارى صالحى است كه با عنایت خداوند، بركت یافته و چند برابر مىشود. در روایات به پارهاى از اعمال سفارش شده كه نتیجه ویژه آن در شب قدر نهفته است.
8- نتیجه بخش بودن بعضى از اعمال در شب قدر
- نماز ."انس بن مالك" از پیامبر گرامى صلی الله علیه و آله روایت كرده كه فرمودند: "من صلى من اول شهر رمضان الى آخره فى جماعة فقد اخذ بحظا من لیلة القدر" (6)؛ كسى كه از اول تا آخر ماه مبارك، در نماز جماعت حاضر شود، بهرهاى از شب قدر نصیبش شده است.
- افطارى دادن با مال حلال."ابو شی ابن حیان" از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله نقل كرده كه فرمودند: "من فطر صائما فى شهر رمضان من كسب حلال صلت علیه الملائكة و لیالى رمضان كلها و صافحة جبرائیل(ع) لیلة القدر و من صافحة جبرائیل(ع) یرق قلبه و تكثر دموعه..." (7)؛ كسى كه با مالى كه از راه حلال به دست آورده، روزهدارى را افطار دهد، در تمام شبهاى رمضان فرشتگان بر او درود فرستند و جبرئیل در شب قدر با وى مصافحه كند، نشانه مصافحه جبرئیل آن است كه دل مصافحه شونده نرم و اشكش جارى مىشود.
- صدقه درباره امام زین العابدین علیه السلام آمده است."كان اذا دخل شهر رمضان تصدق فى كل یوم بدرهم فیقول: لعلى اصیب لیلة القدر" (8)؛ در هر روز ماه مبارك یك درهم صدقه مىدادند، آن گاه مىفرمودند: شاید با این كار، شب قدر را دریابم و از آن بهره گیرم. "عبدالله بن مسعود" روایت مىكند كه شبى رسول خدا از نماز عشا فارغ شد، مردى از میان صفوف برخاست و گفت: اى مهاجران و انصار، مردى غریبم و بر هیچ چیز قدرت ندارم. مرا طعامى دهید. رسول خدا گفت: اى فقیر، ذكر غریب مكن كه دل مرا اندوهگین ساختى. بعد از آن فرمودند: غریبان چهار قسمتند:1- مسجدى كه در میان قومى باشد كه در آنجا نروند و نماز نخوانند. 2- مصحف و قرآنى كه در خانهاى باشد و مردم آن خانه از آن تلاوت نكنند. 3- عالمى كه در میان جماعتى باشد و ایشان تفقد وى نكنند و از او مسایل دینى سوال نكنند. 4- اسیران اهل اسلام كه در میان كفار باشند. پس فرمود: كیست كه موونه و غذاى این مرد را كفایت كند تا در فردوس اعلا خدا او را جاى دهد؟ حضرت على علیه السلام برخاست و دست سائل را گرفت و به حجره فاطمه زهرا علیهاالسلام رفت و گفت: اى دختر رسول خدا، در كار این میهمان نظرى كن. حضرت زهرا فرمود: در خانه طعام اندكى موجود است و حسن و حسین گرسنهاند و شما روزه دارید و آن طعام یك نفر را بیشتر كفایت نمىكند. على علیه السلام فرمود: آن را حاضر كن. فاطمه علیهاالسلام طعام را پیش آورد. حضرت امیر آن طعام را پیش میهمان نهاد و با خود گفت كه اگر من از این طعام بخورم میهمان را كافى نباشد و اگر نخورم سبب خجالت میهمان شود، پس دست دراز كرد به سوى چراغ و چنان نشان داد كه چراغ را اصلاح مىكنم و آن را خاموش كرد و فاطمه علیهاالسلام را گفت در روشن كردن چراغ دیگر تعلل كن تا میهمان از خوردن غذا فارغ شود و خود حضرت دهان را مىجنباند تا مهمان تصور كند كه على غذا مىخورد. و چون میهمان از غذا خوردن فارغ شد فاطمه علیهاالسلام چراغ را آورد و طعام همچنان برجاى بود. امیرالمومنین فرمود: اى فقیر، چرا طعام خود را نخوردى؟ گفت: سیر شدم؛ پس على، فاطمه، حسن، و حسین علیهم السلام و فضه و همسایگان از آن طعام خوردند و هنوز باقى بود. (9)
- شب زندهدارى.حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند: "من احیا لیلة القدر حول عنه العذاب الى السنة القابله" (10)؛ كسى كه شب قدر را شب زندهدارى كند، تا شب قدر آینده، عذاب دوزخ از او دور گردد.
