تبليغاتX
الحمد الله الذی جعلنا من المتمسکین به ولایت علی بی ابیطالب علیه السلام
<به وبلاگ عاشقان علی(ع)خوش آمدید>

وهابيت از فرق نسبتاً نو پاي اسلامي است، كه در زادگاه اسلام، يعني در عربستان رشد يافته و به دليل پشتوانه قوي سياسي و اقتصادي، در حال گسترش به ديگر نقاط اسلامي است. از آنجا كه پيروان اين فرقه، تنها خود را بر حق دانسته و پيروان مذاهب ديگر اسلامي را كافر، مشرك و خارج از حوزه اسلام مي‏شمرند، اهميت مطالعه و تدقيق در اصول فكري اين مكتب آشكار مي‏گردد.


 
مقدمه:

مسلك جعلي وهابيت، بيش از دو قرن است كه همچون موريانه‏اي، به دنبال تخريب دين و تهي نمودن آن است. مسلكي كه به هيچ وجه سازگاري عقلايي ندارد و با روش‏هاي ملايم با فطرت عقلا كاملاً بيگانه است.1 وهابيت از فرق نسبتاً نو پاي اسلامي است، كه در زادگاه اسلام، يعني در عربستان رشد يافته و به دليل پشتوانه قوي سياسي و اقتصادي، در حال گسترش به ديگر نقاط اسلامي است. از آنجا كه پيروان اين فرقه، تنها خود را بر حق دانسته و پيروان مذاهب ديگر اسلامي را كافر، مشرك و خارج از حوزه اسلام مي‏شمرند، اهميت مطالعه و تدقيق در اصول فكري اين مكتب آشكار مي‏گردد.2

  • تاريخچه وهابيت:

در آغاز قرن هشتم هجري، فردي موسوم به احمد بن تيمه، بر برخي سنن و عقايد رايج مسلمانان انگشت اعتراض نهاد و گرايش به آنها را مايه شرك و دوري از توحيد پنداشت.3
در نتيجه عالمان و فقيهان مذاهب مختلف بر او سخت گرفتند و وي را طرد و حبس كردند تا اينكه در زندان در گذشت.4

احمد بن تيمه بخدي (پايه گذار وهابيت)، در سال 661 هجري قمري پنج سال پس از سقوط خلافت بغداد در حرّان كه از توابع شام است، به دنيا آمد. تحصيلات نخستين را تا 17 سالگي در آن سرزمين به پايان برد. در آن روزگار كه حمله مغولان به اطراف شام، ترس عجيبي در دلها افكنده بود، خانواده ابن تيمه، حرّان را به سوي دمشق ترك كردند و در آنجا اقامت گزيدند. تا سال 698 هـ ق چيزي از احمد شنيده نشد؛ ولي از آغاز قرن هشتم هجري. ق افكار مخرب وي ظهور و بروز يافت؛ به خصوص زماني كه ساكنين حماة از وي خواستند، آيه «الرحمن علي العرش استوي» را تفسير كند. وي در تفسير اين آيه، براي خداوند جايگاهي در فراز آسمان‏ها كه بر عرش و سريري متكي است، تعيين كرد. انتشار پاسخ ابن تيمه در دمشق و اطراف آن غوغايي به راه انداخت؛ به طوري كه علمايي چون جلال الدين حنفي، قاضي وقت، محاكمه وي را خواستار شد. ابن تيمه، پيوسته افكار عمومي را به نظرات خلاف مشهور و رايج خود متشنج و پريشان مي‏كرد، تا اينكه بالاخره در سال 705 هـ. ق در دادگاه محكوم و به مصر تبعيد شد. وي در سال 707 از زندان آزاد شد و سال 712 به شام بازگشت و در آنجا به نشر افكار و نظريات خود پرداخت تا اينكه مجدداً در سال 721 به زندان محكوم شد و در سال 728 در زندان مرد.5

  • تداوم افكار ابن تيمه توسط محمد بن عبدالوهاب

انديشه‏هاي باطل ابن تيمه، پس از مرگ وي نابود نشد و برخي شاگردان او مسير استادشان را طي و مذهب وي را ترويج كردند. البته بحث‏ها و آموزه‏هاي آنان به شكست انجاميد و چندان اثري در ميان مسلمانان نداشت6 تا اينكه حدود پانصد سال بعد، آراي وي توسط فردي معروف به عبدالوهاب، از انزوا و گمنامي به در آمد و با ترويج آن به وسيله قدرت شمشير، موجي نو از تفرقه و كشتار ميان مسلمانان به راه انداخت.

متأسفانه طرح مجدد افكار ابن تيمه از سوي محمد بن عبدالوهاب (1206 ـ 1115 هـ. ق) در شرايط و اوضاع تاريخي بسيار نامناسبي صورت گرفت؛ چنان كه گويي اساساً وضع اين افكار، براي ايجاد شكاف و اختلاف ميان مسلمين، آن هم در بدترين اوضاع و شرايط تاريخي بود. ترويج آراي ابن تيمه از سوي محمد بن عبدالوهاب (كه عنوان مكتب وهابيت را به خود گرفت) و سپس حمله وهابيان با پشتيباني سياسي ـ نظامي شيوخ برخي قبايل بخد، به مناطق مسلمان نشين حجاز، عراق، شام و يمن، در دهه‏هاي نخست قرن 13 هجري صورت پذيرفت. اين در حالي بود كه امت اسلامي از چهار سو، مورد هجمه و حمله شديد استعمار گران مسيحي قرار داشت. انگليسي‏ها، فرانسوي‏ها، روس‏ها و آمريكايي‏ها، هر يك گرگ صفتانه، امت مظلوم و پريشان اسلامي را مورد حمله قرار داده بودند.
در چنين دوران سختي كه مسلمانان به همدلي و همكاري بر ضد دشمن مشترك نياز حياتي داشتند، محمد بن عبدالوهاب، مسلمانان را به جرم شفاعت خواهي از پاكان و زيارت قبور اولياي خدا، مشرك، بت پرست و واجب القتل خواند عرب‏هاي باديه نشين را برانگيخت كه مناطق شيعه نشين و سني نشين حجاز، عراق، شام و يمن را به خاك و خون بكشد و اموال مسلمانان را به عنوان غنيمت جهاد با كفار به غارت برند.
نكته بسيار عجيب و غير قابل هضم در اين كار، جريان فتواي محمد بن عبدالوهاب به تكفير مسلمانان جهان و تشويق پيروان خويش، به قتل و غارت آنان، به اتهام شرك و بت پرستي است كه صحنه‏هاي جانگدازي در طول دو قرن اخير پيش آورده است. چنين فتوايي در ميان پيروان اديان الهي كمتر سابقه دارد.7 خشونت و وحشي‏گري كه در ذات اين مكتب نهفته و مظاهر آن در حمله و كشتار بي سابقه مردم مظلوم كربلاي معلا، در سال 1343 هـ ق كه حدود 7000 نفر از علما، سادات و مردم را قلع و قمع كردند، نمودار گشته است.8
بدين ترتيب شاهد آن هستيم كه متاسفانه چگونه بر جنايات محمد بن عبدالوهاب و حاكمان سياسي هم عصرش، نام جهاد في سبيل الله و اصلاح ديني نهاده مي‏شود و تصرفات سياسي صبغه مذهبي مي‏يابد. اين است كه از همان ابتدا، حكومت سعودي با وهابيت پيوندي عميق خورده، هر يك از اين دو براي تقويت خود، به دفاع و طرفداري از ديگري مي‏پردازند.
براي روشن‏تر شدن كيفيت همكاري علماي وهابي با دولت حاكم، سخن الياسيني را عينا نقل مي‏كنيم: «تعاليم وهابي، حكومت سعودي را در جزيرة العرب محكم و استوار كرد. محمد بن عبدالوهاب تاكيد بسيار داشت كه اطاعت حكام واجب است؛ حتي اگر ظالم باشند. اوامر حكام، تا زماني كه با قواعد دين تضاد و مخالفتي نداشته باشد، بايد اطلاعت شود و علما قيم و مسئول شرح و تفسير آن قواعد هستند. عبدالوهاب، صبر در برابر ظلم حكام را توصيه مي‏كرد و از قيام مسلحانه عليه حكومت نهي مي‏كرد...».
وهابيون در مورد مسئله اطاعت از هر حاكمي ـ خواه ظالم خواه عادل ـ به احاديث و عمل برخي صحابه استناد مي‏كنند؛ از جمله آنكه «الجهاد واجب عليكم مع كل امير برا كان او فاجراً» حال آنكه اين تفكر مخالف قرآن است و آيات بسياري، تبعيت از ظالمان را معصيت مي‏داند و از آن نهي مي‏كند. از جمله آيه «ولا تعاونوا علي الاثم و العدوان...» (مائده /2) احاديث نيز از اطاعت مخلوق گناهكار نهي مي‏كنند: «لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق». 9

  • نظرات و ديدگاه‏هاي محمد بن الوهاب

1. اقسام توحيد از نظر محمد بن عبدالوهاب:

توحيد، موضوع محوري مذهب وهابيت است؛ به گونه‏اي كه محمد بن عبدالوهاب آن را همان دين اسلام و دين الله مي‏شمرد.10 در واقع تقسيم‏بندي و تعريف او از توحيد شالوده ديدگاه‏هاي او است. از اين رو به جهت اهميت بحث، به تفصيل به اين موضوع مي‏پردازيم. تقسيمي كه محمد بن عبدالوهاب از توحيد ارائه داده، در آثار خود او متفاوت است. وي در برخي رسالاتش، توحيد را به دو بخش روبوبي و الوهي تقسيم مي‏كند.11 و در برخي نوشته‏هايش، آن را شامل سه بخش ربوبي، الوهي و اسماء و صفات مي‏داند. از اين رو در كتبي كه پيرامون عقايد وي تاليف شده نيز، هر دو شق تقسيم به چشم مي‏خورد.
همين امر موجب شده كه ابن مرزوق بگويد: محمد بن عبدالوهاب در تقسيم توحيد، در سه موضع آن را به دو بخش تقسيم كرده و در يك موضوع آن را داراي سه اصل دانسته است. همين بي‏ثباتي و تذبذب، دال بر جهل او نسبت به اصول دين است و اگر گفته مي‏شود كه اين مسئله تغيير در اجتهاد و رسيدن به تقسيم‏بندي جديدي است، پاسخ اين است كه اين گفته فاسد است، زيرا اجتهاد در فروع است؛ نه در اصول .

الف. توحيد ربوبي: عبدالوهاب در نامه‏اي به عبدالله بن سحيم مي‏نويسد: «توحيد ربوبي آن است كه خداي سبحان، در خلق و تدبير ملائكه، انبيا و موجودات ديگر متفرد است و اين حقي انكارناپذير است؛ اما انسان با اين اعتقاد مسلمان نمي‏شود، چرا كه اكثريت مردم به اين مسئله معترف هستند. آن گونه كه در قرآن آمده است: «ولئن سالتهم من خلق السموات و الارض و سخر الشمس و القمر ليقولن الله» (عنكبوت /61). در حقيقت توحيد ربوبي وحدت و يگانگي خدا در عمل، خلق، تدبير و تصرفات است.12

ب. توحيد الوهي: عبدالوهاب توحيد الوهي را آن مي‏داند كه جز خدا پرستيده نشود؛ نه هيچ ملك مقربي و نه هيج نبي مرسلي. توحيد الوهي آن است كه تمامي صور عبادت انسان بايد مختص خدا باشد. محمد (ص) شايسته عبادت نيست، بلكه رسولي است كه بايد تبعيت شود.

  • ج. توحيد اسما و صفات: اين قسم از توحيد، با خصوصيات و صفات خدا سر و كار دارد و در بر دارنده اعتقاد به صفات خدا كه در قرآن آمده است؛ مانند: الرحمن الرحيم، الواحد الاحد، علي العرش استوي (يونس /5). پس از اين سخنان محمد بن عبدالوهاب، چنين نتيجه مي‏گيرد: «كساني كه به انبيا و اوليا متوسل مي‏شوند، از آنان شفاعت مي‏جويند و هنگام سختي‏ها آنان را مي‏خوانند، در واقع عبادت كنندگان و پرستندگان همان انبيا هستند... در توحيد ربوبي اين افراد خللي وارد نشده؛ اما توحيد الوهي آنان از بين رفته است، زيرا عبادت مختص خدا را ترك كردند و اين مسئله در مورد زوار قبور و متوسلان به آنها كه چيزي را از آنها درخواست مي‏كنند كه جز خدا بر آن قادر نيست نيز صادق است.
    از همين جاست كه پاي تكفير مسلمانان و مساوي قرار دادن توسل و استغاثه، با شرك به ميان كشيده مي‏شود. وهابيون در مورد صفات خدا، به ظاهر نصوص (كتاب و سنت) بسنده مي‏كنند و تفسير و تاويل آيات را نمي‏پذيرند و حتي تأويل را كفر و كذب به خدا و رسول مي‏دانند؛ البته تشبيه صفات خدا به صفات مخلوقان را نيز قبول ندارند؛ از اين رو آياتي چون «بل يداه مبسوطتان» (مائده /64)؛ «واضع الفلك باعيننا» (هود /37)؛ «و جاء ربك و الملك صفا صفا» (فجر /22) و... بر ظاهر حمل كرده، خدا را داراي اعضا مي‏دانند و نشستن، ايستادن، خنديدن و صحبت كردن را در مورد خدا صادق مي‏دانند 13.

  • توسل جستن به پيامبران و اوليا

به گفته سيد محسن امين، مسئله توسل به چند صورت تحقق مي‏يابد: نخست آنكه انسان خود پيامبر را واسطه درگاه الهي قرار دهد؛ دو آنكه به احترام پيامبر و منزلت او، انسان حاجتي را بخواهد و سوم آنكه خدا را به پيامبر و جان او سوگند دهد.14
البته همه اين سه قسم، به يك چيز باز مي‏گردد و آن اينكه پيامبر (ص) را به علت احترام و منزلتي كه نزد خدا دارد، ميان خود و خدا وسيله و واسطه قرار دهيم.
وهابي‏ها با توسل، به هر شكل آن، كاملاً مخالف بوده، آن را شرك اكبر مي‏دانند. به اعتقاد محمد بن عبدالوهاب، توسل نمي‏تواند، بي اجازه و رضايت خدا به دست آيد، چرا كه شخص پيامبر نمي‏توانست بدون اراده خداوند، آنهايي را كه خود مي‏خواهد، هدايت كند و نيز اجازه نداشت، براي مشركان طلب بخشايش كند. همچنين عمل طلب از مردگان و توسل به آنها نيز منع شده است 15.
علماي وهابي مي‏گويند: «توسل به غير خدا، زيارت قبور و نماز خواندن در مكاني كه قبر پيش روي انسان باشد، مخالف توحيد است، لازمه توحيد آن است كه به غير خدا متوسل نشود و از غير او استمداد نگردد؛ اگر چه پيامبر اسلام باشد. چه توسل، شفاعت و زيارت قبور از سنت پيامبر و سلف صالح نرسيده و قرآن نيز اين عقيده را شرك مي‏داند». 16

اين قياس‏ها به چند دليل باطل است:

1. در اين قياس‏ها، پيامبر يا اولياي خدا، به جاي بتها گذاشته شده‏اند.
2. مؤمنان و متوسلان به نبي (ص)، همانند بت پرستان و بي اعتقادان به خدا فرض شده‏اند.
3. توسل، استغاثه و شفاعت، با واژه «عبادت» هم معني گرفته شده‏اند؛ در حالي كه هر يك معناي خاص خود را دارند.

  • شفاعت

محمد بن عبدالوهاب در كشف الشبهات، درباره مسئله شفاعت چنين آورده است: «ما منكر شفاعت نيستيم، بلكه پيامبر را شفيع دانسته، به شفاعت او اميدواريم؛ اما شفاعت براي خداست و جز به اذن خدا كسي توانايي شفاعت كردن را ندارد».17 به عبارتي وهابيان طلب شفاعت از كساني را كه خدا براي آنان حق شفاعت قرار داده (مانند پيامبران، صالحان و ملائكه)، منع كرده و درخواست شفاعت را كفر دانسته‏اند و به همين جهت، خون و اموال شفاعت خواهان را مباح شمرده‏اند.18
اين گونه اظهارات وهابيان در مورد شفاعت مردود است، زيرا آنان در سخنان خود استنباط جزيي يا بريده از قرآن ارائه مي‏كنند؛ براي مثال آيه «فلا تدعوا مع الله احداً» كه بخشي از آيه 18 سوره مباركه جن است، به صورت منفصل آورده شده تا مراد نويسنده را تامين و معني توسل و استغاثه را افاده كند؛ حال آنكه كل آيه چنين است: «و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احداً» و مقصود از دعا در اين آيه، عبادت كردن است؛ نه خواندن و ندا.
مسئله ديگر اينكه چه كسي در شفاعت، پيامبر يا اولياي الهي را رب كه اله و مبدأ خود شمرده است يا اينكه چه كسي در شفاعت، پيامبر و اولياي الهي را مستقل در اثر خوانده است؟

  • بدعت

بدعت از ديگر موضوعاتي است كه وهابيون به آن پرداخته‏اند. هر عقيده يا عملي كه بر پايه قرآن، سنت يا عمل صحابه پيامبر بنا نشده باشد، بدعت نام دارد. محمد بن عبدالوهاب تمامي صور بدعت را رد كرده است. وي اعمالي چون برگزاري جشن براي ميلاد پيامبر، توسل، خواندن فاتحه پس از نمازهاي روزانه و بسيار اعمال ديگر را بدعت مي‏شمرد و در اين باره به آيه 21 سوره احزاب استناد مي‏كند: «لقد كان لكم في رسول الله اسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و اليوم الاخر و ذكر الله كثيراً» اين آيه بر همه مسلمانان واجب مي‏كند كه جميع عقايد و اعمالشان را از قرآن و سنت پيامبر برگيرند. همچنين وي براي رد بدعت به حديث «كل بدعة ضلالة و كل ضلالة في النار» استناد مي‏كند.
در حالي كه در اسلام، احكام شرعي يكي از اين چند وجه را دارند: وجوب، حرمت، كراهت، استحباب، و اگر عملي مشمول هيچ يك از اين احكام نباشد، مباح است.
هر گاه دليلي مبني بر حرمت، وجوب، كراهت يا استحباب عملي از سوي شارع وارد نشده باشد، اصل بر مباح بودن آن است كه آن را «اصالة الاباحة» مي‏گويند. در مقابل اين قاعده كه در فقه شيعه جاري مي‏شود، محمد بن عبدالوهاب، «اصالة الحظر» يا «اصالة المنع» را جعل كرده است. وي بسياري اعمال، از جمله تزيين مساجد را چون در سنت موجود نبوده، بدعت و حرام مي‏داند. 19

  • تكفير مسلمانان

از مهم‏ترين اصول مذهب وهابيون، تكفير مسلمانان ديگر و هر مسلماني است كه با عقيده آنان هم رأي نباشد. براي تصريح نظر وهابيون به سخناني از عبدالوهاب استناد مي‏شود: «كساني كه به غير خدا متوسل مي‏شوند، همگي كافر و مرتد از اسلام هستند و هر كس كه كفر آنان را انكار كند، يا بگويد كه اعمالشان باطل است؛ اما كفرنيست، خود حداقل فاسق است و شهادتش پذيرفته نيست و نمي‏توان پشت او نماز گزارد. در واقع دين اسلام، جز با برائت از اينان و تكفيرشان صحيح نمي‏شود. انسان با ظلم از اسلام خارج مي‏شود و به فرموده قرآن، «ان الشرك لظلم عظيم» (لقمان /13). اينكه به ما مي‏گويند: ما مسلمانان را تكفير مي‏كنيم، سخن درستي نيست، زيرا ما جز مشركان، را تكفير نكرده‏ايم».
محمد بن عبدالوهاب در پاسخ به كساني كه مي‏گويند: تكفير مسلمانان با انجام گناه جايز نيست مي‏گويد: «مسلمانان با شرك كافر مي‏شوند... در ضمن بسياري بوده‏اند كه اهل شريعت و نماز و روزه و مجاهده بودند؛ اما در عين حال، اهل آتش و عذاب بودند. از جمله، منافقان و خوارج كه علي (ع) با آنان جنگيد. همچنين كساني كه د رحق علي (ع) غلو كردند، به فرمان علي (ع) سوزانده شدند. نيز اهل رده كه زكات نمي‏پرداختند و صحابه با آنها جنگيدند، همه از اين دسته‏اند».
بطلان اين سخنان بر همگام آشكار است؛ با اين همه، دلايلي را در رد آنها بيان مي‏كنيم. شيخ سليمان بن عبدالوهاب در كتاب الصواعق الالهيه، در تعريف كفر چنين آورده است: «كفر زماني حاصل مي‏شود كه انسان با زبان سب حضرت رسول كرده، از دين بيزاري بجويد، يا آگاهانه انكار احكام دين كرده و كفر را بر ايمان ترجيح دهد. اين كفري است كه هر مسلماني بر آن صحه مي‏گذارد».
همچنين او به برادر خود ـ محمد بن عبدالوهاب ـ چنين ايراد مي‏گيرد: «اعمالي همچون نذر، ذبح، توسل، تبرك به قبور و...، بر فرض آنكه حرام باشند، دليلي در شرع وجود ندارد كه اين اعمال را شرك، آن هم شرك اكبري كه قرآن موجب حبط عمل مي‏داند، بر شماريم و به واسطه آن خون و مال مسلماني را حلال كنيم».
وهابيون كه هميشه ديگر مسلمانان را به خوارج تشبيه مي‏كنند، خود وضعيتي مشابه آنان دارند، زيرا روش، فتاوا و سياستي كه در قبال امت اسلام در پيش گرفتند، در امتداد روش خوارج است، زيرا همانند خوارج، برداشتي غلط و بسته از اسلام، قرآن و خلافت الهي دارند و از روي جهل و بي خردي، به تكفير مسلمانان پرداخته، ريختن خون و غارت اموال آنان را مباح مي‏دانند.20

  • آثار و عملكردهاي فرهنگي ـ علمي وهابيان (در داخل عربستان)

پس از آغاز و استمرار دعوت وهابيان و استقرار حاكميت آل سعود، بيشتر شهرهاي جزيرة العرب چون مكه، مدينه، طائف و...، به تصرف و اشغال حاكمان سعودي درآمد به اجبار، آيين وهابيان رسميت يافت؛ اما تعدادي از مسلمانان مناطق شرقي كه قبلاً شيعه اثنا عشري بودند، تسليم نشدند و هنوز هم به اعتقاد خود عمل مي‏كنند.
وهابيان نسبت به آيين‏ها و شعاير مذهبي سخت‏گيري زيادي مي‏كنند و با تعمير و ساختن قبور پيامبران، زيارت قبور اموات، توسل به اولياي الهي، نذر براي مردگان و...، به طور جدي مبارزه مي‏كنند.
تمامي كتب، مجلات و سخنان خطبا در مساجد، به ويژه مسجد الحرام و مسجد النبي كه چاپ، منتشر و ايراد مي‏شود، درباره مباحث توحيد، شرك، بدعت و نهي مردم در استفاده از دعا، توسل و شفاعت است.

تبليغ وهابي‏گري در داخل عربستان، از طرق گوناگون صورت مي‏پذيرد. وزارت حج، اوقاف، ارشاد و شئوونات اسلامي، از جمله مراكز تبليغ وهابي‏گري است. به دليل اهميتي كه مسئله حج در ميان مسلمانان جهان دارد، همه ساله ميليون‏ها زن و مرد مسلمان عاشق به قصد حضور در مراسم عبادي سياسي حج و زيارت قبر مقدس پيامبر گرامي و صحابه ايشان و بازديد از اماكن تاريخي، عازم عربستان مي‏شوند. از اين رو حاكمان سعودي وزارت خانه مستقلي به نام حج تشكيل داده‏اند كه وظيفه اساسي و مهم آن رسيدگي به مسايل حج و حجاج و پاسخ به احكام و سوالات شرعي حاجيان، طبق مذهب وهابيت است.
اين وزارتخانه به طور منظم، كتب و مجلاتي براي عرضه در مكان‏هاي تاريخي و اعمال مذهبي مسلمانان طبق مذهب وهابيت چاپ و منتشر مي‏كند.
همچنين مراكز دانشگاهي مختلفي چون جامعة ام القري، الجامعة الاسلاميه بالمدينة المنورة، جامعة الامام محمد بن سعود الاسلاميه، جامعة الملك سعود و مراكز علمي از قبيل رابطة العالم الاسلامي و رئاسة ادارات البحوث العلمية و الافتاء و الدعوة الارشاد، به ترويج آيين وهابيت و تعميم آن در سراسر عربستان مي‏پردازند و برخي مراكز علمي، فتواهاي لازم براي احكام شرعي را بي‏توجه به مذاهب مشهور اهل سنت (حنبلي، شافعي، حنفي و مالكي) صادر مي‏كنند. و مردم نيز موظف به اطاعت و پيروي از آن هستند. 21

  • حوزه‏هاي علميه و مراكز آموزشي ـ ديني

در كشور عربستان، چيزي به نام حوزه علميه، آن گونه كه در كشورهاي شيعه نشين مرسوم بوده و هست، وجود ندارد. پس از استقرار دولت عربستان سعودي، دولت تلاش زيادي به عمل آورد تا غير از مراكز دانشگاهي، مركزيتي به عنوان حوزه‏هاي علميه شيعه يا مدارس امام خطيب، چون الجامعات الاسلاميه در عثماني و جامع الازهر در مصر به وجود نيايد.
در واقع، حوزه‏هاي علمي ـ ديني عربستان، شكل دانشگاهي تكامل يافته است؛ به گونه‏اي كه مروج آيين و مذهب رسمي وهابيت هم هستند.
در كشور عربستان، هرگونه فعاليت مذهبي، خارج از آيين وهابيت ممنوع است و به شدت با آن برخورد مي‏شود. البته در ميان وهابيان نيز گرايش‏هاي مختلف تند روي افراطي، سنت گرا، معتدل و ميانه رو وجود دارد. ارتباط و وابستگي شديد سياسي، نظامي و اقتصادي كشور عربستان به امريكا، انگلستان، مسئله فلسطين، مسائل حج و برخورد با حجاج ايراني در سال 1366 شمسي، جنگ عراق و ايران، مسئله افغانستان، گروه سپاه صحابه و گروه طالبان موجب اعتراض و شورش‏هاي متعددي در شهرهاي مكه، مدينه و مناطق ديگر، به ويژه مناطق شيعه نشين شده است. از اين رو دولت سعودي در نصب مسئولان ديني سياسي و اقتصادي دقت زيادي مي‏كند تا مبدا مخالفان سياستهاي آل سعود، ميدان و فرصت فعاليت بيابند.

