تبليغاتX
الحمد الله الذی جعلنا من المتمسکین به ولایت علی بی ابیطالب علیه السلام
<هفته "ولایت" مبارک باد>

 

"تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى ..."

                                                                                                                                                    

  (نداى آسمانى)

على علیه السلام پس از خاتمه جنگ نهروان و بازگشت به كوفه در صدد حمله به شام بر آمد و حكام ایالات نیز در اجراى فرمان آن حضرت تا حد امكان به بسیج پرداخته و گروه‌هاى تجهیز شده را به خدمت وى اعزام داشتند.

تا اواخر شعبان سال چهلم هجرى نیروهاى اعزامى از اطراف وارد كوفه شده و به اردوگاه نخیله پیوستند، على علیه‌السلام گروه‌هاى فراهم شده را سازمان رزمى داد و با كوشش شبانه روزى خود در مورد تأمین و تهیه كسرى ساز و برگ آنان اقدامات لازمه را به عمل آورد، فرماندهان و سرداران او هم كه از رفتار و كردار معاویه و مخصوصا از نیرنگ‌هاى عمرو عاص دل پر كینه داشتند در این كار مهم حضرتش را یارى نمودند و بالاخره در نیمه دوم ماه مبارك رمضان از سال چهلم هجرى على علیه السلام پس از ایراد یك خطابه غراء تمام سپاهیان خود را به هیجان آورده و آنها را براى حركت به سوى شام آماده نمود ولى در این هنگام تقدیر، سرنوشت دیگرى را براى او نوشته و اجراى طرح وى را عقیم گردانید.

فراریان خوارج، مكه را مركز عملیات خود قرار داده بودند و سه تن از آنان به اسامى عبدالرحمن بن ملجم و برك بن عبدالله و عمرو بن بكر در یكى از شب‌ها گرد هم آمده و از گذشته مسلمین صحبت می‌كردند، در ضمن گفتگو به این نتیجه رسیدند كه باعث این همه خونریزى و برادر كشى، معاویه و عمرو عاص و على علیه السلام می‌باشند و اگر این سه نفر از میان برداشته شوند مسلمین به كلى آسوده شده و تكلیف خود را معین مى‏كنند، این سه نفر با هم پیمان بستند و آن را به سوگند مؤكد كردند كه هر یك از آنها داوطلب كشتن یكى از این سه نفر باشد. عبدالرحمن بن ملجم متعهد قتل على علیه السلام شد، عمرو بن بكر عهده‏دار كشتن عمرو عاص گردید، برك بن عبدالله نیز قتل معاویه را به گردن گرفت و هر یك شمشیر خود را با سم مهلك، زهر آلود نمودند تا ضربتشان مؤثر واقع گردد نقشه این قرار داد به طور محرمانه و سرى در مكه كشیده شد و براى این كه هر سه نفر در یك موقع مقصود خود را انجام دهند شب نوزدهم ماه رمضان را كه شب قدر بوده و مردم در مساجد تا صبح بیدار می‌مانند براى این منظور انتخاب كردند و هر یك از آنها براى انجام ماموریت خود به سوى مقصد روانه گردید، عمرو بن بكر براى كشتن عمرو عاص به مصر رفت و برك بن عبدالله جهت قتل معاویه رهسپار شام شد ابن ملجم نیز راه كوفه را پیش گرفت.

برك بن عبد الله در شام به مسجد رفت و در لیله نوزدهم در صف اول نماز ایستاد و چون معاویه سر بر سجده نهاد برك شمشیر خود را فرود آورد ولى در اثر دستپاچگى شمشیر او به جاى فرق معاویه بر ران وى اصابت نمود.

معاویه زخم شدید برداشت و فورا به خانه خود منتقل و بسترى گردید و ضارب را نیز نزد او حاضر ساختند، معاویه گفت تو چه جرأتى داشتى كه چنین كارى كردى؟

برك گفت امیر مرا معاف دارد تا مژده دهم: معاویه گفت مقصودت چیست؟ برك گفت همین الان على را هم كشتند: معاویه او را تا تحقیق این خبر زندانى نمود و چون صحت آن معلوم گردید او را رها نمود و به روایت بعضى (مانند شیخ مفید) همان وقت دستور داد او را گردن زدند.

چون طبیب معالج زخم معاویه را معاینه كرد اظهار نمود كه اگر امیر اولادى نخواهد می‌توان آن را با دوا معالجه نمود و الا باید محل زخم با آهن گداخته داغ گردد، معاویه گفت تحمل درد آهن گداخته را ندارم و دو پسر (یزید و عبدالله) براى من‏ كافى است. (1)

عمرو بن بكر نیز در همان شب در مصر به مسجد رفت و در صف اول به نماز ایستاد اتفاقا در آن شب عمرو عاص را تب شدیدى رخ داده بود كه از التهاب و رنج آن نتوانسته بود به مسجد برود و به پیشنهاد پسرش قاضى شهر را براى اداى نماز جماعت به مسجد فرستاده بود!

پس از شروع نماز در ركعت اول كه قاضى سر به سجده داشت عمرو بن بكر با یك ضربت شمشیر او را از پا در آورد، همهمه و جنجال در مسجد بلند شد و نماز نیمه تمام ماند و قاتل بدبخت دست بسته به چنگ مصریان افتاد، چون خواستند او را نزد عمرو عاص برند مردم وى را به عذابهاى هولناك عمرو عاص تهدیدش می‌كردند عمرو بن بكر گفت مگر عمرو عاص كشته نشد؟ شمشیرى كه من بر او زده‏ام اگر وى از آهن هم باشد زنده نمى‏ماند مردم گفتند آن كس كه تو او را كشتى قاضى شهر است نه عمرو عاص!!

بیچاره عمرو آن وقت فهمید كه اشتباها قاضى بی‌گناه را به جاى عمرو عاص كشته است لذا از كثرت تأسف نسبت به مرگ قاضى و عدم اجراى مقصود خود شروع به گریه نمود و چون عمرو عاص علت گریه را پرسید عمرو گفت من به جان خود بیمناك نیستم بلكه تأسف و اندوه من از مرگ قاضى و زنده ماندن تست كه نتوانستم مانند رفقاى خود مأموریتم را انجام دهم! عمرو عاص جریان امر را از او پرسید عمرو بن بكر مأموریت سرى خود و رفقایش را براى او شرح داد آنگاه به دستور عمرو عاص گردن او هم با شمشیر قطع گردید بدین ترتیب مأمورین قتل عمرو عاص و معاویه چنانكه باید و شاید نتوانستند مقصود خود را انجام دهند و خودشان نیز كشته شدند.

اما سرنوشت عبدالرحمن بن ملجم: این مرد نیز در اواخر ماه شعبان سال چهلم به كوفه رسید و بدون این كه از تصمیم خود كسى را آگاه گرداند در منزل یكى از آشنایان خود مسكن گزید و منتظر رسیدن شب نوزدهم ماه مبارك رمضان شد، روزى به دیدن یكى از دوستان خود رفت و در آنجا زن زیباروئى به نام قطام را كه پدر و برادرش در جنگ نهروان به دست على علیه السلام كشته شده بودند مشاهده كرد و در اولین برخورد دل از كف داد و فریفته زیبائى او گردید و از وى تقاضاى زناشوئى نمود.

قطام گفت براى مهریه من چه خواهى كرد؟ گفت هر چه تو بخواهى!

قطام گفت مهر من سه هزار درهم پول و یك كنیز و یك غلام و كشتن على بن ابیطالب است.

ابن ملجم كه خود براى كشتن آن حضرت از مكه به كوفه آمده و نمی‌خواست كسى از مقصودش آگاه شود خواست قطام را آزمایش كند لذا به قطام گفت آنچه از پول و غلام و كنیز خواستى برایت فراهم می‌كنم اما كشتن على بن ابیطالب را من چگونه می‌توانم انجام دهم؟

قطام گفت البته در حال عادى كسى نمی‌تواند به او دست یابد باید او را غافل گیر كنى و به قتل رسانى تا درد دل مرا شفا بخشى و از وصالم كامیاب شوى و چنانچه در انجام این كار كشته گردى پاداش آخرتت بهتر از دنیا خواهد بود!! ابن ملجم كه دید قطام نیز از خوارج بوده و هم عقیده اوست گفت به خدا سوگند من به كوفه نیامده‏ام مگر براى همین كار! قطام گفت من نیز در انجام این كار ترا یارى ‏می‌كنم و تنى چند به كمك تو می‌گمارم بدین جهت نزد وردان بن مجالد كه با قطام از یك قبیله بوده و جزو خوارج بود فرستاد و او را در جریان امر گذاشت و از وى خواست كه در این مورد به ابن ملجم كمك نماید وردان نیز (به جهت بغضى كه با على علیه السلام داشت) تقاضاى او را پذیرفت.

خود ابن ملجم نیز مردى از قبیله اشجع را به نام شبیب كه با خوارج هم عقیده بود همدست خود نمود و آنگاه اشعث بن قیس یعنى همان منافقى را كه در صفین على علیه السلام را در آستانه پیروزى مجبور به متاركه جنگ نمود از اندیشه خود آگاه ساختند اشعث نیز به آنها قول داد كه در موعد مقرره او نیز خود را در مسجد به آنها خواهد رسانید، بالاخره شب نوزدهم ماه مبارك رمضان فرارسید و ابن ملجم و یارانش به مسجد آمده و منتظر ورود على علیه السلام شدند.

مقارن ورود ابن ملجم به كوفه على علیه السلام نیز جسته و گریخته از شهادت خود خبر می‌داد حتى در یكى از روزهاى ماه رمضان كه بالاى منبر بود دست به محاسن شریفش كشید و فرمود شقى‏ترین مردم این موی‌ها را با خون سر من رنگین خواهد نمود و به همین جهت روزهاى آخر عمر خود را هر شب در منزل یكى از فرزندان خویش مهمان می‌شد و در شب شهادت نیز در منزل دخترش ام كلثوم مهمان بود.

موقع افطار سه لقمه غذا خورد و سپس به عبادت پرداخت و از سر شب تا طلوع فجر در انقلاب و تشویش بود، گاهى به آسمان نگاه می‌كرد و حركات ستارگان را در نظر می‌گرفت و هر چه طلوع فجر نزدیكتر می‌شد تشویش و ناراحتى آن حضرت بیشتر می‌گشت به طوری كه ام كلثوم پرسید: پدر جان چرا امشب این قدر ناراحتى؟ فرمود دخترم من تمام عمرم را در معركه‏ها و صحنه‏هاى كارزار گذرانیده و با پهلوانان و شجاعان نامى مبارزه‏ها كرده‏ام، چه بسیار یك تنه بر صفوف دشمن حمله‏ها برده و ابطال رزمجوى عرب را به خاك و خون افكنده‏ام ترسى از چنین اتفاقات ندارم ولى امشب احساس می‌كنم كه لقاى حق فرارسیده است.

بالاخره آن شب تاریك و هولناك به پایان رسید و على علیه السلام عزم خروج از خانه را نمود در این موقع چند مرغابى كه هر شب در آن خانه در آشیانه خود می‌خفتند پیش پاى امام جستند و در حال بال افشانى بانگ همى دادند و گویا می‌خواستند از رفتن وى جلوگیرى كنند!

على علیه السلام فرمود این مرغ‏ها آواز می‌دهند و پشت سر این آوازها نوحه و ناله‏ها بلند خواهد شد! ام‌كلثوم از گفتار آن حضرت پریشان شد و عرض كرد پس خوبست تنها نروى. على علیه السلام فرمود اگر بلاى زمینى باشد من به تنهائى بر دفع آن قادرم و اگر قضاى آسمانى باشد كه باید جارى شود.

على علیه السلام رو به سوى مسجد نهاد و به پشت بام رفت و اذان صبح را اعلام فرمود و بعد داخل مسجد شد و خفتگان را بیدار نمود و سپس به محراب رفت و به نماز نافله صبح ایستاد و چون به سجده رفت عبدالرحمن بن ملجم با شمشیر زهر آلود در حالی كه فریاد می‌زد لله الحكم لا لك یا على ضربتى به سر مبارك آن حضرت فرود آورد (2) و شمشیر او بر محلى كه سابقا شمشیر عمرو بن عبدود بر آن خورده بود اصابت نمود و فرق مباركش را تا پیشانى شكافت و ابن ملجم و همراهانش فورا بگریختند.

خون از سر مبارك على علیه السلام جارى شد و محاسن شریفش را رنگین نمود و در آن حال فرمود:

بسم الله و بالله و على ملة رسول الله فزت و رب الكعبة.

(سوگند به پروردگار كعبه كه رستگار شدم) و سپس این آیه شریفه را تلاوت نمود:

منها خلقناكم و فیها نعیدكم و منها نخرجكم تارة اخرى. (3)

(شما را از خاك آفریدیم و به خاك بر می‌گردانیم و بار دیگر از خاك مبعوث‏تان می‌كنیم) و شنیده شد كه در آن وقت جبرئیل میان زمین و آسمان ندا داد و گفت:

تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل على المرتضى قتله اشقى الاشقیاء؛ به خدا سوگند ستون‌هاى هدایت در هم شكست و نشانه‏هاى تقوى محو شد و دستاویز محكمى كه میان خالق و مخلوق بود گسیخته گردید پسر عم مصطفى صلى الله علیه و آله كشته شد، على مرتضى به شهادت رسید و بدبخت‏ترین اشقیاء او را شهید نمود.

همهمه و هیاهو در مسجد بر پا شد حسنین علیهما السلام از خانه به مسجد دویدند عده‏اى هم به دنبال ابن ملجم رفته و دستگیرش كردند، حسنین به اتفاق بنى‏هاشم على علیه السلام را در گلیم گذاشته و به خانه بردند فورا دنبال طبیب فرستادند، طبیب بالاى سر آن حضرت حاضر شد و چون زخم را مشاهده كرد به معاینه و آزمایش پرداخت ولى با كمال تأسف اظهار نمود كه این زخم قابل علاج نیست زیرا شمشیر زهر آلود بوده و به مغز صدمه رسانیده و امید بهبودى نمی‌رود .

على علیه السلام از شنیدن سخن طبیب بر خلاف سایر مردم كه از مرگ می‌هراسند با كمال بردبارى به حسنین علیهماالسلام وصیت فرمود. زیرا على علیه السلام را هیچگاه ترس و وحشتى از مرگ نبود و چنانكه بارها فرموده بود او براى مرگ مشتاق‌تر از طفل براى پستان مادر بود!

 

وصیت امام

على علیه السلام در سراسر عمر خود با مرگ دست به گریبان بود، او شب هجرت پیغمبر صلى الله علیه و آله در فراش آن حضرت كه قرار بود شجاعان قبائل عرب آن را زیر شمشیرها بگیرند آرمیده بود، على علیه‌السلام در غزوات اسلامى همواره دم شمشیر بود و حریفان و مبارزان وى قهرمانان شجاع و مردان جنگ بودند، او می‌فرمود براى من فرق نمی‌كند كه مرگ به سراغ من آید و یا من به سوى مرگ روم بنابر این براى او هیچگونه جاى ترس نبود، على علیه السلام وصیت خود را به حسنین علیهماالسلام چنین بیان فرمود:

"اوصیكما بتقوى الله و ان لا تبغیا الدنیا و ان بغتكما، و لا تأسفا على شى‏ء منها زوى عنكما..."(4) ؛ شما را به تقوى و ترس از خدا سفارش می‌كنم و این كه دنیا را نطلبید اگر چه ‏دنیا شما را بخواهد و به آنچه از (زخارف دنیا) از دست شما رفته باشد تأسف مخورید و سخن راست و حق گوئید و براى پاداش (آخرت) كار كنید، ستمگر را دشمن باشید و ستمدیده را یارى نمائید.