- غسل و شب زندهدارى.امام موسى بن جعفر علیه السلام فرمودند: "من اغتسل لیلة القدر و احیاها الى طلوع الفجر خرج من ذنوبه" (11)؛ كسى كه در شب قدر غسل كرده و تا سپیده صبح شب زندهدارى كند، گناهانش آمرزیده مىشود. روایاتى كه ذكر شد به خوبى دلالت دارند كه برخى مقدرات و پاداشها، مانند دور شدن عذاب دوزخ كه در حدیث پیامبر اكرم ذكر شده بود، نتیجه كار خود بندگان است. موارد فوق مىتواند براى نشان دادن این كه سرنوشت هر انسانى در شب قدر به دست خودش رقم مىخورد، كافى باشد، ولى براى تكمیل بحث، نكاتى چند كه خارج از چارچوب شب قدر و نشاندهنده موثر بودن انسان در تعیین سرنوشت خویش است را مطرح مىكنیم. این بحث تكمیلى را در دو بخش انجام مىدهیم:
الف- عمل و پاداش آن در ماه مبارك رمضان. ب- عمل و پاداش آن، صرف نظر از زمان خاص.
الف- پاداشها در ماه مبارك رمضانامام هشتم على بن موسى الرضا علیه السلام فرمودند: در ماه مبارك كارهاى خوب پذیرفته و كارهاى زشت بخشیده شده است. خواندن یك آیه قرآن در این ماه، برابر با یك ختم قرآن در ماههاى دیگر است. كسى كه برادر خود را با یك لبخند شاد كند، در روز واپسین خداوند دلش را شاد كرده و مژده بهشت به او دهد. كسى كه مومنى را در این ماه یارى كند، خداوند در روزى كه قدمها بر پل صراط مىلغزند او را دستگیرى كرده و از پل صراط عبورش خواهد داد. هر كس خشم خود را نگه دارد، خداوند در روز قیامت بر وى خشم نكند. هر كس درماندهاى را فریادرسى كند، خداوند در روز قیامت وى را از رسوایى بزرگ ایمن گرداند و رسوایش نكند. كسى كه ستمدیدهاى را یارى كند، خداوند او را در مقابل دشمنانش یارى كرده و در روز قیامت نیز، در موقف حساب و میزان یاریش فرماید. (12) و در روایت دیگر امام صادق علیه السلام از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله روایت كرده كه فرمودند: كسى كه ماه مبارك رمضان را روزه دارد و از حرام و تهمت زدن به دیگران اجتناب ورزد، خدا از او خشنود شده و بهشت را بر او واجب و حتمى مىكند. (13) دو روایت بالا ارتباط محكم پاداشها و اعمال بنده در ماه مبارك و نقش انسان در ترسیم سیماى درونى او را كاملا آشكار نموده است.
ب- عمل و پاداش آن، صرف نظر از زمان خاص.پاداش عمل با صرف نظر از زمان خاص آیات و روایات فراوانى هست كه بعضى دگرگونىها و پاداشهاى خاص را نتیجه كار بنده دانسته، یا عمل او را تنها عامل معرفى كردهاند. نمونهاى از این آیات و روایات: "ان الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم"(14)؛ در حقیقت خدا حال قومى را تغییر نمىدهد، تا آنان حال خود را تغییر دهند. "ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ایدى الناس لیذیقهم بعض الذى عملوا لعلهم یرجعون" (15)؛ به سبب اعمال مردم، فساد در خشكى و دریا آشكار شد تا به آنان جزاى بعضى از كارهایشان را بچشانند، باشد كه باز گردند. دعا دگرگون كننده سرنوشت "ابن حبان" و "حاكم" از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله روایت كردهاند كه فرمود: فقط دعاست كه تقدیر و سرنوشتها را دگرگون مىكند و تنها نیكى است كه مایه افزایش عمر مىگردد. گاهى شخص گناهى را مرتكب مىشود و به واسطه آن از روزى و نعمتى محروم میماند.
پینوشتها:1- اصول كافى، ج 4، ص 158. 2- فوائد الرضویه، ص 10/ قصص العلم، ص 18/ سیماى فرزانگان، ج 3. 3- وسائل الشیعه، ج 10، باب 32، ص 354. 4- بحار الانوار ، ج 94، ص 80، ح 47. 5- كنزالعمال، ج 8 ، ص 534، ح 24028. 6- همان، ص 545، ح 24090. 7- الترغیب و الترهیب، ج 2، ص 95، ح 14. 8- بحار الانوار، ج 95، ص 82. 9- تفسیر منهج الصادقین، ج 9، ص 237. 10- بحار الانوار، ج 95، ص 145. 11- همان، ج 80، ص 128. 12- همان، ج 93، ص 341. 13- همان، ص 346. 14- رعد، آیه 11. 15- روم، آیه 41. 16- تحفه الاحوذى، ج 6، ص 348، ح 2225. |
| ||||||||||||||||||||||||