  • مراكز انتشاراتي، رسانه‏اي و كتابخانه‏اي

حكام وهابي آل سعود، از تمامي امكاناتي كه از استخراج بي حد و حساب نفت به دست مي‏آيد، در راه تبليغ حكومت استبدادي سعودي و آيين منحرف وهابيت استفاده مي‏كنند. از مهم‏ترين فعاليت‏هاي مراكز فرهنگي ـ رسانه‏اي (راديو، تلويزيون و مطبوعات)، تلاش براي عرضه نظام حكومتي آل سعود و آيين وهابيت، به عنوان بهترين تشكيلات اداري و مذهبي مورد علاقه مردم و هماهنگ با قرآن و سنت نبوي است. هرگونه تحقيق و پژوهشي كه همگام با اين برنامه‏ها باشد، تهيه، تنظيم، منتشر، نگهداري و تبليغ مي‏شود و هرگونه تأليف و تحقيقي كه با مذاهب ديگر، به خصوص شيعه دوازده امامي موافق باشد، به عنوان انحراف از دين اسلام و بدعت و كفر معرفي مي‏شود و مردم را از نزديك شدن به آن منع مي‏كنند.
شش كتابخانه مهم و بزرگ در عربستان به وهابيون تعلق دارد و بيش از 117 مركز انتشاراتي و چاپخانه در زمينه چاپ و انتشار كتاب و مجله در عربستان فعاليت دارند. بخش مهمي از كتابهاي منتشره به رد عقايد مذهب شيعه و دشمني و ضديت با آن، به ويژه با انقلاب اسلامي ايران دارد كه ناشران با دستور حاكمان وهابي با جديت، آنها را چاپ و در داخل عربستان و خارج آن، در ميان مسلمانان و غير مسلمانان (بيشتر به صورت اهدايي) توزيع مي‏كنند. 22
از مسائل مهمي كه در بيشتر اين كتابها به چشم مي‏خورد و نويسندگان وهابي آن را مطرح مي‏كنند، مسئله اختصاصي دانستن تفسير اسلام و سنت نبوي به مركز وحي (حرمين شريفين) و علما و ساكنان آن است و هر گونه عقيده و تفكري را كه خارج از محيط حرمين، در سراسر جهان مطرح شود، باطل مي‏دانند.
دانشمندان وهابي خود را متوليان و مفسران جهان اسلام مي‏دانند و داعيه رهبري آن را دارند. آنان با فراخواني متفكران و دانشمندان جهان اسلام و با در اختيار گذاشتن امكانات، در راه اين هدف تلاش مي‏كنند.

  • تبليغ وهابي گري در خارج عربستان

تبليغ وهابيت در كشورهاي اسلامي، مسئله جدي است. انحرافات اساسي اين فرقه علاوه بر اينكه از آرا و پندارهاي پيشوايان سلفي‏گري (ابن تيمه و محمد بن عبدالوهاب) نشأت گرفته است، به عنوان ابزاري در دست استعمار گران و سياست‏هاي شيطاني امريكا و انگلستان قرار دارد و يكي از عوامل اصلي ايجاد اختلاف و تفرقه ميان مسلمانان محسوب مي‏شود. تفرقه و تشتت در دنياي اسلام، خواست استكبار جهاني به سر كردگي آمريكاست. و با تشديد آن، دشمنان اسلام و مسلمانان، بيشترين بهره را از ذخاير مادي و معنوي كشورهاي اسلامي برده‏اند.
اكنون بعضي كشورها را كه وهابيان در تبليغ آيين وهابيت در آنجا موفق بوده‏اند، مورد بررسي قرار مي‏گيرد:

پاكستان:

كشور اسلامي پاكستان، با چهار ايالات پنجاب، سرحد، سند و بلوچستان در همسايگي شرق ايران، با فرهنگ سنتي اسلامي و حاكميتي حزبي، همواره مورد طمع و تجاوز استعمارگران خارجي بوده است.
مهم‏ترين احزاب اين كشور حزب «مردم»، «جماعت اسلامي»، «استقلال» و «نهضت اجراي فقه جعفري» هستند و اين كشور به دو دليل (فقر فرهنگي و نفوذ روحانيون متعصب و مخالف شيعه)، از عمده‏ترين مراكز تبليغ وهابيت در ميان كشورهاي اسلامي است. گروه‏هاي پاكستاني وهابي مذهب، گاه به صورت حزب سياسي، با نفوذ در دولت و گاه به صورت گروه‏هاي فرقه گراي تروريستي و گاه به صورت فعاليت‏هاي فرهنگي عمل مي‏كنند. بخش زيادي از روحانيان طرفدار آيين وهابيت در پاكستان، دروس ديني خود را در كشور عربستان گذرانده يا با حمايت مالي، سياسي و فرهنگي سعودي‏ها، به مسئوليت‏ها و مناصب مهم دست يافته‏اند.23
سفارت و نمايندگي‏هاي عربستان سعودي در پاكستان، همواره از فعاليت‏هاي گروه‏هاي فرقه‏گرا و مخالف شيعيان، حمايت كرده و تعداد زيادي از جوانان اين كشور را براي تحصيل در دانشگاه‏ها و مراكز علمي عربستان جذب مي‏كنند و از تأسيس گروه‏هاي تروريستي و حمايت مالي و سياسي آنان غافل نيستند.

الف. گروه سپاه صحابه

«سپاه صحابه» نمونه كامل يك حزب تفرقه گرا و مورد حمايت عربستان در پاكستان است. اين حزب در سال 1984 ميلادي، توسط فردي به نام حق نواز جهنگوي، در شهر جهنگ (ايالت پنجاب) در زمان حكومت ژنرال ضياء الحق تأسيس و با سرعتي بي سابقه، در سراسر كشور گسترش يافت. مراكز فعاليت سپاه صحابه (شهرهاي سيالكوت، فيصل‏آباد و جهنگ و..)، مناطقي هستند كه قبلاً محل فعاليت فئودال‏هاي سني مذهب بوده و تأسيس سپاه صحابه از ابزارهاي فئودال‏هاي سني مذهب، براي مبارزه با شيعيان است.24
از سوي ديگر، عربستان سعودي كه پشتيبان سر سخت ضياء الحق بود، از سپاه صحابه و فعاليت‏هاي آنان حمايت مالي و سياسي مي‏كرد. از شعارها و اهداف تاسيس سپاه صحابه، دفاع از احترام به صحابه (گرايش وهابيان) و مبارزه با افكار شيعيان (به بهانه مخالفت با صحابه) و انقلاب اسلامي ايران است. تبليغات گسترده و گمراه كننده آنها و كارهايي مانند آدم ربايي، سرقت مسلحانه، ترور، كشتار جمعي (بمب‏گذاري) و اعمال وحشيانه ديگر، موجب ايجاد وحشت و دلهره در ميان شيعيان شده است.25

ب. دكتر احسان الهي ظهير

وي كه متولد پاكستان است تحصيلات خود را در عربستان و با حمايت مالي وهابيان سعودي طي كرد. او از مهره‏هاي تفرقه‏انگيز و از مبلغان فرقه وهابي و عامل قتل عام تعداد زيادي از شيعيان در مراسم عزاداري در پاكستان و كشورهاي ديگر است. نمونه‏هايي از آثار و تاليفات او در تبليغ آرا و سياست‏هاي وهابيان و مبارزه با عقايد تشيع عبارت است از: الشيعة و اهل البيت، الشيعة و التشيع، الشيعة و القرآن و الشيعة و السنة.

ج. تاسيس مراكز فرهنگي، آموزشي و خيريه در ايالت بلوچستان پاكستان

وهابيان سعودي از شهريور ماه 1368، به بهانه كمك‏هاي آموزشي و انسان دوستانه به مهاجران افغان در ايالات بلوچستان، مراكز متعددي تحت عنوان «موسسه الدعوة الاسلامية»، «ادارة الاسراء»، «موسسة مكة المكرمة الخيرية» و «موسسة مسلم» تأسيس كردند و از طريق كمك‏هاي مالي، فرهنگ ضد شيعي وهابيت و سياست‏هاي ضد ايراني خود را تبليغ مي‏كردند. نيز از طريق توزيع كتاب، جلسات سخنراني، فيلم، نوار و عكس به آوارگان و مهاجران سني مذهب مقيم اين ايالت آموزش‏هايي مي‏داند.وهابيان از اين راه به ترويج افكار و انديشه‏هاي محمد بن عبدالوهاب در پاكستان مي‏پردازند.

افغانستان

گروه طالبان از قوم پشتون (بزرگ‏ترين قوم افغانستان) هستند كه به دست ارتش I.S.I، سپاه صحابه، جمعيت العلماي پاكستان و مدارس ديوبند (محل آموزش انديشه‏ها و پندارهاي وهابيان) شكل گرفتند.
هر چند طالبان، مدعي استقرار شريعت غرّاي محمدي (ص) هستند و خود را حنفي مذهب و صوفي مشرب قلمداد مي‏كنند؛ ولي اعمالشان نشان دهنده احياي سنت‏هاي قومي ـ قبيله‏اي 250 سال گذشته پشتون‏ها است.
اين باورها و سنت‏ها شباهت زيادي با عملكرد وهابيان دارد، به طوري كه شواهد موجود نشان حمايت كامل سياسي، فكري و اقتصادي عربستان از آنها است. نام اين گروه در دوازدهم اكتبر 1994 ميلادي براي نخستين بار روي تلكس خبرگزاري‏ها رفت و در سايه حمايت مالي و نظامي دولت پاكستان، امريكا، عربستان سعودي و امارات عربي متحده، توانستند مناطق وسيعي را از دست دولت اسلامي افغانستان خارج كرده، به تصرف خود در آورند. 26

  • نقش عربستان سعودي در ظهور و رشد طالبان

عربستان از زمان‏هاي گذشته، به ويژه در زمان اشغال كشور افغانستان توسط شوروي (سابق)، به چند دليل عمده به مسائل اين كشور توجه داشته است:

1. ممكن بود در صورت ادامه اشغال، شوروي سابق بتواند، براي رسيدن به منافع نفتي خليج فارس، اقدام كند.
2. ادامه اشغال و گسترش نظام كمونيستي، اعتقادات مسلمانان جهان و افغانستان را در معرض خطر قرار مي‏داد.
3. ادامه اشغال افغانستان و حمايت ايران از گروه‏هاي جهادي شيعه، با ايفاي نقش ام القرايي عربستان سازگار نبود.
4. مسئله رقابت با نفوذ رو به گسترش جمهوري اسلامي ايران در كشورهاي آسياي ميانه، به ويژه پس از فرو پاشي شوروي و نظام كمونيستي آن مطرح بود.

با توجه به دلايل مزبور، عربستان به طور جدي، در مسائل افغانستان دخالت كرد؛ به گونه‏اي كه در سال‏هاي 1994 ـ 1992 مبلغ دو ميليارد دلار به پشتون‏ها كمك مالي كرد. 27 و در حمايت از گروه‏هاي جهادي مخالف ايران، مبلغ 150 ميليون دلار به دولت رباني ـ شاه مسعود كمك كرد.* همچنين دولت عربستان در كنار پاكستان، به حمايت مالي و نظامي از جنبش طالبان پرداخت و بخش عمده مبلغ هفتاد ميليون دلاري خريد تسليحات نظامي طالبان را بر عهده گرفت.
عربستان در پشتيباني از طالبان، دو انگيزه اساسي داشت: نخست آنكه عربستان خود را ام القراي جهان اسلام مي‏داند و كمك به مسلمانان را نوعي وظيفه ديني و الهي براي خود معرفي مي‏كند.
انگيزه دوم، رقابت بانفوذ رو به رشد ايران در افغانستان و آسياي مركزي، و منزوي ساختن جمهوري اسلامي ايران بود كه خود را ام القراي جهان اسلام مي‏داند.28
دولت عربستان در تاريخ 26/5/1997 به شكل صريح ضمن به رسميت شناختن حكومت خودخوانده گروه طالبان، سفارت رياض در افغانستان را تحويل آنها داد.

  • وهابيت در مصر

در خصوص اقدامات وهابيت در مصر، بايد يادآور شد كه اهم فعاليت‏هاي آنها كارهاي خدماتي است، به همين دليل، چهره فرهنگي آنان براي مردم تقريباً مغفول مانده است. مردم مصر اگر چه سني مذهب هستند؛ ولي حضور تاريخي اهل بيت (ع) يا سلسله‏هاي شيعي حاكم بر اين كشور در ادوار گذشته، تأثير عميقي بر آداب، رفتار و عقايد مردم گذاشته است و به شدت به اهل بيت (ع) علاقمند بوده، گاهي اين تعبير را به كار مي‏برند كه ما سنتي المذهب و شيعي الهوي ايم. همچنين نقش اجتماعي دو گروه صوفيه و اشراف (سادات) را در اين كشور، نبايد ناديده گرفت، زيرا وهابيون از هر دو گروه بيزارند و در نوشته‏هاي خود رسماً صوفيه را منحرف مي‏نامند.
جماعة انصار السنة المحمديه كه در سال 1926 توسط شيخ محمد حامد الفقي، با هدف مبارزه با بدعت‏ها و كارهاي جديد و خرافات ايجاد شد، گرچه عبدالوهاب را از اصلاح گران دانسته و از او تقدير مي‏كنند؛ اما خود را وهابي نمي‏نامند؛ ضمن آنكه بخش اندكي از شيعه را كافر نمي‏شمارند؛ ولي آنها را گمراه مي‏دانند. اين گروه در سال‏هاي اخير ارتباط قوي‏اي با سردمداران وهابي داشتند و به نوعي بر خلاف ديدگاهي كه نسبت به وهابيون دارند، به ترويج آرا و افكار آنان از نوع خود مي‏پردازند.29

  • وهابيت در آسياي مركزي و قفقاز

اصلاح وهابيزم، از آغاز جنگ داخلي در تاجيكستان، در مطبوعات روسيه رواج يافت. در آن زمان روزنامه «مسكو سكيد نمي‏ستي» نوشت: يك گروه از مسلمانان كه خبرنگاران آنها را وهابي مي‏نامند، به تخريب مسجدي در دامنه رشته كوه‏هاي پامير، به علت عدم جهت يابي درست به سمت مكه و وجود يك چراغ كه بازمانده زرتشت، دين پيشين مردم اين منطقه بود، اقدام كردند و اسلام حنيف خواستار علامت گذاري قبله مساجد به سمت مكه بوده و عدول از قوانين الهي را كه توسط پيغمبر براي مسلمانان ارسال شده، جايز نمي‏داند.
فقدان يك دستگاه تنظيم كننده روابط بين مومنان و افكار ناهمگون در جامعه اسلامي، موجب ايجاد تنوع و برداشت‏هاي مختلف از موازين اسلامي شده است. به دنبال آن گروه‏هايي براي ايجاد اصلاح در دين اسلام ظهور كردند كه يكي از آنها وهابيت است كه در قرن 17 در پادشاهي عربستان سعودي تشكيل شد كه ويژگي بارز آن عدم تساهل نسبت به عقايد ديگر فرق اسلامي است.
در مناطق آسياي مركزي و قفقاز شمالي كه اسلام صوفي رايج بوده و خصوصيت محلي دارد، جنبش نوسازي تحت عنوان وهابيزم ايجاد شده است. مروج افكار وهابيت در منطقه، واعظاني هستند كه از بعضي كشورهاي عربي و اسلامي به منطقه آمده‏اند. نخستين پيروان آنها يا جواناني هستند كه بعد از شروع پروستريكا از امكان تحصيل در مراكز الهيات خارج كشور برخوردار شده‏اند يا جواناني هستند كه به دلايل شخصي يا اجتماعي، با سيستم تقسيم قدرت، نفوذ، حيثيت و ثروت در جامعه مخالف اند.
بسياري نويسندگان كه در مورد علل پيدايش وهابيت در كشورهاي مستقل مشترك المنافع تحقيق مي‏كنند، به نقش عربستان در حمايت و تأمين بودجه جنبش وهابيت اشاره مي‏كنند. در ابتداي تشكيل اين كشورها، هزينه تعمير و احداث مساجد، آموزش ابتدايي اسلامي، اعزام دانشجويان به دانشكده‏هاي مذهبي خارجي، انتشار كتب اسلامي، آموزش زبان عربي و اعزام مسلمانان براي انجام مراسم حج، توسط عربستان تأمين شده است، به همين دليل برخي نويسندگان مدعي هستند كه جنبش وهابيت تنها با كمك‏هاي عربستان شكل گرفته است.
پديده وهابيت در منطقه قفقاز شمالي، داراي ويژگي‏هاي ملي است كه سعي مي‏كند، با پيوستن به خانواده‏هاي مسلمان از روسيه جدا شود. ساختار جامعه در اين منطقه به گونه‏اي است كه ريش سفيدان، رهبري مذهبي و عرفي جامعه را بر عهده داشته، كنترل و پرورش افكار عمومي را در اختيار خود دارند. در چنين شرايطي كه وهابيزم خواستار برابري حقوقي همه مسلمانان است، ممكن است رهبران مذهبي نفوذ سابق خود را بر جامعه از دست بدهند.
رهبران منطقه آسياي مركزي و قفقاز، بارها نگراني خود را نسبت به تلاش وهابيت جهت تحكيم مواضع خود در منطقه اعلام كرده‏اند و رسانه‏هاي گروهي، هر روز در مورد فعاليت آنها در جمهوري تاجيكستان و ازبكستان مطالب زيادي مي‏نويسند. در حقيقت مي‏توان اينگونه نتيجه‏گيري كرد كه رشد وهابيت، پاسخي به اوضاع آشفته‏اقتصادي و اجتماعي كشورهاي منطقه است. 30

  • وهابيت در كشورهاي ديگر

كشور بزرگ هندوستان (دومين كشور جهان از نظر جمعيت) كه داراي نژادهاي جمعيتي و گرايش‏ها و مذاهب گوناگون است، يكي از مناطقي است كه به ويژه پس از استقلال پاكستان و رسميت يافتن مذهب و زبان هندو، از فعاليت‏هاي تبليغاتي وهابيت در امان نمانده است.
در سايه كمك‏ها و حمايت‏هاي مالي و تبليغاتي وهابيان سعودي، به دليل فقر شديد مسلمانان، گرايش به آيين وهابيت در ميان مردم هند زياد است.
ايران اسلامي و مردم سني مذهب ساكن مناطق مرزي نيز از تبليغات سعوديان وهابي در امان نمانده و اين مسئله پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران تشديد شده است. در مدارس علميه اهل سنت، مشاهده شده كه كتاب‏هاي ابن تيمه و محمد بن عبدالوهاب، به صورت آشكار براي طلاب تدريس و ديگر كتاب‏هاي وهابيان، به صورت اهدايي بين طلاب و روحانيان منطقه توزيع مي‏شود.
جزاير قشم و كيش، به دليل نزديكي به كشورهاي خليج فارس و دريافت و مشاهده صدا و تصوير تلويزيون‏هاي منطقه كه آيين وهابيت را تبليغ و از نظام شيعي حاكم بر ايران اسلامي انتقاد و بدگويي مي‏كنند، در معرض آسيب و حتي خطر گرايش به وهابيت قرار دارند.
مسلمانان شوروي سابق (قريب به 70 ميليون نفر) و كشورهاي تازه استقلال يافته، همان طور كه در بخش قبلي توضيح داده شد، مورد طمع سياست‏هاي تبليغاتي وهابيان بوده و هستند.
سالانه ميليون‏ها جلد قرآن با چاپ نفس، اهدايي پادشاهي عربستان سعودي در بين مردم، به صورت رايگان توزيع مي‏گردد. تاسيس مسجد، مراكز مذهبي كمك‏هاي مالي براي مسلمانان و ارسال و اهداي كتاب‏ها و نشريات، مبلغان مذهبي و قاريان قرآن براي اقامه جماعت و سخنراني و قرائت قرآن، از ديگر برنامه‏هاي وهابيان سعودي براي مسلمانان اين كشورها است.
كشور آلباني با قريب به 3 ميليون مسلمان حنفي مذهب، عليرغم همه فشارهاي قرون وسطايي دوران سلطه كمونيست‏ها، پس از فرو پاشي شوروي سابق، آمادگي زيادي براي پذيرفتن تبليغات اسلامي را دارد كه دستگاه‏هاي سعودي با اهداف قرآن، كتب و نشريات، تأسيس و تكميل مساجد و دعوت مسلمانان براي بازديد از اماكن مقدسه مكه و مدينه در ايام حج و غير آن، و پذيرش دانشجو، از فرصت پديد آمده استفاده مي‏كنند. جزاير مالديو، سريلانكا در اقيانوس هند، كشورهاي كنيا، اتيوپي، اوگاندا، غنا، نيجريه، مالي، سنگال، ليبي، استراليا، كانادا و...، از ديگر مناطقي هستند كه رژيم آل سعود، با شيوه‏هاي گوناگون، در اين كشورها به تبليغ اسلام وهابي (اسلام سلفي) مي‏پردازند.31

پي‏نوشت‏ها
1ـ محمد جواد فاضل لنكراني، «مباني فكري و كارنامه ننگين فرقه ضاله وهابيت»، 3/12/1383 ، ص 1.
2ـ طوبي كرماني، «نگاهي بر وهابيت»، مقالات و بررسيها، تابستان 1382. ص 1، همچنين رجوع شود به سايت اينترنتي جهاد دانشگاهي.
3ـ محمد جواد فاضل لنكراني، پيشين، ص 17.
4ـ همان، ص 20.
5ـ همان، ص 17.
6ـ همان، ص 21.
7ـ سايت اينترنتي جهاد دانشگاهي دانشگاه تهران.
8ـ همان.
9ـ طوبي كرماني، «نگاهي به وهابيت»، پيشين، ص 13.
10ـ الياسيني، ايمان، دين و دولت در عربستان سعودي»، ترجمه اكبر عزيزنيا، سايت اينترنتي باشگاه انديشه، 1383، ص 7.
11ـ طوبي كرماني، «نگاهي بر وهابيت»، پيشين، ص 14.
12ـ الياسيني، «ايمان، دين و دولت در عربستان سعودي»، پيشين، ص 33.
13ـ طوبي كرماني، پيشين، ص 16.
14ـ سيد محسن امين، كشف الارتياب، (تاريخچه و نقد بررسي عقايد و اعمال وهابيها)، با كوشش سيد ابراهيم سيد علوي، تهران، 1367.
15ـ الياسني، پيشين، ص 34.
16ـ حسين خلف، تاريخ الجزيرة العربيه في عصر الشيخ محمد بن عبدالوهاب (حياة الشيخ محمد بن عبدالوهاب)، بيروت، 1968 ميلادي، ص 176.
17ـ طوبي كرماني، پيشين، ص 21.
18ـ محمد حسين ابراهيمي، «تحليلي نو بر عقايد وهابيان»، قم، 1370، ص 18.
19ـ همان، ص 20.
20ـ زيني دحلان، فتنه وهابيت، ترجمه همايون همتي، نشر مشعر، بي جا، بي تا.
21ـ عباس جعفري، فرقه وهابيت و عملكرد آن در تاريخ معاصر، نشريه معرفت، شماره 52، 1383، صص 92 ـ 91.
22ـ حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت، شناخت عربستان، ص 128.
23ـ عقيدتي ـ سياسي نيروهي انتظامي، نگاهي به ماهيت و عملكرد فرقه ضاله وهابيت، ص 52.
24ـ حافظ تقي‏الدين، احزاب و نهضتهاي سياسي پاكستان، ص 503. به نقل از مرتضي زيدي، علل تفرقه گرايي در پاكستان، پايان نامه كارشناسي ارشد دانشكده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران، 1380، ص 52.
25ـ «تلاش گروههاي تروريستي وهابي عليه ايران»، روزنامه جمهوري اسلامي، مورخ 5/10/1369، شماره 3355.
26ـ مركز مطالعات فرهنگي بين المللي، «جريان پرشتاب طالبان»، ص 48.
27ـ همان، ص 117. به نقل از انور الحق احدي (كارشناس مسايل خاورميانه) در مصاحبه با مجله ميدل ايست، 1994.
28ـ حميد احمدي، «طالبان، علل و عوامل رشد»، «اطلاعات سياسي ـ اقتصادي، شماره 131 ـ 132، ص 32.
29ـ وهابيت در مصر، نشريه چشم انداز، شماره 7، اسفند 1382، ص 45.
30ـ بخش مطالعاتي سفارت ايران در مسكو، «وهابيت در آسياي مركزي و قفقاز»، ماهنامه ديدگاه‏ها و تحليل‏ها، شماره 137، صص 76 ـ 74.
31ـ عباس جعفري، فرقه وهابيت و عملكرد آن در تاريخ معاصر، نشريه معرفت، پيشين، صص 98 ـ 97.