شما و همه فرزندان و اهل بیتم و هر كه را كه نامه من به او برسد به تقوى و ترس از خدا و تنظیم امور زندگى و سازش میان خودتان سفارش می‌كنم زیرا از جد شما پیغمبر صلى الله علیه و آله شنیدم كه می‌فرمود سازش دادن میان دو تن (از نظر پاداش) بهتر از تمام نماز و روزه (مستحبى) است، از خدا درباره یتیمان بترسید و براى دهان آنها نوبت قرار مدهید (كه گاهى سیر و گاهى گرسنه باشند) و در اثر بى‌توجهى شما در نزد شما ضایع نگردند، درباره همسایگان از خدا بترسید كه آنها مورد وصیت پیغمبرتان هستند و آن حضرت درباره آنان همواره سفارش می‌كرد تا این كه ما گمان كردیم براى آنها (از همسایه) میراث قرار خواهد داد. و بترسید از خدا درباره قرآن كه دیگران با عمل كردن به آن بر شما پیشى نگیرند، درباره نماز از خدا بترسید كه ستون دین شما است و درباره خانه پروردگار (كعبه) از خدا بترسید و تا زنده هستید آن را خالى نگذارید كه اگر آن خالى بماند (از كیفر الهى) مهلت داده نمی‌شوید و بترسید از خدا درباره جهاد با مال و جا ن و زبانتان در راه خدا، و ملازم همبستگى و بخشش به یكدیگر باشید و از پشت كردن به هم و جدائى از یكدیگر دورى گزینید، امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنید (و الا) اشرارتان بر شما حكمرانى كنند و آنگاه شما (خدا را براى دفع آنها می‌خوانید) و او دعایتان را پاسخ نگوید.

اى فرزندان عبدالمطلب مبادا به بهانه این كه بگوئید امیرالمؤمنین كشته شده ا ست در خون‌هاى مردم فرو روید و باید بدانید كه به عوض من كشته نشود مگر كشنده من، بنگرید زمانی كه من از ضربت او مردم شما هم به عوض آن، ضربتى به وى بزنید و او را مثله نكنید كه من از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم كه می‌فرمود از مثله كردن اجتناب كنید اگر چه نسبت به سگ آزار كننده باشد.

على علیه السلام پس از ضربت خوردن در سحرگاه شب 19 رمضان تا اواخر شب 21 در خانه بسترى بود و در این مدت علاوه بر خانواده آن حضرت بعضى از اصحابش ‏نیز جهت عیادت به حضور وى مشرف می‌شدند و در آخرین ساعات زندگى او از كلمات گهربارش بهره‏مند می‌گشتند از جمله پندهاى حكیمانه او این بود كه فرمود: انا بالامس صاحبكم و الیوم عبرة لكم و غدا مفارقكم؛ من دیروز مصاحب شما بودم و امروز وضع و حال من مورد عبرت شما است و فردا از شما مفارقت می‌كنم.

مقدارى شیر براى على علیه السلام حاضر نمودند كمى میل كرد و فرمود به زندانى خود نیز از این شیر بدهید و او را اذیت و شكنجه نكنید اگر من زنده ماندم خود، دانم و او و اگر درگذشتم فقط یك ضربت به او بزنید زیرا او یك ضربت بیشتر به من نزده است و رو به فرزندش حسن علیه السلام نمود و فرمود:

یا بنى انت ولى الامر من بعدى و ولى الدم فان عفوت فلك و ان قتلت فضربة مكان ضربة؛ پسر جانم پس از من تو ولى امرى و صاحب خون من هستى اگر او را ببخشى خود دانى و اگر به قتل رسانى در برابر یك ضربتى كه به من زده است یك ضربت به او بزن.

چون على علیه السلام در اثر سمى كه به وسیله شمشیر از راه خون وارد بدن نازنینش شده بود بی‌حال و قادر به حركت نبود لذا در این مدت نمازش را نشسته می‌خواند و دائم در ذكر خدا بود، شب 21 رمضان كه رحلتش نزدیك شد دستور فرمود براى آخرین دیدار اعضاى خانواده او را حاضر نمایند تا در حضور همگى وصیتى دیگر كند.

اولاد على علیه السلام در اطراف وى گرد گشتند و در حالی كه چشمان آنها از گریه سرخ شده بود به وصایاى آن جناب گوش می‌دادند، اما وصیت او تنها براى اولاد وى نبود بلكه براى تمام افراد بشر تا انقراض عالم است زیرا حاوى یك سلسله دستورات اخلاقى و فلسفه عملى است و اینك خلاصه آن:

ابتداى سخنم شهادت بیگانگى ذات لایزال خداوند است و بعد به رسالت محمدبن عبدالله صلى الله علیه و آله كه پسر عم من و بنده و برگزیده خداست، بعثت او از جانب پروردگار است و دستوراتش احكام الهى است، مردم را كه در بیابان جهل و نادانى سرگردان بودند به صراط مستقیم و طریق نجات هدایت فرموده ‏و به روز رستاخیز از كیفر اعمال ناشایست بیم داده است.

اى فرزندان من، شما را به تقوا و پرهیزكارى دعوت می‌كنم و به صبر و شكیبائى در برابر حوادث و ناملایمات توصیه می‌نمایم پاى بند دنیا نباشید و بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخورید، شما را به اتحاد و اتفاق سفارش می‌كنم و از نفاق و پراكندگى بر حذر می‌دارم، حق و حقیقت را همیشه نصب العین قرار دهید و در همه حال چه هنگام غضب و اندوه و چه در موقع رضا و شادمانى از قانون ثابت عدالت پیروى كنید.

اى فرزندان من، هرگز خدا را فراموش مكنید و رضاى او را پیوسته در نظر بگیرید با اعمال عدل و داد نسبت به ستمدیدگان و ایثار و انفاق به یتیمان و درماندگان، او را خشنود سازید، در این باره از پیغمبر صلى الله علیه و آله شنیدم كه فرمود هر كه یتیمان را مانند اطفال خود پرستارى كند بهشت خدا مشتاق لقاى او می‌شود و هر كس مال یتیم را بخورد آتش دوزخ در انتظار او می‌باشد.

در حق اقوام و خویشاوندان صله رحم و نیكى نمائید و از درویشان و مستمندان دستگیرى كرده و بیماران را عیادت كنید، چون دنیا محل حوادث است بنابر این خود را گرفتار آمال و آرزو مكنید و همیشه در فكر مرگ و جهان آخرت باشید، با همسایه‏هاى خود به رفق و ملاطفت رفتار كنید كه از جمله توصیه‏هاى پیغمبر صلى الله علیه و آله نگهدارى حق همسایه است. احكام الهى و دستورات شرع را محترم شمارید و آنها را با كمال میل و رغبت انجام دهید، نماز و زكوة و امر به معروف و نهى از منكر را بجا آورید و رضایت خدا را در برابر اطاعت فرامین او حاصل كنید.

اى فرزندان من، از مصاحبت فرو مایگان و ناكسان دورى كنید و با مردم صالح و متقى همنشین باشید، اگر در زندگى امرى پیش آید كه پاى دنیا و آخرت شما در میان باشد از دنیا بگذرید و آخرت را بپذیرید، در سختی‌ها و متاعب روزگار متكى به خدا باشید و در انجام هر كارى از او استعانت جوئید، با مردم به رأفت و مهربانى و خوشروئى و حسن نیت رفتار كنید و فضائل نفسانى مخصوصا تقوا و خدمت به نوع را شعار خود سازید، كودكان خود را نوازش كنید و بزرگان و سالخوردگان را محترم شمارید. اولاد على علیه السلام خاموش نشسته و در حالی كه غم و اندوه گلوى آنها را فشار می‌داد به سخنان دلپذیر و جان پرور آن حضرت گوش می‌دادند، تا این قسمت از وصیت على علیه السلام درس اخلاق و تربیت بود كه عمل بدان هر فردى را به حد نهائى كمال می‌رساند آن حضرت این قسمت از وصیت خود را با جمله لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم به پایان رسانید و آنگاه از هوش رفت و پس از لحظه‏اى چشمان خدابین خود را نیمه باز كرد و فرمود: اى حسن سخنى چند هم با تو دارم، امشب آخرین شب عمر من است چون در گذشتم مرا با دست خود غسل بده و كفن بپوشان و خودت مباشر اعمال كفن و دفن من باش و بر جنازه من نماز بخوان و در تاریكى شب دور از شهر كوفه جنازه مرا در محلى گمنام به خاك سپار تا كسى از آن آگاه نشود.

عموم بنى‏هاشم مخصوصا خاندان علوى در عین خاموشى گریه می‌كردند و قطرات اشگ از چشمان آنها بر گونه‏هایشان فرو می‌غلطید، حسن علیه السلام كه از همه نزدیكتر نشسته بود از كثرت تأثر و اندوه، امام علیه السلام را متوجه حزن و اندوه خود نمود على علیه السلام فرمود اى پسرم صابر و شكیبا باش و تو و برادرانت را در این موقع حساس به صبر و بردبارى توصیه می‌كنم.

سپس فرمود از محمد هم مواظب باشید او هم برادر شما و هم پسر پدر شما است و من او را دوست دارم.

على علیه السلام مجددا از هوش رفت و پس از لحظه‏اى تكانى خورد و به حسین علیه السلام فرمود پسرم زندگى تو هم ماجرائى خواهد داشت فقط صابر و شكیبا باش كه ان الله یحب الصابرین .

آخرین لحظات مولا

در این هنگام على علیه السلام در سكرات موت بود و پس از لحظاتى چشمان مباركش بآهستگى فرو خفت و در آخرین نفس فرمود:

اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله.

پس از اداى شهادتین آن لب‌هاى نیمه باز و نازنین به هم بسته شد و طایر روحش به اوج ملكوت اعلا پرواز نمود و بدین ترتیب دوران زندگى مردى كه در تمام مدت ‏عمر جز حق و حقیقت هدفى نداشت به پایان رسید. (1)

هنگام شهادت سن شریف على علیه السلام 63 سال و مدت امامتش نزدیك سى سال و دوران خلافت ظاهریش نیز در حدود پنج سال بود. امام حسن علیه السلام به اتفاق حسین علیه السلام و چند تن دیگر به تجهیز او پرداخته و پس از انجام تشریفات مذهبى جسد آن حضرت را در پشت كوفه در غرى كه امروز به نجف معروف است دفن كردند و همچنان كه خود حضرت امیر علیه السلام سفارش كرده بود براى این كه دشمنان وى از بنى امیه و خوارج جسد آن جناب را از قبر خارج نسازند و بدان اهانت و جسارت ننمایند محل قبر را با زمین یكسان نمودند كه معلوم نباشد و قبر على علیه السلام تا زمان حضرت صادق علیه السلام از انظار پوشیده و مخفى بود و موقعی كه منصور دوانقى دومین خلیفه عباسى آن حضرت را از مدینه به عراق خواست هنگام رسیدن به كوفه به زیارت مرقد مطهر حضرت امیر علیه السلام رفته و محل آن را مشخص نمود.


آشكار شدن قبر مخفی حضرت علی علیه السلام

در مورد پیدایش قبر على علیه السلام شیخ مفید هم روایتى نقل می‌كند كه عبدالله بن حازم گفت روزى با هارون الرشید براى شكار از كوفه بیرون رفتیم و در پشت كوفه به غریین رسیدیم، در آنجا آهوانى را دیدیم و براى شكار آنها سگ‌هاى شكارى و بازها را به سوى آنها رها نمودیم،آنها ساعتى دنبال آهوان دویدند اما نتوانستند كارى بكنند و آهوان به تپه‏اى كه در آنجا بود پناه برده و بالاى آن ایستادند و ما دیدیم كه بازها به كنار تپه فرود آمدند و سگها نیز برگشتند، هارون از این حادثه تعجب كرد و چون آهوان از تپه فرود آمدند دوباره بازها به سوى آنها پرواز كرده و سگها هم به طرف آنها دویدند آهوان مجددا به فراز تپه رفته و بازها و سگها نیز باز گشتند و این واقعه سه بار تكرار شد! هارون گفت زود بروید و هر كه را در این حوالى پیدا كردید نزد من آورید، و ما رفتیم و پیرمردى از قبیله بنى‌اسد را پیدا كردیم و او را نزد هارون آوردیم، هارون گفت اى شیخ مرا خبر ده كه این تپه چیست؟ آن مرد گفت اگر امانم دهى ترا از آن آگاه سازم! هارون گفت من با خدا عهد می‌كنم كه ترا از مكانت بیرون ‏نكنم و به تو آزار نرسانم. شیخ گفت پدرم از پدرانش به من خبر داده است كه قبر على بن ابیطالب در این تپه است و خداى تعالى آن را حرم امن قرار داده است چیزى آنجا پناهنده نشود جز این كه ایمن گردد!

هارون كه این را شنید پیاده شد و آبى خواست و وضوء گرفت و نزد آن تپه نماز خواند و خود را به خاك آن مالید و گریست و سپس (به كوفه) برگشتیم.(6)

در مورد مرقد مطهر حضرت امیر علیه السلام حكایتى آمده است كه نقل آن در اینجا خالى از لطف نیست:

سلطان سلیمان كه از سلاطین آل عثمان و احداث كننده نهر حسینیه از شط فرات بود چون به كربلاى معلى می‌آمد به زیارت امیرالمؤمنین مشرف می‌شد، در نجف نزدیكى بارگاه شریف علوى از اسب پیاده شد و قصد نمود كه محض احترام و تجلیل تا قبه منوره پیاده رود.

قاضى عسكر كه مفتى جماعت هم بوده در این سفر همراه سلطان بود، چون از اراده سلطان با خبر گشت با حالت غضب به حضور سلطان آمد و گفت تو سلطان زنده هستى و على بن ابیطالب مرده است تو چگونه از جهت درك زیارت او پیاده رفتن را عزم نموده‏اى؟ (قاضى ناصبى بود و نسبت به حضرت شاه ولایت عناد و عداوت داشت) در این خصوص قاضى با سلطان مكالماتى نمود تا این كه گفت اگر سلطان در گفته من كه پیاده رفتن تا قبه منوره موجب كسر شأن و جلال سلطان است تردیدى دارد به قرآن شریف تفأل جوید تا حقیقت امر مكشوف گردد، سلطان سخن او را پذیرفت و قرآن مجید را در دست گرفته و تفال آن را باز نمود و این آیه در اول صفحه ظاهر بود: فاخلع نعلیك انك بالواد المقدس طوى. سلطان رو به قاضى نمود و گفت سخن تو برهنگى پاى ما را مزید بر پیاده رفتن نمود پس كفش‌هاى خود را هم درآورده با پاى برهنه از نجف تا به روضه منوره راه را طى نمود به طوری كه پایش در اثر ریگ‌ها زخم شده بود. پس از فراغت از زیارت، آن قاضى عنود پیش سلطان آمد و گفت در این شهر قبر یكى از مروجین رافضى‏ها است خوبست كه قبر او را نبش نموده و به سوختن استخوان‌هاى پوسیده او حكم فرمائى!!

سلطان گفت نام آن عالم چیست؟ قاضى پاسخ داد نامش محمدبن حسن طوسى است.

سلطان گفت این مرد مرده است و خداوند هر چه را كه آن عالم مستحق باشد از ثواب و عقاب به او می‌رساند قاضى در نبش قبر مرحوم شیخ طوسى مكالمه زیادى با سلطان نمود بالاخره سلطان دستور داد هیزم زیادى در خارج نجف جمع كردند و آنها را آتش زدند آنگاه فرمان داد خود قاضى را در میان آتش انداختند و خداوند تبارك و تعالى آن ملعون را در آتش دنیوى قبل از آتش اخروى معذب گردانید. (7)

همچنین صاحب منتخب التواریخ از كتاب انوار العلویه نقل می‌كند كه وقتى نادرشاه گنبد حرم حضرت امیر علیه السلام را تذهیب نمود از وى پرسیدند كه بالاى قبه مقدسه چه نقش كنیم؟ نادر فورا گفت: یدالله فوق ایدیهم. فرداى آن روز وزیر نادر میرزا مهدیخان گفت نادر سواد ندارد و این كلام به دلش الهام شده است اگر قبول ندارید بروید مجددا سؤال كنید لذا آمدند و پرسیدند كه در فوق قبه مقدسه چه فرمودید نقش كنیم؟ گفت همان سخن كه دیروز گفتم (8) !

بارى حسنین علیهماالسلام و همراهان پس از دفن جنازه على علیه السلام به كوفه برگشتند و ابن ملجم نیز همان روز (21 رمضان) به ضرب شمشیر امام حسن علیه السلام مقتول و راه جهنم را در پیش گرفت.


پى‏نوشت‌ها:

(1) طبیب بایستى به معاویه می‌گفت تو كه چند لحظه تحمل یك قطعه آهن سرخ شده را ندارى پس در نتیجه طغیان و ریختن این همه خون مردم چگونه براى همیشه تحمل آتش سوزان دوزخ را خواهى نمود؟ این نیست جز این كه تو به روز جزا ایمان نیاورده‏اى! مؤلف.

(2) بنا به روایت شیخ مفید ابن ملجم و همراهانش در داخل مسجد نزدیك در ورودى كمین كرده و به محض ورود على علیه السلام شمشیرهاى خود را غفلة بر آن حضرت فرود آوردند شمشیر شبیب به طاق مسجد گرفت ولى شمشیر عبدالرحمن به فرق مبارك وى اصابت نمود.