منبع: سايت حوزه
مجيد ديوسالار

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/29ساعت 15:26  توسط سید محمد امین  | 
 وهابيان هر گونه تبرک به آثار اولياء را شرک مى دانند. درحالی که تبرک به پيراهن يوسف چشم نابينا يعقوب را شفا بخشيد.
بخارى در نقل سرگذشت صلح حديبيه: هر گاه پيامبر وضو مى گرفت ياران او براى ربودن قطرات آب وضوى آن حضرت بر يکديگر سبقت مى گرفتند. تبرک به زره، عصا، شمشير، ظروف، مهر، انگشتر، مو و کفن پيامبر در کتاب جهاد بخارى و تبرک به آب وضو و موى تراشيده حضرت در باب صفات پيامبر در صحيح بخارى ذکر می شود.


  • نقد آراء و شبهات

8. تبرک و استشفاء به آثار اوليا


الف- وهابيان هر گونه تبرک به آثار اولياء را شرک مى دانند.
ب- تبرک به پيراهن يوسف چشم نابينا يعقوب را شفا بخشيد اذهبوا بقميصى هذا فلقوه على وجه ابى يات بصيرا (يوسف/ 92) فلما ان جاء البشير القاه على وجه فارتد بصيرا(يوسف/ 96).
ج- بخارى در نقل سرگذشت صلح حديبيه: هر گاه پيامبر وضو مى گرفت ياران او براى ربودن قطرات آب وضوى آن حضرت بر يکديگر سبقت مى گرفتند.
د- تبرک به زره، عصا، شمشير، ظروف، مهر، انگشتر، مو و کفن پيامبر در کتاب جهاد بخارى و تبرک به آب وضو و موى تراشيده حضرت در باب صفات پيامبر صحيح بخارى.
مناسب است در اين زمينه به کتاب تبرک الصحابه باثارالرسول نوشته علامه محمدبن طاهرمکى و نيز التبرک نوشته آية الله على احمدى ميانجى مراجعه نمود.
ه- حضرت زهرا سلام الله عليها پس از دفن پدر کنار قبر ايستاد و خاک قبر را بر سر خود ريخت و گريست و سرود:
ماذا على شم تربة احمدا***ان لا يشم مدى الزمان غوايا
صبت على مصائب لو انها***صبت على الايام صرن لياليا
و-قرآن تبرک صندوِق حمل خاندان موسى و هارون را مايه آرامش و پيروزى مى داند "وقال لهم نبيهم ان آية ملک ان ياتيکم التابوت فيه سکينة من ربکم و بقية مما ترک ال موسى و ال هارون تحمله المئکه (بقره/ 218).
ز-عبدالله پسر احمدبن حنبلى از پدر پرسيد حکم کسى که دست بر منبر رسول خدا مى زند و تبرک مى جويد و مى بوسد چيست. احمد گفت اشکالى ندارد.
ح- شفاعت و تبرک به از فاعلى که در عين بندگى خدا، در فعل خود متکى به قدرت برتر باشد شرک نيست.
ط- اهتمام و اصرار صحابه بر بوسه بر کودکانشان توسط پيامبر.
ى- ابوايوب انصارى از قبر پيامبر تبرک نمود آنرا بوسيد و موجب اعتراض مردان بن حکم شد. ابوايوب در پاسخ گفت که من به سوى سنگ نيامده ام بلکه من آهنگ و قصد خود پيامبر را نموده ام و اين سنگ بهانه است.


9. نذر براى اهل قبور

الف-عبدالله قميصى از نويسندگان معاصر وهابى در کتاب الصراع بين الاسلام و الوثينه در رد کشف الارتياب علامه سيدمحسن امين مى نويسد: شيعيان به خاطر اعتقاد به الوهيت على و فرزندانشان قبرهاى آنان را آباد مى کنند و نذر و قربانى تقديم آنها مى کنند، حکم نذرها و قربانيها همان حکم ذبيحه هاى بت پرستان براى بت هايشان مى باشد.
ب-مولف سنى صلح الاخوان که در نقد وهابيت آنرا نگاشته است مى گويد: ان المسألة تدور مدار نيات الناذرين و انما الاعمال بالنيات فان کان قصد الناذر الميت و التقرب اليه بذلک لم يجز قولا واحداً وان کان قصده وجه الله تعالى و انتفاع الاحياء بوجه من الوجوه وثوابه لذلک المنذور له الميت فيجب الوفاء بالنذر
ج- در احاديثى که نهى از نذر و ذبح شده است، وجود بت در گذشته يا حال و يا وقوع آن براى اعياد جاهلى مطرح شده است.


10. نداى اولياء


الف- نداء و دعا اولياء خلاف آيات و روايات محکم مى باشد از قبيل "و ان المساجد لله فلا تدعو مع الله احدا"(جن18/)يا "ان الذين تدعون من دون الله عباداً امثالکم" (اعراف194/)
ب- هر ندا و دعائى به غير خدا، عبادت و پرستش نيست. "قال رب انى دعوت قومى ليلا و نهاراً"(نوح/5)
ج- مقصود از دعا در آيات مورد استناد، مطلق خواندن و نداء نيست و بلکه دعوت خاصى است که با لفظ و قصد پرستش همراه باشد.به عنوان مثال "فما اغنت عنهم الهتهم التى يدعون من دون الله من شىء"(هود/101) که در آن دعوت بت پرستان با تعبيراتى همراه است که اطلاِق پرستش بر آن صحيح است و ربطى به نداى اولياء از سوى مسلمانان ندارد.
د-دعوت و نداى مورد بحث، درخواست و خواندن بنده اى از بنده اى ديگر است که نه او را رب مى داند و نه مالک و متصرف تام الاختيار، بلکه او را بنده عزيز و گرامى خدا مى شناسد که او را به مقام رسالت و امامت برگزيده و وعده داده است که دعاى او را بپذيرد.(و لو انهم اذ ظلموا انفسهم...نساء/64)


11. شفاعت


الف- وهابيان معتقدند شفاعت از سوى افراد مأذون من عندالله پذيرفته مى شود اما نمى توان از خود آنها خواست بلکه بايد از خدا خواست تا خدا شفاعت وى را به انسان عطا کند يا او را شافع انسان قرار دهد.ابن تميمه مى گويد:"اللهم شفع نبينامحمداً فينا يوم القيامة او اللهم شفّع فينا عبادک الصالحين او ملائکتک او نحو ذلک مما يطلب من الله لا اشکال فيه فلا يقال يا رسول الله او يا ولى الله اسألک الشفاعة او غيرها مما لايقدر عليه الا الله فاذا طلبت فى ايام البرزخ کان من اقسام الشرک"

ب- درخواست شفاعت به نحوى درخواست دعا است و دعا از افراد شايسته امرى پسنديده است "يا وجيهاًعندالله اشفع لنا عندالله" و لذا در صحيح بخارى نيز اين کلمه به معناى دعا به کار رفته است از قبيل باب اذا استشفعوا الى الامام ليستسقى لهم لم يردهم يا باب اذا استشفع المشرکون بالمسلمين عندالقحط.نيشابورى در تفسير خود در ذيل آيه "مومن شفيع شفاعة حسنة يکن له نصيب منها و من يشفع شفاعة سيئة يکن له کفل منها" (نسا/ء85) مى گويد شفاعت به درگاه خداوند همان دعا کردن براى شخص مومن مى باشد.

ج-طلب دعا از مومن نه در حيات وى شرک است (ولوانهم اذظلمواالقسم...نساء/ 64) ونه درخواست شفاعت آخرت پيامبر در زمان حيات همانگونه که ترندى در صحيح خود از انس بن مالک روايت مى کند:" سألت النبى ان يشفع لى يوم القيامة فقال انا فاعل قلت فاين اطلبک قال على الصراط" ونه شفاعت وطلب دعا از ارواح انبياء و اولياء شرک آميز مى باشد چرا که ارتباط ارواح پس از مرگ با دنيا قطع نگرديده و امکان آن موجود است. شاهدآنکه ابن عباس مى گويد: حضرت امير پس از تفسيل پيامبر مى فرمايد: بابى انت و امى اذکرنا عند ربک و جعلنا من ربک يا ابوبکر پس از وفات پيامبر پارچه از صورت آن حضرت کنار مى زند و مى گويد بابى انت و امى طلبت حيا و صيتا واذکرنا عند ربک
د-صرف اينکه شفاعت فعل خداست و انتساب آن به غيرخدا موجب شرک مى شود دليل محکمى نيست چراکه انتساب افعال و اعمالى از اين دست به غيرخدا در خود قرآن وجود دارد افعالى از قبيل اماته، احياء، توفى، اعانه و...

د-روشن است که شفاعت در آخرت به دست خداست منتهى رحمت و مغفرت از مجراى بندگان کمال يافته جارى مى شود که به فرمان و اذن خداوند، گناهکاران از مجراى متعدد به رحمت ايزدى مرتبط مى شوند.

ر-اگر از پيامبر در زمان حياتش مى توان طلب شفاعت نمود و موجب شرک نمى شود، بعد از وفاتش نيز نمى تواند موجب شرک گردد چون اصل عمل تفاوتى نيافته است.

ز-زرقانى در المواهب مى گويد: اگر کسى بگويد اللهم انى استشفع اليک بنبيک يا نبى الرحمة اشفع لى عند ربک استجيب له.

و-اين چنين نيست که اولياء درباره هر کس و بدون دليل شفاعت نکنند بلکه آنرا به کسى متوجه مى سازند که رابطه ايمانى او قطع نشده و به واسطه برخى کارهاى خوب استحقاِ تعلق چنين دعايى و تبديل شدن به يک انسان پاک را مى يابد.

ی-براى توضيح بيشتر مى توان به کتاب شفاعت در قلمرو عقل و قرآن و حديث مراجعه نمود.


12. اعتقاد به سلطه غيبى و قدرتهاى فوِق العاده اولياء


الف-اولياء در برخوردارى از قدرت هاى خارِق العاده، بالاصاله و بالاستقلال قادر نمى باشند.
ب-سلطه غيبى و تصرف حضرت مسيح در قرآن (و تبرى الاکمه و الابرص باذنى واذتخرج الموتى باذنى) مائده /110.
ج-قدرت نمائى ياران سليمان قال الذى علم من الکتاب انا اتيک به قبل يرتد اليک طرفک نمل/ 39
د-تصرف سليمان، و سليمان الريح عاصفة تجرى بامره الى الارض التى بارکنا فيها انبياء/ 81
ه-سلطه غيبى موسى، اضرب بعصاک الحجر فانفجرت منه اثنتاعشرة عينا بقره/ 60
و-قرآن در جاى جاى خود برخى افعال را به غير خدا منتسب کرده است مثل ارزاِ (فارز قدهم منه)، خلق کردن (انى اخلق لکم من الطين کهيئة الطير...)ابراء اکمه و ابراص، احياء موتى، اعتاء(و مانقموا منهم الا ان اعتاهم الله و رسوله) يا شفاى مريض و... همه اين شواهد نشان مى دهد که نسبت دادن افعال الهى به غير خدا نمى تواند شرک باشد مگر اينکه انجام اين امور را بالصالة يا بالاستقلال بدانيم.


13. گريه بر قبور در فراِق عزيزان


الف- استناد وهابيان به حديث "ان الميت يهذب بيکاء اهله" مى باشد.اين حديث از عبدالله بن عمر در صحيح مسلم نقل شده است.
ب- در همان باب از عايشه کلامى نقل شده است تبادر وهابيان را مخدوش مى سازد.هشام بن عروة در صحيح مسلم نقل مى کند که وقتى نزد عايشه حديث ابن عمر نقل شداو گفت: جنازه يهودى از کنار رسول خدا عبور داده شد که بر او گريه مى کردند که پيامبر در اين حال فرمود:شما بر او گريانيد در حاليکه او در عذاب است
ج- گريه بر فراِق عزيزان امرى فطرى است و گريه مصيبت زده تسلى خاطر وى است.
د- پيامبر در وفات ابراهيم، فرزندش فرمود: العين تدمع والقلب يحزن و لا نقول الا بما يرضى ربنا و انا بک ياابراهيم لمحزنون
ه- هنگامى که خبر شهادت جعفربن ابيطالب، زيدبن حارثه و عبدالله بن رواحه به پيامبر رسيد اشک آن حضرت جارى شد
و- پيامبر بر قبر مادرش حاضر مى شد و مى گريست
ز- پيامبر در وفات يکى از دختران خود گريست
ح- پيامبر پس از وفات عثمان بن مظعون گريست.
ط- گريه شيعيان بر امام حسين از اين باب است که "حسين منى و انا من حسين احب الله من احب حسيناً و ابغض الله من ابغض حسيناً"


14. توسل به اولياء


الف- حديث عثمان بن حنيف در خصوص تعليم شخص نابينا از سوى پيامبر براى طلب شفاعت، اللهم انى اسألک و اتوجه اليک نبيک محمدنبى الرحمة يا محمد انى اتوجه بک الى ربى فى حاجتى لتقضى، اللهم شفعه فى ّ
ب- حتى ابن تميمه و نيز نويسنده معاصر وهابى، رفاعى در کتاب التوصلى الى الحقيقة التوسل اين حديث را صحيح مى شمارد و حاکم نيز در مستدرک مى گويد اين حديث به شرط صحيحين، صحيح مى باشد که آنرا ذکر نکرده اند
ج- حديث عطيه عوفى از ابو سعيد خدرى: توسل به حق سائلان اللهم انى اسألک بحق السائلين عليک...ان تعيذنى من النار
د- توسل پيامبر به مقام خود و نيز پيامبران پيشين براى مغفرت فاطمه بنت اسد،اغفر لامى فاطمة بنت اسد و وسع عليهامدخلها بحق نبيک و الانبياء الذين من قبلى
ه- توسل در سيره مسلمانان نيز وجود داشته است مثل توسل عمربن عباس عموى پيغمبر و استسقى عمربن الخطاب بالعباس عام الرمادة لما اشتد القحط فسقاهم الله تعالى يادر جايى ديگر از عمر روايات شده است که "اللهم اناکنانتوسل اليک نبينا فتسقينا وانا نتوسل اليک بهم بنبينا فاسقنا فيسقون" که ابن اثير در اين زمينه مى گويد:"هذا والله الوسيلة الى الله و امکان منه. ابن حجرقسطلانى نيز همين برداشت را مطرح مى کند
و-وقتى منصور نحوه زيارت پيامبر را از مفتى مدينه پرسيد، پاسخ داد: لم تصرف وجهک عنه و هو وسيلتک و وسيلة ابيک آدم عليه السلام الى الله يوم القيامة بل استقبله و استشفع به استشفعک الله، قال الله ولوانهم اذظلمو انفسهم
ز-برخى کتابها در خصوص توسل
-کتاب الوفاء فى فضائل المصطفى اثر ابن جوزى بابى مربوط به توسل
-شفاء القسام اثر تقى الدين مشبکى شافعى
-مصباح الظلام فى المستغيثين بخير الانام اثر محمدبن نعمان مالکى
-وفاء الوفاء اثر سمهودى
-المواهب اثر ابولعباس قسطلانى و شرح المواهب اثر مصرى زرقانى مالکى
ح- کتاب "عقيده اهل سنت و جماعت در رد وهابيت و بدعت از شيخ خليل احمدسهانپورى فتاواى 75 نفر از علماء در جواز توسل ذکر شده است
ط- غزالى در احياءالعلوم، ابن قدامه حنبلى در مغنى 3/ 588، وفاء الوفاء سمهودى 4/1376 در زيارتنامه حضرت پيامبر آيه و لوانهم اذ ظلموا را ذکر کرده اند.
س -ابن حجر در الصواعق المحرقة، شعر منتسب به شافعى امام شافعيه را ذکر مى کند.
ال النبى ذريعتى وهم اليه وسيلتى ارجوا بهم اعطى غدا بيدى اليمين صحيفتى


15. بزرگداشت مواليد و وفيات


الف - بن بارز هر گونه بزرگداشت ميلاد پيامبر را حرام و بدعت مى داند و محمد حامد فقى رئيس انصار السنة المحمدية نيز مى گويد :الذکريات التى ملات البلاد باسم الاولياء هى نوع من العبادة لهم و تعظيمهم
قرآن برخى پيشينيان مثل پيامبران را تجليل کرده و ستوده است. حال چگونه است که اگر همين توضيحات و تجليلها از جانب مسلمانان صورت پذيرد شرک مى شود.
ج- آيا برای ابراز مودت ذوى القربى نمى توان در شادى آنان خوشحال و روزهاى غم و اندوه آنان اندوهناک بود.
د- آيا ارزش وجود پيامبر اکرم و اولياء الهى از يک مائده آسمانى کمتر است که حضرت عيسى (ع) روز نزول آن را عيد دانستند و قرآن بدون اشاره مى نمايد (مائده /114)
ه- بزرگداشت ميلاد پيامبر و ديگر مناسبتهاى مربوط از مصاديق و رفعنا لک ذکرک است.
و- جشن و خوشحالى در روز ميلاد پيامبر از سنت مسلمانان بوده است و مولود متعددى در توايخ شاهد آن است.
ز- برقرارى بزرگداشت و تعظيم مواليد و وفيات بزرگان، اگر چه دليل استحباب خاص ممکن است نداشته باشد اما از ادله کلى وجوب احترام و مودت اهل بيت و تعظيم شعائر الهى قابل استفاده بوده، رابطه عاطفى و روحى ميان مسلمان و پيامبرشان را تعميق مى کند.


16. قسم دادن به حق و مقام اولياء


الف - ابن تميمه: در ميان علماء اجماع وجود دارد که نمى توان به حق غيرخدا قسم ياد کرد. الغّر بن عبدالسلام نيز همين نظر را دارد .
ب - فتواى اين در برابر روايات استوار پيامبر و اهل بيت و ديگر امارات موجود در احاديث تاب مقاومت ندارد، مضاف بر اينکه ادعاى اجماع بى اساس مى باشد.
ج- در تعليم پيامبر به نابينا در حديث عثمان بن حنيف آمده است اللهم انى اسئلک و اتوجه اليک بنبيک محمدنبى الرحمة
د- در حديث عطيه عوفى از ابوسعيد خدرى اللهم انى اسئلک بحق السائلين عليک و اسئلک بحق هذا...
ه- علامه سيد محسن امين نقل مى کند که تدورى مى گويد: بنده برخدا حقى ندارد تا از خدا به حق مخلوِ درخواست شود
اولا اگر چنين است چرا پيامبر خدا تعليم قسم دادن به چنين حقوقى فرموده اند
- يارب اسألک بحق محمد لما غفرت لى
ثانياً قران در مواردى بندگان را صاحب حق مى دانند "وکان حقاً عليناننج المومنين"(يونس/ 103)
"وکان حقاً عليا نصر المومنين" روم/ 47 "و عداً عليه حقاً فى التوراة والانجيل "توبه/ 11
ثالثاً در برخى احاديث بدين حقوِ تصريح شده است از جمله حق على الله عون من نکح التماس العفاف لما حرم الله


17. سوگند به غيرخدا


الف - ابن تميمه سوگند به غيرخدا را موجب شرک صغير دانسته و صنعانى در نظير الاعتقاد نيز آنرا مابه شرک مطرح نموده است
ب - خداوند در قران به غيرخدا سوگند ياد کرده و اگر حرام مى بود بايد متذکر مى شد در حاليکه هدف از آن تحريک براى انديشيدن در آيات الهى بوده است و مقصودى حکيمانه داشته است.
ج- مسنداحمد، فلعمرى لان تکلم بمعروف او تنهى عن منکر خير من ان تسکت
د- اينکه در برخى احاديث از قسم خوردن به پدر نهى شده است. متوجه آن بوده که غالباً پدران مسلمان مشرک بوده و سوگند به آنها که ارزش و احترام خاصى نداشتند توجيهى نداشت و يا اينکه مقصود سوگند در مقام شهادت و اثبات حق است که به اتفاِ علما بايد منحصر در سوگند به خدا و صفات خاص باريتعالى باشد.
ز- در سنت پيامبر هم قسم به غيرخدا و حتى به پدر مخاطب نقل شده است از جمله در پاسخ به مسائلى که پرسيده بود. اى الصدقة اغظم اجرا فرمودند اما و ابيک تنبأنه ، ان تصدِ و انت صحيح شيخ تخشى الفقر و تامل البقاء


18. نامگذارى فرزندان با پيشوند عبد و غلام


الف - وهابيان مى گويند بر مبناى ان کل من فى السموات و الارض الا اتى الرحمن عبدا مريم /93، اين نامگذارى درست نمى باشد.
ب- بندگى و عبد بودن اگر به معناى غير از پرستش خداوند باشد مى تواند به غير خدا منتسب گردد. مثل عبد در معناى اصطلاحى و فقهى آن و انکحوا الايامى منکم والصالحين من عبادکم و امائکم.
ج - هدف از اين نام گذارى ها نوعى تشبيه به بندگان قانونى و حکايت از نوعى حقيقت رمزآلود است.
د- عبد در اينجابه معناى مطيع بوده و بندگان و مومنان هم مطيعان خدا و رسول خدا و اولى الامرند. واطيعوالله واطيعوا الرسول واولى الامرمنکم نساء/ 59


منابع

ا- قران کريم
2- کشف الارتياب فى اتباع محمدبن عبدالوهاب تاليف سيدمحسن الامين، منشورات مکتبة الامين
3- الغدير فى کتاب و السنة تاليف عبدالحسين احمدالامينى النجفى، دارالکتب الاسلامية
4- آيين وهابيت تاليف استاد جعفرسبحانى. دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم
5- وهابيان بررسى و تحقيق گونه اى درباره عقايد و تاريخ وهابى تاليف على اصغر فقيهى، انتشارات صبا
6- وهابيت مبانى فکرى وکارنامه عملى، آية الله سبحانى، موسسه تعليماتى و تحقيقاتى امام صادِ (ع)
7- الوهابية والتوحيد تاليف على الکورانى العاملى، دارالسيرة بيروت
8- الدعوة فى کلمة التوحيد تاليف شيخ محمدصادِ آل شيخ مبارک الخطى الصفوانى، دار المصطفى لاحياء تراث
9- پيام حکمت و تدوين محمدتقى فخلعى، آموزش اداره کل مبلغان
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/25ساعت 9:49  توسط سید محمد امین  | 
 حافظ وهبه از نويسندگان معروف وهابى، آراء و عقايد وهابيت را در امور کلى زير خلاصه نموده است:
مبارزه و جنگ با بدعتها و منکرات، مخصوصاً چيزهايى که موجب شرک مى باشد از قبيل زيارت ،توسل، تبرک به آثار اولياء، نمازگزاردن نزديک قبر و افروختن چراغ براى قبور و نوشتن برروى آنها، حال براى زيارت بناى قبور و تعمير ساختمانهابراى قبور نذر و ذجه و گريه بر آنها، قسم به غير خدا، استمداد و استشفاء از غيرخدا و شفاعت طلبيدن از آنان و...



  • عقايد وهابيت :
حافظ وهبه از نويسندگان معروف وهابى، آراء و عقايد وهابيت را در امور کلى زير خلاصه نموده است:
1- بازگشت به کتاب خدا و سنت پيغمبرى و پيروى راه سلف صالح (صحابه پيامبر و تابعين) در فهميدن آيات و احاديث و نرفتن به راه فلاسفه و متکلمان و صوفيه که همه آنها مخالف طريق سلف صالح است.

(از قبيل آيات و روايات مربوط به اعتقاد به رويت و اثبات جهت و جسم براى خدا و يا معصوم نبودن پيامبران قبل از بعثت و...). نقد اين دسته افکار را مى توان در کتاب "الوهابية والتوحيد" آقاى کورانى ملاحظه نمود.

2- مبارزه و جنگ با بدعتها و منکرات، مخصوصاً چيزهايى که موجب شرک مى باشد از قبيل زيارت ،توسل، تبرک به آثار اولياء، نمازگزاردن نزديک قبر و افروختن چراغ براى قبور و نوشتن برروى آنها، حال براى زيارت بناى قبور و تعمير ساختمانهابراى قبور نذر و ذجه و گريه بر آنها، قسم به غير خدا، استمداد و استشفاء از غيرخدا و شفاعت طلبيدن از آنان و...

3- مبالغه نکردن و غلو ننمودن درباره پيغمبر و اولياء بويژه پس از مرگ و در نظر نگرفتن نيروهاى و امداهاى غيبى و فوِق العاده براى آنان و موثر نبودن و يا فقدان ارتباط ارواح آنان با اين دنيا

آنچه در فوِق اشاره گرديد خلاصه اى بود از افکار و عقايد وهابيت که با توجه به بناى نوشتار بر اختصار نگاشته شده و براى آشنايى بيشتر مى توان به کتابهاى "منهاج السنت"، "مجموعه الرسائل الکبرى" "الفتادى الکبرى"، "الجواب الباهر فى زوار المقابر" و "الرد على الاختايى" از ابن تميمه، کتابهاى "التوحيد" "المهدية النسيه"، "خلاصة الکلام"، "کشف الشبهات عن خالق الارض و السموات" و رساله "اربع قواعد" از محمدبن عبدالوهاب، کتاب "تطهير الاعتقاد" محمدبن على شوکانى صنعانى و يا" ابن تميمه حياته و عصره و ارائه و فقه" از محمدابوزهره و بالاخره "حيات شيخ الاسلام ابن تميمه" از محمدالبيطار مراجعه نمود.

  • نقد آراء و شبهات وهابيت
عمده افکار وهابيت در پشت ديوار دفاع از توحيد و مبارزه با شرک و بدعت و بازگشت به سيره و گفتار سلف پنهان شده است به نحوى که خود را مدافع توحيد دانسته و ديگران را مشرک مى خواند. از اين حيث قبل از پرداختن به خصوص شبهات مطرح شده، مناسب است مرز دقيق توحيد و شرک مشخص گرديده و نيز تعريف و ملاک بدعت مشخص گردد. پرداختن به اين دو مبحث پاسخ بسيارى از شبهات را به صورت مبنايى معلوم مى گرداند بدون آن بسيارى از مباحث بى نتيجه باقى خواهد ماند.


  • نقد آراي وهابيت
1. مرز توحيد و شرک

وهابيت بدون ارائه تعريف دقيقى از عبارات، آنرا فى الجمله خضوع و تذلل فراوان در برابر موجود ديگر دانسته اند در حاليکه عبارات خضوع و تذللى است که جوشيده از اعتقادى خاص درباره معبود باشد خواه اين معبود خدا باشد و خواه غيرخدا و انتساب شرک به مشرکان در قرآن به علت اعتقاد قلبى آنها به مقامات خاصى بوده که معبودها و خدايان کوچکى وجود دارند که بخشى از افعال الهى به آنها تفويض شده و در ربوبيت تصرف مى کردند. آنها علاوه بر شفاعت فکر مى کردند عزت و ذلت و پيروزى و شکست و شفاعت و مغفرت آنها به دست بتهاست. بديهى است در اعتقاد به جواز و مشروعيت برخى افعال نظير شفاعت و توسل خواهى، زيارت و... هيچکدام از ذهنيت هاى فوِق وجود ندارند. به نظر شيعه مقدمات عبادت دو امر است، خضوع و تذلل فراوان و احساس اينکه او رب، مدبر کارگردان هستى به صورت کلى ياجزئى است. لذا هر گونه خضوع و فروتنى را نمى توان پذیرفت مادام که همراه امر ملائک به سجده بر آدم، سجده فرزندان يعقوب در برابر يوسف و...

بنابراين پذيرفتن مرز توحيد و شرک با ملاک هر گونه تعلق و وابستگى به غيرخدا يا هر گونه تضرع و فروتنى شديد به غيرخدا ناصواب مى باشد. هم چنين بايد گفت هر گونه انتساب و وابستگى به غيرخدا نمى تواند نادرست باشد و با دو قيد است که اين انتساب يا اشکال مى گردد يکى اينکه انتساب بالاصالة (با قدرت ذاتى) و ديگر باشد و ديگر اينکه انتساب بالاستقلال (بدون اذن گرفتن از ديگرى) گردد.

بعضاً فروتنى و تذلل در برابر غيرخدا که در قرآن کريم مشروع دانسته شده است (از قبيل امر به ملائکه براى سجده بر آدم و...) را موجه و مدلل به علت فرمان خدا مى دانند غافل از اينکه خداوند به عملى که واقعاً شرک است فرمان نمى دهد "ان الله لايامر بالفحشاء و اتقولون على الله مالاتعلمون" و امر به شى ء نمى تواند ماهيت شى ء را دگرگون سازد.

ناگفته نماند که وهابيون توحيد را به دو شاخه تقسيم مى کنند توحيد الوهى و توحيد ربوبى، توحيد ربوبى را همان توحيد در خالقيت و توحيد الوهى را همان توحيد در عبادت مى دانند و عنوان مى کنند که مشرکين توحيد ربوبى داشتند ولى توحيد الوهى نداشتند يعنى اينکه در عبادت مشرک بودند. لازم است توضيح داده شود که توحيد الوهى به معناى عبودى نيست، اله يعنى الوجود الاعلى و المطلق الذى من شوونه ان يکون معبودا، معبوديت لازمه الوهيت است نه مساوى با آن و تفسير اله به معبود تفسير شى به لازمه آن است نه تفسير شى به نفس. از سوى ديگر رب نيز به معناى خالق نيست بلکه به معناى مدبر است و مشرکانى که ماه و ستاره را مدبر مى دانستند نمى توانستند توحيد ربوبى داشته باشند بلکه مشرکين در خالقيت موحد بودند ولى نه در توحيد الوهى داشتند و نه ربوبى.


2. تعريف و ملاک بدعت


دانشمند بزرگ شيعه سيدمحسن امين عاملى در تعريف بدعت مى گويد "البدعة ادخال ماليس فى الدين فى الدين" بدعت عبارت است از داخل گرداندن چيزى که جزو دين نيست. همچون مباح کردن حرام و حرام کردن مباح، واجب گرداندن غير واجب، مستحب شمردن غيرمستحب. به عبارت ديگر تصرف در قانون الهى خواه به صورت افزايش باشد و خواه کاهش بدعت ناميده شده و بدعت گزار از توحيد و تشريع روى گردان است.
عناصر و ملاکهاى بدعت ناميده شدن يک عمل عبارتنداز:

1- تصرف در دين. بنابراين اگر نوآورى به دين منتسب نشود بدعت نخواهد بود و فرقى نمى کند که نوآورى مزبور جايز باشد (مثل فوتبال) و يا حرام باشد (مثل آميزش و اختلاط زن و مرد اجنبى).

2- فقدان دليل خاص يا عام شرعى. اعمال شرعى، مشروعيت خود را از دليل خاص و يا از دليل عام شرعى مى گيرند، برخى از اين ادله عام عبارتند از: قاعده نفى سبيل، حرمت اکل باطل، قاعده نفى حرج، نفى اضرار. بنابراين مسائلى از قبيل بزرگداشت مواليد و وفيات پيامبر از ادله کلى و عام وجوب رعايت اموات اهل بيت و احترام خاندان و ى و تعظيم شعائر الهى قابل استفاده مى باشند و لذا ادعاى بدعت بودن پذيرفته نيست و گرنه برخوردارى از تجهيزات و سلاح هاى جديد نظامى از قاعده کلى واعدوالهم مااستطعتم من قوة قابل بهره بردارى نبوده و بدعت به شمار مى رود.

3- قصد رواج در ميان مردم. انديشه تصرف مادامى که جنبه عملى به خود نگيرد اگر چه حرام مى باشد ولى بدعت به شمارنمى رود.

با توجه مطالب فوِق بدعت در بسيارى از موارد که وهابيان ادعا مى کنند جارى نمى شود از جمله الف: امورى که در راستاى تحول و تکامل زندگى دنيوى و اجتماعى و معيشتى است از قبيل دستاوردهاى صنعتى و دنياى مدرن.

ب: آداب و رسوم و عرفيات خاص جوامع مختلف که با توجه به فرهنگهاى مختلف گونه هاى بسيارى دارد قابل ذکر است که اهل سنت بدعت را به دو بخش بدعت حسن و بدعت تقسيم مى کنند. اين تقسيم که مبناى تعريف مشخص ندارد به خليفه دوم برمى گردد که اقامه نمازهاى مستحب شبهاى رمضان به جماعت را نعم البدعة خواند



  • نقد شبهات وهابيت

1. تعمير قبوراولياء


الف - نخستين بار ابن تميمه و شاگردش ابن القيم بر تحريم ساختن بناء و لزوم ويرانى آن فتوى دادند. "يحب هوم المشاهد التى نبيت القبور على القبور ولا يجوز ابقاءهابعدالقدرة على هدمهاو ابطالها يوماً واحداً" وباهمين طرز تفکر وهابيان در هشتم شوال 1344 ه ِ (80 سال قبل) قبور ائمه بقيع و صحابه را ويران کردند.

ب- قرآن در اين خصوص: حکم خاص ندارد ولى از برخى از کليات مى توان حکم موضوع را استفاده نمود. به عنوان مثال از آنجا که در قرآن تعظيم شعائر از تقواى قلوب دانسته شده (ومن يعظم شعائر الله فانها من تقوى القلوب) و در جايى ديگر صفاو مروه يا شتر تعيين شده براى ذبح از شعائر قلمداد مى شوند (والبدان جعلناها لکم من شعائرالله) در حالى که يک شتر مى تواند از شعائر گردد چگونه پيامبران و بزرگان و شهدا از شعائر نباشند و استحقاِق تعظيم و احترام نداشته باشند؟

ج- قرآن تعمير قبر و ساختن مسجد در کنار قبر اصحاب کهف را بدون نقد و اعتراض ذکر مى کند.

د- نقطه اى از بلاد اسلامى نيست که در آنجا قبر و مشهدى نباشد و لذا تعمير قبور در فرهنگ اسلامى و سيره مسلمانان کاملا جارى و سارى بوده است.

ه- حتى قبر پيامبر و قبور شيخين که به خاطر تبرک در کنار آن حضرت دفن شده اند همواره تعمير و تجديد شده است. در اين زمينه مى توان مشروح تاريخ ادوار قبر پيامبر را در کتاب دفاء الوفاءسمهودى (383-390) يا کتابهاى تاريخ مدينه مطالعه نمود.

و- استناد به حديث ابى الهياج:
ابى الهياج روايت مى کند که حضرت على بن ابيطالب به وى فرمود: الا ابعثک على ما بعثنى عليه رسول الله صلى الله عليه آله ان لاتدع تمثال الاطمته و لاقبرا مشرفاً الاسوتيه از نظر شکل 1- در تمام صحاح شش گانه از ابى الهياج فقط همين يک حديث نقل شده و وى اهل حديث نبوده است.

2- بر ديگر راويان اين حديث از جمله ، شفيان ثورى، ابى اسدى خدشه وارد شده است.

از نظر دلالت 1- احدى از علماء، طبق آن فتوا نداده است و بلکه اتفاِق علماء بلندى به مقدار يک وجب را از سنت دانسته اند. 2- مقصود از روايت صاف کردن سطح قبر است در برابر تسنيم (مثل سنام و کوهان شتر، کوژ ساختن قبر). ائمه مذاهب اربعه جز شافعى که به تسويه قبر فتوا داده است،به تسنيم آن فتوا داده اند که در اين صورت اين حديث مؤيد فتواى علماى شيعه را تسويه سطح قبر دارد.مؤيد اين مطلب آنکه عنوان باب اين حديث "الامر بتسوية القبر" آمده است نه "الامر بتخريب القبر و هدمها"

3- نووى شارح صحيح مسلم در ذيل حديث مى گويد"ان السنة ان القبر لا يرفع عن الارض رفعاً کثيراً و لا يسنم بل يرفع نحو بشر و يسطح". ابن حجر در شرح صحيح بخارى نيز همين قول را آورده است.

4- استدلال با حديث جابر
"نهى رسول الله ان يحصص القبر و ان يقعد عليه و ان يبنى عليه" يا "نهى رسول الله ان يکتب على القبر شىء" .با فرض قبول اشکالات سندى  و اضطرابات متن، به اتفاقِ علماء مذاهب اسلامى برکراهت دلالت دارد و نبايد فراموش کرد که قبر پيامبر در تاريخ همواره داراى بنابوده است.


2. مسجدسازى در کنار قبور صالحان

الف- به اتفاِق مفسران پيشنهاد ساختن مسجد بر قبر اصحاب کهف مربوط به موحدان و خداپرستان بوده است (تفاسير کشاف، حلابين، الميزان، مجمع و...). خالى بودن آيات قرآن و نيز مفسران و مورخان از هر گونه نقد و اعتراض در اين خصوص نشان دهنده نوعى تقرير مى باشد.

ب: دليل وهابيت در اين خصوص احاديثى است از قبيل "لعن الله اليمود و النصارى اتخذوا قبورانبياءهم مسجداً، قالت (عايشه) و لولا ذلک لابرزوا قبره غير انى اخشى ان يتخذ مسجداً" و در جايى ديگر "ان اولئک اذاکان فيهم الرجال الصالح فمات بنوا على قبره مسجدا و صورا فيه تلک الصور اولئک شرار الخلق عندالله يوم القيامة" ويا"الهم لاتجعل قبرى وثناً يعبد( مسنداحمد 3/248).

ج -احاديث با ملاحضه قبل و بعد عبارات آن نشان مى دهد که با قبر و تصوير روى آن به سان بت رفتار کرده و يا آنرا قبله خود قرار مى دادند.

د-بسيارى از شارحان صحيح مسلم و بخارى اينگونه تفسير کرده اند که اقوام گذشته صورت هاى صالحان خود را روى قبر نصب يا حک مى کردند و در کنار قبر خدا را مى پرستيدند اما به مرور زمان به جاى پرستش خدا در کنار اين قبور خودِ اين صورتها پرستيده مى شد.

ه-مورد حديث در خصوص ساختن مسجد برروى قبر است در حاليکه در مشاهده مشرفه محدوده حرم و محدوده مسجد از هم جداست مسجدى وجود دارد براى عبادت و پرستش خداوند و حرمى وجود دارد براى خواندن زيارت و توسل.

و-مسجدسازى در کنار و يا برروى قبور صلحاء در جاى جاى کشورهاى اسلامى رايج بوده و نيز در صدور اسلام نيز متعارف بوده است مثل مسجد روى قبر حمزه، يا مسجد روى قبر فاطمه بنت اسد.

ی-اگر مسجدسازى کنار قبور نامشروع بود چرا مسلمانان مسجد نبوى را توسعه دادند و قبر پيامبر را در وسط مسجد قرار دادند؟


3. زيارت قبور مومنان


الف-وهابيان اصل زيارت را ممنوع و حرام نمى دانند بلکه سفر براى زيارت را نامشروع مى دانند، اگر چه در عمل از آن نهى مى کنند و آنرا مکروه مى شمرند.

قرآن قيام و وقوف بر قبر و طلب رحمت را فقط براى منافق و مشرک ممنوع مى داند (و لاتصل على احد منهم مات ولاتقهم على قبره)

ب-اصل زيارت مورد سفارش پيامبر اکرم (ص) بوده (زوروالقبور فانها تذکر الاخرة) و خود حضرت نيز به زيارت قبور مى رفت و به قبور سلام مى داد. هم چنين پيامبر به زيارت قبر مادر گراميشان مى رفتند و مى گريستند (زارالنبى قبرامه فبکى و من حوله)، استاذنت ربى فى ان ازور قبرها فاذن لى فزور والقبور فانها تذکر کم الموت) .

ج- از برخى احاديث استفاده مى شود که پيامبر براى مدتى زيارت قبور را که عمدتاً قبور مشرکان و بت پرستان بوده اند به ملاحظات تربيتى، نهى کرده بودند ولى اين امر موقت بوده و سپس مردم به اين امر تشويق مى شدند ( کنت نهيتکمع زيارة القبور قرورها فانها تزهد فى الدنيا و تذکر فى الاخرة) .

د-زيارت قبور آثار فراوان تربيتى و اخلاقى به همراه دارد.

ه- حضور برتربت عزيزان از رسوم عام و فراگير بوده، به نحوى ريشه در فطرت انسانها دارد که به حکم عاطفى و روحى مردگان خود را از ياد نمى برند. براستى چگونه مى توان مادر مومنى را از زيارت قبر فرزند رشيدش محروم کرد که شايد تنها طريق تخليه و تسلى بخشى وى همين زيارت باشد؟


4. زنان و زيارت قبور


الف-استناد مخالفان به احاديثى همچون "لعن رسول الله زواّرات القبور" مى باشد.

ب-ترندى حديث را منسوخ دانسته مى گويد حديث مربوط به دوران پيش از تجويز زيارات قبور بوده و وقتى پيامبر زيارت را تجويز کرد مرد و زن در آن يکسان هستند.

ج-در برخى روايات مقصود از اين زنان را کسانى دانسته است که براى تماشاى جنازه بيرون مى آيند و ارتباط و مسئوليتى در مورد با ميت ندارند. حداقل مطلب اينکه کسانى که بسيار به زيارت مى آيند و اين بيرون آمدن موجب مفسده و يا تضييع حقى مى شود مورد نظر مى باشند.

د-بسيارى از علماء نهى را کراهتى مى دانند.

ه-حضرت زهرا سلام الله عليه هر جمعه به زيارت قبر عموى خود مى رفت، نماز مى خواند و گريه مى کرد.

و-در برخى روايات پيامبر به عايشه نحوه زيارت قبور را تعليم داد و عايشه نيز به زيارت قبور مى رفت .

ی-فوايد و مصالح زيارت قبور، براى زنان نيز باقى است.


5. زيارت قبر پيامبر اکرم


الف-کتاب "شفاءالسقام فى زيارة خيرالانام" از تقى الدين مشبکى شافعى (756 ه ِ) از بهترين کتاب هاى نويسندگان اهل سنت در رد فتواى ابن تميمه پيرامون تحريم زيارت قبر پيامبر است.

ب-از ديگر کتابهاى معتبر که در اين زمينه از ميان علماى اهل سنت برآمده است مى توان به الوفاءفى فضائل المصطفى اثر ابن جوزى (597 ه ِ)، مصباح الظلام فى المستغيثين بخيرالانام اثر محمدبن نعمان مالکى (673 ه ِ)، وفاء الوفاء اثر نورالدين سهمودى، المواهب الدنيه اثر ابوالعباس قسطلانى و صلح الاخوان خالدى بغدادى، الجواهر المنظم فى زيارة القبر المکرم اثر ابن حجرهتيمى شافعى (937 ه ِ) و از نويسندگان معاصر مى توان به کتاب التوسل و الزيارة فى الشريعة الاسلامية از محمدنقّى از علماى الازهر نام برد.

ج-علامه امينى (ره) حديث "من زار قبرى و جبت له الجنة" را از 41 طريق از کتابهايى از قبيل دار قطنى درالسنن و ابوبکر بيهقى در سنن، سيوطى در الجامع الکبير و حديث من جاءنى زائراً لاتحمله حاجة الازيارتى کان حقاً علىّ ان اکون له شفيعا يوم القيامة را از 16 طريق از کتابهايى از قبيل غزالى در احياء علوم، طبرانى در معجم الکبير و... و 20 حديث ديگر از دهها طريق را در الغدير آورده است.

د-علامه امينى کلمات 40 تن از علماء و بزرگان اهل سنت را مبنى بر استجاب و سنت بودن زيارت پيامبر به همراه نه زيارتنامه مختلف جهت زيارت پيامبر از کتابهاى اهل سنت ذکر کرده است.

ذ-و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاءوک فاستغفروالله و استغفر لهم الرسول لوجدوا لله تواباً رحيماً(نساء/64) از آراء مفسرين و نيز سيره مسلمانان انحصار آيه در زمان حضور حضرت فهميده نمى شود.

ر-حديث شکايت پيامبر به بلال در عالم رؤيا مبنى بر اينکه چرا بلال به زيارت حضرت نمى رود، (ما هذه الجفة يا بلال امالک ان تزرنى يا بلال...فاتى قبرالنبى فجعل يبکى عنده فاقبل الحسن و الحسين رضى الله عنهما فجعل و يقبلهما.

ز- علامه امينى 50 نفر از بزرگان را در سرتاسر کشورهاى اسلامى که قبرشان مزار مؤمنان است را ذکر مى کند فضلا عن قبر پيامبر اکرم(ص).

ن-در کتابهاى متعددى بابى تحت عنوان ادب زيارت پيامبر اکرم وجود دارد از جمله در کتاب حق التوسل فى اداب زيارة افضل الرسل، اثر جمال الدين عبدالله الفاکهى الملکى، 49 ادب زيارت ذکر شده است .

ه-از جمله احاديث اين باب مى توان به "من حج البيت ولم يزرنى جفانى، من زارنى بعد موتى فکانما زارنى فى حياتى ومن زار قبرى کنت له شفيعا" اشاره نمود.

ى-مسلمانان از قرن اول تا به امروز همواره به زيارت محبوب خود شتافته اند و هرگز کسى نگاه مشرکانه و بت پرستانه به آن نداشته است.



6. تحريم سفر براى زيارت قبور


الف-وهابي ها معتقدند تسنن زيارة النبى الا انه لايشد الرحل الا الزيارة المسجد والصلاة فيه.

ب- حديث تشد الرحال مستند اعتقاد وهابي هااست. لاتشد الرحال الا الى ثلاثة مساجد، مسجدى هذا، مسجدالحرام و مسجدالاقصى . اگر تقدير و معنى جمله اين باشد که براى هيچ مسجدى غير از 3 مسجد مذکور شد و حال نشود، بدين منظور مى گردد که براى اقامه نماز ضرورتى ندارد رنج سفر تحمل گردد جز براى سه مسجد مذکور. که اين در صورت تعارض و تنافرى با سفرهاى زيارتى ندارد چون سفر براى مسجد نشده است مضاف بر اينکه با مضمون برخى از احاديث تعارض دارد از جمله اينکه پيامبر روزهاى شنبه به مسجد قبا مى آمدند و نماز مى گزاردند (ان النبى کان ياتى مسجد قبا سبت ماشيا وراکبا و ان ابن عمرکان يفعل کذلک). و در صورتى که تقدير و معنى آنرا اين بدانيم که براى هيچ مکانى غير از اين 3 مسجد شد و حال نشود، مضايقى بى توجيه مى بابد چرا که با آن تمام سفرهاى معنوى منتفى خواهد شد مثل شد و حال براى مشعر، عرفات، منى، مسافرت براى تحصيل علم، جهاد در راه خدا، صله رحم، زيارت والدين در حاليکه بسيارى از اين سفرها مندوب اند.


7. برگزارى نماز و دعا نزد قبور اولياء و احترام به قبور آنان



الف- ابن تميمه مى گويد: " لم يذکر احد من ائمة السلف ان الصلاة عند القبور فى مشاهدها مستحبه ولاان الصلاة و الدعاء هناک افضل بل اتفقوا کلهم على ان الصلاة فى المساجد و البيوت افضل منها عند قبور الاولياء و الصالحين "که به مرور از مرجوحيت به ممنوعيت و سپس به شرک توسعه يافت.

ب- نمازگزاردن به نحوى که صاحب قبر را قبله و يا مورد پرستش قرار دهد شرک است در حاليکه انگيزه مسلمانان تبرک به مکانى است که محبوب خدا در آنجا به خاک سپرده شده است.

ج- حضرت زهرا به حکم احاديث صحيح هر جمعه به زيارت قبر عموى خود مى رفت و در آنجا نماز مى گزارد.

د- قيام حضرت ابراهيم به آنجا شرافتى مى دهد که مصلى مى گردد و اتخذوا من مقام ابراهيم مصلى (بقره/ 125)

ر- مدفن و مشاهد اوليا در قرآن مسجد مى شود لنتخذن عليهم مسجدا (کهف/ 21)

ز- هاجر و اسماعيل به خاطر صبر و تحمل سختى در راه خدا، محل گامهاى آنها جايگاه عبادت مى شود (صفاو مروه)

س- پيامبر در قضيه معراج در مکان هايى هم چون طيبه، طور سينا، بيت الحم نماز مى گزارد.

ش- قبور پيشوايان گواه اصالت تاريخى اسلام و بخشى از هدايت و تمدن و فرهنگ اسلامى است.

ص- بايد از اينکه جوان امروز مسيحى که به علت نداشتن اثرى ملموس از حضرت مسيح، مادر وى و حوارييون دچار شک و ترديد گشته است درس عبرت بگيريم.

ض- در همه اقوام و ملل زنده نگهداشتن نام و ياد شخصيت هاى ملى و مذهبى، ارزشمند و مرسوم است.

ک- بررسى کتب تاريخى و سفرنامه ها گواه وجود صدها آرامگاه و مرقد با شکوه در سرزمين وحى و ديگر ممالک اسلامى بوده، باتوجه و احترام مردم به اين مقابر را در همه دوره ها حکايت مى کند.