(3) سوره مباركه طه آیه 55 .

(4) نهج البلاغه .

(5) مقاتل الطالبیین ارشاد مفید/ اعلام الورى/ كشف الغمه/ بحار الانوار جلد 42/ اثبات الوصیه مسعودى.

(6) ارشاد مفید جلد 1 باب 1 فصل 6 حدیث 4 .

(7) كتاب رنگارنگ جلد 1.

(8) منتخب التواریخ، ص 142.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 15:24  توسط سید محمد امین  | 
...و همين محدث مورد وثوق از حضرت امام باقر(ع) نقل كرده، كه وقتي از حضرتش پرسيدند: آيا شما مي‌دانيد كه ليلة القدر كدام شب است؟ حضرت فرمودند:
چگونه ندانيم، و حال آن‌كه در شب قدر فرشتگان برگرد ما طواف مي‌كنند.3

خداوند متعال در چهارمين آية سورة مباركة قدر مي‌فرمايد:
تنزّل الملائكة و الرّوح فيها بإذن ربهّم من كلّ أمرٍ.
فرشتگان و روح، در آن شب به دستور پروردگارشان با هر فرماني (براي تقدير هركاري) فرود آيند.
فعل مضارع «تنّزل»  دلالت بر تكرار و بقاء «ليلةالقدر» دارد، و در آيات سوم و چهارم سورة دخان نيز:
فيها يفرَق كلّ أمرٍ حكيم.1

در آن شب، هر فرماني، برحسب حكمت صادر مي‌شود.
دلالت بر تجدد و دوام دارد. زيرا هيأت نحوي باب «تفعّل» اگر دلالت بر پذيرش يا تكلف يا هر دو مي‌نمايد. ظاهر اين فعل‌ها، خبر از تفريق و تنزل امر در ليلةالقدرهاي آينده مي‌دهد.
اين امر كه در زمان رسول خدا(ص) به آن حضرت نازل مي‌شده‌است، در هر شب قدر، بايد بر كسي نازل و تبيين و تحكيم يا كشف شود كه به افق نبوت نزديك و پيوسته باشد.
قبول اصل وصايت رسول اكرم(ص) و امامت، ناشي از اين معني و مبتني بر همين اساس است.

هنگامي كه كسي قرآن را به عنوان كلام خدا پذيرفت به اين معني كه همة سوره‌ها و آيات آن را پذيرفته است و يك مسلمان واقعي هم كسي است كه تسليم همة آيات قرآن باشد، پس هر مسلماني الزاماً بايد سورة قدر، و از آن سوره شب قدر، و استمرار آن را تا قيامت بپذيرد و لازمة پذيرفتن آن، آية (تنزّل الملائكة...) كه هر فرد با ايماني ناگزير از قبول آن است، اين است كه بپذيرد كه در شب قدر فرشته‌ها و روح از جانب پروردگار با هر امري فرود مي‌آيند و اين امر يك متولي و ولي مي‌خواهد كه متولي و ولي آن امر باشد. اينكه خداوند در آيات سوم و چهارم سوره دخان مي‌فرمايد:
در آن شب هر فرماني، برحسب حكمت صادر مي‌شود؛ فرماني از جانب ما، و ما همواره فرستندة آن بوده‌ايم.

دلالت بر تكرار و تجديد فرق و ارسال در آن شب دارد و به اين معنا كه آن شب، فرشتگان و روح، در هر سال، دائماً نازل مي‌شوند؛ پس بايد به طور مدام شخصي به عنوان «ولي» اين امر باشد كه به سوي او نازل و ارسال گردند كه او همان ولي جهان و جهانيان خواهد بود؛ و هم اوست كه اطاعتش بر همگان واجب است.

به همين سبب، هركس ادعا كرد كه من ولي امر هستم، بايد ثابت كند كه اين امر توسط فرشتگان و رو ح بر او نازل شده و مي‌شوند، و چون هيچ كس جز پيامبر و اوصياء معصومينش(ع) نمي‌توانند مدعي اين امر باشند و اساساً هم نيستند، بايد از اوصياء و پيامبر همواره كسي باشد كه در شب قدر توسط روح و فرشتگان از جانب يزدان هر امري بر او نازل شود.

آية مورد بحث، يكي از مستدل‌ترين آيات قرآن كريم بر ضرورت وجود هميشگي يك ولي امر از جانب خداست كه امين بر حفظ و اجزاء و اداء امرالهي باشد، و آن همان امام معصوم(ع) است.

و هركس نزول پيوستة فرشتگان و روح را در شب قدر بپذيرد كه اگر به قرآن ايمان دارد بايد بپذيرد، ناگزير بايد ولي امر را هم بپذيرد وگرنه كافر به بعضي از آيات قرآن خواهد بود، كه در آن صورت چنين كسي بنابر بيان خود قرآن كريم كافر واقعي است.

چنان كه خداوند در آيات 150 و 151 سورة نساء مي‌فرمايد:

إنّ الّذين يكفرون بالله و رسله و يريدون ان يفرّقوا بين الله و رسله و يقولون نؤمن ببعض و نكفر ببعض و يريدون أن يتّخذوا بين ذلك سبيلاً٭ أولئك هم الكافرون حقّاً و أعتدنا للكافرين عذاباً مهينا.

كساني كه به خدا و پيامبران خدا كافر شده‌اند و مي‌خواهند بين خدا و رسولانش جدايي اندازند و مي‌گويند به برخي ايمان مي‌آوريم و به بعضي كافر مي‌شويم و مي‌خواهند در اين ميان (بينابين) اتخاذ كنند، اينان حقا كافرند و ما براي كفركيشان عذاب خواركننده‌اي مهيا كرده‌ايم.

و مي‌بينيد كه خداوند، كساني را كه پاره‌اي از آيات خدا را بپذيرند و برخي را نپذيرند، كافر حقيقي مي‌داند.

بنابراين مؤمن حقيقي كسي است كه هم استمرار ليلةالقدر را تا قيامت پذيرا باشد و هم وجود حجت زمان و ولي امر، و امام معصومي كه امر الهي را دريافت مي‌كند و امين بر آن در جهت پاسداري، به‌كار بستن و اداء باشد، قبول كند؛ يعني همان بزرگواري كه در زمان وجود مقدس بقيةالله الاعظم حضرت مهدي(عج) مي‌باشد و به همين سبب پيامبر خاتم(ص) بنابر آنچه شيعه و سني از آن حضرت نقل كرده‌اند، فرمودند:
من أنكر المهدي فقد كفر.2
كسي كه وجود مهدي را انكار كند، رهسپار ديار كفر شده است.

و در كتب شيعه، از اين قبيل احاديث فراوان است، و از آن جمله، از امام صادق(ع) و آن حضرت از پدر ارجمندشان و از آن طريق از جد عاليقدرشان و از پيامبر اكرم(ص) نقل شده كه فرموده‌اند:
القائم من ولدي اسمه إسمي و كنيته كنيتي و شمائله شمائلي و سنّته سنتي يقيم النّاس علي ملتّي و شريعتي و يدعوهم إلي كتاب الله عزّوجلّ، من أطاعه أطاعني و من عصاه عصاني، و من أنكره في غيبته فقد أنكرني، و من كذبه فقد كذّبني، و من صدّقه فقد صدّقني، إلي الله اشكو المكذّبين لى فى أمره، و الجاهدين لقولي و المضلّين لأمتّي عن طريقته و سيعلم الذين ظلموا ايّ منقلبٍ ينقلبون.1

قائم از فرزندان من است اسم او اسم من «محمد» و كنية او، كنيه من «ابوالقاسم» و سيماي او سيماي من و سنت او سنت من است، دين و آيين و ملت و شريعت مرا در بين مردم برپا مي‌دارد و آنان را به كتاب خداي عزوجل فرامي‌خواند. كسي كه او را طاعت كند، مرا پيروي ‌كرده و كسي كه او را نافرماني كند، مرا نافرماني كرده است و كسي كه او را در دوران غيبتش انكار كند، تحقيقاً مرا انكار كرده و كسي كه او را تكذيب كند هر آينه مرا تكذيب كرده و كسي كه او را تصديق كند، هر آينه مرا تصديق كرده است. از آنها كه مرا دربارة او تكذيب كرده و گفتار مرا در شأن او انكار مي‌كنند و امت مرا از راه او گمراه مي‌سازند، به خدا شكايت مي‌برم. به‌زودي آنها كه ستم كردند و مي‌دانند كه بازگشتشان به كجا است و سرنوشتشان چگونه است (و چگونه در دگرگوني‌ها مجازات ستمگري‌هاي خود را در دنيا و آخرت خواهند ديد).

در اين حديث شريف انكار و تكذيب امام عصر، اروحنا فداه، انكار و تكذيب پيامبر به حساب آمده است، و در نتيجه همة پيامبران را انكار كرده، كه همان رهسپاري به وادي كفر خواهد بود.

علي بن ابراهيم قمي در تفسيري دربارة نزول فرشتگان و روح، در شب قدر مي‌گويد:
 فرشتگان و روح القدس، در شب قدر، بر امام زمان(ع) نازل مي‌شوند و آنچه را از مقدرات سالانة بشر، نوشته‌اند، به او تقديم مي‌دارند.

و همين محدث مورد وثوق از حضرت امام باقر(ع) نقل كرده، كه وقتي از حضرتش پرسيدند: آيا شما مي‌دانيد كه ليلة القدر كدام شب است؟ حضرت فرمودند:
چگونه ندانيم، و حال آن‌كه در شب قدر فرشتگان برگرد ما طواف مي‌كنند.3

حضرت امام سجاد(ع)، در اين باره، مي‌فرمايند:
همانا سال به سال در شب قدر تفسير و بيان كارها، بر ولي امر (امام زمان(ع)) فرود مي‌آيد.
و نيز آن حضرت(ع) فرموده‌اند:

اي گروه شيعه، با سورة « انا انزلناه في ليلة القدر» با مخالفين امامت ائمه معصومين(ع) مخاصمه و مباحثه (و اتمام حجت) كنيد تا كامياب و پيروز شويد، به خدا كه آن سوره، پس از پيغمبر اكرم(ص) حجت خداي تبارك و تعالي است بر مردم، و آن سوره آقاي دين شماست و نهايت دانش و آگاهي ماست. اي گروه شيعه، با «حم و الكتاب المبين؛ انا انزلناه في ليلة مباركة اناكنا منذرين» مخاصمه و مناظره كنيد، زيرا اين آيات مخصوص واليان امر امامت بعداز پيامبر اكرم(ص) است.

همچنين از رسول اكرم (ص) نقل شده است، كه به اصحابشان فرموده‌اند:
به شب قدر ايمان بياوريد، زيرا آن شب براي علي بن ابي‌طالب(ع) و يازده نفر از فرزندان او پس از من خواهد بود.

از آنچه كه نگارش يافت، استفاده مي‌شود كه شب قدر تا قيامت باقي است و در هر شب قدر هم ولي امر و صاحب امري هست كه آن امر را دريافت دارد، كه در زمان ما صاحب آن امر صاحب بزرگوار ما حضرت حجة‌ بن الحسن المهدي، ارواحنا فدا، است و براي آن‌كه بهتر بدانيم كه ليلةالقدر بيانگر مقام شامخ ولايت اهل بيت(ع) و امامت آنان تا روز رستاخيز مي‌باشد. حديثي را هم كه در بخش فضيلت‌هاي حضرت فاطمة زهرا(س) است، ملاحظه مي‌كنيم كه در آن به طور كنايه از آن بانوي عظيم القدر تعبير به ليلةالقدر شده است و آن در تفسير فرات بن ابراهيم از حضرت صادق(ع) نقل شده كه فرموده‌اند:

«ما قرآن را در شب قدر فرو فرستاديم»، «شب قدر» فاطمه و «قدر» خداست، پس كسي كه فاطمه(س) را آنگونه كه بايد، بشناسد، شب قدر را درك كرده است.
و اين اشاره به مقام ولايت آن بانوي معصوم (س) نيز دارد.

و از طرفي، همان‌گونه كه در شب قدر امر حق بر امام به حق فرود مي‌آيد، نزول‌گاه نور پاك امامان معصوم(ع) نيز وجود مقدس فاطمة زهرا(س) است؛ كه حقيقتاً هركس آن بانو را شناخت و به عظمت مقام فرزندان معصومش و همسر مظلوم و معصومش پي‌برد، شب قدر را درك كرده است.

 

علي‌اكبر رضواني
ماهنامه موعود شماره 57


پي‌نوشت‌ها:
٭برگرفته از: تحقيقي دربارة ليلةالقدر و رابطة آن با امام عصر، ارواحنافداه، صص 149 ـ 132 ، با تلخيص.
1. سورة دخان (44)، آية 4.
2. علامه مجلسي،  بحارالأنوار، ج 51، ص 51؛ منتخب الاثر فصل 10، ب 1، جز 1 ، ص 492.
3. علامه مجلسي، همان، ج 51، ص 73؛ منتخب الاثر فصل2، ب 3، ح4 ، ص 183.
4. امراء هستي، ص 190؛ تفسير القمي، ص 731؛ علامه مجلسي، همان، ج 97، ص 14، جز 23.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 13:57  توسط سید محمد امین  | 
 عاشقان امیرالمؤمنین در تمام دنیا با کتاب الامام علی، صوت العدالة الانسانیه جرج جرداق، نویسنده بزرگ لبنانی آشنا هستند. در سال 2002 میلادی رضا امیرخانی، داستان نویس کشورمان که به همراه تعدادی از نویسندگان دیگر به لبنان سفر کرده بودند، دیداری نیز با جرج جرداق داشته که، شرح این دیدار را در اینجا برای شما عزیزان می آوریم.




عاشقان امیرالمؤمنین در تمام دنیا با کتاب الامام علی، صوت العدالة الانسانیه جرج جرداق، نویسنده بزرگ لبنانی آشنا هستند.
تتبع و تحقیقات جرج جرداق، واکاوی و تفحص در زندگی و احوالات امیرالمؤمنین نیست؛ بلکه شرح عشقی است به شخصیتی بزرگ و فراانسانی.
در سال 2002 میلادی رضا امیرخانی، داستان نویس کشورمان که به همراه تعدادی از نویسندگان دیگر به لبنان سفر کرده بودند، دیداری نیز با جرج جرداق داشته که، شرح این دیدار را در اینجا برای شما عزیزان می آوریم.

واقعیت آن است که ما - 5 نویسنده - از طرف جمیعت دفاع از ملت فلسطین و با پشتیبانی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی به لبنان رفته بودیم. صبح وقتی میزبان مان، هاشمی رایزن فرهنگی فعال و نشیط جمهوری اسلامی، خبر لغو سفر بعلبک را - به دلیل شرایط بد جوی - به ما داد، بدجور پکر شدیم. هیچ خیال نمی کردیم که ایشان پیشتر برای خالی نبودن برنامه، وقتی برای ساعت 12 ظهر دوشنبه چهاردهم بهمن ماه 1381 از جرج جرداق گرفته است.

خانه جرج جرداق، در محله الحمرا است. محله ای مسیحی نشین در شمال غرب بیروت؛ بیروت نمایشگاهی است از ملل و مذاهب. شوخی نیست، کشوری با حدود 10 هزار کیلومتر مربع مساحت و 3 میلیون نفر جمعیت، 18 مذهب رسمی دارد. تا پیش از رفتن به لبنان همواره برایم سؤال بود که هویت یک لبنانی چگونه تعریف می شود؟ چه مؤلفه هایی هویت لبنانی را می سازد؟ کشوری به این کوچکی چگونه توانسته است تا این حد خبرساز باشد و در فرهنگ پیشرو؟ چه چیزی جز زبان، این کشور را که در آن هیچ نماد عربی – پوشش، معماری، حتی آب و هوا! – دیده نمی شود، با سایر کشورهای عرب پیوند داده است؟ تقابل مدرنیسم فرانسوی و سنت عربی چه آش درهم جوشی را پدید آورده است؟ کهن الگوی انسان لبنانی کیست؟

با احتساب ترافیک بیروت حدود 5 دقیقه زودتر از زمان ملاقات، به محله الحمرا رسیده ایم. راننده رایزنی کنار کافه ای نقلی می ایستد و ما نشانی را برای دو پیرمردی که پشت میز نشسته اند، می خوانیم. هر دو به تأسف سر تکان می دهند که شارع امین مشرق را نمی شناسند. بعد با ناراحتی می گوییم که با استاد جرج جرداق قرار داریم. ناگهان از جا می پرند و می گویند، خانه جرج جرداق دو خیابان آن طرف تر است. با راهنمایی آنها به راحتی منزل را پیدا می کنیم. الحمرا محله ای است مرفه تر از سایر محلات بیروت و دست کم اسمش ما را به یاد قصر الحمرا می اندازد. انتظارش را نیز داشتیم. نویسنده ای که یک کتابش در جهان تشیع بیش از یک میلیون نسخه، فروش داشته است، باید هم در چنین محله ای زندگی کند.