ل- وقتى بنى اسرائيل صندوقى را که مواريث خاندان موسى و هارون بوده است را تا مدتها بعد حفظ و حفاظت مى کردند و قرآن آن را مايه آرامش و تقويت روحى و روانى مى داند چگونه ما مسلمانها به ذخاير و مواريث انسانى خود مى توانيم بى توجه باشيم؟
ادامه دارد...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/22ساعت 15:51  توسط سید محمد امین  | 
هشتاد و پنجمین سال فاجعه تخریب حرم مطهر ائمه مظلوم بقیع علیهم‌السلام و کشتار وحشیانه شیعیان بی پناه حجاز به دست وهابیون جنایتکار و سفاک را به قلب مقدس صاحب‌الامر حضرت بقیة ‌الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه تسلیت می‌گوییم


یوم الهدم :
تا به حال نام یوم الهدم را شنیده اید ؟ یوم الهدم یعنی روز ویران کردن ...
در هشتم شوال سال 1344 هجری قمری پس از اشغال مکه ، وهابیان به سرکردگی عبدالعزیزبن سعود روی به مدینه آوردند و پس از محاصره و جنگ با مدافعان شهر ، سرانجام آن را اشغال نموده ، مأمورین عثمانی را بیرون کردند و به تخریب قبور ائمه بقیع و دیگر قبور هم چنین قبر ابراهیم فرزند پیامبر اکرم – صلی الله علیه و آله و سلم – قبور زنان آن حضرت ، قبر ام البنین مادر حضرت اباالفضل العباس – علیه السلام – و قبر عبدالله پدر پیامبر و اسماعیل فرزند امام صادق – علیه السلام – و بسیاری قبور دیگرپرداختند . ضریح فولادی ائمه بقیع را که در اصفهان ساخته شده بود و روی قبور حضرات معصومین امام مجتبی ، امام سجاد ، امام باقر و امام صادق – علیهم السلام – قرار داشت را از جا در آورده ، بردند . اما این اولین حمله آنان به مدینه نبود . آنان در سال 1221 هجری نیز یک بار دیگر به مدینه هجوم برده ، پس از یک سال و نیم محاصره توانسته بودند آن شهر را تصزف کنند و پس از تصرف اقدام به غارت اشیای گرانبهای حرم پیامبر – صلی الله علیه و آله و سلم – و تخریب و غارت قبرستان بقیع نمودند .



طبق نقل تاریخی آن ها در این حمله چهل صندوق مملو از جواهرات مرصع به الماس و یاقوت گرانبها و حدود یکصد قبضه شمشیر با غلاف های مطلا به طلای خالص و تزیین شده به الماس و یاقوت و ... به یغما بردند . و این نیز نخستین حمله آنان به مقدسات اسلامی نبود . صلاح الدین مختار نویسنده و مورخ وهابی در کتاب "تاریخ املکه العربیه السعودیه کما عرفت" بخشی از افتخارات وهابیت در حمله به کربلای معلی را چینن شرح می دهد : در سال 1216 امیرسعود در رأس نیروهای بسیاری از مردم نجد و حبوب و حجاز و تهامه و نواحی دیگر به قصد عراق حرکت نمود و در ماه ذی القعده به شهر کربلا رسید و آن را محاصره کرد. سپاه مذکور باروی شهر را خراب کردند و به زور وارد شهر شدند. بیشترمردم را در کوچه و بازار و خانه ها به قتل رسانیدند و نزدیک ظهر با اموال و غنائم فراوان از شهر خارج شدند ، سپس در محلی به نام ابیض گرد آمدند . خمس اموالرا خود سعود برداشت و بقیه را به هر پیاده یک سهم و به هر سوار دو سهم قسمت کرد .(چون به نظر آنها جنگ با کفار بود)
عثمان بن بشر از دیگر مورخان وهابی درباره حمله به کربلا چنین می نویسد: "… گنبد روی قبر (یعنی قبر امام حسین علیه السلام) را ویران ساختند و صندوق روی قبر را که زمرد و یاقوت و جواهرات دیگر در آن نشانده بودند، برگرفتند و آنچه در شهر از مال و سلاح و لباس و فرش و طلا و نقره و قرآن های نفیس و جز آن‌ها یافتند، غارت کردند و نزدیک ظهر از شهر بیرون رفتند در حالی که قریب به 2000 تن از اهالی کربلا را کشته بودند."

جالب این جاست که مورخ مزبور نام کتاب خود را "عنوان المجد فی تاریخ نجد" گذاشته و از این وقایع به عنوان نشانه‌های مجد و شکوه و عظکت وهابیت یاد کرده است!
اما این فقط شیعیان و اماکن مقدسه آن‌ها نبودند که وهابیان آثار مجد و شکوه خود را در آن به نمایش گذاشته‌اند، مکه مکرمه و طائف نیز از حملات آنان در امام نماند. "جمیل صدقی زهاوی" در خصوص فتح طائف می نویسد: "طفل شیرخواره را بر روی سینه مادرس سر بریدند، جمعی را که مشغول فراگیری قرآن بودند کشتند، چون در خانه‌ها کسی باقی نماند، به دکان‌ها و مساجد رفتند و هر کس بود، حتی گروهی را که در حال رکوع و سجود بودند، کشتند. کتاب‌ها را که در میان آن‌ها تعدادی مصحف شریف و نسخه‌هایی از صحیح بخاری و مسلم و دیگر کتب فقه و حدیث بود، در کوچه و بازارافکندند و آنها را پیمال کردند."

سرزدن این قبیل امور از پیروان محمد بن عبدالوهاب شگفت نیست! تابعان کسی که همه مسلمانان را کافر و مشرک می دانست و مکه و مدینه را قبل از آنکه به دست وهابیان بیافتد، دارالحرب و دارالکفر!می دانست. در کتاب "الدررالسنیه" می خوانیم:
"وی - محمد بن عبدالوهاب – از صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و اله نهی می‌کرد و از شنیدن آن ناراحت می‌شد. صلوات فرستنده را اذیت می‌کرد و به سخت‌ترین وجه مجازات می نمود.
حتی او دستور داد مرد نابینای متدینی را که مؤذن بود و صوت خوشی داشت، چون به حرف او گوش نداده، بر پیامبر صلوات فرستاده بود، به قتل رسانند. بسیاری از کتب مربوط به صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله را به آتش کشید و به هریک از پیروانش اجازه می داد قرآن را مطابق فهم خود تفسیر کند."
محمد بن عبدالوهاب به نوبه‌ی خود در اعتقادات پیرو"ابن تیمیه حنبلی" است، که در قرن هشتم هجری می‌زیسته است، از ابن تیمیه عقاید جالبی نقل شده است. از جمله اینکه او خدا را جسم می‌دانست! برای ذات مقدس خداوند دست و پا و چشم و زبان و دهان قائل بود! ابن بطوطه جهانگرد معروف در سفرنامه‌ی حود می گوید: "ابن تیمیه را بر منبر مسجد جامع دمشق دیدم که مردم را موعظه می‌کرد و می‌گفت: خداوند به آسمان دنیا می‌آید، همان گونه که من اکنون فرود می‌آیم! سپس یک پله از منبر پائین می‌آمد!"
عقاید او آنچنان سخیف و بی‌مقدار بود که خود اهل سنت وی را به زندان افکندند و در رد او کتب متعددی را به رشته تحریر درآوردند.

این قطره‌ای کوچک از مرداب اعتقادات و عملکرد وهابیان در طول این سالیان است. در طول این دوران دانشمندان زیادی چه شیعه و چه سنی به نقد عقاید وهابیت دست زده‌اند و به شبهات گوناگون آنان پاسخ داده‌اند. یکی از شبهات آنان مسأله‌ی بناء بر قبور است. آن‌ها ساختن بنا اعم از مسجد یا غیر آن را بر قبر حرام می‌دانند. در این نوشتار سعی می کنیم پاسخی مناسب به شبهه‌ی مذکور بدهیم. نخست آنکه: این شبهه‌ی آنان را صریح آیه‌ی 21 سوره کهف دفع می‌نماید، که در خصوص ماجرای اصحاب کهف از قول مومنانی که می‌خواستند یاد اصحاب کهف را گرامی دارند می فرماید: لَنَتَّخِذَنَّ علَیَْهِم مَّسْجِدًا (بی تردید بر روی قبور آنان مسجدی بنا می کنیم) دوم آنکه: هنگام ظهور اسلام و در دوران فتوحان اسلامی بناهایی بر قبور انبیاء گذشته وجود داشت. از جمله می‌توان به قبر حضرت داوود و حضرت موسی در بیت المقدس اشاره نمود. جالب اینجاست که خلیفه دوم که طبق نظر این آقایان از صحابه است و معصوم، خود برای انعقاد پیمان صلح به بیت المقدس رفت و پس از تسلط بر آن شهر، اقدامی در راستای از بین بردن این قبور به عمل نیاورد…

اما به راستی قومی که در تاریخ نه چندان طولانی خود، چنان که از زبان مورخین خودشان شنیدیم قرآن‌ها را در خیابان‌ها لگد مال ساختند و در قتل عام پیروان علی علیه السلام و سایر خلفا فرقی نگذاشتند و مجد خود را در غارت و قتل جستجو می کردند، شایستگی این را دارند که مخاطب یک استدلال قرآنی و یا حتی تاریخی قرار گیرند؟!

از در گاه خداوند متعال مسألت داریم که فتنه‌ی آنان را هر چه زودتر ریشه کن فرماید و آنان را به اعقابشان که پیشگامان احراق و هدم و غارت بودند، ملحق فرماید. آمین



منبع خبر: بولتن
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/17ساعت 10:39  توسط سید محمد امین  | 
علامه مجلسي(ره)در بحارالانوارمجلد30 صفحه287 رقم151 باسند مذکور ازابوحسين محمدبن هارون بن موسي التلعكبري ازپدرش ازابوعلي محمد بن همام ازجعفربن محمد بن مالک الفزاري از عبد الحمن بن سنان صيرفي از جعفربن علي حوار ازحسن بن مسکان از مفضل بن عمر جعفي ازجابر جعفي از سعيد بن مسيب که:

زماني که حسين بن علي(صلوات الله عليهما)کشته شدوخبر شهادت وبريدن سر آنحضرت و بردن آن نزد يزيد ابن معاويه (لعنهما الله)وکشته شدن هيجده نفر از اهل بيت و پيجاه و سه نفر از شيعيان و علي اصغر که طفلي شير خوار بود در پيش رويش و اسير شدن ذريّه آنحضرت در مدينه منتشر شد و مجلس ماتم در حضور زنان پيامبر(صلّ الله عليه وآله وسلّم)درخانه ام سلمه و در خانه هاي مهاجرين و انصار بر پا گرديد؛پس عبدالله بن عمربن خطاب(لعنهما الله) فريادزنان،لطم زنان وگريبان چاک زنان! از خانه اش بيرون آمد و مي گفت:«اي گروه بني هاشم و قريش ومهاجرين وانصار!آيارواست اين کارها نسبت به رسول خدا واهل بيت و ذريّه اش در حالي که شما زنده ايد و روزي مي خوريدو در برار يزيد ساکت بنشينيد؟»،پس از مدينه خارج شد ودر تمام روز و شب مردم را تحريک مي کرد و به شهري وارد نمي شد مگر اينکه فرياد مي کشيد و اهالي شهر را بر عليه يزيد مي شورانيد،تا اينکه اخبار به يزيد نوشته شد.

پس از گروهي از مردم عبور نکرد مگر اينکه به حرف هايش گوش دادند و يزيد را لعن کردند و مي گفتند:«اين عبدالله بن عمر(لعنهما الله)خليفه رسول خداست که کار يزيد را با اهل بيت رسول خدا انکار مي کندومردم را به نفرت جستن ازيزيد مي خواند؛هرکه اورا ياري نکند دين ندارد ومسلمان نيست».مردم شام مضطرب شدند،عبدالله بن عمر(لعنهما الله)  به سوي دمشق روانه شد و عده از مردم به دنبالش بودند،پس خبرچين يزيد(لعنه الله)وارد شد و خبر به ورودش داد و عبد الله مي آمد در حالي که دست بر فرق سرش گذاشته بود ومردم شتابان از جلو و عقب او حرکت مي کردند.

يزيد گفت:«هيجاني از هيجانهاي ابامحمد(کنيه عبدالله بن عمر(لعنهما الله))   است،به زودي به اشتباه خود پي خواهد برد!سپس به او اذن مجلس خصوصي داد؛عبدالله بن عمر داخل شد وفرياد زنان مي گفت:«داخل نمي شوم اي اميرالمؤمنين!با اهلبيت محمد (صلّ الله عليه و آله) کاري کرده اي که اگر تُرک و روم توانايي داشتند روا نمي داشتند آنچه را که تو روا داشتي و نمي کردند آنچه را که تو کردي.از اين بار گاه دور شو تا مسلمانان کسي را که از تو سزاوار تر است انتخاب کنند».يزيد به او مرحبا گفت وتواضع کرد و او را به سينه خود چسبانيد و گفت:اي ابا محمد!هيجان زده نشو و فکر کن وچشم و گوشت را باز کن.در باره پدرت عمربن خطاب(لعنه الله)   چه ميگويي؟آيا هدايت کننده و هدايت شده و خليفة رسول الله(صلّ الله عليه و آله)وياور او و پدر زن اوکه خواهرت حفضه باشد نبود؟آيا کسي نبود که به رسول الله(صلّ الله عليه و آله)گفت:«لات و عزّي آشکارا پرستش مي شوند و الله در نهان»؟

عبد الله بن عمر(لعنهما الله)گفت:«همانطور است که وصف کردي،در باره اش چه ميخواهي بگويي؟»

يزيد(لعنه الله)گفت:پدرتو حکومت شام را به پدرم داد ياپدر من خلافت رسول الله را به پدر تو داد؟ عبدالله بن عمر گفت:پدر من حکومت شام را به پدر تو داد. گفت:اي ابامحمد!آيابه سبب پدرت وعهدي که با پدر من بست راضي مي شوي؟يا راضي نمي شوي؟ عبدالله گفت:راضي مي شوم دوباره پرسيد:آيا به سبب پدرت راضي مي شوي؟ گفت: بله

سپس يزيد(لعنه الله)بادستش(به نشانه پيمان و عهد)به دست عبد الله زد و گفت: بيا تا آنرا بخواني! پس برخاست و با او رفت و سپس وارد مخزني از خزائن او شدند؛پس يزيد(لعنه الله)صندوقي را خواست و در آنرا باز کرد و از آن جعبه اي قفل شده و مهر شده بيرون آورد؛آنرا هم باز کردو طوماري که در پارچظ ابريشمي سياهي پيچيده شده بود بيرون آورد و آنرا با دستش باز کرد و گفت: اي ابامحمد! آيا اين دست خطّ پدرت هست يانه؟ گفت آري به خدا.پس طومار را از دست يزيد(لعنه الله)  گرفت وبوسيد! يزيد(لعنه الله)به او گفت:بخوان.و عبد الله بن عمر(لعنه الله)  آن نامه را خواند، پس در آن نامه ايچنين نوشته بود:

« بسم الله الرحمن الرحيم؛آن کسي که مارا باشمشير وادار کرد که به او اعتراف نمائيم،اقرار کرديم درحالي که سينه ها از خشم و غضب خروشان،وجانها آشفته و مشوّش،و نيت ها و ديدگان در شک و ترديد بود،بدان جهت از او اطاعت کرديم که شمشير قوم و قبيلة يَمَني خود رااز سر ما بردارد و آن کساني از قريش که دست از دين آباء و اجدادي خود برداشته بودند مزاحم ما نشوند.به بت«هبل»وديگربتان و«لات»و«عزّي»قسم که عمر از آنروز که آنها را پرستيده هرگز دست از آنها برنداشته،پروردگار کعبه را نپرستيده و گفتاري از محمد را تصديق ننموده است مگربه جهت حيله و بدست آوردن فرصت مناسب و ضربه زدن به او،او سحر و جادوي بزرگي براي ما آورد که به سحر هاي بني اسرائيل با موسي و هارون و داوود و سليمان و پسرمادرش،عيسي،افزود و سسحر و جادوي همة آنان را او يک تنه آورد و برآنان اين نکته را افزود که اگر او را باور داشته باشند، بايد اين نکته را بپذيرند که او سالار و آقاي ساحران است.

پس اي پسر ابوسفيان!پيرو سنت و دين خود و قوم خودت باش و عمل به همان چيزي که گذشتگان تو برآن بودند،به انکار اين بناي کعبه که عقيده دارند که پروردگارشان به آمدن طواف اين خانه امر کرده و آن را برايشان قبله قرار داده است و خيال کردند که آن خانه خداست،وفادار باش وبه نماز و حجّشان که رکن دين خود قرار داده و مي پندارند که از جانب خداست توجهي نداشته باش!

از جمله کساني که محمد را ياري کردند اين سلمان فارسي طمطماني(کسي که زبانش فصيح نيست)است به نام روزبه.و گفتند که به محمد وحي نازل شده است:

«إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ»(آل عمران:96) و مي گويند خداوند گفته است : «قَدْ نَرى‏ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ»(بقره:144) 

آنان نمازشان را براي سنگها قرار داده اند،اگر نبود سحر او چه چيز باعث مي شدکه ما از پرستش بتان دست برداريم؟ با اينکه آنها هم از سنگ،چوب،مس،نقره وطلاست؟به لات و عزي قسم که دليلي براي دست برداشتن از اعتقاد ديرين خود نداريم،اگرچه سحر و به اشتباه اندازي کنند.تو با چشم باز بنگر و با گوش شنوا بشنو،با جان و دلت در اوضاع آنها فکر کن وشکر کن لات و عزي و خلافت سيد رشيد عتيق بن عبد العزّي(کنيّة ابوبکر(لعنه الله))را بر امت؛ وحکومت او بر اموال و خونها و دين و جانها و حلال و حرام امت و جمع کردن حقوق،که انها گمان ميکردند براي خدا جمع مي کنند تا با ان اعوان و انصار خود را زياد کنند،پس ابو بکر به سختي و درستي زندگي کرد،در ظاهر خضوع و خشوع مي کرد و درباطن سرسختي و نافرماني داشت و غير از همراهي با مردم چاره اي نمي ديد.

والبته من برستارةدرخشان و نشان پرفروغ و پرچم پيروز و توانمند بني هاشم که حيدر ناميده مي شد و داماد محمد شده و با همان دختري که بانوي زنان جهانيان قرار داده و فاطمه اش ناميده اند ازدواج کرده بود،حمله بردم تاآنجا که بر در خانه علي و فاطمه و فرزندانشان حسن و حسين و دختراشان زينب و امّ کلثوم و کنيزي به نام فضّه،به همراه خالد بن وليد و قنفذ غلام ابوبکر و ديگر ياران ويژه خود رفتم.به شدت در را کوبيدم،کنيز آن خانه پرسيد:کيست؟به او گفتم:به علي بگوکار هاي بيهوده را رها کن و به خودت وعده خلافت نده،خلافت از آن تو نيست،از آن کسي است که مسلمانان او را اختيار کنند و بر گردش جمع شوند.قسم به پروردگار لات و عزّي که اگر کار به ابو بکر واگذار مي شد،از رسيدن به آنچه که رسيد ناتوان بود يعني جانشيني ابن ابي کبشه(کنيه اي که به حضرت رسول اکرم(صلّ الله عليه و آله)داده بودند و آن ملعون ازل و ابد(لعنه الله)به کار برده است).اما من چهرة واقعي خود را برايش گشودم وچشمانم را باز کردم.

 ابتدا به قبيله نزار و قحطان گفتم:خلافت جز در قريش نمي تواند باشد،تاوقتي که از خداوند اطاعت مي کنند از آنان اطاعت کنيد!و اين را فقط و فقط به اين جهت گفتم که پسر ابو طالب در جنگهاي محمد خونها ريخته بود و دُيُون او را که هشتاد هزار درهم بود ادا کرده بود و سفارشهاي او را انجام داده بود و قرآن را جمع کرده بود و به ظاهر باطنش حکم مي کند؛و همچنين به سبب گفتار مهاجرين که وقتي به آنان گفتم که امامت از قبيله قريش است،گفتند:«او أصلَعُ البَطين (دو لقب امير المؤمنين عليه السلام است) همان کسي که رسول خدا براي او از تمامي امّت بيعت گرفت و ما در چهارجا او را به لقب امير المؤمنين سلاو تحيّت گفتيم،اي قريش،اگر شما فراموش کرديد ما فراموش نکرده ايم؛بيعت وامامت و خلافت و وصايت پيامبر،حقّي واجب وامري صحيح بوده نه بيهوده و ادّعايي».

پس ما آنان را تکذيب کرديم ومن چهل نفر را وادار کردم که شهادت دهند که محمد گفته است که امامت با انتخاب و اختيار مردم است.در اين هنگام انصار گفتند:ما از قريش سزاوار تريم زيرا ما به آنان پناه داده،ياريشان کرديم،و مردم به سوي ما هجرت کردند،اگر قرار باشد کسي که اين مقام مربوط به اوست مشخص شود پس اين مقام با وجود ما از آن شما نيست.وگروهي ديگر گفتند:يک امير از ما ويک امير از شما باشد.

به آنان گفتيم:چهل نفر گواهي دادند که امامان از قريش مي باشند؛پس گروهي پذيرفتند و گروهي منکر شدند و با يکديگر به نزاع پرداختند.پس من در حالي که همه مي شنيدند گفتم:(امير)آن کسي است که از همه مسن تر و از ملايمتر باشد.گفتند:که را مي گويي؟ گفتم:ابوبکر را که رسول خدا او را براي نماز جماعت مقدم داشت ودر روز بدر در زير سايباني با او به مشورت نشست و رأي او را پسنديد؛و در غاربا او بود و دخترش عايشه را به او داد و او را امّ المؤمنين ناميد.ناگهان بني هاشم با عصبانيت و خشم جلو آمدند؛زبير از آنان پشتيباني کرده در حالي که شمشيرش را از نيام در آورده بود گفت: يا با علي بيعت مي شود يا اين شمشير من گردني را راست نخواهد گذاشت!گفتم: زبير،انتسابي به بني هاشم فريادت را در آورده است،مادرت صفيّه دختر عبد المطلّب است.

گفت:قسم به خدا اين شرافت بزرگ و افتخار من است،اي پسر حنتمه(مادر،خواهر وعمّةعمر(لعنه الله))و اي پسر صهّاک(مادر حنتمه که کنيزي بود معروف به زنا دادن)ساکت باش اي بي مادر!و سخني گفت که چهل نفر از حاضران در سقيفه بني ساعده از جا برخاسته و به او حمله ور شدند.به خدا سوگند نتوانستيم شمشير را از دستش بگيريم مگر وقتي که او را بر زمين افکنديم،با اينکه هيچکس به ياري و کمک او نيامده بود.

من به سرعت خود را به ابو بکر رسانده با او دست داده بيعت کردم و به دنبال من عثمان بن عفان و ديگر حاضران در سقيفه غيراز زبير چنين کردند؛به او گفتيم: يا بيعت کن يا تو را مي کشيم!بعد مردم را از او دور ساخته گفتم:مهلتش دهيد،او از روي خود خواهي و نخوت نسبت به بني هاشم به خشم در آمده است.دست ابو بکر را در حالي که از ترس مي لرزيد گرفته و سر پا نگه داشتم و او را که عقلش مخلوط گشته بود و نمي دانست چه مي کند،بر روي منبر محمد نشانيدم.به من گفت: اي ابا حفض!از خشم علي بيمناکم.گفتم:علي به تو کاري ندارد[و سر گرم کار ديگري است] ابو عبيدة حرّاح نيز در اين کار به من کمک کرد و دست ابو بکر را گرفته به سمت منبر مي کشيد و من از عقب او را به جلو مي راندم مانند بزغاله اي که به سوي کارد قصاب با دست و پاي لرزان کشانده مي شود.بر روي منبر ايستاد در حالي که گيج و سرگردان بود به او گفتم:سخنراني کن و خطبه بخوان! زبانش بند آمده،به وحشت افتاده و از سخن باز ايستاده بود.از ناراحتي دست خود را گاز گرفتم.به او گفتم: تو را چه شده؟[چرا گيج هستي؟]و او هيچ نمي گفت.ميخواستم او را از منبر به زير آورم و خود جاي او را بگيرم؛ترسيدم مردم نسبت به آنچه در باره اش گفته بودم سرزنشم کنند.مردم(با ديدن اين صحنه) پرسيدند:چه طور از فضل او گفتي؟آيا از رسول خدا در بارة او چيزي شنيده اي؟ گفتم:از فضل او از زبان رسول الله چيز هايي شنيده ام که آرزو دارم اي کاش مويي بودم بر سينة او و حکايتي با او دارم.پس گفتم: يا سخني بگو يا از منبر پايين بيا!والله در صورت من چنين ديد و فهميد که اگر از منبر پايين بيايد من بالاي منبر ميروم ومي گويم چيزي را که به گفتار او منجر نشود!بالاخره با صدايي ضعيف و ناتوان گفت:ولايت شما را به عهده گرفتم اما با وجود علي در بين شما بهترينتان نيستم.بدانيد من شيطاني دارم که بر من مسلّط شده و مرا وسوسه مي کند و خير مرا در نظر ندارد(مقصود نحسش دومي ملعون است(لعنهما الله))پس هرگاه در کاري لغزشي حاصل شد مرا به راه راست بياوريد که در مويي و پوستي به شما ستم نکنم،براي خودم و شما استغفار مي کنم. و از منبر پايين آمد در حالي که مردم به او خيره شده بودند،دستش را گرفتم وفشار دادم و او را نشانيدم؛مردم براي بيعت با او جلو آمدند،من در کنارش نشستم تا او را و کساني را که بخواهند از بيعتش سر باز زنند بتر سانم.اوگفت: علي ابن ابي طالب چه کرد؟ گفتم:او خلافت را از گردن خود برداشت و به خاطر آنکه مسلمانان کمتر اختلاف داشته باشند،به اختيارآنان گذاشت و خودخانه نشين شده است.پس مرم بيعت مي کردند درحالي که اکراه داشتند.

پس زمانيکه بيعت او فراگير شد به ما خبر رسيد که علي، فاطمه و حسن و حسين را به در خانه هاي مهاجران و انصار مي برد و بيعت ما را با خودش در چهار موضع ياد آوري و آنان را تحريک مي کند.مردم شبانه به او نويد ياري مي دهند ولي صبح فردا از وعده خود بر مي گردند.

پس به خانة علي رفتم تا از او بخواهم از خانه بيرون بيايد. کنيزش فضّه پشت در آمد به او گفتم:به علي بگو براي بيعت با ابوبکر بيرون بيايد چون مسلملنان با او بيعت کرده اند! فضّه گفت:امير المؤمنين مشغول است.گفتم:اين سخن ها را واگذار(وبهانه نياور) بگو بيرون بيايد والّا داخل ميشويم و به زور  بيرونش مي کشيم!

پس فاطمه پشت در آمد،ايستاد و گفت:اي گمراهان دروغگو چه مي گوييد و چه مي خواهيد؟

گفتم اي فاطمه! گفت: اي عمر چه مي خواهي؟ گفتم :چرا پسر عمويت تو را براي پاسخگويي فرستاده و خود پشت پرده نشسته؟ گفت:اي بد بخت!طغيان و سرکشي تو مرا از خانه بيرون آورده است تا حجّت و دليل بر تو و بر هر گمرا هي ثابت شود.گفتم:اين ياوه ها و حرفهاي زنانه را کنار بگذار و به علي بگو بيرون بيايد.فاطمه گفت: محبت و احترامي دربين نيست،آيا مرا از حزب شيطان مي ترساني اي عمر با اين که حزب شيطان ضعيف است؟گفتم:اگر علي بيرون نيايد هيزم فراواني مي آورم و خانه را با هر که در آن است مي سوزانم تا اينکه براي بيعت بيايد.پس تازيانة قنفذ را گرفته بر او زدم و به خالد بن وليد گفتم:تو و همرا هانت به سرعت برويد وهيزم جمع کنيد و گفتم:آن هيزم ها را آتش خواهم زد.

فاطمه گفت:اي دشمن خدا و دشمن رسول خدا و دشمن امير المؤمنين!پس دستش را بر در گذاشت تا مانع من از باز کردن در شود. به طرف در رفتم،استقامت کرد؛با تازيانه بر دست هايش زدم،به دردش آورد،صداي ناله و گريه اش را شنيدم.نزديک بود دلم بسوزد و برگردم که به ياد کينه هاي علي و حرص و ولع او در ريختن خون بزرگان عرب و نيرنگ محمد و سحرش افتادم؛پس در حالي که او خود را به در چسبانده بود تا مانع شود با تمام توان لگدي به در زدم [ناگهان] فر يادي کشيد که گمان کردم مدينه زير و رو شد،وصدا زد:«اي بابا اي رسول خدا اين چنين رفتار مي شود با حبيبه ات و دخترت،آه اي فضّه!مرا بگير به خدا قسم فرزندي که در شکم داشتم کشته شد» صداي ناله اش را از درد سقط در حالي که به ديوار تکيه داده بود شنيدم.در را باز کردم و داخل شدم،به من چنان رو کرد که چشمهايم تاريک شد.از روي مقنعه طوري بر دو گونه اش زدم که گوشواره ها پاره شد و به زمين ريخت.

علي از خانه بيرون آمد.همينکه چشمم به او افتاد،به سرعت از خانه خارج شده(وفرار کردم) به خالد و قنفذ و همرا هانشان گفتم:از گرفتاري بزرگي رها شدم[و در روايت ديگر:جنايت بزرگي مرتکب شدم که بر خود ايمن نيستم،اين علي است که از خانه بيرون آمده،من و همه شما توان مقاومت در برابر او را نداريم].علي خارج شد،در حالي که فاطمه دست برد تا پيشاني خود را ظاهر کند و به خدا استغاثه کند،علي چادر بر او کشيد و گفت:اي دختر رسول خدا!خدا پدرت را رحمت بر عالمين مبعوث کرد؛قسم به خدا اگر نقاب از چهره برداري و هلاکت اين خلق را بخواهي قطعاً دعاي تو را اجابت مي کند واز اين ها بشري بر روي زمين باقي نمي ماند.چون تو و پدرت نزد خدا بزرگتر از نوح هستيد که به خاطر(دعاي)او همه اهل زمين و خلق زير آسمان را هلاک کرد مگر آنها که در کشتي بودند. و قوم هود را به سبب تکذيب پيامبرشان هلاک کرد و قوم عاد را به باد صرصر و قوم ثمود را با دوازده هزار نفر به اطر کشتن آن ناقه و بچه اش عذاب کرد. منزلت تو و پدرت نزد خدا بالا تر از هود است و تو اي سيّدة زنان جهان بر اين خلق نگون بخت موجب رحمت باش و موجب عذاب مباش.

درد سقط بر او شديد شد،داخل منزل شد و فرزندي سقط کرد که علي او را محسن ناميده بود.

من جمعيت زيادي در آنجا جمع کردم،اما نه بدان جهت که از کثرت آنها در مقابل علي کاري ساخته باشد بلکه براي دلگرمي خودم.او را در حالي که کاملاً در محاصره بود با اکراه و اجبار از خانه اش بيرون آورده براي بيعت گرفتن به جلو راندم. پس به راستي من به علم و يقيني که در آن شکي نيست مي دانم که اگر من و همه اهل زمين تلاش مي کرديم که او را بر اين کار وادار کنيم نمي توانستيم اما (خودش آمد ) به خاطر چيز هايي که در دل داشت که من آنها را مي دانم اما هم اکنون نمي گويم.

پس زماني که به سقيفة بني ساعده رسيدم،ابوبکر و اطرافيانش به تمسخر علي برخاستند. پس علي به من گفت:«اي عمر!آيا مي خواهي در آنچه که به تأخير انداخته ام شتاب کنم؟» گفتم: نه؛يا امير المؤمنين! به خدا قسم خالد ابن وليد[سخنان]مرا شنيد و به سرعت نزد ابو بکر رفت (وبازگوکرد)؛ابو بکر سه مرتبه در حالي که مردم مي شنيدند گفت: مرا با عمر چه کار؟

هنگامي که علي داخل سقيفه شد ابو بکر به سمت او آمد؛گفتم: اي ابالحسن به تحقيق[با ابو بکر]بيعت کردي پس برگرد! ولي اکنون شهادت مي دهم که علي با ابو بکربيعت نکرد و دستش را به سمت او دراز نکرد و من نمي خواستم پافشاري کنم مبادا در آنچه که در مورد من به تأخير انداخته بود تعجيل کند،و ابو بکر به خاطر ترس و اظطرابي که از علي داشت، آرزو مي کرد که کاش علي را در آنجا نمي ديد!

و علي از سقيفه برگشت؛ از اوضاع او پرسيديم(که کجا رفته است؟) گفتند: به سوي قبر محمد رفته و در آنجا نشسته است.پس من و ابو بکر بر خاستيم و دوان دوان به سمت او حرکت کرديم در حلي که ابو بکر [در راه]مي گفت: واي بر تو اي عمر!با فا طمه چه کردي؟والله اين کار زياني آشکار است.گفتم:بزرگترين مشکلي که براي توست اين است که با ما بيعت نکرد،و چندان مطمئن نيستم که مسلمانان اطرافش را نگيرند.

گفت:حالا مي خواهي چه کني؟ گفتم: تو وانمود مي کني(بايد وانمود کني)که او در کنار قبر محمد با تو بيعت کرده است.

پس به او رسيديم در حالي که قبر را قبله قرار داده ، دست برخاک قبر نهاده بود و اطرافش را سلمان و اباذر و مقداد و عمار و حذيفه پسر يمان اطرافش را گرفته بودند؛پس روبرويش نشستيم،و به ابو بکر اشاره کردم که دستش را مانند علي روي قبر بگذارد و دستش را به دست علي نزديک کند؛پس آن کار را انجام داد؛و من دست او را گرفتم تا به دست علي بکشم و بگويم که علي بيعت کرده است،اما علي دستش را بر گرفت.من و ابو بکر برخاستيم(وحرکت نموده)در حالي که پشت به آنها کرده بوديم و من مي گفتم:خداوند علي را جزاي خير دهد وقتي به کنار قبر رسول الله حاضر شدي از بيعت با تو خود داري نکرد!

پس ابوذر- جندب بن جنادةغفاري-از بين آن جماعت فرياد زنان  برخاست و مي گفت: اي دشمن خدا به خدا قسم علي با يک بردة آزاد شده(ابوبکر) بيعت نکرد؛و پيوسته هرقت گروهي با ما رو برو مي شدند يا ما قومي را ملاقات مي کرديم خبربيعت کردن علي را به آنها مي داديم و ابوذر(حرف)ما را تکذيب مي کرد.

والله[علي]  نه با ما در خلافت ابو بکر بيعت کرد و نه در خلافت من و نه با کسي که بعد از من است بيعت خواهد کرد و دوازده نفر از اصحابش هم نه با ابي بکر و نه با من بيعت نکردند.

پس اي معاويه چه کسي غير از من کار من را انجام داد و دشمني هاي گذشته را آشکار کرد ؟اما تو و پدرت ابو سفيان و برادرت عتبه؛ آنچه که در تکذيب محمد و نيرنگ با او و رهبري فتنه هايي در مکه و طلب  عده اي در کوه حراء براي قتلش کرديد و گرد آوري احزاب و جمع آنها بر عليه او و سوار شدن پدرت بر شتر در حاليکه احزاب را رهبري مي کرد و قول محمد(در بارة او) که:«خدا لعنت کند راکب(سوار)وقائد (کشندة افسار شتر)وسائق(رانندة شتر از عقب)را»و پدرت راکب و برادرت قائد و تو سائق بودي؛ مي دانم.

و مادرت هند را فراموش نمي کنم که بسيار به وحشي بخشيد تا براي «حمزه» کمين کند، هماني که او را در سرزمينش «اسد الرحمن» مي خواندند،و با نيزه او را بزند.(پس چنين کرد)ودلش را شکافت و جگرش را بيرون کشيد و آن را نزد مادرت آورد؛پس محمد به واسطة سحرش پنداشت که زماني که هند جگر حمزه را داخل دهان کند تا آن را بخورد سنگ خواهد شد؛ پس او جگر را از دهان بيرون انداخت.پس محمد و يارانش او را آکله الأکباد(خورندة جگر ها، همان هند جگر خوار)ناميدند. ونيز کلام او را درشعرش براي دشمني محمد ويارانش فراموش نکرده ام:    

ما دختران طارق هستيم که بر فرش هاي گرانبها راه مي رويم
مانند در در گردنبند و مشک در فرق سر هستيم‏
اگرمردان به ما رو کنند دست به گردن مي شويم و اگر پشت کنند
بدون محبت جدا مي شويم

و زنان اطرافش در لباسهاي زرد بدن نما صورتها و مچ دستها و سر هاي خود را نمايان کرده بودند و مردان را بر جنگ با محمد حريص مي کردند؛براستي که شما به ميل و رغبت اسلام نياورديد ودر روز فتح مکه فقط و فقط از روي زور و اجبار اسلام آورديد پس محمد شما را اسير آزاد شده قرار داد و زيد برادر من و عقيل برادر علي ابن ابي طالب و عمويشان عباس را  مثل آنان قرار داد،و در دل پدرت همچنان خشم و کينه بود پس گفت: به خدا قسم اي پسر ابي کبشه(کنيه اي که به پيامبر (صلّ الله عليه و آله)داده بودند)مدينه را بر عليه تو از سواره و پياده پر مي کنم و بين تو و اين دشمنان جدايي مي افکنم.محمد در حالي که به مردم اعلام مي کرد و مي فهماند که از باطن و آنچه که در دل اوست خبر دارد گفت:اي ابا سفيان! الله مرا از شر تو نگه دارد. و محمد براي مردم چنان نمايان مي کرد که أحدي بر اين منبر با لا نمي رود(به حکومت نمي رسد) مگر من و علي و کساني از اهل بيتش که به دنبال او مي آيند.

پس سحرش باطل شد و تلاشش بي نتيجه ماند و ابو بکر بر فراز منبر رفت و من بعد از او بالا رفتم؛و اي بني اميه اميدوارم شما بعد از من چوبه هاي طنابهاي اين (خيمة)خلافت باشيد(به حکومت برسيد)؛ بدين جهت  تو را والي شام کردم و بر تو مُلک آن را مباح کردم وتو را در آن شناساندم تابا گفتار محمد در بارة شما مخالفت کرده باشم. و باکي ندارم که محمد شعر يا نثر بگويد!براستي که او گفته است:به من وحي مي شود و از پروردگارم نازل شده:

«وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ(اسراء:60)» پس اي بني اميه پنداشت که آن شجرة ملعونه شما هستيد؛

پس هر زمان که توانست دشمني اش را با شما ظاهر کرد،همچنانکه هاشم(جدّ سوم پيامبر (صلّ الله عليه و آله و سلّم)) و بني هاشم پيوسته دشمنان  بني عبدشمس(جدّ سوم معاويه (لعنه الله) ) بودند.اي معاويه،من با اين شرح و بسطي که از جريانات به توکردم،خيرخواه،ناصح و دلسوز تو مي باشم و ترسانم از کم طاقتي وکم حوصلگي و کم صبري توکه عجله کني در آنچه که به تو وصيت کردم و اختيار شريعت و امت محمد را به تو دادم؛ و مخالفت خود را به طعنه يا به شماتت به موت آشکار کني يا آنچه را مي گويند رد کني يا در انجام آنچه آورده است کوتاهي کني و هلاک شوي و آنچه من بالا بردم به زير بکشي و آنچه من ساختم خراب کني.کاملاً بر حذر باش و هر زمان که در مسجد محمد داخل شدي و بر منبر او رفتي به ظاهر او را در هر چيزي که آورده است تصديق کن! با رعيت خود درگير مشو و اظهار دلسوزي و دفاع از آنها را بنما و نسبت به آنها حليم و بردبار باش و نسيم عطا و بخشش خود را نسبت به آنها بگستر؛وبر تو باد که بين ايشان اقامة حدود کني و به آنان چنين نشان مده که حقي از حقوق الهي را واگذار مي کني،واجبي را ناقص مگذار و سنت محمد را تغيير مده که در اين صورت امت را بر ما شورانده اي؛ بلکه آنها را از همان محل آرامش و امنيتشان بگير و به دست خودشان آنان را بکش و با شمشير خودشان نابودشان ساز! بر آنان رياست کن اما از جنگ با انان بپرهيز.نرمي کن و از ايشان چيزي کم نگذار.براي آنان در مجلس خود جا بازکن و در محل نشستن خودت احترامشان کن و ايشان را به دست رئيس خودشان به قتل برسان.خوش رويي ات را ظاهر کن و خشمت را فرو خور،و آنها را عفو کن تا تو را دوست داشته باشند و اطاعتت کنند.

بر خودمان و بر تو از حرکت علي و دو فرزندش حسن و حسين ايمن نيستم پس اگر به همرا هي گروهي از امت توانستي با آنان پيکار کني انجام بده و به کار هاي کوچک راضي مشو و به کار هاي بزرگ روکن و وصيت و عهد مرا حفظ کن،آن را پنهان نموده آشکار نکن و امر و نهي مرا امتثال کرده و گوش به فرمانم باش؛و از مخلفت با من بپرهيز و راه پدرانت را پيش گير و انتقام خود را بگير و پيرو آثار پدرانت باش.

پس هرچه بود از پنهان و آشکار برايت بيرون ريختم و مطلب را با اين شعر به پايان مي برم:

1. اي معاويه!قوم پيامبر کارشان بالا گرفته به خاطر کسي خلق را از بتهايشان جدا کرد
2. ميل کردم به دينشان پس مرا به شک انداخت،پس دوري کن از ديني که پشتم به آن شکسته شد
3. اگر فراموش کنم فراموش نمي کنم وليد و شيبه را و عتبه و عاص که در جنگ بدر به زمين افتادند
4. در زيرغلاف قلب سوزشياز فقرشان است ابوحکم همان شخص کوچک وفقيرشده از فقر.
5. انتقام اين مردم را با ظاهر کردن شمشير هاي هندي و نيزه هاي قاطع بگير.
6. و به گروه مردان شام بپيوند ايشان شيرانند و باقي دربيشه هاي دشوار.
7. در فاسد کردن ديني که در گذشته براي آورد و پر از سحر و جادو بود سعي کن.
8. و کينه هاي گذشته را طلب کن در حالي که بدي ديني که تمام بني نضير را فرا گرفته آشکار مي کني.
9. جز به وسيلة دينشان به انتقام موفق نمي شوي پس با شمشير قوم گردنهاي قوم بني عَمرو را جدا کن.
10. به اين اميد ولايت شام را به تو دادم که تو سزاوار تري  که بر گردي به دين حدت صخر.

راوي مي گويد:چون عبد الله بن عمر(لعنه الله)عهد و وصيت پدرش(لعنه الله)را خواند،به طرف يزيد(لعنه الله)رفت و سر او را بوسيد و گفت:اي اميرالمؤمنين،الحمدلله که اين خارجي پسر خارجي را کشتي!والله پدرم اين چيزهايي براي پدر تو گفت براي من نگفت،والله أحدي از امت محمد به اين گونه که نسبت به من محب و راضي باشد نمي بيند .

پس يزيد(لعنه الله)بهترين جائزه و احسانش را به او کرد و او را با احترام بدرقه نمود.پس عبدالله بن عمر(لعنه الله)از نزد او خندان بيرون آمد.مردو به او گفتند:به تو چه گفت؟ پاسخ داد:سخن راستي گفت،ومن قطعاً دوست داشتم که در اين کار با او شريک مي بودم!پس به سمت مدينه برگشت و جوابش به هرکه ملاقاتش ميکرد همين جواب بود.

و روايت شده است که يزيد(لعنه الله) براي عبد الله بن عمر(لعنه الله)نامه اي آورد که در آن عهد و وصيت عثمان بن عفان(لعنه الله) بود و آن از اين نامه غليظ تر و پر خدعه تر و بزرگتر از آن عهدي بود که عمر(لعنه الله) به معاويه نوشت.پس زماني که عبدالله بن عمر(لعنه الله) آن نامة ديگر را خواند،برخاست و سر يزيد(لعنه الله) را بوسيد و گفت: الحمدلله که اين خارجي پسر خارجي را کشتي!بدان پدرم عمر به من از اسرارش مانند آنچه که به پدرت معاويه نوشته است،نوشته است،و بعد از اين روز نمي بينم أحدي از امت و اهل و پيروان محمد را مگر اينکه نسبت به آنها هرگز خير خواه نباشم.پس يزيد گفت:اي پسر عمر!آيا در آن نامه شرح اسرار است؟...

وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَحْدَهُ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِِ وَلَعنَةُ اللهِ عَلَي أَعدائِهِم و مُخالِفيهِم و مُعانِديهِم وَ غاصِبِي حُقُوقِهِم و مُنکِري فَضَائِلِهِم أَجمَعِين مِنَ أَلآنِ إلَي قِيَامِ يَومِ أَلدِّينِ.

 يا علي يا علي يا علي
اللهم العن الجبت و الطاغوت

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/12ساعت 8:38  توسط سید محمد امین  | 

 

بگذشت مه روزه ، عيد آمد و عيد آمد

بگذشت شب هجران، معشوق پديد آمد

آن صبح چو صادق شد، عذراي تو وامق شد

معشوق توعاشق شد، شيخ تو مريد آمد

شد جنگ و نظر آمد، شد زهر و شکر آمد

شد سنگ و گهر آمد، شد قفل و کليد آمد

جان از تن آلوده، هم پاک به پاکي رفت

هرچند چو خورشيدي بر پاک و پليد آمد

از لذت جام تو دل مانده به دام تو

جان نيز چو واقف شد، او نيز دويد آمد

بس توبه شايسته برسنگ تو بشکسته

بس زاهد و بس عابد کو خرقه دريد آمد

باغ از دي نامحرم سه ماه نمي زد دم

بر بوي بهار تو، ازغيب رسيد آمد

شاعر : مولوی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/10ساعت 6:20  توسط سید محمد امین  | 
"بسم الله الرحمن الرحیم"
قسمتی از توقیع امام عصر(عج)به آخرین نائب خاص خود(محمد سمری):
وسياتي شيعتي من يدعي المشاهدة الا فمن ادعي المشاهدة قبل خروج السفياني والصيحة فهو كذاب مفتر ...

چه بسا افرادي از شيعيان ادعاکنند که مرا مشاهده نموده اند، آگاه باشيد هر کس قبل از خروج سفيانی و صيحه آسماني، چنين ادعايي کند درغگو وافترا زننده است...

الغيبة شيخ طوسي ص395- احتجاج شيخ طبرسي ج 2 ص 297
....................................................................................................
سلام علیکم

با سپاس فراوان از درگاه عبودیت انشالله وبلاگ"کذابین مفتر" کار خود را بطور رسمی در راستای شناخت امام عصر(عج)و دشمنان ایشان و نیز فرق ضاله و مدعیان مهدویت در روز عید سعید فطر آغاز خواهد کرد.

امید است شما دوستان عزیز در رسیدن به این هدف متعالی همکاریها و نظرات خوبتان را از ما دریغ نفرمایید.

آدرس وبلاگ "کذابین مفتر" :

        http://kazzabin.blogfa.com/  

منتظر حضور گرمتان هستیم/یا علی مدد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/08ساعت 9:53  توسط سید محمد امین  | 

 

خداوند متعال محمد (صلي الله عليه و آله) را مبعوث کرد، تا سلسله پيامبران را تکميل کند، آن روز مردمان خدا را نمي‌شناختند، او آنان را هدايت کرد و از گمراهي رهانيد و جاهليت و ناداني را برانداخت.

من گواهي مي‌دهم که محمد بنده و فرستاده خداست، خداوند او را با دين اسلام و معجزه جاويد آسماني به سوي مردمان فرستاد، تا شبهه‌‌ها را از ميان بردارد و با دليل‌هاي روشن سخن گويد و آنان را با نشانه‌هاي الهي، از هر کردار ناپسند بيم دهد و به سوي کارهاي نيکو و رفتار نيک فراخواند. (امام علي(عليه السلام)، الحيات، ج 2، ص 35)

آن فرستاده بزرگ الهي در سخناني مشهور فرمودند: مرا برانگيختند تا همه ارزش‌هاي الهي و منش‌هاي والاي انساني را به جهانيان بياموزم،‌ و اينگونه بود که او اسوه همه خوبان عالم گرديد و مايه مهرباني و آرامش بشر .

وقتي دل غمزده، غبار غربت ‌گيرد، ياد اوست و تنها ياد اوست که تسلي خاطر است، و هم اينک ماه رمضان، است.

چون در بهارستان کتاب‌ها و نشانه‌ها گام نهي و به کوي و برزن‌هاي زيباي حديث اهل بيت در آيي به نيکي به اقيانوسي رسي که کران تا کران آن را گوهرهاي رنگي نهاده‌اند و هر گوهري نشانه‌اي و هر نشانه‌اي راهي به سوي دوست، و هم اينک راهي ديگر ... .

سلطان سرير ارتضا، حضرت علي ابن موسي الرضا (عليه‌آلاف‌التحيه‌والثناء) از مولي المتقين و اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب که درود خدا بر آنان باد چنين نقل فرموده است: که پيامبر روزي از روزها و چندي پيش از ماه مبارک رمضان، سخناني براي ما بيان فرمود و در آن خطبه، براستي در سفت و گفت: اي مردم ماه خدا با گشاده‌دستي، مهرباني، بخشش و آمرزش به سوي شما مي‌آيد، ماهي که نزد خداي بزرگ برترين ماه‌هاست و روزهايش بهترين روزها و شب‌هايش بهترين شب‌هاست و لحظاتش بهترين لحظه‌هاست.

گويا همين ديروز بود که پيامبر در مسجد يثرب و بر روي منبري که از بوريا و چوبه‌هاي خرما شکل يافته بود، خطبه‌اي رسا بيان فرمود و در آن سخنراني، غفلت از آن ماه خدايي را به آنان بيم داد و آيه ديگري از کتاب فضيلت و اخلاق محمدي را ورق زد و آنان را به سوي ميهماني خدا فراخواند.

سلطان سرير ارتضا، حضرت علي ابن موسي الرضا (عليه‌آلاف‌التحيه‌والثناء) از مولي المتقين و اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب که درود خدا بر آنان باد چنين نقل فرموده است: که پيامبر روزي از روزها و چندي پيش از ماه مبارک رمضان، سخناني براي ما بيان فرمود و در آن خطبه، براستي در سفت و گفت: اي مردم ماه خدا با گشاده‌دستي، مهرباني، بخشش و آمرزش به سوي شما مي‌آيد، ماهي که نزد خداي بزرگ برترين ماه‌هاست و روزهايش بهترين روزها و شب‌هايش بهترين شب‌هاست و لحظاتش بهترين لحظه‌هاست.

ماهي است که از سوي خدا در آن ماه به ميهماني خدا خوانده شده‌ايد و از خاندان بزرگواري خدا گرديد‌ه‌ايد.

نفس‌هاي شما در آن ماه به مثابه تسبيح اوست و خواب شما در آن ماه بندگي خداست، کردار شما در آن ماه پذيرفته است، و دعا و نيايش شما در آن ماه بي‌پاسخ نخواهد بود،‌ پس بخواهيد از خداي بزرگ، همو که پروردگار شماست به نهادهاي راستين و دل‌هاي پاک، تا او شما را به سعادت روزه‌داري و تلاوت قرآن بيارايد.