اما ... واقعیت آن است که هر چه از خیابان اصلی دورتر شدیم، بیشتر شک کردیم! خانه جرج جرداق یک آپارتمان معمولی در یک ساختمان قدیمی در خیابانی متوسط بود. اسمش را روی زنگ پیدا کردیم. خودش جواب داد و در را باز کرد. چشمتان روز بد نبیند. قصر الحمرا، آپارتمانی بود حدود 100 متر، مملو از روزنامه و کتاب و بروشور، نه مرتب و طبقه بندی شده، و نه تمیز و پاکیزه. انگار کن که 200 کیلو روزنامه و 20 کارتن کتاب را بدهی دست یک بچه بازیگوش و بگویی هر جور که خواستی آنها را پخش و پلا کن! تابلویی هم به دیوار آویزان بود؛ مجلس رقصی کج! در حضور سلطانی خاک آلود! البته ناگفته نماند یک وجب خاک (دقیقاً همان 5 انگشت!) روی همه چیز نشسته بود، جوری که روی هیچ صندلی و مبلی نمی توانستیم بنشینیم. وقتی خواستیم چند کتاب را از روی مبلی برداریم تا جا باز شود، استاد به سرعت جلو دوید و با دقت کتابها را برداشت و در جایی دیگر قرار داد. انگار نظمی در میان این بی نظمی حاکم بود. بگذریم؛ در زمان بسیار کوتاهی، همه اینها را خلق مهربان و چهره خندان استاد 75 ساله محو کرد.

پرسید که آیا عربی می فهمیم؟
جوابش دادیم: شوی شوی! (کمی!) اما اشاره کردیم که السید شریف، کار ترجمه را انجام می دهد.

دیگر جرج جرداق با ما صمیمی شده بود. به او گفتیم که خانه همه اهل قلم همین شکلی است. خندید و جواب داد: زن و بچه ام به خاطر همین خانه از دست من به ده مان فرار کرده اند...

همان ابتدای کار سؤال کردیم که آیا استاد تا به حال به ایران سفر کرده است؟ و او جواب داد که دو بار، یک بار برای بزرگداشت سعدی و دیگر بار هم همین دو سال پیش (یعنی 2000 میلادی). مردمان ایران زمین را بسیار دوست می دارم، برخلاف ناشرانش! خندیدیم. من به ایشان گفتم که جنگ ناشر و نویسنده یک جنگ جهانی حی و قیوم است؛ اما او بلافاصله صحبت مرا قطع کرد:

- نه! در اروپا، خاصه در فرانسه این جور نیست. هنوز کار من در نشریه فنون الجمیل (هنرهای زیبا یاFine Arts) چاپ نشده است، آنها پیشاپیش چک حق التألیف را پست می کنند؛ اما من باید به مکتبه بروم و بالای همین کتابم که یک ناشر بحرینی بدون اجازه تجدید چاپ کرده است، 40 دلار پول بدهم! این کارها مختص ما شرقی هاست. در عرصه فرهنگ، ناشران شما با این کارهاشان زیبایی های اسلام را از میان می برند. دقیقاً مثل بن لادن در عرصه سیاست.
بعدتر ، نگاه می کنم به اولین ترجمه امام علی، صدای عدالت انسانیت، اثر سیدهادی خسروشاهی. در شهریور سال 1344 هجری شمسی خسروشاهی چندان مقید و دقیق بوده است که در صفحات اول کتاب، نامه خود به جرداق را برای ترجمه و اجازه جرداق چاپ زده است.

" از من اجازه خواسته اید که هر 5 جلد کتاب مرا به فارسی ترجمه کنید و من این اجازه را به شما می دهم... از او درباره چگونگی علاقه مند شدنش به شخصیت امیرالمؤمنین سؤال شد:

- من متولد 1926 هستم. در ده مرجعیون به دنیا آمده ام. دهی در ژنوب (جنوب) لبنان! دهی که اهل آن مانند سایر دهات اطراف، ذوق اصیل ادبی دارند... .

جالب است بدانید برای شناخت لهجه لبنانی در میان لهجه های مختلف عربی کافی است به مخرج جیم دقت کنید. لبنانی ها از تلفظ جیم عاجزند و آن را «ژ» تلفظ می کنند. (این هم برای آنهایی که خیال می کنند عربها گچ پژ ندارند!) جالب تر است که بدانید در لبنان اهل ده بودن! نمودار اصالت است. کاملاً به خلاف مملکت ما که هنوز لهجه مان بر نگشته، ادعای پایتخت نشینی می کنیم. یعنی آنها به هیچ وجه دوست ندارند که خود را اهل عاصمه - پایتخت- بلدشان، بیروت بدانند. به عکس، هر جایی که می روند اصالت روستایی خود را به رخ می کشند. ضمن آن که فراموش نکنیم روستاییان عرب (بادیه نشینان قدیم) به دلیل فصاحت و بلاغت، همواره بهترین افراد برای تحقیق اهل لغت بودند. بگذریم، استاد با ذوق اتیمولوژیکش ادامه داد:

- من زاده مرجعیون هستم. مرجعیون از دو لغت مرج و عیون تشکیل شده است. یعنی محلی که در آن چشمه ها پیش می آیند. کنایه از سرسبزی و طراوت. (و البته راست می گفت، دیروزش ما در بازدید از جنوب به طور اتفاقی از آن روستای مرزی گذر کرده بودیم.) ده ما مملو از چشمه بود و من نیز کودکی مملو از شور. هر روز از مدرسه فرار می کردم و به یکی از این چشمه ها پناه می بردم. مدیر مدرسه و معلمان همواره به دنبال این کودک فراری بودند و هر روز به خانواده ام اعتراض می کردند. در این میان فقط برادرم حامی من بود. فؤاد جرداق.


- همان فؤاد جرداق شاعر؟

- بله! برادر بزرگ من، فواد جرداق، شاعر و لغوی بود. بسیار اهل مطالعه. اصلاً او مرا به این وادی کشاند. هر زمانی که پدر و مادر، معلم و مدیر، معترض من می شدند از من دفاع می کرد و به من می گفت تو خارج از مدرسه بیشتر چیز یاد می گیری. حقیقت آن است که او بعد از این که پشتکار مرا در خواندن متون ادبی دید، روزی کتابی قطور به من هدیه داد و گفت، همه ادبیات عرب در همین کتاب خلاصه شده است... .

- نهج البلاغه؟!

- آری! من نهج البلاغه را به دست می گرفتم و از مدرسه می گریختم و می رفتم در کنار چشمه ای، به صخره ای تکیه می دادم و غرق دریای نهج البلاغه می شدم.


پس همین کتاب شما را با امیرالمؤمنین آشنا کرد!

نه! من تازه گرفتار ادبیات امام علی شده بودم و نه گرفتار شخصیت امام. فراموش نکنید که ما مسیحی بودیم و در دِهی مسیحی نشین می زیستیم. پس خیلی به امام علی علاقه ای نداشتیم. البته برادرم فؤاد هر وقت که مهمان داشتیم، اشعاری در مدح امیرالمؤمنین برای مهمان ها(ی مسیحی) می خواند و همین کمک می کرد به من!


چگونه به شخصیت جامع امیرالمؤمنین نزدیک شدید؟

- وقتی رفتم دانشگاه همزمان در دو رشته ادبیات عرب و فلسفه عرب تحصیل و بعد تدریس می کردم. در هر دوی این رشته ها مجدداً با امام علی برخورد کردم، به عنوان شخصیتی بزرگ در ادبیات و فلسفه.

تصمیم گرفتم یک تحقیق خیلی جدی بکنم پیرامون این شخصیت. از عقاد و طه حسین بگیر تا علمای شیعه. هر کتابی را که مرتبط با امام علی بود، خواندم.با مطالعه این کتاب ها متوجه شدم که همه در مورد ولایت امام علی، حقانیت یا عدم حقانیت او صحبت کرده اند و شخصیت بزرگ او در این بحث ها گم شده است. چندان در حواشی مسأله خلافت فرو مانده اند که چهره نورانی علی را ندیده اند. زمامداری علی را دیده اند؛ اما از انسانیت او مغفول مانده اند.من سیراب نشدم. پس شخصیت درخشان و بزرگ او را شکافتم. فقد بقرت عبقریته! دوباره برگشتم به کنار سرچشمه های مرجعیون، عیون مرجعیون و نهج البلاغه دوران کودکی، اما با روشی جدید. همه کتابهایم درباره امام علی را همین گونه نوشتم... .


استاد ! از اولین کتاب بگویید صوت العدالة الانسانیه...

اتفاقاً ماجرایش خیلی زیباست. شما حتماً خیال می کنید که با کمک مسلمانان این کتاب چاپ شد؟ (سر تکان می دهیم - می خندد ) همان طور که متنش را می نوشتم، سردبیر مجله الرساله آمد و گفت به ما بده که شماره به شماره چاپ کنیم. من قبول نکردم.بعد از اصرار و الحاح فراوان او عاقبت دو قسمت از متن را به او دادم. بلافاصله بعد از چاپ، رئیس کشیشان و راهبان فرقه کرملیه (از فرق مارونی مسیحی) گفت: من خودم این را به هزینه خودم چاپ می کنم. طبیعتاً خیلی خوشحال شدم. برای این که دیدم از دست این ناشرها - که عمده شان واقعاً دزدند- خلاصی یافته ام.


و بعد حتماً مسلمانان شما را پیدا کردند!

خیر اتفاقاً اول کار، مسیحی ها فهمیدند و آمدند پهلوی من. ذوق زده و شادان. می گفتند تو عرب را سرافراز کرده ای. پول جمع کرده بودند و می خواستند پول چاپ کتاب را به من بدهند. گفتم این کتاب را با پول خودم چاپ نکرده ام و رئیس راهبان کارملیه چاپ کرده. رفتند که به او پول بدهند. او گفت خجالت بکشید، من این را چاپ نکرده ام. این پول راهبانی است که در اینجا عبادت می کنند. ببرید این پول را بدهید به فقرا.بعدها آن کشیش - رئیس راهبان کارملیه - به من گفت من امام علی را دوست دارم و از برکت او فقرای ما نیز به نوایی رسیدند.


عجب، استاد! بالاخره مسلمان ها چه کردند؟

اول از همه قاسم رجب صاحب مکتبه ای در بغداد – کتاب را برد و طواف داد دور ضریح امیرالمؤمنین؛ اما بعد از او بعضی برادران شیعه این کتاب را بارها چاپ کردند و به من چیزی ندادند و متأسفانه حتی برای خرید کتاب خودم به کتاب فروشی ها می رفتم.


آیا تا به حال به نجف رفته اید؟

نه! تا به حال به نجف نرفته ام. (شگفتی ما را که می بیند، توضیح می دهد: ) اما دو بار به کربلا رفته ام برای سخنرانی. آنجا مقام (قبر) امام حسین، پسر ایشان را نیز زیارت کرده ام.


دوست ندارید به زیارت امیرالمؤمنین مشرف شوید؟

راستش را بخواهید تا وقتی این مردک زمامدار است نه. صدام حقیقتاً آدم کثیفی است. قومیت عرب را به سخره گرفته است. ننگ عرب است.- این مصاحبه در زمان صدام انجام شده است-


امام خمینی را چگونه دیده اید؟

خمینی بزرگترین رهبر جهان اسلام بوده است، در میان معاصران. خیلی بالاتر از حتی ناصر. من بزرگی و عظمت و حتی علم خمینی را از اخبار می توانستم فهم کنم؛ اما دو سال پیش که به ایران رفتم و خانه محقرش را دیدم، چیزی عظیم تر در او یافتم و آن نبود مگر صداقت و ساده زیستن و با مردم بودن...

استاد! تألیفات حضرتعالی بسیار متعددند. از تحقیقاتتان پیرامون امیرالمؤمنین، پنج جلد صوت العدالة الانسانیه، علی و حقوق بشر، علی و انقلاب فرانسه، علی و سقراط، علی و عصر او، علی و ملیت عرب، تا داستان فنانون احبا و اشعار فینوس و الشاعر ... و بسیاری کتب دیگر. الان آیا با توجه به کبر سن هنوز – به جز این برنامه صبحگاهی در رادیوی ملی – مشغول نوشتن هم هستید؟

بله! (انگار به استاد برمی خورد) من با نوشتن زنده ام. همین الان بیست کار چاپ نشده دارم. بعضی ها مثل کتابی راجع به دعبل خزاعی - شاعر اهل بیت هنوز چاپ نشده. کاری راجع به ابونواس اهوازی که در اصل اهل لغت و از بنیانگذاران علم نحو عربی است که همه ایرانی بوده اند. از سیبویه بگیر و بیا تا همین ابونواس... الان یک اپرای من در همین بیروت اجرا می شود به نام "انا شرقیه" (من بانوی شرقی ام) و کاری که هنوز مشغول نوشتنش هستم به نام حکایات ... داستان هایی طنزآلود از زندگی خودم... .


استاد کدام کارتان را بیشتر دوست دارید؟

(کمی فکر می کند) همین حکایات را که مشغول نوشتنش هستم.
می گویم نویسنده ای که کار ننوشته اش را بیشتر دوست داشته باشد، هنوز جوان است... می خندد.


از او راجع به ادبیات داستانی عرب پرسیده شد و او جواب می دهد.

خوشحالم از این که داستان های میخائیل نعیمه و نجیب محفوظ را پشت ویترین کتابفروشی های پاریس می بینم.

(بعد ناگهان می پرسد آیا لامارتین را می شناسید؟ ما سر تکان می دهیم که بله!) در یکی از کتابفروشی های پاریس من یک کتابی از لامارتین گیر آورده ام، قدیمی، راجع به پیامبر شما که کتاب بسیار نفیسی است؛ اما متأسفانه مسلمانان دنبال این چیزها نیستند. مثلاً همین "علی و الثوره الفرینسیه" را هیچ مسلمانی نیامده است به فرانسه ترجمه کند. آیا ترجمه این کتاب خدمتی به اسلام نیست؟ آیا مسیحیان باید این کتاب حاضر و آماده را به فرانسه ترجمه کنند؟آیا کتاب "امام علی و قومیت عربی" که یک کتاب بسیار دقیق است که چگونه امام از مسأله قومیت و به دور از ناسیونالیسم منحط به انسانیت می رسد، شایسته تحقیق و تتبع نیست؟

من عقیده دارم امام علی از مسیح بالاتر است. من شیفته شخصیت انسانی امام شده ام.ما کلاً مسیحی بوده ایم و بالطبع به امامت امام علی اعتقادی نداریم. (درمانده ایم که این چگونه بی اعتقادی و چگونه اعتقادی است که هیچ گاه حاضر نیست اسم امیرالمؤمنین را بدون امام بیاورد! راستش کمی پریشان شده ایم. مگر می شود کسی بهترین سالهای جوانی اش را بی اعتقاد روی چنین موضوعی کار کند و چنان ادیبانه ... اما استاد بی توجه به ما ادامه می دهد.) من در خانواده ای مسیحی بزرگ شده ام که اعتقاد به این چیزها نداریم، اما بگذارید خاطره ای با مزه برایتان تعریف کنم. پدر من حجار بود، سنگ تراش. کارهایش را می فروخت و به دهات اطراف می برد و روزی اش از این راه به دست می آید. اما سنگی را در خانه نگاه داشته بود و دو سال روی آن کار می کرد. بعد که کارش تمام شد آن را به سر در خانه مان آویخت.

حساس شده ایم تا بدانیم چه چیزی به سر در خانه این خانواده مسیحی در ده مسیحی نشین مرجعیون نصب شده بوده است. از استاد می پرسیم:


روی آن سنگ چه نوشته شده بود؟ استاد می خندد و می گوید:

" لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار."
 