پس بدبخت کسي است که از آمرزش الهي در اين ماه بزرگ محروم گردد .

و چون در اين ماه به سبب روزه‌داري گرسنه و تشنه گشتيد به ياد گرسنگي و تشنگي روز قيامت افتيد، به نيازمندان صدقه دهيد و بيچارگان را دست گيريد و به بزرگانتان احترام کنيد و به کوچکترانتان مهر ورزيد و بستگانتان را بزرگ داشته و به ديدار آنان بشتابيد .

زبان‌هايتان را از دورغ، بهتان، غيبت و سخنان ناروا نگاه داريد و چشمانتان را از آنچه روا نيست فرو بنديد و گوش‌هايتان را از آنچه شنيدن آن ناپسند است برگيريد.

بر يتيمان مردم مهر ورزيد تا به يتيمانتان مهر ورزند و از گناهانتان به سوي خدا باز گرديد.

دست‌هايتان را هنگام نماز به نيايش بلند داريد، پس به درستي که آن هنگام برترين لحظه‌هاست و در آن هنگام است که خداي بزرگ و شکوهمند، نگاه رحمت و مهرباني به سوي بندگان بيفکند .

و چون با او نجوا کنند پاسخشان گويد و تا او را خوانند به آنان لبيک گفته و چون از او خواهند به آنان ببخشايد و استجابت نمايد آنان را هنگام نيايش .

اي مردم؛ جان‌هاي شما در گرو کردار شماست، پس جان‌هاي خويش را آزاد سازيد به بخشش‌خواهي از خداي بزرگ.

نفس‌هاي شما در آن ماه به مثابه تسبيح اوست و خواب شما در آن ماه بندگي خداست، کردار شما در آن ماه پذيرفته است، و دعا و نيايش شما در آن ماه بي‌پاسخ نخواهد بود،‌ پس بخواهيد از خداي بزرگ، همو که پروردگار شماست به نهادهاي راستين و دل‌هاي پاک، تا او شما را به سعادت روزه‌داري و تلاوت قرآن بيارايد. پس بدبخت کسي است که از آمرزش الهي در اين ماه بزرگ محروم گردد .

بار گناهان و بدبختي‌ها بر پشت‌هاي شما سنگيني مي‌نمايد، پس سبک سازيد آن بار را به سجده‌هاي طولاني و بدانيد که خداي بزرگ به عزت خويش سوگند ياد کرده است که نمازگزاران و پيشاني بر زمين سايندگان درگاهش را شکنجه و عذاب ننمايد و آنان را از آتش روزي که همه براي پروردگار جهانيان برانگيخته خواهند شد نترساند.

اي مردم؛ هر آن کس از شما روزه‌دار مؤمني را در اين ماه افطاري بخشد، گويا بنده‌اي آزاد ساخته و مزد آن را خواهد ستاند،‌ و قلم بخشش بر گناهانش گذشته‌ا‌ش کشيده خواهد شد.

در اين هنگام، مردي از ميان جماعت بپا خواست و عرض کرد: اي فرستاده خدا برخي از ما توان اطعام و افطار ديگران را نداريم پس چه کنيم؟ پيامبر گرامي اسلام فرمودند: از آتش بپرهيزيد گرچه با نيمي از خرما مؤمن روزه‌داري را افطار نماييد، از آتش بپرهيزيد گرچه با جرعه‌ اي آب، روزه‌داري را افطار نماييد.

اي مردم؛ هر آن کس از شما در اين ماه بزرگ، اخلاق و رفتارش را نيکو گرداند، گذرنامه‌اي به او خواهند داد که از پل صراط بگذرد، در روزي که گام‌ها در آن روز مي‌لرزد و مي‌لغزد.

و هر آن کس که نسبت به زيردستان خود در آن ماه سبک گيرد، خداي بزرگ حسابش را سبک سازد، و هر آن کس که شر و بدي خويش را در اين ماه از مردم باز دارد، خداي بزرگ غضب خويش را در روز قيامت از او بر خواهد داشت و هر آن کس که يتيمي را بزرگ دارد خداي جليل در روز جزاء او را بزرگ خواهد داشت.

و کسي که در ماه مبارک رمضان، نزديکان خويش را بزرگ شمرد و به ديدار آنان بشتابد، خداي بزرگ در روز جزا  او را به رحمت و مهرباني خويش نايل سازد.

و کسي که نزديکان و بستگان خويش را در اين ماه احترام ننموده و به ديدار آنان نرود، خداي بزرگ در روز قيامت رحمت و مهرباني خويش را از او دريغ سازد.

و هر آن ‌کس که در اين ماه، دل خويش را به نماز مستحبي بيارايد، خداي بزرگ آزادي او را از آتش امضا فرمايد.

و هر آن کس که در اين ماه، واجبي را اداء نمايد براي اوست مزد و ثواب آن کس که هفتاد واجب را در غير اين ماه اداء کرده باشد.

و آن کس که درود فرستادن بر من را در اين ماه بسيار سازد، خداي بزرگ کفه کردار خوب او را، در روزي که کفه‌هاي کردار خوب مردمان به انبوه سبک باشد، افزون سازد.

و هر آن کس که آيه‌اي از آيات قرآن را در اين ماه تلاوت نمايد، براي اوست، مزد کسي که تمام قرآن را در ماه‌هاي غير رمضان خوانده است.

اي مردم؛ به درستي که درهاي بهشت در اين ماه گشوده است. پس بخواهيد از پروردگارتان تا آن درها را به روي شما همواره باز نگه دارد و درهاي آتش نيز در اين ماه بسته است، پس از پروردگاتان بخواهيد درهاي آن را همواره به روي شما بسته نگه دارد و اهريمنان نيز در اين ماه در زنجيرند، پس از خدا بخواهيد که خدا آنان را بر شما مسلط نگرداند.

امام اميرالمومنين عليه السلام که خود حکايت‌گر اين داستان است فرمود: پس من برخاستم و گفتم اي پيامبر گرامي برترين کردار در اين ماه چه چيز است؟

اي مردم؛ هر آن کس از شما روزه‌دار مؤمني را در اين ماه افطاري بخشد، گويا بنده‌اي آزاد ساخته و مزد آن را خواهد ستاند،‌ و قلم بخشش بر گناهانش گذشته‌ا‌ش کشيده خواهد شد.

در اين هنگام، مردي از ميان جماعت بپا خواست و عرض کرد: اي فرستاده خدا برخي از ما توان اطعام و افطار ديگران را نداريم پس چه کنيم؟ پيامبر گرامي اسلام فرمودند: از آتش بپرهيزيد گرچه با نيمي از خرما مؤمن روزه‌داري را افطار نماييد، از آتش بپرهيزيد گرچه با جرعه‌ اي آب، روزه‌داري را افطار نماييد.

حضرتش فرمود: اي ابوالحسن برترين کردار در اين ماه، خود نگهداري از گناهان است.

روايت فوق را شيخ حر عاملي از بزرگان مشايخ و علماي  شيعه در وسائل الشيعه، ج 10، ص 314 نقل فرموده است، اما برخي کتب ديگر چون کتاب شريف عيون اخبار الرضا عليه السلام تتمه‌اي بر اين روايت افزون داشته‌، که به ذکر آن نيز مي‌پردازيم؛ چون پيامبر گرامي فرمود: خود نگهداري از گناهان برترين کردار در اين ماه است، پس گريست، به ايشان عرض کردم فرستاده بزرگ خداوند، چه چيز شما را به گريه وا داشته است؟ حضرتش فرمود: اي علي گريه مي‌کنم به سبب آن چيزي که از تو حلال مي‌پندارند در اين ماه (خون مبارکت را مي‌ريزند) گويا من توام و تو در محراب براي پروردگارت نماز مي‌گذاري و بدبخت‌ترين مردم از ازل تا به ابد، همو که همزاد و برادر پي کننده شتر قوم ثمود است، گرفتار بزرگترين شقاوت شده، پس ضربه شمشيري بر سر مبارکت فرو مي‌نشاند، و بدان ضربه، محاسنت از خون سرت خضاب مي‌‌گردد.

علي عليه‌السلام مي‌فرمايد: در اين هنگام به حضرتش عرض کردم اي فرستاده گرامي خدا در آن زمان در مسير راستي قرار دارم؟ و در سلامت ديني بر سر مي‌برم؟ پس رسول گرامي فرمود: آري، اي علي در سلامت ديني و راه راست قرار داري.

سپس فرمود: اي علي هر آن کس که تو را بکشد به راستي مرا کشته است، و آن کس که به تو کينه ورزد به من کينه ورزيده است و هر آن کس که تو را دشنام دهد به راستي مرا دشنام داده است. چرا که تو از من مانند خود مني، جان تو از جان من است، سرشت تو از سرشت من است، به درستي که خداي بزرگ و برتر، تو و مرا آفريد و هر دو را برگزيد و مرا براي نبوت و پيامبري اختيار کرد و تو را براي پيشوايي مردم، پس هر آن کس که امامت و پيشوايي تو را انکار نمايد به تحقيق پيامبري مرا انکار نموده است، اي علي تو جانشين مني و پدر فرزندانم و همسر دخترم فاطمه(سلام الله عليها) و جانشين مني در ميان امتم در زمان زندگيم و پس از مرگم، فرمان تو فرمان من است و نهي تو نهي من است، سوگند به آن کسي که برانگيخت مرا به پيامبري و قرار داد مرا بهترين مردمان، تو حجت و نشانه خدا بر آفريدگان هستي و امانت‌دار راز خداي بزرگ و جانشين خدا در ميان بندگان او هستي .

سخنان حضرتش در ميان جماعت پراکنده گرديد و جماعت مدتي شنيدند و اما آويزه گوش قرار ندادند!! و شهيد رمضان که فرستاده خدا به آنان سفارش کرده بود که چون جان من است و در دره ابطح او را بر روي دستان بلند کرده و گفته بود که او چون هارون(عليه السلام) است براي موسي(عليه السلام) و هر آن کس که من مولاي اويم علي مولاي اوست، در کنار پيکر مطهر پيامبر گرامي تنها نهادند و رفتند و در سايبان پسران ساعده گرد هم آمدند و به خيال واهي بر آن شدند تا جاهليت آشکار را دوباره زنده کنند.

ريسمان بر گردنش نهادند، شمشير به رويش کشيدند و سرانجام مولود کعبه را در محراب عبادت فائز درگاه يار نمودند و انسانيت را، کرامت را و عزت و شرافت انساني را در نهاد فاسد خويش براي هميشه ريشه کن کردند. اما علي هنوز هم در تارک انسانيت چون خورشيد مي‌درخشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/08ساعت 6:33  توسط سید محمد امین  | 
جنايات خليفه ثاني مادام و لايزال در طول زندگي وي ديده ميشوند. جنايات وي مختص يک دوره و زمان و روز خاصي نبوده است. بلکه هر گوشه از زندگي وي را مي نگري پر از جنايات و بدعت ها و مطاعن مختلف مي باشد. در ماه مبارک رمضان نيز که ماه ضيافت الهي و ماه توبه و بخشش و بازگشت به خدا مي باشد عمر بن خطاب بدون توجه به عظمت اين ماه به جنايات و بدعت گذاري هاي خويش ادامه مي داد. که در اينجا گوشه اي از آنها را به طور خلاصه بيان ميکنيم:

بدعت تراويح

صحيح بخاري نقل مي کند: ابن شهاب از عروة بن زبير، از عبدالرحمان بن عبدالقاري نقل کرده که گفت: شبي از شبهاي رمضان با عمربن خطاب به مسجد رفتيم، مردم متفرق بودند و هرکس براي خود نماز مي خواند و بعضاً مردي با اقوام خود به نماز مشغول بود. عمر چون اين بديد گفت: به عقيده من اگر اينها را با يک امام گرد آوريم بهتر است. و در پي اين تصميم ابيّبن کعب را به امامت گماشت. شب ديگر به اتفاق به مسجد رفتيم و مردم به جماعت نماز مي خواندند، عمر گفت: «نعم البدعة هذه» اين بدعت خوبي است! البته نمازي که پس از خوابيدن بخوانند; يعني آخر شب از اينکه اوّل شب اقامه شود بهتـر خـواهـد بـود.»

وي نه تنها از ايجاد اين بدعت توبه نکرد بلکه به آن افتخار نيز مي نمود. متاسفانه اين بدعت تا به امروز رواج دارد و منحرفين از ولايت اميرالمومنين عليه السلام در شبهاي ماه مبارک رمضان در مساجد جمع مي شوند و اين نماز مستحب را که در طول آن يک جزء قران را تلاوت مي کنند ! به جماعت مي خوانند. در حاليکه نماز مستحب را نميتوان به جماعت خواند !

کشتن مولا علي عليه السلام !

يکي ديگر از جنايات عمر در ماه مبارک رمضان به قتل رساندن مولا اميرالمومنين علي عليه السلام است. ممکن است تعجب کنيد ! چطور مي شود عمر که در زمان شهادت مولا اميرالمومنين عليه السلام زنده نبوده است ايشان را به شهادت رسانده باشد؟

دقت کنيد: وقتي قتل مقتولي بررسي ميشود تنها اشخاصي که در صحنه جنايت حضور داشته اند مجازات نميشوند. بلکه کساني را که به نوعي باعث و باني قتل بوده اند نيز به اندازه مشارکت در جرم مجازات مي کنند. به عنوان مثال وقتي سوال از قاتل اباعبدالله الحسين عليه السلام مي شود همگان يزيد را معرفي مي کنند. در حاليکه وي اصلا در کربلا حضور نداشته است. و در واقع شمر امام عليه السلام را به شهادت رسانده. ولي مثل روز براي همه روشن است که يزيد متهم رديف اول در قتل امام عليه السلام مي باشد زيرا وي اسباب قتل امام را فراهم کرد.

با توجه به مقدمه فوق بايد گفت که در شهادت مولا علي عليه السلام تنها ابن ملجم مرادي لعنة الله عليه مجرم و مقصر نيست. و اين نکته اي است که در روايات ما به آن اشاره شده است. از باب مثال در اعمال شب نوزدهم ماه مبارک رمضان آمده است که صد بار بگو: "اللهم العن قتلة اميرالمومنين". يعني خدايا لعنت کن قاتلين اميرالمومنين عليهم السلام را.  توجه کنيد که صحبت از يک قاتل نيست ! بلکه موظفيم قاتلين اميرالمومنين ع را لعنت کنيم ! و همچنين در روايات بسيار تاکيده شده است به لعن کردن کساني که اساس و بنيان ظلم عليه اهل بيت عليهم السلام را  به پا داشتند. و در واقع قاتلين حقيقي اهل بيت عليهم السلام کساني بودند که در سقيفه با مکر و حيله خلافت را از مسير اصلي خود منحرف کردند و پايه و اساس ظلم را به پاداشتند. و ايشان در تمامي ظلم هايي که در حق اهل بيت عليهم السلام در طول تاريخ مي شود مقصر هستند. فلذا امام صادق عليه السلام فرمودند:

هر ظلمي که در اسلام اتفاق افتاده و يا در آينده تا روز قيامت اتفاق افتد و هر خوني که تا روز قيامت به حرام بر زمين بريزد و هر عمل منکر و ناشايستي که تا روز قيامت اتفاق افتد همانا وزر و وبال آن به گردن آن دو (عمر و ابابکر) و پيروان آن دو نوشته خواهد شد. (مجمع النورين ص124)

 يا علي يا علي يا علي
اللهم العن الجبت و الطاغوت

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/06ساعت 8:49  توسط سید محمد امین  | 
شفیعی سروستانی

در روایات متعددی بر این نکته تأکید شده است که امر ظهور امام مهدی(ع) از آفتاب نیز درخشان‌تر است. به همین دلیل، این امر بر هیچ کس مشتبه نخواهد شد و هیچ کس در حقّانیت آن تردید نخواهد کرد.


در سال‌های اخیر، ادعاهای دروغین در حوزة مهدویت بسیار گسترش یافته است و هر از چند گاه از یکی از کشورهای اسلامی، اعم از ایران، عراق، بحرین، مصر، عربستان و... کسی برمی‌خیزد و با این ادعا که سیّد حسنی، سیّد خراسانی، یمانی، نمایندة مخصوص امام زمان(ع) یا حتی خود مهدی موعود است، جمعی بی‌اطلاع را با خود همراه و آتش فتنه‌ای جدید را برپا می‌کند.
در چنین فضایی به طور طبیعی برای بسیاری این پرسش مطرح می‌شود که چگونه می‌توانیم مهدی موعود(ع) را از مدعیان دروغین بازشناسیم؟ آیا راهی برای جلوگیری از تشخیص‌ها و تطبیق‌های نادرست وجود دارد؟ آیا اساساً ظهور امام مهدی(ع) و رویدادهای پیش از آن به حدی روشن است که مردم در مورد آن دچار هیچ گونه تردید و سردرگمی نشوند؟

برای یافتن پاسخ پرسش‌های یاد شده توجه به چند نکته ضروری است:


1. روشن بودن امر ظهور
در روایات متعددی بر این نکته تأکید شده است که امر ظهور امام مهدی(ع) از آفتاب نیز درخشان‌تر است. به همین دلیل، این امر بر هیچ کس مشتبه نخواهد شد و هیچ کس در حقّانیت آن تردید نخواهد کرد.

در این زمینه از امام محمّد باقر(ع) چنین نقل شده است:
تا آسمان و زمین ساکن است، شما نیز ساکن و بی‌جنبش باشید ـ یعنی علیه هیچ‌کس خروج نکنید ـ که کار شما پوشیدگی ندارد. بدانید که آن نشانه‌ای از جانب خدای عزّوجلّ است نه از جانب مردم، بدانید که آن از آفتاب روشن‌تر است و بر نیکوکار و زشت‌کار پنهان نخواهد ماند. آیا صبح را می‌شناسید؛ امر شما همانند صبح است که پنهان ماندن در آن راه ندارد.1

ابتدای روایت، هشدار به کسانی است که با پیش‌افتادن بر امامان معصوم(ع) و با امید تشکیل دولت اهل‌بیت(ع) دست به قیام‌های نابه‌هنگام و حساب نشده می‌زدند و سرانجام خود و گروهی از شیعیان ناآگاه را به هلاکت می‌انداختند.

در روایت دیگری، میمون البان از آن حضرت چنین نقل می‌کند:
من در خیمه امام باقر(ع) نشسته بودم که امام یک طرف خیمه را بالا زد و فرمود: امر ما از این آفتاب روشن‌تر است، سپس فرمود: نداکننده‌ای از آسمان ندا می‌کند که امام، فلان پسر فلان است و نام او را می‌برد و ابلیس ـ لعنت خدا بر او باد ـ نیز از زمین ندا کند؛ همچنان‌که در شب عقبه بر رسول خدا(ص) ندا کرد.2

در همین زمینه مفضل بن عمر از امام صادق(ع) چنین روایت می‌کند:
از ابی عبدالله [امام صادق](ع) شنیدم که می‌فرمود: «فریاد نکنید. به خدا سوگند امام شما سالیانی از روزگارتان غیبت کند و حتماً مورد آزمایش واقع شوید تا آنجا که بگویند: او مرده یا هلاک شده و به کدام وادی سلوک کرده است؟ و چشمان مؤمنان بر او بگرید و واژگون شوید همچنان‌که کشتی در امواج دریا واژگون شود، و تنها کسی نجات یابد که خدای تعالی از او میثاق گرفته، در قلبش ایمان نقش کرده و او را به روحی از جانب خود مؤیّد کرده باشد. دوازده پرچم مُشتبه برافراشته شود که هیچ یک از دیگری بازشناخته نشود».

راوی گوید:
من گریستم، آنگاه فرمود: «ای اباعبدالله! چرا گریه می‌کنی؟» گفتم: چگونه نگریم در حالی که شما می‌گویید: دوازده پرچم مشتبه که هیچ یک از دیگری بازشناخته نشود، پس ما چه کنیم؟ راوی گوید: امام به پرتو آفتاب که به داخل ایوان تابیده بود، نگریست و فرمود: «ای اباعبدالله! آیا این آفتاب را می‌بینی؟» گفتم: آری، فرمود: «به خدا سوگند امر ما از این آفتاب روشن‌تر است».3

با توجه به روایات یاد شده، می‌توان گفت پدیدة ظهور و مقدمات آن، چنان واضح و روشن است که به هنگام وقوعش، همة مردم از آن آگاه می‌شوند و به حقانیت آن پی می‌برند. این‌گونه نیست که تنها جمعی محدود از شیعیان از آن باخبر شوند و به همراهی با آن برخیزند.

بنابراین، اینکه می‌بینیم کسی در گوشه‌ای از کشور عراق یا ایران، خود را به عنوان یکی از شخصیت‌های مطرح در عصر ظهور معرفی می‌کند و عدة ناچیزی از مردمان ناآگاه یا فریب‌خورده نیز با او همراهی می‌کنند، اصلاً با واقعیت‌های ظهور که پدیده‌ای جهانی و قابل درک برای همگان است، همخوانی ندارد.


2. نبود ابهام در شخصیت و نشانه‌های مهدی موعود(ع)
در روایات فراوانی که از پیامبر اعظم(ص) و امامان معصوم(ع) وارد شده، همة ویژگی‌ها و نشانه‌های منجی موعود اسلام مشخص شده است و هیچ ابهامی در مورد شخصیت او و چگونگی ظهورش وجود ندارد. بنابراین، می‌توان گفت اگر کسی به درستی به مطالعة معارف مهدوی بپردازد و روایات نشانه‌های ظهور را با دقت و تأمل بررسی کند، هرگز دچار تشخیص‌ها و تطبیق‌های نادرست نمی‌شود و فریب مدعیان دروغین را نمی‌خورد. اینکه در گذشته و امروز کسانی به طرح ادعاهای دروغین پرداخته و کسانی هم با آنها همراهی کرده‌اند، دلیلی جز نادانی و ساده‌لوحی پیروان و شهرت‌طلبی و دنیاخواهی مدعیان نداشته است.

افزون بر این، باید توجه داشت که نشانه‌های ظهور ـ چنان‌که در روایات هم، آمده است ـ مانند دانه‌های تسبیح به هم پیوسته‌اند و در ارتباط با هم معنا و مفهوم می‌یابند.4 به بیان دیگر نشانه‌های ظهور به ترتیبی خاص، در فاصلة زمانی معین و با شرایطی مشخص رخ می‌دهند و این گونه نیست که رویدادی مانند خروج خراسانی یا یمانی رخ دهد، بی‌آنکه مقدمات آنها که در روایات به آنها اشاره شده است، فراهم شده باشد یا دیگر رویدادها و نشانه‌های مرتبط با آنها رخ داده باشد.


3. لزوم مراجعه به فقیهان و عالمان حوزة مهدویت
افزون بر آنچه گفته شد، راه دیگری نیز برای
در امان ماندن از تشخیص‌ها و تطبیق‌های نادرست و مواجه نشدن با خطر پیروی از مدعیان دروغین وجود دارد و آن مراجعه به فقیهان، عالمان و صاحب‌نظران حوزة مباحث مهدوی است.

تجربة تاریخی نشان می‌دهد که هرگاه اشخاص به دلیل غرور و خودپسندی و باور بیش از حد به خود از فقیهان و عالمان فاصله گرفته‌اند، به طرح ادعاهای واهی و بی‌اساس پرداخته و خود و جماعتی را به هلاکت انداخته‌اند. بنابراین، به محض مواجهه با فردی که خود را از یاران امام زمان(ع) و از زمینه‌سازان ظهور آن حضرت معرفی می‌کند، پیش از هرگونه تطبیق و تصدیق، باید به سراغ فقیه و عالمی سرشناس رفت و موضوع را با او در میان گذاشت تا دچار گمراهی و سرگردانی نشویم.


4. ضرورت مطالعه در سرگذشت مدعیان مهدویت
مطالعة سرگذشت کسانی که از صدر اسلام تا عصر حاضر ادعای بابیت، وکالت، سفارت و مهدویت کرده‌اند و آشنایی با عوامل، زمینه‌ها و انگیزه‌های طرح چنین ادعاهایی می‌تواند ما را از بسیاری از تشخیص‌ها و تطبیق‌های نادرست و درافتادن در دام مدعیان دروغین در امان نگه دارد.

نویسندة کتاب امام مهدی(ع) از ولادت تا ظهور مدعیان مهدویت در طول تاریخ را این‌گونه تقسیم می‌کند:

1. کسانی که دیگران روی انگیزه‌های خاصی، آنان را «مهدی» نجات‌بخش خواندند.
2. کسانی که به انگیزه جاه‌طلبی و قدرت‌خواهی چنین ادعای دروغینی نمودند.
3. کسانی که طبق نقشة استعمار و به اشاره بیدادگران، به چنین دجال‌گری و فریب، دست یازیدند و بی‌شرمانه خود را مهدی نجات‌بخش، معرفی کردند.5

بی‌تردید، مطالعه در احوال هر یک از این گروه‌ها، در عصر حاضر که ادعاهای دروغین بیش از هر عصر دیگری به چشم می‌خورد، نقش بسیار مهمی در تشخیص مهدی موعود راستین از مدعیان دروغین مهدویت دارد.6

با توجه به نکات یاد شده در می‌یابیم که شناسایی مدعیان دروغین و در امان ماندن از تشخیص‌ها و تطبیق‌های نادرست در حوزه مهدویت چندان کار دشواری نیست و اگر کسی از صمیم قلب در پی هدایت و یافتن راه درست باشد، هرگز در دام شیادانی که از باور راستین مردم برای رسیدن به مقاصد دنیوی خویش، سوءاستفاده می‌کنند، نخواهد افتاد.


پی‌نوشت‌ها:
1. محمد بن ابراهیم نعمانی، کتاب غیبت نعمانی، ترجمه: محمّد جواد غفاری، باب 11، ص 286، ح 17؛ بحارالأنوار، ج 52، صص 139 و 140، ح 49.
2. شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمة، ترجمه: منصور پهلوان، ج 2، ص 555.
3. همان، صص 23 و 24.
4. در یکی از این روایات از رسول گرامی اسلام(ص) نقل شده است، «نشانه‌های ظهور چون دانه‌های یک تسبیح (گردن‌بند) است که رشتة اتصالش بگسلد و دانه‌های آن یکی به دنبال دیگری فرو ریزد.» (نورالدین علی بن ابی بکر الهیثمی، مجمع الزوائد و منبع الفوائد؛ ج7، ص 321)؛ همچنین ر.ک: سیّد علی بن موسی ابن طاووس، الملاحم و الفتن فی ظهور الغائب المنتظر، ص 114.
5. امام مهدی(ع) از ولادت تا ظهور، صص 566 و 567.
6. برای آشنایی بیشتر با منابع مطالعاتی این موضوع ر.ک: علی اکبر مهدی‌پور، کتابنامه حضرت مهدی‌(ع)، ج 2، صص 637 و 638.



منبع خبر: ماهنامه موعود شماره 90
+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/05ساعت 4:34  توسط سید محمد امین  | 

آنچه از مجمــوع مباحث به دست می‌آید این است كه با ملاحظـه آیـات و روایـات و دریافت‌ها و مشاهدات، اطمینان كامل پیدا مى‌كنیم كه شب قدر هیچ گونه منافاتى با اختیار انسان ندارد و یقیناً، او در مقـدرات و سرنوشتى كه در شب قدر برایش رقم مى‌خورد موثر است؛ حتىمى‌شود گفت كه نقش اصلى را به خود انسان سپرده‌اند تا آنچه بخواهد براى فردا رقم بزند.

ادله‌اى كه نقش انسان را در مقدرات شب قدر ثابت مى‌كند به شرح زیر تقدیم مى‌گردد:


1- حالات و دریافت‌هاى شخصى

كسانى كه اهل دعا و راز و نیاز و اهل شب قدر هستند، نقش خویش را در شب قدر به خوبى دریافته‌اند. گاهى این حالات آن چنان ژرف و تاثیرگذار است كه تا شب قدر آینده و بلكه تا آخر عمر، در همه افكار، اخلاق، كردار و رفتار شخص رخنه كرده و آن را در یك خط و سیر معنوى قرار مى‌دهد. دیگرانى هم كه به این حد از معنویت راه پیدا نمى‌كنند، به فراخور حال خود از مجالس و محافل و شب زنده داری‌های شب قدر بهره‌بردارى كرده و فیض معنوى مى‌برند. ریشه اصلى این دگرگونى‌ها و حالات، به خود افراد برمى‌گردد و این كه تا چه حد خود را آماده بهره‌بردارى از بركات شب قدر و فضیلت‌هاى آن كرده باشند. اگر معنویاتى كه در شب قدر نصیب انسان شده و در زندگى آن‌ها تحولى آفریده، هیچ ارتباطى با آنان نداشته باشد و تنها به خدا و فرشتگان و نویسندگان مربوط باشد كه هر چه بخواهند، براى هر كس بدون ملاحظه حالاتش تقدیر كنند در این صورت مقتضاى حكمت و مصلحت این است كه یا به هیچ كس هیچ ندهند و یا آنچه مى‌دهند، به همه یكسان و على السویه بدهند؛ در حالى كه ما مى‌دانیم همه بركات خداوندى در شب قدر براى بندگان سرازیر مى‌گردد و با اختلاف و تفاوت به آنان داده مى‌شود؛ پس نتیجه مى‌گیریم تنها دلیل این تفاوت، كارها و اعمال و میزان تلاش خود بندگان است و بس. نتیجه این كه یكى از راه‌هاى رسیدن به این كه آیا افراد در مقدرات منتخب قدر، صاحب نقش هستند یا نه، این است كه ببینیم چه اندازه دگرگونى در همین شب با بركت در آنان ایجاد گشته است.


2- شناساندن شب قدر

خداوند تبارك و تعالى با نزول سوره‌اى خاص، شب قدر را به مردم معرفى فرموده است. در دو آیه این سوره مباركه فرموده است: قرآن در شب قدر نازل شده و فرشتگان در آن شب فرود می‌آیند. سپس افزوده است: شب سلامت است. و فرموده است: عمل صالح در او، برابر با عمل صالح در طول هزار ماه است. فردى به امام باقر علیه السلام عرض كرد: مراد و مقصود از این كه شب قدر بهتر از هزار ماه است چیست؟ حضرت فرمودند: "والعمل الصالح فیها من الصلاة والزكاة و انواع الخیر خیر من الف شهر لیس فیها لیلة القدر" (1)؛ كار شایسته از قبیل نماز و زكات، صدقات و انفاقات و انواع خوبى‌ها در آن شب برتر از هر كار شایسته‌اى است كه در مدت هزار ماه كه شب قدر در آن نیست، انجام شود. اگر كارهاى نیك بندگان و چند برابر پاداش آن تاثیرى در مقدرات و سرنوشت افراد در شب قدر ندارد، از گفتن و دانستن آن چه سودى عاید بندگان مى‌شود؟ اگر نزول قرآن در شب قدر و بیان كردن این مطلب، سود و زیانى را متوجه هیچ كس نمى‌كند، چه انگیزه‌اى در اعلام این شب نهفته است؟ اگر دانستن نزول فرشتگان، در نتیجه تلاش افراد سودمند نباشد، چرا باید مردم در جریان آن باشند و دانستن آن چه گره‌ای از كار بندگان مى‌گشاید؟ مى‌دانیم كه كار بیهوده حتى از افراد عادى و معمولى پسندیده نیست، چه رسد به پروردگار آسمان و زمین كه هیچ كارى را بدون حكمت و مصلحت انجام نمى‌دهد. حكمت معرفى شب قدر به عنوان شبى كه قرآن در آن نازل شده و شبى كه مقدرات در آن سامان داده مى‌شود، این است كه بنده سرنوشت و مقدرات خویش را به قرآن پیوند بزند و آن را سرمشق و سرچشمه فكر و عمل خویش قرار بدهد، اگر كردارش موافق با قرآن و در جهت آن باشد، عمل كننده به آن سعادتمند است و اگر خداى نكرده مخالف با قرآن باشد، فاعل آن شقى خواهد بود.


3- اجماع و سیره مسلمانان

مى‌دانیم كه همه دانشمندان اسلام و مسلمانان از هر فرقه و گروهى، بر اهمیت شب قدر و احیاى آن تاكید فراوان دارند و به شب زنده‌دارى آن شب، اهتمام مى‌ورزند. نقل شده كه یكى از دانشمندان بزرگ اسلام، براى این كه شب قدر را درك كند، یك سال تمام یعنى حدود 357 شب، از سر شب تا به صبح شب زنده‌دارى كرد.(2) این همه اقبال و توجه به تشكیل اجتماعات با شكوه براى خواندن دعا و مناجات و راز و نیاز و تضرع و ابتهال، همراه گریه و زارى و استغفار، برخاسته از یك واقعیت انكارناپذیر است و آن دخالت انسان‌ها در سرنوشت خودشان است.


4- سفارش امامان دین بر احیاى شب قدر حتى در حال بیمارى

امام صادق علیه السلام به ابوبصیر مى‌فرماید: "وصل فى كل واحده منهما مئة ركعه"؛ در هر یك از دو شب بیست و یكم و بیست و سوم صد ركعت نماز بخوان "و احیهما ان استطعت الى النور"؛ تا مى‌توانى آن دو شب را تا سپیده صبح شب زنده دارى كن "واغتسل فیهما"؛ در آن دو شب غسل كن. ابوبصیر عرض كرد اگر نتوانستم ایستاده نماز بخوانم؟ فرمودند: نشسته بخوان. اگر باز هم نتوانستم؟ خوابیده بخوان.

اگر باز هم نتوانستم؟ ایرادى ندارد كه سر شب كمى بخوابى و باقى مانده شب را، به هر نحوى كه مى‌توانى به عبادت بپردازى، چون در ماه رمضان، درهاى آسمان گشوده است، شیطان‌ها در زنجیرند و اعمال مومنان پذیرفته مى‌شود. از حدیث فوق، مى‌توان تاثیر فراوان كارهاى انسان را بر سرنوشت او ارزیابى كرد. مى‌بینیم ابوبصیر كه یك راوى زبردست و كار كشته در فن روایت است، با پیش بردن مرحله به مرحله سوال‌ها در صدد آن است كه ژرفاى شب قدر و اهمیت عمل در آن شب را به دست آورد؛ امام هم، چنان بر اهمیت عبادت در شب قدر پافشارى مى‌فرمایند كه رضایت نمى‌دهند بنده حتى اگر بیمار باشد، از نتیجه اعمال صالح خویش محروم گردد. نكته در خور توجهى كه تاثیر انسان را مشخص مى‌كند، جمله پایانى امام است كه آن را به عنوان ریشه و علت تاكید و تشویق بر عمل صالح بیان فرموده‌اند؛ آنجا كه فرمودند: "و تقبل اعمال المومنین"؛ اعمال مومنان در شب قدر پذیرفته مى‌شود. (3)


5- تشویق زیاد به دعاهاى ماثور و راز و نیاز

مى‌دانیم كه دعاهاى شب قدر، از طولانى‌ترین و پر محتواترین دعاهاست؛ دعاهایى مانند "جوشن كبیر"، "ابوحمزه ثمالى" و امثال آنها، كه اگر با حال و توجه خوانده شود، مایه انقلاب و دگرگونى روحى است، ادعیه‌اى كه انسان را با دریایى از معارف آشنا مى‌كند. انسان با خواندن دعا از یك طرف، با یادآورى لطف، گذشت، كرم، رحمت و بخشش بى‌پایان خداى مهربان او را در كنار و دستگیر خویش مى‌بیند و نور امید در دلش مى‌درخشد و از دیگر سو، با یاد آوردن سختى‌هاى جان كندن، تنگى و فشار قبر، گرفتارى‌هاى عالم برزخ، حساب و كتاب فرداى قیامت، شعله‌هاى دردناك و سوزان دوزخ و حسابرسى دقیق در صحراى محشر، تمام وجودش، سرشار از ترس و نگرانى گردیده و آنچه عیش و نوش است فراموش كرده و گذشته خود و آنچه بوده و كرده است را با آنچه باید باشد مى‌سنجد و زیانى كه در گذشته متوجه وى شده است را در مى‌یابد و علاوه بر شك و تردیدى كه نسبت به راه و روش نامطلوب خویش پیدا مى‌كند، ندامت سراسر وجودش را پر كرده و تصمیمى سرنوشت ساز مى‌گیرد و مسیر زندگى‌اش را دگرگون مى‌كند. اگر هم به این مرحله نرسد، لااقل بر كردار خود بیشتر مواظبت خواهد داشت؛ زیرا بیم و امیدى كه دستاورد شب قدر است در مراحل زندگى به یارى‌اش مى‌شتابد. در مقابل، اگر كسى از دعا رو برگرداند و شب قدر را هم به غفلت سپرى كند، در همان جمود و غفلت، زندگى را به پایان خواهد برد و سرنوشتى شقاوت بار در انتظارش مى‌باشد. از گفتار فوق، این نتیجه به دست می‌آید كه در واقع خود انسان وارد مسیر سرنوشت خویش گشته و آن را تغییر مى‌دهد. گاهى براى پیمودن مسیر مقدرات، بر بال دعا و گاه بر بال عمل مى‌نشیند؛ گر چه دعا هم نوعى عمل محسوب مى‌شود. بنابراین،دعا در شب‌هاى قدر كه یك كار اختیارى است منشا اثر است و در سرنوشت افراد دخالت دارد؛به همین دلیل به آن سفارش اكید شده است. علاوه بر سفارش شفاهى بزرگان دین و علماى اسلام به خواندن دعاها در طول سال، در شب‌هاى قدر تاكید بیشترى بر این امر شده است؛ پس حتما منشا اثر است وگرنه كار لغو و بیهوده از بزرگان سر نمى‌زند.


6- نكوهش بهره نبردن از شب قدر

پیامبر گرامى اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند: "من ادرك لیلة القدر، فلم یغفر له فابعده الله" (4)؛ از خداوند به دور باد و نفرین بر كسى كه به شب قدر برسد و زنده باشد، اما آمرزیده نشود. با این حدیث نقش انسان در تعیین سرنوشت خود واضح‌تر مى‌گردد و معلوم مى‌شود كه بدبختى و شقاوت مقدر در شب قدر، نتیجه كار خود بندگان است وگرنه از نظر منطقى با توجه به شان و مقام پیامبر گرامى صلی الله علیه و آله قابل قبول نیست كه آن بزرگوار به خاطر انجام ندادن كارى بى اثر و بى‌خاصیت، سهل انگاران را نكوهش و مذمت فرمایند. "انس بن مالك" از پیامبر اكرم نقل كرده كه فرمودند: "ان هذا الشهر قد حضركم"؛ ماه مبارك به شما رو آورده است. "و فیه لیلة خیر من الف شهر"؛ در این ماه شبى است كه برتر از هزار ماه است. "من حرمها فقد حرم الخیر كله"؛ هر كس از فیض شب قدر محروم گردد، از تمام خیرات بى‌نصیب مانده است. "ولا یحرم خیرها الا محروم" (5)؛ و محروم نمى‌ماند از بركات شب قدر، مگر كسى كه خویشتن را محروم كرده است. روایات، بعضى از گناهان را مانع بهره‌بردارى گناهكار از شب قدر دانسته‌اند، از جمله آن كارها میخوارگى یا "دایم الخمر" بودن و نیز آزار پدر و مادر است.


7- شب قدر مكمل اعمال صالح

یكى از دلایل تفضل شب قدر به امت اسلام، كامل و پر كردن پیمانه اعمال صالح مسلمانان و جبران كمبودهاى آنان است، تا با دستى پر، این جهان را ترك كنند. پیش از این گفتیم كه امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه شریفه "لیلة القدر خیر من الف شهر" فرمودند: مراد این است كه انجام كار خوب در آن شب برابر عمل صالح در طول هزار ماه است. روایتى نیز از امام باقر علیه السلام وارد شده، در پاسخ به این پرسش كه چرا شب قدر به وجود آمده و به عبارت دیگر فلسفه شب قدر چیست؟ ایشان مى‌فرمایند: "و لولا ما یضاعف الله للمومنین، لما بلغوا ولكن الله عزوجل یضاعف لهم الحسنات"؛ اگر خداوند كارهاى مومنان را چند برابر نكند به سر حد كمال نمى‌رسند، اما از راه لطف كارهاى نیكوى آن‌ها را چند برابر مى‌فرماید تا كاستى‌هایشان جبران شود. از این روایت و روایت قبلى به خوبى مى‌توان فهمید كه مبنا و اساس، عمل صالح خود بنده است؛ هنگامى كه یك عمل صالح معمولى با زمانى پر بركت و مقدس همراه گردد، از ارزشى چند برابر برخوردار مى‌شود و گاه همراه شدن یك عمل صالح با ولایت و اعتقاد و امامت مى‌تواند انسان را به اوج شرافت برساند؛ پس، راز سعادتمند شدن انسان‌ها در شب قدر، عمل اختیارى صالحى است كه با عنایت خداوند، بركت یافته و چند برابر مى‌شود. در روایات به پاره‌اى از اعمال سفارش شده كه نتیجه ویژه آن در شب قدر نهفته است.


8- نتیجه بخش بودن بعضى از اعمال در شب قدر


- نماز .

"انس بن مالك" از پیامبر گرامى صلی الله علیه و آله روایت كرده كه فرمودند: "من صلى من اول شهر رمضان الى آخره فى جماعة فقد اخذ بحظا من لیلة القدر" (6)؛ كسى كه از اول تا آخر ماه مبارك، در نماز جماعت حاضر شود، بهره‌اى از شب قدر نصیبش شده است.


- افطارى دادن با مال حلال.

"ابو شی ابن حیان" از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله نقل كرده كه فرمودند: "من فطر صائما فى شهر رمضان من كسب حلال صلت علیه الملائكة و لیالى رمضان كلها و صافحة جبرائیل(ع) لیلة القدر و من صافحة جبرائیل(ع) یرق قلبه و تكثر دموعه..." (7)؛ كسى كه با مالى كه از راه حلال به دست آورده، روزه‌دارى را افطار دهد، در تمام شب‌هاى رمضان فرشتگان بر او درود فرستند و جبرئیل در شب قدر با وى مصافحه كند، نشانه مصافحه جبرئیل آن است كه دل مصافحه شونده نرم و اشكش جارى مى‌شود.


- صدقه درباره امام زین العابدین علیه السلام آمده است.

"كان اذا دخل شهر رمضان تصدق فى كل یوم بدرهم فیقول: لعلى اصیب لیلة القدر" (8)؛ در هر روز ماه مبارك یك درهم صدقه مى‌دادند، آن گاه مى‌فرمودند: شاید با این كار، شب قدر را دریابم و از آن بهره گیرم. "عبدالله بن مسعود" روایت مى‌كند كه شبى رسول خدا از نماز عشا فارغ شد، مردى از میان صفوف برخاست و گفت: اى مهاجران و انصار، مردى غریبم و بر هیچ چیز قدرت ندارم. مرا طعامى دهید. رسول خدا گفت: اى فقیر، ذكر غریب مكن كه دل مرا اندوهگین ساختى. بعد از آن فرمودند: غریبان چهار قسمتند:

1- مسجدى كه در میان قومى باشد كه در آنجا نروند و نماز نخوانند.

2- مصحف و قرآنى كه در خانه‌اى باشد و مردم آن خانه از آن تلاوت نكنند.

3- عالمى كه در میان جماعتى باشد و ایشان تفقد وى نكنند و از او مسایل دینى سوال نكنند.

4- اسیران اهل اسلام كه در میان كفار باشند.

پس فرمود: كیست كه موونه و غذاى این مرد را كفایت كند تا در فردوس اعلا خدا او را جاى دهد؟ حضرت على علیه السلام برخاست و دست سائل را گرفت و به حجره فاطمه زهرا علیهاالسلام رفت و گفت: اى دختر رسول خدا، در كار این میهمان نظرى كن. حضرت زهرا فرمود: در خانه طعام اندكى موجود است و حسن و حسین گرسنه‌اند و شما روزه دارید و آن طعام یك نفر را بیشتر كفایت نمى‌كند. على علیه السلام فرمود: آن را حاضر كن.

فاطمه علیهاالسلام طعام را پیش آورد. حضرت امیر آن طعام را پیش میهمان نهاد و با خود گفت كه اگر من از این طعام بخورم میهمان را كافى نباشد و اگر نخورم سبب خجالت میهمان شود، پس دست دراز كرد به سوى چراغ و چنان نشان داد كه چراغ را اصلاح مى‌كنم و آن را خاموش كرد و فاطمه علیهاالسلام را گفت در روشن كردن چراغ دیگر تعلل كن تا میهمان از خوردن غذا فارغ شود و خود حضرت دهان را مى‌جنباند تا مهمان تصور كند كه على غذا مى‌خورد. و چون میهمان از غذا خوردن فارغ شد فاطمه علیهاالسلام چراغ را آورد و طعام همچنان برجاى بود. امیرالمومنین فرمود: اى فقیر، چرا طعام خود را نخوردى؟ گفت: سیر شدم؛ پس على، فاطمه، حسن، و حسین علیهم السلام و فضه و همسایگان از آن طعام خوردند و هنوز باقى بود. (9)


- شب زنده‌دارى.

حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند: "من احیا لیلة القدر حول عنه العذاب الى السنة القابله" (10)؛ كسى كه شب قدر را شب زنده‌دارى كند، تا شب قدر آینده، عذاب دوزخ از او دور گردد.


- غسل و شب زنده‌دارى.

امام موسى بن جعفر علیه السلام فرمودند: "من اغتسل لیلة القدر و احیاها الى طلوع الفجر خرج من ذنوبه" (11)؛ كسى كه در شب قدر غسل كرده و تا سپیده صبح شب زنده‌دارى كند، گناهانش آمرزیده مى‌شود. روایاتى كه ذكر شد به خوبى دلالت دارند كه برخى مقدرات و پاداش‌ها، مانند دور شدن عذاب دوزخ كه در حدیث پیامبر اكرم ذكر شده بود، نتیجه كار خود بندگان است. موارد فوق مى‌تواند براى نشان دادن این كه سرنوشت هر انسانى در شب قدر به دست خودش رقم مى‌خورد، كافى باشد، ولى براى تكمیل بحث، نكاتى چند كه خارج از چارچوب شب قدر و نشان‌دهنده موثر بودن انسان در تعیین سرنوشت خویش است را مطرح مى‌كنیم. این بحث تكمیلى را در دو بخش انجام مى‌دهیم:

الف- عمل و پاداش آن در ماه مبارك رمضان.

ب- عمل و پاداش آن، صرف نظر از زمان خاص.


الف- پاداش‌ها در ماه مبارك رمضان

امام هشتم على بن موسى الرضا علیه السلام فرمودند: در ماه مبارك كارهاى خوب پذیرفته و كارهاى زشت بخشیده شده است. خواندن یك آیه قرآن در این ماه، برابر با یك ختم قرآن در ماه‌هاى دیگر است. كسى كه برادر خود را با یك لبخند شاد كند، در روز واپسین خداوند دلش را شاد كرده و مژده بهشت به او دهد. كسى كه مومنى را در این ماه یارى كند، خداوند در روزى كه قدم‌ها بر پل صراط مى‌لغزند او را دستگیرى كرده و از پل صراط عبورش خواهد داد. هر كس خشم خود را نگه دارد، خداوند در روز قیامت بر وى خشم نكند. هر كس درمانده‌اى را فریادرسى كند، خداوند در روز قیامت وى را از رسوایى بزرگ ایمن گرداند و رسوایش نكند. كسى كه ستمدیده‌اى را یارى كند، خداوند او را در مقابل دشمنانش یارى كرده و در روز قیامت نیز، در موقف حساب و میزان یاریش فرماید. (12) و در روایت دیگر امام صادق علیه السلام از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله روایت كرده كه فرمودند: كسى كه ماه مبارك رمضان را روزه دارد و از حرام و تهمت زدن به دیگران اجتناب ورزد، خدا از او خشنود شده و بهشت را بر او واجب و حتمى مى‌كند. (13) دو روایت بالا ارتباط محكم پاداش‌ها و اعمال بنده در ماه مبارك و نقش انسان در ترسیم سیماى درونى او را كاملا آشكار نموده است.


ب- عمل و پاداش آن، صرف نظر از زمان خاص.

پاداش عمل با صرف نظر از زمان خاص آیات و روایات فراوانى هست كه بعضى دگرگونى‌ها و پاداش‌هاى خاص را نتیجه كار بنده دانسته، یا عمل او را تنها عامل معرفى كرده‌اند.

نمونه‌اى از این آیات و روایات: "ان الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم"(14)؛ در حقیقت خدا حال قومى را تغییر نمى‌دهد، تا آنان حال خود را تغییر دهند. "ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ایدى الناس لیذیقهم بعض الذى عملوا لعلهم یرجعون" (15)؛ به سبب اعمال مردم، فساد در خشكى و دریا آشكار شد تا به آنان جزاى بعضى از كارهایشان را بچشانند، باشد كه باز گردند. دعا دگرگون كننده سرنوشت "ابن حبان" و "حاكم" از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله روایت كرده‌اند كه فرمود: فقط دعاست كه تقدیر و سرنوشت‌ها را دگرگون مى‌كند و تنها نیكى است كه مایه افزایش عمر مى‌گردد. گاهى شخص گناهى را مرتكب مى‌شود و به واسطه آن از روزى و نعمتى محروم می‌ماند.


پی‌نوشت‌ها:

1- اصول كافى، ج 4، ص 158.

2- فوائد الرضویه، ص 10/ قصص العلم، ص 18/ سیماى فرزانگان، ج 3.

3- وسائل الشیعه، ج 10، باب 32، ص 354.

4- بحار الانوار ، ج 94، ص 80، ح 47.

5- كنزالعمال، ج 8 ، ص 534، ح 24028.

6- همان، ص 545، ح 24090.

7- الترغیب و الترهیب، ج 2، ص 95، ح 14.

8- بحار الانوار، ج 95، ص 82.

9- تفسیر منهج الصادقین، ج 9، ص 237.

10- بحار الانوار، ج 95، ص 145.

11- همان، ج 80، ص 128.

12- همان، ج 93، ص 341.

13- همان، ص 346.

14- رعد، آیه 11.

15- روم، آیه 41.

16- تحفه الاحوذى، ج 6، ص 348، ح 2225.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/02ساعت 21:12  توسط سید محمد امین  |