 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 4:35  توسط سید محمد امین  | 
 من شنيدم كه خدا، نردباني دارد.
به بلنداي سعادت،
شبي از اين شب‌ها، يك شب مي‌نهد روي زمين.
چه كسي مي‌گويد: «شب دراز است و قلندر بيدار»؟



  •  شب اشك و توبه

دارم از دست مي‌روم.
كسي هست به فرياد دل من برسد؟ تا خدا راه درازي دارم.
جاده‌اي مي‌خواهم كه قدم‌هاي گريزانم را
به در خانة آن «دوست» برد؛ يك «ميان‌بُر» به حريم بالا؛
نكند مرگ مجالم ندهد.
نكند زنده نباشم، نرسم! نكند عمر كفافم ندهد!
شانه‌ام خرد شده از بار گناه.
فرصتي مي‌خواهم، تا زمين بگذارم.
همه پل‌هاي پشت سر من ويران است.
راه برگشتي نيست.
من ماندم و يك سال غم در به دري؛
غم خانه به دوشي، شانه‌اي مي‌خواهم تا يك دل سير بگريم از درد.
من شنيدم كه خدا
نردباني دارد.
به بلنداي سعادت، شبي از اين شب‌ها، يك شب مي‌نهد روي زمين.
من شنيدم كه شبي از شب‌ها
مي‌شود يك شبه پيمود ره صد ساله.
من پي روزي خود آمده‌ام.
من شنيدم كه ملائك تا صبح
مي‌برند آن بالا
عطر اندوه بني‌آدم را
من به دنبال خودم مي‌گردم.
شب قدر است آيا؟
شب تسبيح و مناجات و سلام.
شب اشك و توبه
شب ويراني من،
شب مهماني «او»
شب بيزاري من از دنيا.
شب دلجويي او از مهمان
شب قدر است آيا؟
من همان بندة از «دوست» فراري هستم
من همان چهرة غمگين پريشان حالم،
من همان آدم خاطي و گنه آلوده‌ام
شب قدر است آيا؟
چه كسي مي‌گويد: «شب دراز است و قلندر بيدار»؟
شب، كوتاه است
اين دقايق همگي نايابند. لحظه‌ها مي‌گذرند.
چشم بر هم بزني، سحر از راه رسيد و تو هنوز در خوابي‌.
ها، مبادا كه بگويند به تو، سحر از راه رسيده است و قلندر در خواب!
جامه را از تن خود خواهم كند
جوشني مي‌پوشم، بند بندش از نور
جوشني مي‌پوشم. همه از جنس عطوفت، احسان
شب قدر است امشب! تا سحر بيدارم
تا سحر دانه به دانه، غم خود مي‌بارم
تا سحر، سر به زانوي «تو» مي‌گريم زار، تا سحر، توبه به درگاه خدا
شب قدر است امشب
حيف اگر در شب قدر، قدر خود نشناسيم!



خديجه پنجي

ماهنامه موعود شماره 57 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 4:24  توسط سید محمد امین  | 

سال 40 هجری قمری: ضربت خوردن حضرت علی(ع) در مسجد كوفه

عبدالرحمن بن ملجم مرادی، از گروه خوارج و از آن سه نفری بود كه در مكه معظمه با هم پیمان بسته و هم سوگند شدند، كه سه شخصیت مؤثر در جامعه اسلامی، یعنی امام علی بن ابی طالب(ع)، معاویه بن ابی سفیان و عمرو بن عاص را در یك شب واحد ترور كرده و آن ها را به قتل رسانند.

هر كدام به سوی شهرهای محل مأموریت خویش رهسپار شدند و عبدالرحمن بن ملجم مرادی به سوی كوفه رفت و در بیستم شعبان سال 40 قمری وارد این شهر بزرگ شد. (نگاه كنید: بیستم شعبان سال 40 هجری قمری) 

وی به همراهی شبیب بن بجره اشجعی، كه از همفكران وی بود و هر دوی آن ها از سوی "قطام بنت علقمه" تحریك و تحریث شده بودند، در سحرگاه شب نوزدهم ماه مبارك رمضان سال 40 قمری در مسجد اعظم كوفه كمین كرده و منتظر ورود امیرمؤمنان علی بن ابی طالب(ع) شدند.(1) هم چنین قطام، شخصی به نام "وردان بن مجالد" را كه از افراد طایفه اش بود، به یاری آن دو نفر فرستاد.(2)

روایت شده، كه در هنگام ضربت زدن عبدالرحمن بن ملجم بر سر مطهر حضرت علی(ع)، زمین به لرزه در آمد و دریاها مواج و آسمان ها متزلزل شدند و درهای مسجد به هم خوردند و خروش از فرشتگان آسمان ها بلند شد و باد سیاهی وزید، به طوری كه جهان را تیره و تاریك ساخت.

أشعث بن قیس كندی كه از ناراضیان سپاه امام علی(ع) و از دو چهرگان و منافقان واقعی آن دوران بود، آنان را راهنمایی، پشتیبانی و تقویت روحی می نمود.(3)

حضرت علی(ع) در شب نوزدهم ماه مبارك رمضان، مهمان دخترش ام كلثوم(س) بود و در آن شب حالت عجیبی داشت و دخترش را به شگفتی درآورد.

روایت شده كه آن حضرت در آن شب بیدار بود و بسیار از اتاق بیرون می رفت و به آسمان نظر می كرد و می فرمود: به خدا سوگند، دروغ نمی گویم و به من دروغ گفته نشده است. این است آن شبی كه به من وعده شهادت دادند.(4)

به هر روی، آن حضرت به هنگام نماز صبح وارد مسحد اعظم كوفه شد و خفته گان را برای ادای نماز بیدار كرد. از جمله، خود عبدالرحمن بن ملجم مرادی را كه به رو خوابیده بود، بیدار و خواندن نماز را به وی گوش زد كرد.

هنگامی كه آن حضرت وارد محراب مسجد شد و مشغول خواندن نماز گردید و سر از سجده اول برداشت، نخست شبیث بن بجره با شمشیر برّان بر وی هجوم آورد، ولیكن شمشیرش به طاق محراب اصابت كرد و پس از او، عبدالرحمن بن ملجم مرادی فریادی برداشت: "لله الحكم یا علی، لا لك و لا لأصحابك"! و شمشیر خویش را بر فرق نازنین حضرت علی(ع) فرود آورد و سر مباركش را تا به محل سجده گاهش شكافت.(5)

حضرت علی(ع) در محراب مسجد، افتاد و در همان هنگام فرمود: بسم الله و بالله و علی ملّه رسول الله، فزت و ربّ الكعبه؛ سوگند به خدای كعبه، رستگار شدم.(6)

نمازگزاران مسجد كوفه، برخی در پی شبیب و ابن ملجم رفته تا آن ها را بیابند و برخی در اطراف حضرت علی(ع) گرد آمده وبه سر و صورت خود می زدند و برای آن حضرت گریه می نمودند.

حضرت علی(ع)، در حالی كه خون از سر و صورت شریفش جاری بود، فرمود: هذا ما وعدنا الله و رسوله؛(7) این همان وعده ای است كه خداوند متعال و رسول گرامی اشت به من داده اند.

حضرت علی(ع) كه توان ادامه نماز جماعت را نداشت، به فرزندش امام حسن مجتبی(ع) فرمود كه نماز جماعت را ادامه دهد و خود آن حضرت، نمازش را نشسته تمام كرد.

روایت شده كه آن حضرت در آن شب بیدار بود و بسیار از اتاق بیرون می رفت و به آسمان نظر می كرد و می فرمود: به خدا سوگند، دروغ نمی گویم و به من دروغ گفته نشده است. این است آن شبی كه به من وعده شهادت دادند.

روایت شد، كه در هنگام ضربت زدن عبدالرحمن بن ملجم بر سر مطهر حضرت علی(ع)، زمین به لرزه در آمد و دریاها مواج و آسمان ها متزلزل شدند و درهای مسجد به هم خوردند و خروش از فرشتگان آسمان ها بلند شد و باد سیاهی وزید، به طوری كه جهان را تیره و تاریك ساخت و جبرئیل امین در میان آسمان و زمین ندا داد و همگان ندایش را شنیدند. وی می گفت: تهدمت و الله اركان الهدی، و انطمست أعلام التّقی، و انفصمت العروه الوثقی، قُتل ابن عمّ المصطفی، قُتل الوصیّ المجتبی، قُتل علیّ المرتضی، قَتَله أشقی الْأشقیاء؛(8) سوگند به خدا كه اركان هدایت درهم شكست و ستاره های دانش نبوت تاریك و نشانه های پرهیزكاری بر طرف گردید و عروه الوثقی الهی گسیخته شد. زیرا پسر عموی رسول خدا(ص) شهید شد، سید الاوصیا و علی مرتضی به شهادت رسید. وی را سیاه بخت ترین اشقیاء، ] یعنی ابن ملجم مرادی [ به شهادت رسانید.

بدین گونه پیشوایی شایسته، امامی عادل، خلیفه ای حق جو، حاكمی دلسوز و یتیم نواز، كامل ترین انسان برگزیده خدا و جانشین بر حق محمد مصطفی(ص)، به دست شقی ترین و تیره بخت ترین انسان روی زمین، یعنی ابن ملجم مرادی ملعون، از پای درآمد و به سوی ابدیت و لقاء الله و هم نشینی با پیامبران الهی و رسول خدا(ص) رهسپار گردید و امت را از وجود شریف خویش محروم نمود.


پی نوشت ها:

1- الارشاد (شیخ مفید)، ص 20؛ الجوهره فی نسب الامام علی و آله (البری)، ص 112

2- وقایع الایام (شیخ عباس قمی)، ص 41؛ تاریخ ابن خلدون، ج2، ص 184

3- الارشاد، ص 21؛ وقایع الایام، ص 41؛ منتهی الآمال (شیخ عباس قمی)، ج1، ص 171

4- منتهی الآمال، ج1، ص 172

5- الارشاد، ص 23؛ منتهی الآمال، ج1، ص 172؛ الجوهره فی نسب الامام علی و آله، ص 113؛ وقایع الایام، ص 41

6- منتهی الآمال، ج1، ص 174

7- همان

8- همان

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 21:24  توسط سید محمد امین  | 

فرارسیدن لیالی قدر گرامی باد.


حدیث:

قال الباقران علیهما السلام:

سالته عن علامة لیلة القدر، فقال: علامتها ان یطیب ریحها، و ان كانت فى برد دفئت، و ان كانت فى حر بردت فطابت. (1)

ترجمه: (محمد بن مسلم) از علامت لیلة القدر پرسید؟ پس امام (ع) فرمود: علامت لیلة القدر این است كه بوى خوشى از آن پخش مى‏شود، اگر در سرماى (زمستان) باشد گرم و ملایم مى‏گردد، و اگر لیلة القدر در گرماى (تابستان) باشد خنک و معتدل و نیكو مى‏گردد.

توضیح:

علامه طباطبائى در علایم شب قدر مى‏گوید: روایات در معنى و خصایص و فضایل شب قدر بسیار است، در بعضى از آن روایات علامت هایى براى شب قدر ذكر كرده از قبیل اینكه شب قدر، صبح آن شب آفتاب بدون شعاع طلوع مى‏كند و هواى آن روز معتدل است. (المیزان، ج 40، ص 332)

حدیث:

قال ابو عبد الله علیه السلام:

لیلة القدر فى كل سنة و یومها مثل لیلتها. (2)

ترجمه: شب قدر در هر سال است و روز آن مثل شب آن مى‏باشد.

حدیث:

قال النبى (صلى الله علیه و آله):

ان انا ادركت لیلة القدر فما اسال ربى؟ قال (ص): «العافیة‏». (3)

ترجمه: به پیامبر(ص) گفته شد: اگر شب قدر را دریابم از خدا چه چیزى را مسئلت كنم؟ فرمود: «عافیت را».

حدیث:

قال موسى (علیه السلام): الهى ارید قربك، قال: قربى لمن استیقظ لیلة القدر،

قال: الهى ارید رحمتك، قال: رحمتى لمن رحم المساكین لیلة القدر،

قال: الهى ارید الجواز على الصراط، قال: ذلك لمن تصدق بصدقة فى لیلة القدر،

قال: الهى ارید من اشجار الجنة و ثمارها، قال: ذلك لمن سبح تسبیحه فى لیلة القدر،

قال: الهى ارید النجاة من النار، قال: ذلك لمن استغفر فى لیلة القدر،

قال: الهى ارید رضاك، قال: رضاى لمن صلى ركعتین فى لیلة القدر. (4)

ترجمه:

موسی (علیه السلام)گفت:

خداوندا! مى‏خواهم به تو نزدیك شوم، فرمود: قرب من از آن كسى است كه شب قدر بیدار شود،

گفت: خداوندا! رحمتت را مى‏خواهم، فرمود: رحمتم از آن كسى است كه در شب قدر به مسكینان رحمت كند.

گفت: خداوندا! جواز گذشتن از صراط را از تو مى‏خواهم فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر صدقه‏اى بدهد.

گفت‏: خداوندا! از درختان بهشت و از میوه‏هایش مى‏خواهم، فرمود: آنها از آن كسى است كه در شب قدر تسبیحش را انجام دهد.

گفت: خداوندا! رهایى از جهنم را مى‏خواهم، فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر استغفار كند.

گفت‏: خداوندا خشنودى تو را مى‏خواهم، فرمود: خشنودى من از آن كسى است كه در شب قدر دو ركعت نماز بگذارد.

توضیح:

لیلة القدر شبى است كه قرآن نازل شده است و ظاهراً مراد به قدر، تقدیر و اندازه‏گیرى است. خداى تعالى در آن شب حوادث یكسال را یعنى از آن شب تا شب قدر سال آینده را تقدیر مى‏نماید، زندگى و مرگ، رزق، سعادت، و شقاوت و چیزهایى از این قبیل را مقدر مى‏سازد.

رمضان، تجلى معبود (ره توشه راهیان نور) ص 95

جمعى از نویسندگان

پى نوشتها:

1- وسائل الشیعه، ج 7 صفحه 256.

2- وسائل الشیعه، ج 7 صفحه 262.

3- مستدرك الوسائل، ج 7 صفحه 458.

4- مستدرك الوسائل، ج 7 صفحه 456.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 18:23  توسط سید محمد امین  | 
 گفتگو با مهناز رئوفى: نجات‌يافته فرقه ضاله بهائيت
الآن هم بشدت فعال شدند و در حال فعاليت هستند هم اكنون هر بهايى موظف است كه براى جذب ۳ الى ۵ خانوار از مسلمانان تلاش كند. همين سال گذشته هم دستور رسيد كه در انتخابات مجلس هم شركت كنيد و رأى بدهيد.




مهناز رئوفى متولد ۱۳۴۹ در سنندج است. از سادات طباطبايى است ولى به واسطه اين كه پدرش بهايى بود او نيز بهايى ماند. مى گويد اگرچه اجداد او از مسلمانان سرشناس و صاحب احترام و معتمد بودند و هم اكنون آرامگاه هاى آنان مورد تكريم مسلمانان است ولى پدربزرگ هاى او به مسلك بهائيت درآمدند. او، برادرانش، همسر برادران و خواهرانش از اعضاى فعال تشكيلات بهائيان بودند به شكلى كه برادران او هم اكنون نيز از سران بهائيت در ايران محسوب مى شوند.رئوفى اسلام آوردنش را تنها خواست و لطف خدا مى داند و وقتى از اين مسئله سخن به ميان مى آورد احساسات و شوق كاملاً بر بيانش غالب مى شود اگرچه به اين واسطه هزينه سنگينى را نيز پرداخت كرده است. او مى گويد: اگرچه فردى بسيار عاطفى و وابسته به خانواده هستم ولى به واسطه خروج از بهائيت از خانواده طرد شدم و اجازه پيدا نكردم كه بعد از سالها خانواده ام را ملاقات كنم و پدرم هم در اين سالها از دنيا رفت و اين اتفاق نيز برايم خيلى سنگين بود. با اين حال او اين مسئله را به جان خريد و حاضر شد براى يافتن حقيقت هزينه آن را نيز پرداخت كند.

اجازه بدهيد ابتداى مصاحبه را با يك تاريخچه مختصر از فرقه بهائيت آغاز كنيم.
پيدايش بهائيت از سال ۱۲۶۰ با ادعاى جوانى به نام سيدعلى محمد كه خود را ملقب به «باب» كرد آغاز شده است. سيدعلى محمد باب ابتدا ادعاى مهدويت و سپس ادعاى خدايى نمود. اين شخص بعد از ۹ سال كه توانست پيروانى را براى خود دست و پا كند، توسط اميركبير در تبريز اعدام شد. ميرزا حسينعلى نورى از پيروان باب بود كه پس از اعدام وى ادعاى «من يظهر اللهى» كرد و گفت كه باب مبشر من بوده و من مهدى موعود هستم و به اين شكل ادعاى مهدويت نمود و خودش را بهاءالله و پيروانش را بهايى ناميد. بعد از بهاء، پسرش به نام عباس افندى كه خودش را «عبدالبهاء» يعنى بنده بهاء ناميد جانشين وى گرديد و پس از او نيز شوقى افندى كه نوه دخترى عبدالبهاء بود اداره امور بهائيان را برعهده گرفت. پس از اين سه نفر و تا امروز زعامت بهائيان برعهده «بيت العدل» است. «بيت العدل» مركزيتى متشكل از ۹ نفر است كه توسط شوقى افندى تشكيل شد چرا كه او صاحب فرزندى نشد تا رهبرى بهائيان را برعهده بگيرد. تمام دستورات ادارى و حقوقى و در كل تمام مسائل بهائيان از «بيت العدل» صادر مى شود و همه بهائيان تابع محض اين ۹ نفر هستند. بهائيان اين ۹ نفر را مصون از هرگونه خطا مى پندارند و جمع آنها را (نه تك تك) برى از هر اشتباهى مى دانند.

                                               
يعنى معتقدند اين ۹ نفر معصوم هستند؟
مى گويند كه اين عده ملهم به الهامات غيبيه هستند و عصمت دارند و هر دستورى كه از سوى آنها صادر شود از طرف خداست و بايد بدون چون و چرا انجام داد.


اين عده چگونه انتخاب مى شوند؟
توسط خود بهايى ها انتخاب مى شوند.


بيت العدل در كجا قرار دارد؟
در اسرائيل. خود بهاء هم در اسرائيل فوت كرد و جالب است بدانيد كه او مى گفت كه قبله بهائيان من هستم و بايد به طرف من نماز بخوانيد و طبعاً وقتى هم كه فوت كرد قبرش در اسرائيل بود و الآن قبله همه بهائيان به طرف اسرائيل است.

وقتى بهاء زنده بود چطور به طرف او نماز خوانده مى شد؟
اين جزو سؤال هاى پاسخ داده نشده است كه چطور مى شود رو به يك انسان زنده نماز خواند يا اين كه خودش چطور نماز مى خوانده است! او ادعاى خدايى داشت ولى در برخى متون از خدا استمداد مى كرد. وقتى از او دليل اين مسئله را مى پرسيدند كه چرا تناقض گويى مى كنى مى گفت كه شما غافل هستيد ظاهر من باطن مرا مى خواند و باطنم ظاهرم را!


رابطه اين فرقه با رژيم صهيونيستى به چه شكل است؟
طبعاً «بيت العدل» به عنوان مهمترين و مركزيت اين فرقه در سرزمين هاى اشغالى است و فعاليت هاى گسترده اى داشته و به لحاظ اقتصادى منافع زيادى دارد.

چطور؟
به خاطر اين كه مقبره بهاء آنجاست، بهايى ها دسته دسته به آنجا مى روند و آنجا به حالت يك مكان توريستى درآمده است و طبعاً درآمد مناسبى هم دارد. ضمن اين كه خود بهايى ها هر ۱۹ روز يكبار با بهانه هاى مختلف پول جمع مى كنند و به اسرائيل مى فرستند. به غير از اين «بيت العدل» از دادن ماليات به دولت اسرائيل معاف است كه اين خود جاى سؤال دارد. ضمن اين كه اعضاى «بيت العدل» در سال يك يا دو بار با رئيس جمهور اسرائيل ديدار مى كنند. البته اين ملاقات آشكار آنهاست و طبعاً ملاقات هاى غيرآشكار هم زياد اتفاق مى افتد. بايد عرض كنم منافع صهيونيست ها با بهائيان مشترك است و آن از بين بردن اسلام است.


چرا بهاء از همان ابتدا ادعاى اولوهيت نكرد و ابتدا گفت من مهدى موعود هستم و سپس ادعاى خدايى كرد؟
اصلاً قبل از ادعاى بهاء ، باب چنين ادعايى داشت و بهاء پيرو باب بود و در اين مورد سكوت كرده بود. پس از اعدام باب عده اى ادعاى «من يظهر اللهى» كردند و گفتند كه باب ظهور آنها را بشارت داده است، بهاء هم گفت كه من در زندان بودم كه يك مرتبه به ذهنم رسيد و به من الهام شد و متوجه شدم كه من پيغمبر بودم و خبر نداشتم!

پيش زمينه چنين ادعايى از جانب بهاء چه بوده است؟
دال گوركى سفير كبير روسيه در ايران با بهاء ارتباط تنگاتنگ داشته و هر وقت او دچار مشكلى مى شده هميشه روسها و انگليس ها وارد صحنه مى شدند و او را از مخمصه نجات مى دادند و اين مسئله كاملاً آشكار بوده و پنهانى نيست كما اين كه در تاريخ آمده زمانى كه به واسطه طرح ترورى كه بهائيان براى ناصرالدين شاه ريخته بودند و به دليل عدم توفيق عمليات ترور، بهاء به دليل حمايتى كه سفارت روسيه در تهران از او داشت از اعدام و مجازات جان سالم به در برد.
از طرف ديگر با دقت در تعاليم و اصول اين فرقه ما متوجه مى شويم كه اين فرقه كاملاً ساخته و پرداخته شده و هدفى خاص را دنبال مى كند. با اين پيش زمينه كاملاً مى شود فهميد كه در اينجا كار، كار سياست بوده است كما اين كه اسناد آن نيز به وفور در تاريخ وجود دارد و بايد به اين نكته نيز توجه كرد كه استعمارگران، بهائيت را براى انحراف در شيعه و وهابيت را براى انحراف در اهل سنت ايجاد كردند.
حتماً شنيده ايد كه عبدالبهاء به واسطه خدماتش به انگليس از اين كشور لقب «سر» دريافت كرد.

او در كتابش مى نويسد كه آمدن من به ايران سبب الفت ايران و انگليس است و نتيجه به درجه اى مى رسد كه بزودى افراد ايران جان خود را براى انگليس فدا مى كنند. ضمن اين كه نخستين كميسر عالى فلسطين در زمان قيموميت انگليس به پاس قدردانى از خدمات بهائيان در دوران جنگ جهانى اول نشان «شهسوار طريقت امپراتورى بريتانيا» را به عباس افندى (عبدالبهاء) اعطا كرد.


رابطه بابيت با بهائيت چگونه است
؟
ابتدا من يك پيشنهادى مى دهم كه شما يك سؤالى را براى بهائيان مطرح كنيد. قطعاً اين سؤال باعث به فكر افتادن اشخاص بى غرض مى شود كه گول بهائيت را خورده اند و آن اين كه اگر باب آمد كه فقط بهاء را بشارت دهد پس چطور انبوهى از تعاليم را با خود آورد كه به هيچ كدام هم عمل نشد.

چطور؟
چون قبل از اجرايى شدن آن باب اعدام شد و بهاء پس از باب تعاليم جديدى را آورد و تمام تعاليم باب را به دريا ريخت و اين مسئله در آثار بهائيان وجود دارد.
البته يك سرى متون از باب وجود دارد كه نشانگر اين است كه باب اختلال عقلى داشته است. اين هم در دسترس همه بهائيان نيست مگر اين كه شخصى جست و جوگر باشد و آن را پيدا كند و به فارسى ترجمه كند و تازه متوجه خواهد شد كه متوجه معنى متن نمى شود.


يعنى متون باب قابل ترجمه نيست؟
اصلاً صرف و نحو بشدت در آن خدشه دار است. وقتى هم از او پرسيدند كه چرا در نوشته هايت قواعد ابتدايى را رعايت نمى كنيد در جواب گفته بود كه صرف و نحو را من ابداع مى كنم و اين صرف و نحو موجود درست نيست! و آنچه من مى گويم درست است. يا احكام عجيب و غريبى كه در بابيت وجود دارد. مثل اين كه اگر زنى از همسر خود بچه دار نشد مى تواند از مرد ديگرى بچه دار شود و احكام بسيار چندش آور ديگرى كه باب آورد يا اين كه مى گويد همه كتاب ها غير از كتاب باب بايد سوزانده شود يا همه اماكن مذهبى حتى مسجدالحرام بايد تخريب شود و تنها ساختمان و آرامگاه او سالم بماند.

اينها هيچكدام عملى نشد و قرار هم نبود عملى شود. وقتى از بهائيان مى پرسيد كه اين احكام چرا اينطور است و چرا برخى از آنها حتى قابل فهم نيست مى گويند كه ما كه بابى نيستيم.


مگر باب را قبول ندارند؟
خودشان مى گويند باب بشارت دهنده بهاء بوده است و باب را به عنوان يك مظهر مقدسه و كسى كه ظهور كرده قبول دارند ولى بلافاصله وقتى از احكام ديوانه وار باب سخن به ميان مى آيد آنها مى گويند كه ما بابى نيستيم.


يعنى تناقض وجود دارد؟
بله. اين تناقض است چون منشأ بهائيت از بابيت بوده است.
يكى از بحث هايى كه در مورد بهائيت مطرح مى شود ازدواج با محارم است. در اين مورد توضيح دهيد
اين مسئله در احكام بهائيت به شكلى وجود دارد. بهاير در كتاب اقدس در مورد ازدواج اين طور مى گويد كه ازدواج با زن پدر حرام است و در اين بحث موارد ديگرى را نام نبرده است و اين مسئله باعث سؤال مى شود.

جواب آنها چيست؟
مى گويند موارد ديگر در اسلام آمده است و نيازى به اشاره مجدد نبوده است! در صورتى كه نام زن پدر هم به عنوان كسى كه نمى توان با آن ازدواج كرد در اسلام آمده است پس چرا فقط به اين مورد اشاره شده است كه اين سؤالى است كه آنها نمى توانند جواب دهند.


شيرين عبادى اخيراً گفته كه نبايد بهايى ها تحت فشار باشند چرا كه آنها مسلمان هستند. اين عمدى كه وجود دارد تا بهائيت را شاخه اى از اسلام بنامند در چيست
؟
قطعاً اينها به هيچ عنوان مسلمان نيستند و اساساً قائل به منسوخ شدن اسلام و ظهور دين بهائيت هستند. آنها اين را مى گويند. ضمن اينكه آنها براى بهاء شأنيت خدايى قائل هستند و مى گويند كه خدا در شخص بهاء متجلى شده است و الآن هم روح بهاء را مى پرستند. از طرف ديگر از آنجايى كه بهاء خود را مهدى موعود ناميد از اين طريق آنها خودشان را به اسلام مى چسبانند.‎/‎/
طبعاً وقتى ادعاى خدايى مى كند اين مسئله هم از بين مى رود. منظور من اين است كه عمد و علت مطرح كردن چنين مسائلى چيست
شگرد آنها اين است. هر كجا كه باشند مى گويند ما از شما هستيم. در مواجهه با مسيحى ها نيز همين را مطرح مى كنند و مى گويند ما هم مثل شما يك دين هستيم. روش تبليغى آنها اين طور است.

بهائيت يك مشكل ويژه با تشيع دارد. علت آن چيست؟
همان طور كه عرض كردم اينها هميشه سعى داشته اند كه اگر با هر مذهب يا دينى روبه رو شدند خودشان را نزديك به آن دين يا مذهب معرفى كنند. در مورد تشيع هم همين مسئله صادق است و آنها سعى مى كنند در ظاهر اين طور وانمود كنند در صورتى كه خود بهاء از «شيعه» به عنوان «شنيعه» ياد مى كرد و بشدت از علما و روحانيون شيعه تنفر داشت و در ذهن خود به دنبال راهى براى نابودى آنها مى گشت. اساساً بهائيت با دو مسئله در شيعه بشدت مشكل دارد: يكى روحانيت و ديگرى عاشورا.


چرا عاشورا؟
آنها هم مى دانند كه همه چيز تشيع از عاشوراست. امام هم فرمود ما هرچه داريم از محرم و صفر است. اينها هم اين مسئله را درك كرده اند كه استحكام اسلام و تشيع از عاشوراست. آنها مى خواهند كه اسلام نباشد ولى از آنجايى كه اينها چندين چهره دارند حتى براى امام حسين (ع) هم زيارتنامه مخصوصى نوشته اند تا بگويند كه اسلام را قبول دارند. من خودم بهايى بودم و مى دانم كه اين زيارتنامه هيچگاه خوانده نمى شود و به آن اعتنايى نمى گردد. ضمن اينكه بهائيان هر سال در روز اول و دوم محرم به مناسبت روز تولد بهاء و باب جشن مى گيرند. وقتى از آنها سؤال مى كنيد كه چرا ايام شهادت امام حسين را جشن مى گيريد مى گويند كه اسلام ديگر منسوخ شده است. يعنى از يك سو براى امام حسين زيارتنامه دارند و از سوى ديگر اسلام را منسوخ شده مى دانند. اين تناقضات در بهائيت بسيار زياد است.

شگردهاى جذب غير بهائيان توسط اين فرقه به چه شكل است؟
شگرد آنها شست وشوى مغزى افراد است. ابتدا سعى مى كنند تمام معتقدات فرد را از او بگيرند و ايمانش را سست كنند و پس از آن مى گويند كه حالا هر چه اعتقاد داشتى از خود بيرون كن و آماده پذيرش بهائيت شو. بعد از جاهايى شروع مى كنند كه طرف را علاقه مند كنند. مى گويند ما به تساوى زن و مرد معتقديم، صلح، وحدت بشريت و.‎/‎/ از اعتقادات ماست و براى آن تلاش مى كنيم. يعنى سعى مى كنند با سفسطه افرادى را كه آگاهى درستى از اسلام ندارند از اسلام زده كنند و سپس با شعارهاى زيبا او را جذب نمايند.


الآن تعداد بهائيان چقدر است؟
يكى از دستورات اينها به پيروان خود اين است كه سعى مى كنند تا آنجايى كه ممكن است در شهرها و كشورهاى مختلف پخش شوند تا حضور خود را در همه جا گسترش دهند. در مورد تعدادشان هم بايد بگويم كه حدود ۵۰ تا ۶۰ هزار نفر هستند كه در سراسر دنيا پخش شده اند. البته آمارى كه خودشان مى دهند بسيار غلوآميز است و مى گويند جمعيت شان حدود ۳۰۰ هزار نفر است كه اين طور نيست.

بهائيان در مورد حرمت ورود به سياست هم گويا دستورى دارند.‎
بله. در بهائيت ورود به سياست حرام است اما اين مسئله در ظاهر است و دقيقاً عكس آن عمل مى شود. شما مى دانيد كه بزرگان بهايى خود در مركز سياست بوده اند، عبدالبهاء با پادشاهان اروپايى و مقامات امريكايى ارتباط داشته و براى آنها الواحى صادر مى كرده كه در آن اينها را ستوده است. ژرژ پنجم و پادشاه عثمانى از جمله اين پادشاهان بوده اند. جالب است بدانيد عبدالبهاء در يكى از اين لوح ها دستور حمله به ايران را صادر كرده است و خطاب به يكى از پادشاهان انگليس گفته بود كه الآن موقعيت خوبى است كه به ايران حمله كنيد. به هرحال اينها نبايد در سياست دخالت كنند و اين مسئله جزو اصول آنهاست.


علت آن چيست؟
اينها بازى است. چطور اين حرمت در زمان پهلوى وجود نداشت و هويدا كه خود بهايى بود به نخست وزيرى رسيد يا اعضاى ساواك و يا دكتر ايادى بهايى مسلك كه پزشك مخصوص شاه بود. به محض پيروزى انقلاب اسلامى اين مسئله دوباره مطرح شد تا هيچ كمكى از سوى بهائيان به دولت صورت نگيرد. بهائيان در هيچ يك از پروژه هاى ملى يا مواردى كه منجر به ساختن كشور و يا پيشرفت آن باشد شركت نكرده و نمى كنند. هيچ كدام از آنها حتى در جنگ هم شركت نكردند و گفتند كه اجازه نداريم در سياست دخالت كنيم. اين بهانه اى است كه بهائيان هم كمكى به دولت نكنند و هم به اين واسطه جذب آن نشوند. ضمن اين كه دستور ديگرى هم در بهائيت وجود دارد مبنى بر اطاعت كامل از حكومت. يعنى هر بهايى در هر جايى كه هست بايد از حكومت آن اطاعت كامل داشته باشد. باز اين مسئله در ايران اتفاق نيفتاده و آنها به شكل مخفى و به شكل غيرقانونى فعاليت داشتند ولى بعد از اين كه حكومت با آنها برخورد كرد، تعهد دادند فعاليت نكنند و پايبند قانون باشند ولى الآن دوباره از سوى «بيت العدل» دستورى صادر شده كه داخل جامعه شويد و تبليغ علنى كنيد.

از چه زمانى اين دستور صادر شده است
؟
همين چند سال اخير كه اتفاقاً الآن هم بشدت فعال شدند و در حال فعاليت هستند هم اكنون هر بهايى موظف است كه براى جذب ۳ الى ۵ خانوار از مسلمانان تلاش كند. همين سال گذشته هم دستور رسيد كه در انتخابات مجلس هم شركت كنيد و رأى بدهيد.


چطور؟
علتش اين است كه تا به اين شكل بتوانند جاى پايى در مجلس پيدا كنند و با ارتباط گرفتن با فلان نماينده مجلس و تلاش براى ساختن افكار او منافعى را كسب كنند. يعنى دستور اين بود كه با نمايندگان مجلس ارتباط بگيرند. آنها هم مى رفتند و با شگردهاى خاص مى گفتند كه ما بهايى هستيم و اجازه بدهيد عقايدمان را بگوييم سپس در مورد ما قضاوت كنيد.


چقدر اين تبليغات آنها مؤثر بوده است؟
به هرحال اينها در فضاسازى مهارت خاصى دارند و سعى مى كنند فضاى ذهنى افراد را براى اهداف خود آماده كنند. اگر هم نتوانند اشخاص را بهايى كنند سعى مى كنند به شكلى چهره جمهورى اسلامى را در ذهن افراد خدشه دار كنند. يعنى مشكل آنها با جمهورى اسلامى است و در اين راه دست به هر تلاشى مى زنند.


چرا فعاليت بهايى ها در سال هاى اخير شدت گرفته است؟
اينها گمان مى كردند جمهورى اسلامى در حال سرنگونى است ولى ديدند كه قضيه چيز ديگرى شده است و به همين دليل ديدند كه اگر تلاش نكنند راه به جايى نخواهند برد. به اين شكل برخلاف نص صريح بهاءالله كه گفته بود بايد مطيع حكومت باشيد از جمهورى اسلامى اطاعت نمى كنند و حكومت هم مجبور شد تا به واسطه فعاليت هاى غيرقانونى كه داشتند سران آنها را در ايران دستگير نمايد.

بهايى ها بيشتر در چه شغل هايى فعاليت دارند؟
مشاغل آزاد دارند. مثلاً در عينك سازى، توليد پوشاك، فرش، كارهاى تأسيساتى و صنعتى و ‎/‎/‎/ فعاليت مى كنند.


يك روز كارى يك بهايى را چگونه توصيف مى كنيد؟
بهائيان براى هر شخص بهايى از سن ۳ سالگى تا ايام پيرى برنامه دارند. گلشن توحيد نام مهدكودك هايى است كه بهائيان از ۳ سالگى وارد آن مى شوند و از همان ابتدا تعاليم بهائيت به آنها القا مى شود. اين تعاليم مبتنى بر پرستش بهاء و ايجاد رعب و وحشت در صورت سرپيچى از فرمان اوست. براى محصلان اول ابتدايى تا كلاس دوازدهم كلاس اخلاق گذاشته مى شود تا به اين شكل افكار غير بهائيت از ذهنشان زدوده شود. علاوه بر اين كلاسها ، افراد بايد هر ۱۹ روز يك بار در يك جلسه اجبارى شركت كنند كه در صورت عدم شركت در آن مجازات مى شوند. در طول اين فعاليت ها نيز مسئوليت هايى براى اين افراد تعريف مى شود كه بايد آن را انجام دهند. كلاس ديگرى كه تشكيل مى شود، كلاس «مفاوضات»است يا «ايقان»و.‎/‎/ . بعد از اتمام تحصيل دانشگاه هايى را مشخص مى كنند تا بهايى ها در آن تحصيل كنند. از طريق اينترنت با دانشگاه هاى امريكا ارتباط مى گيرند و امتحان مى دهند. جلسات ديگرى هم دارند مثل احتفالات كودكان، احتفالات نوجوانان و احتفالات جوانان. در اين كلاسها برنامه هايى دارند از جمله تفريحات و اردوهايى كه به شكل مختلط برگزار مى كنند و به اين شكل آنها را سرگرم مى كنند. به جز اين كميسيون هايى دارند كه بايد در آن شركت كنند و فعاليت هاى ديگرى كه دارند، بهايى ها در طول روز مرتباً سرگرم و درگير اين كلاسها هستند و طورى براى آنها برنامه ريزى شده كه حتى فرصت سرخاراندن هم نداشته باشند.
يعنى اين يك شگرد است
دقيقاً. در اين صورت هيچ كدام از افراد فرصت فكر كردن هم ندارند و به چيزى غير از بهائيت نمى توانند فكر كنند.

شما چه مى كرديد؟
من معلم مهدكودك و مسئول هيأت موسيقى بودم. ضمن اين كه نوازنده سنتور هم بودم و ۱۵ شاگرد هم داشتم كه نواختن اين ساز را تدريس مى كردم. با اين حال كلاسها و جلسات متعددى مى رفتيم و روزمان كاملاً پر بود.


آيا با غيربهايى ها هم ارتباط داشتيد؟
البته فرصتى براى اين كار نداشتيم مگر اين كه برنامه ريزى شده باشد. يعنى تشكيلات مى گفت كه مثلاً روى فلان شخص كار كنيد كه ما هم تحت نظر آنها اين كار را مى كرديم.


با اين اوصاف روند برگشتن بهائيان از اين فرقه به چه شكل است؟
خيلى زياد است. اين افراد فراوان هستند. الآن براى من نامه ها و ايميل هاى زيادى مى آيد كه مى گويند قصد داريم از بهائيت خارج شويم ولى جرأت ابراز آن را نداريم چون هر بهايى كه از اين مسلك برگردد از سوى خانواده و فاميل و تشكيلات كاملاً طرد مى شود و مورد غضب قرار مى گيرد.


علت عمده اين بيزارى از بهائيت چيست؟
سؤالات زياد، مجهولات و تناقضات.


يعنى به اين سؤالات جواب داده نمى شود؟
فقط سفسطه مى كنند و كسى كه باهوش باشد كاملاً آن را متوجه مى شود.

خود شما هم به اين واسطه مسلمان شديد؟
بله. من از تناقضات فرار كردم. همه چيز تناقض داشت و در جواب اين تناقضات هم فقط سفسطه مى كنند. من گاهى با دوستانم صحبت مى كردم و در جواب سؤال آنها كه مى گفتند جواب سؤالم را نگرفتم و مى گفتم كه چرا سؤال نمى كنيد كه آنها مى گفتند كه سؤال مى كنيم ولى اينها جواب آن را نمى دانند. بعد مى گفتم كه با اين حساب چرا اينجا مانديد، مى گفتند كه بعداً جواب اين سؤال داده مى شود! و«بيت العدل» به آن جواب مى دهد.


واقعاً جواب مى دهد؟
اتفاقاً سفسطه گر واقعى آنها هستند. جواب آنها به گونه اى است كه هم كوتاه است و هم هزاران تفسير مى توان از آن داشت.


از مسلمان شدنتان مى گفتيد.‎

علاوه بر اين تناقضات در بهائيت خلأ معنوى و ايمانى خيلى ما را آزار مى داد و به اين دليل به سوى اسلام آمدم و چون احساس قرابت و دوستى شديدى نسبت به ائمه داشتم مشرف به تشيع شدم چرا كه ائمه منبع بسيار عظيمى براى پر كردن اين خلأ بودند. البته شيعه شدن من و شناخت اين منبع عظيم به واسطه مطالعه كتاب «على كيست» جناب كمپانى بوده است. اين كتاب بسيار روى من تأثير داشت و خواندن اين كتاب را به همه توصيه مى كنم.

الآن چه مى كنيد؟

پس از اسلام آوردنم براى نشان دادن چهره واقعى بهائيت تأليفاتى داشته ام و كتابهاى «چرا مسلمان شدم»، «نامه اى براى برادرم»، «مسلخ عشق»، «سايه شوم» و «فريب» را به چاپ رساندم.


گويا چند رمانى هم كه نوشته ايد به واسطه قالبى كه براى نوشته خود انتخاب كرديد سروصداى زيادى در محافل بهائيت به وجود آورده است.‎
ببينيد، چون چنين كتابهايى تا به حال سابقه چندانى نداشته است، غير از آيتى و مهتدى كه دوتن از بزرگان اين فرقه بودند و برگشتند و كتبى را در اين مورد تأليف كردند تقريباً كتابى در اين باره توسط بهايى هاى برگشته از بهائيت نوشته نشده و طبعاً كتابهاى من به اين واسطه حركت جديدى بود و براى آنها خيلى سنگين آمد. البته از طرف تشكيلات ابتدا خيلى روى من كار كردند و خيلى بحث مى كردند تا من را برگردانند. آنها ساعتها با من بحث مى كردند تا مسير مرا تغيير دهند كه اين روزها از روزهاى سخت زندگى من بود. آنها مرتب به من مى گفتند كه اگر برنگردى مشمول خشم و غضب الهى و نابود مى شوى كه الحمدالله نه تنها هيچ كدام از اين اتفاقات رخ نداد بلكه بعد از مسلمان شدنم هر روز در حال پيشرفت هستم.

حرف آخر.
اميدوارم كه روزى در راه افشاى فرقه بهائيت به فيض شهادت نائل شوم.


منبع: ایران

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 22:35  توسط سید محمد امین  | 

آن شاخ گل که سبز بود در خزان یکی است  

افشانده غنچه گل سرخ از دهان یکی است

آن گوهری کز آتش الماس ریزه شد   

یاقوت خون زلعل لب او روان یکی است

آن لعل درفشان که زمرد نگار شد    

داد از وفا به سوده الماس، جان، یکی است

آن نخل طور کز اثر زهر جانگداز   

از فرق تا قدم شده آتش فشان یکی است

آن شاهباز اوج حقیقت که تیر خصم  

نگذاشته ز بال و پر او نشان یکی است

آن خضر رهنما که شد از آب آتشین   

فرمانروای مملکت جاودان یکی است

آن نقطه بسیط محیط رضا که بود    

حکمش مدار دائره کن فکان یکی است

آن جوهر کرم که چه سودا به سوده کرد   

هرگز نداشت چشم به سود و زیان یکی است

چشم فلک ندیده بجز مجتبی کسی    

شایان این معامله، آری همان یکی است

طوبی مثال گلشن آل‌عبا بود    

ریحانه رسول خدا مجتبی بود

آیة‌الله غروی اصفهانی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/26ساعت 3:3  توسط سید محمد امین  | 
 گفتني است طبق اطلاعات موجود زماني كه اين افراد «غيب» مي‌شوند، جلساتي را با برخي مقامات بلندپايه امنيتي آمريكا و رژيم صهيونيستي برگزار مي‌نمايند و خواسته‌هايشان را مبني بر حمايت‌هاي مالي، حقوقي و ... بيان و از حمايت ايشان برخوردار مي‌شوند.


در بخش‌هاي گذشته اشاره كرديم كه نحله مورد مطالعه با استفاده از موسيقي نتوانست به نفوذ خود در اقصي نقاط جهان تحقق بخشد.

عمده اين اقدامات در فضاي تاسيس و فعاليت گروه متاليكا تاكنون دنبال شده است كه در ادامه به معرفي آن خواهيم پرداخت.


1. آشنايي با متاليكا

در سال 1981 يك نوازنده درام به نام « ‌لارس الريچ » با انتشار يك آگهي فراخوان تشكيل يك گروه هوي متال را اعلام و پس از مدتي موفق به جذب افراد مختلفي مي‌شود.

 فعاليت اين گروه‌ها مانند ساير گروه هاي هوي متال به صورت غيرقانوني و زيرزميني در ظاهر و در باطن با حمايت سازمان‌هاي جاسوسي ايالات متحده آمريكا با شعارهاي اجتماعي و اعتراضي ادامه و گسترش مي‌يابد.

اين گروه چند سال بعد پيشنهادهاي Black metal را نيز ادامه داد و ضمن ارائه آثار مختلف زمينه را براي شكل‌گيري گروه هاي بعدي فراهم آورد.

 
  • ارزش‌هاي القايي متاليكا:

 متاليكا در حقيقت ضدارزش‌هايي را ارائه مي‌نمايد كه شامل «بازگشت به تاريكي» (محور اصلي تفكرات شيطان‌پرستان، بي‌رحمي و تجاوزات جنسي، فحاشي، هجوم و حمله به جامعه و فرهنگ عمومي آن) مي‌باشد.

همچنين گفتني است متاليكا از هم‌جنس بازي نيز دفاع مي‌نمايد و آلبومي را در سالروز مرگ «كوئين»، همجنس‌باز بنام آمريكايي منتشر كرد.

برخي آمارها حكايت از اين امر دارد كه تاكنون بيش از ده ميليون و دويست هزار كپي از آلبوم هاي اين گروه «موسيقي شيطاني» به فروش رسيده است .

براي آشنايي با افكار خوانندگان و اداره‌كنندگان گروه‌هاي متاليكا در ادامه برخي از اشعار ايشان با ترجمه آن ارائه مي‌شود:

Band: Nargaroth

Song:The Day Burzum Killed Mayhem

Album: Black Metal Ist Krieg (2001)

a year of misery؟
سال بدبختي ؟

Darkness fills the sky.

تاريكي آسمان را در برگرفت

I hear the warriors cry.

صداي گريه سلحشور را مي شنوم

The legend tells a story

افسانه‌ها داستاني را بيان مي كنند

From a Viking from the north,

از وايكينگي از شمال

Who met a Death Warrior

چه كسي سلحشور مرگ را ملاقات كرده؟

Black Metal was never really the same.

بلك متال هرگز يكسان نبود

The legend call it murder

افسانه‌ها آن را كشتار ناميدند

And the Viking had survived.

و وايكينگ نجات يافت

But the eyes of the Death Warrior

اما چشمان سلحشور مرگ

Never saw again the sun upon the sky.

هرگز خورشيد را بر فراز آسمان نديد

And the quintessence:

و در اصل:

Everyone recognized war,

همگان جنگ را تاييد كردند

That Black Metal isn't just Entertainment anymore.

بلك متال فقط يك سرگرمي نبود

I can still remember

هنوز هم مي توانم به ياد بياورم

My emotions so confused.

احساسات فوق العاده مغشوشم را

My soul was seeking answers.

روحم به دنبال پاسخ بود

No knife I let unused.

تيغه اي نبود كه بگذارم بي استفاده بماند

So many questions

سوالات بسيار زيادي

I had to satisfy.

مجبور بودم كه خرسند باشم

My soul was under torture,

روحم زير شكنجه بود

But I knew my way was right

اما من مي دانستم كه راه من درست است

I see a cemetery fall asleep under fog

قبرستاني را ديدم كه در زير مه به خواب رفته بود

And I know the old days will never come Again.

و من مي دانم كه روزهاي گذشته هرگز باز نمي گردند

1993, this year of misery was the knife

سالي از بد بختي كه همانند چاقويي

which split the Black Metal scene apart.

چشم انداز بلك متال را از هم جدا ساخت

Since that mighty day Black metal split his Way,

بعد از آن روز بزرگ بلك متال توسط او دو نيم شد

And the unity was never the same again.

و يگانگي هرگز به جود نيامد

Lies, rumors and hate. Moneymaking, sadness And shame

دروغ‌ها ، شايعات و نفرت. منافع، دلسردي و شرمساري.

And all this by, the Day as Burzum Killed Mayhem.

و همه اينها در روزي كه بارزام مايهم را كشت

Remember this day! Remember this way!

اين روز را به خاطر سپار، اين طريق را به خاطر سپار

That you never betray, what here leads you On your way!

تو هرگز تسليم نخواهي شد، كه در اينجا به راهي سوقت دهند

And I never will forget

و من هرگز فراموش نخواهم كرد

The day as this both warriors met.

روزي را كه اين دو سلحشور رودررو شدند

The blood was hot the moon was red

خون جوشان بود و ماه قرمز رنگ،

And Black Metal created his own grave.

و بلك متال براي خود قبري ايجاد كرد

And I dream from days before

و من رويايي ديدم از روز قبل

Black Metal Maniacs, no whore,

مجنونان بلك متال، هيچ فحشايي نبود

In the legions of war

در سپاه نبرد

The demons in our heads the law.

شياطين بر سر ما قانون،

So I summon you once again,

و من تو را بار دگر فرا خواندم

We should never forget the pain

ما هرگز نبايد رنج را از ياد ببريم

From older days in our veins

از روزگاران گذشته در شاهرگ ما

We now cut of that it can flow like rain.

تكه اي از آن هست كه همانند باران گردش كند

Arrghh, this was the legend from

اين افسانه اي بود از


2. دلايل استفاده از موسيقي

الف. جاذبه هاي مجازي و حاشيه‌اي موسيقي متاليكا مانند ايجاد فضا براي روابط آزاد دختران پسران

ب. ارزان و قابل دسترسي بودن موسيقي با توجه به ارتقاء‌تجهيزات فني تكثير و توزيع

ج. كاهش سطح حساسيت يا حساسيت زدايي از طريق نفوذ به خانواده‌ها، شركت‌ها، اتومبيل‌هاي شخصي ،رايانه‌هاي شخصي و بالاخره گوشي‌هاي تلفن همراه.
 
 
3. روند و روال

 روند و روالي كه موسيقي متاليكا در گسترش مقوله شيطان‌پرستي تاكنون طي كرده است بسيار قابل توجه مي‌باشند.

ظهور يك خواننده جديد دقيقا به مثابه يك شيطان جديد همواره جمع تازه‌‌اي از علايق و عواطف اقشار مختلف مردم در كشورهاي جهان را (علي‌الخصوص جوانان) به خود جلب مي‌كند.

 نقش موسيقي متال نقش حساس گسترش دامنه مخاطبين شيطان‌گرايي مي باشد. از سوي ديگر با گذشت زمان خوانندگان متاليكا همه روزه بيشتر تمايلات شيطاني خود را آشكار مي‌نمايند و بدين‌سان مي‌توان آنها را تنها عامل تبليغ شيطان‌گرايي معرفي كرد.

 

4. مرلين منسون

 همانطور كه در بخش قبلي به آنها اشاره شد، استفاده از موسيقي و به تبع آن ظهور خوانندگان جديد به مثابه شياطين نو، ظرفيت‌هاي جديدي را در اختيار شيطان‌پرستان قرار داد.

«برايان هاگ وارنر» نام اصلي فردي است كه امروز به مرلين منسون يا به اختصار(MM) شهرت يافته است.

وي كه اكنون علاوه بر هواداران چندين هزار نفري در اقصي نقاط جهان به عنوان شيطان بزرگ شناخته و مورد پرستش قرار مي‌گيرد. مانند ساير افرادي كه از چهره‌هاي شاخص شيطان‌پرستي به حساب مي‌آيند دوران كودكي توام با سختي‌هاي فراوان مانند فقر و تنگدستي را سپري كرده‌است.

«برايان وارنر» تاكنون توانسته است نقش يك منجي را براي شيطان‌پرستي ايفا كند و اين افراد را از بن‌بست عزلت خارج كرده و مجددا به عرصه فعاليت‌هاي اجتماعي وارد سازد.

مرلين منسون نيز مانند ساير چهره‌هاي شناخته شده شيطانيسم چندين مرحله در طول عمرش يعني طي 38 سال گذشته، براي مدت چند ماه يا چند هفته از نظر‌ها دور شده و پس از طي زمان موردنظر با ارائه يك كنسرت بزرگ و يا در چهره‌اي جديد و البته سخيف‌تر از گذشته ظاهر مي‌شود.

(لازم به ذكر است كه شيطان‌پرستان ادعا مي‌كنند كه در اين مدت به ملاقات شيطان و يا شياطين مي‌روند و دستوراتي را دريافت مي‌كنند.)

گفتني است طبق اطلاعات موجود زماني كه اين افراد «غيب» مي‌شوند، جلساتي را با برخي مقامات بلندپايه امنيتي آمريكا و رژيم صهيونيستي برگزار مي‌نمايند و خواسته‌هايشان را مبني بر حمايت‌هاي مالي، حقوقي و ... بيان و از حمايت ايشان برخوردار مي‌شوند.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/23ساعت 4:31  توسط سید محمد امین  | 
 كابالا يا قبالا يا همان تصوف يهودي آئيني است كه به نوع خاصي از رياضت هاي شيطاني يهوديت دلالت دارد.برابر نظريات كارشناسان ملل و نحل اين فرقه تحت تاثير عرفان و تصوف اسلامي در اثر هم‌نشيني مسلمانان آندلس با برخي از يهوديان تشكيل شده است.كابالا بخش رمز‌آلود و بسيار سري دين يهودي طي 500 سال اخير محسوب شده و عمده تحولات جهان توسط كاباليست‌ها دنبال مي‌شود.


در اين فصل به رابطه ميان صهيونيسم و يهوديت و ارتباط آن با شكل‌گيري و دوام شيطانيسم مي‌پردازيم.
لازم به ذكر است كه متون ديني يهود و عمده‌ترين عامل ايجاد اين نحله فاسد فلسفي و فرهنگي (بخوانيد ضدفرهنگي) بوده است.
 
1. متون

از منظر يهودي و نقش آنها در شكل‌گيري شيطان‌پرستي چند نكته ذيل قابل توجه است.

1ـ1 براساس آموزه‌هاي يهودي و عبراني شيطان نه يك موجود بد ، بلكه يك فرشته خادم براي آزمايش انسان‌ها است. (12)

2ـ1 در مكاشفات نيز به عدد 666 عدد مقدس شيطان‌پرستان اشاراتي شده و آن عدد وحش توصيف شده است كه بايد شمرده شود.

3ـ1 خواه‌ ناخواه متون يهودي منبع برداشت براي مسيحيان نيز قلمداد مي‌شوند و نگاه خاصي يهوديت به شيطان‌ تاثيرات فراواني را بر مسيحيت داشته است.
 
 
 2. تصوف يهودي (كابالا)

كابالا يا قبالا يا همان تصوف يهودي آئيني است كه به نوع خاصي از رياضت هاي شيطاني يهوديت دلالت دارد.برابر نظريات كارشناسان ملل و نحل اين فرقه تحت تاثير عرفان و تصوف اسلامي در اثر هم‌نشيني مسلمانان آندلس با برخي از يهوديان تشكيل شده است.كابالا بخش رمز‌آلود و بسيار سري دين يهودي طي 500 سال اخير محسوب شده و عمده تحولات جهان توسط كاباليست‌ها دنبال مي‌شود.

كريستوف كلمب و همكارانش همگي كاباليست بودند و از فنون جادوگري كابالايي و منجمان آن در راه پيدا كردن قاره آمريكا بهره‌برداري نمودند. كابالا عميقا بر برخي باورهاي خرافي همچون جادوگري استوار است و رسماً براي آن تقدس قائل است و اين عمده‌ترين نقطه اشتراك شيطان‌پرستي در گذشته و حال با شيطان‌پرستي است.

هم‌اكنون اصطلاح كابالا وصف‌كننده تمرين آئين و دانش محرمانه يهود است. مهم‌ترين منابع و كتب كاباليستي كه به عنوان ستون فقرات و پايه اصلي آئين كابالا درآمدند ، شامل مجموعه كتب عبري «بهير» (به معناي كتاب روشنايي) و «هيچالوت» (به معناي كاخ‌ها) مي‌شوند كه به قرن اول ميلادي بازمي‌گردند. نهايتاً در قرن سيزدهم ميلادي كتاب «زوهار» نوشت شد كه تفكر و شكل كنوني «آئين كابالا» را تشكيل داد.

دكتر «عبدا... شهبازي» نويسنده مجموعه كتاب‌هاي زرسالاران يهودي و پارسي و متخصص تاريخ، در پايگاه خود درباره فرقه كابالا مقاله جامعي دارد و ديدگاه‌هاي وي با آنچه در دانشنامه ويكي پديا آمده‌است، متفاوت است.

شهبازي در قسمت نخست مقاله خود درباره تعريف كابالا مي‌نويسد:

«كابالا نامي است كه بر تصوف يهودي اطلاق مي‌شود و تلفظ اروپايي «كباله» عبري است به معني «قديمي» و «كهن».

اين واژه به شكل «قباله» براي ما آشناست. پيروان آئين كابالا يا كاباليست‌ها اين مكتب را «دانش سري و پنهان» خاخام‌هاي يهودي مي‌خوانند و براي آن پيشينه‌اي كهن قائل‌اند. براي نمونه ، مادام بلاواتسكي رهبر فرقه تئوسوفي ، مدعي است كه كابالا (قباله) در اصل كتابي است رمزگونه كه از سوي خداوند به پيامبران، آدم و نوح و ابراهيم و موسي نازل شد و حاوي دانش پنهان قوم بني‌اسرائيل بود. به ادعاي بلاواتسكي، نه تنها پيامبران بلكه تمامي شخصيت‌هاي مهم فرهنگي و سياسي و حتي نظامي تاريخ چون افلاطون و ارسطو و اسكندر و غير، دانش خود را از اين كتاب گرفته‌اند. مادام بلاواتسكي برخي از متفكرين غربي، چون اسپينوزا و بيكن و نيوتون را از پيروان آئين كابالا مي‌داند.

شهبازي در رد اين ادعا مي‌گويد :

«اين ادعا نه تنها پذيرفتني kنيست بلكه براي تصوف يهودي، به عنوان «يك مكتب مستقل فكري  پيشينه جدي نمي‌تواند يافت.»

شهبازي ديرينه مكتب كابالا را به اوايل سده سيزدهم ميلادي محدود كرده و ماقبل آن را گرته‌برداري يهوديان از مكتب فيلو اسكندراني در فرهنگ هلني و فلسفه يوناني و كپي‌برداري از آموزه‌هاي عرفاني مكتب اسلام مي‌داند.

وي در قسمت دوم مقاله خود مي‌نويسد:

«سرآغاز طريقت كابالا به اوايل سده سيزدهم ميلادي و به اسحاق كور (1160 ـ 1235 م) مي‌رسد . او در بندر ناربون (جنوب فرانسه) مي‌زيست و برخي نظرات عرفاني بيان مي‌داشت.»

وي در جايي از قسمت اول مقاله خود درباره گذشته تصوف يهود، پيش از ظهور كابالا، مي‌نويسد:

«مشاركت يهوديان در نحله‌هاي فكري رازآميز و عرفاني به فيلواسكندراني در اوايل سده اول ميلادي مي‌رسد.»

سپس مي‌افزايد :

«در دوران اسلامي نيز چنين است. نحله‌هاي فكري گسترده عرفاني رازآميز كه در فضاي فرهنگ اسلامي پديد شد بر يهوديان نيز تاثير گذارد و برخي متفكرين يهودي آشنا با مباحث عرفاني پديد شدند كه مهم‌ترين آنان ابويوسف يعقوب اسحاق القرقساني (سده چهارم هجري / دهم ميلادي) است.»

شهبازي درباره نمونه تاثيرات فرهنگ اسلامي بر تصوف يهود مي‌نويسد:

«بسياري از مفاهيم آن [كابالا] شكل عبري مفاهيم رايج رد فلسفه و عرفان اسلامي است. در واقع انديشه‌پردازان مكتب كابالا، به دليل زندگي در فضاي فرهنگ اسلامي و آشنايي با زبان عربي، به اقتباس از متون مفصل عرفان اسلامي دست زدند و با تاويل‌هاي خود به آن روح و صبغه يهودي دادند. اين كاري است كه يهوديان در شاخه‌هاي متنوع علوم و دانش انجام دادند. براي نمونه بايد به مفاهيم «هوخمه» (حكمت)، «كدش» (قدس)، « نفش» (نفس) ، « نفش مدبرت» (نفس مدبره)، « نفش سيخلت» (نفس عاقله) ،« نفش حي» (نفس حيات‌بخش)، « روح» و ... در كابالا اشاره كرد .

مكتب كابالا نيز به دو بخش «حكمت نظري»‌ و «حكمت علمي» تقسيم مي‌شود. در تصوف كابالا بحث‌هاي مفصلي درباره خداوند و خلقت وجود دارد كه مشابه عرفان اسلامي است به ويژه در تاريك فراوان آن بر مفهوم « نور» و مراحل تجلي آن.»

اين استاد تاريخ در انتهاي بحث خود مي‌افزايد :

« آنچه از زاويه تحليل سياسي حائزاهميت است ، «شيطان‌شناسي» و «پيام مسيحايي» اين مكتب است و دقيقاً اين مفاهيم است كه كابالا را به عنوان يك ايدئولوژي سياسي معنادار مي‌كند.»

 مناسك جنسي در فرقه كابالا

مسئله ديگري كه در فرقه كابالا حائز اهميت است مناسك جنسي اين فرقه است كه از نيمه سده هجدهم و براساس آموزه‌هاي فري به نام يعقوب بن يهودا ليب، كه با نام ياكوب فرانك (1719 ـ 1726) شهرت دارد ، ظهور كرد.

ياكوب فرانك شاخه «فرانكسيت» فرقه كابالا را بر بنياد ميراث شاخه‌هاي متعلق به «شابتاي زوي» و «ناتان غزه‌اي» بنا نهاد. وي كه به يك خانواده ثروتمند تاجر و پيمانكار يهودي ساكن اوكراين تعلق داشت و همسرش نيز از يك خانواده ثروتمند تاجر بود، در جوانب به طريقت كابالا جذب شد، كتاب «ظُهَر» (Zohare) (كتابي كه موسي‌بن شم تاولئوني در سال‌هاي 1280 ـ 1286 ميلادي نوشت و با تدوين اين كتاب، تصوف راز‌اميز كابالا به صورت يك نظام فكري و عملي سازمان‌سافته و منسجم درآمد و شكل نهايي يافت) را خواند و به عضويت شاخه شابتاي‌زوي درآمد. در دسامبر 1755 فرانك از سوي سران فرقه دونمه براي تصدي رياست اين فرقه در لهستان به همراه دو خاخام راهي زادگاه خود شد. فرانك در راس فرقه شابتاي در پودوليا قرار گرفت ولي كمي بعد، در ژانويه 1756 كارش به رسوايي كشيد.

زماني كه فرانك و پيروانش در يك خانه در بسته مشغول اجراي مناسك جنسي مرسوم در فرقه شابتاي بودند، به علت باز شدن تصادفي پنجره‌ها، مردم مطلع شدند و ... .

يكي از مواردي كه توانسته از كابالا به شيطان‌پرستي راه يابد نماد «‌پنتاگرام» يا ستاره پنج پر است كه در بخش بعدي  بدان اشاره خواهد شد. اين نماد به مثابه ابزاري براي جادوگران كاباليست مورد استفاده قرار مي‌گرفته.

همچنين شنيدني است كه بخش عمده‌اي از بازيگران و خوانندگان فحشا محور جهان همچون «مدونا» كاباليست مي‌باشند. «مدونا» سال 2005 رسما عضويتش را در گروه هاي كابالا اعلام كرد و نام يهودي «‌استر» را بر خود نهاد.

نقطه ديگر اشتراك كابالا با شيطان‌پرستي ديدگاه جنسي اين دو است كه در هر دو نحله فاسد لذت جنسي در اولويت قرار دارد.

بنيان‌گذاران كابالا همان افرادي هستند كه سپس نهضتي (!) را با عنوان «پرستش زنان» تشكيل دادند كه مي‌توان به صراحت آن را يك جريان شهوت‌محور خطاب كرد.

اين گروه جرياني را در ادامه بنا نهاد تا رابطه جنسي نه به مثابه يك عمل براي تداوم نسل بلكه در راستاي هدف انسان در زندگي به آن نگاه شود.

برخي از كارشناسان بر اين باورند كه كاباليست‌ها ذائقه جنسي مردان و زنان را در سراسر عالم مورد دست‌خوش تغيير و تحول به سمت توحش قرار داده‌اند، مانند تغيير جنسيت«مايكل جكسون» و ... .

 اگرچه ذكر ساير توضيحات مناسب اين نوشتار ارزيابي نمي‌شود لكن يادآوري اين نكته ضروري است كه يهوديان و صهيونيست‌ها به شدت از سخن راندن در باب كابالا پرهيز دارند و امروز تنها يك كتاب فارسي در اين خصوص قابل دسترسي بوده و در صفحات مقالات اينترنتي نيز تا دو سال قبل به جز « ‌كابالا شدن مدونا» خبري در دسترس عموم قرار نداشت.

پی نوشت:
(12) اين مساله به وضوح در كتب عمده قديم قابل مشاهده است.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/20ساعت 2:12  توسط سید محمد امین  | 
 يكي از مواردي كه اغلب، كارشناسان فرق و مذاهب در خصوصي تحليل شيطان‌گرايي از آن بهره‌برداري مي‌نمايند، ديدگاه اديان نسبت به مساله «شيطان» و معرفت خاصي ديني نسبت به اين شر مطلق است.




  • 2.بسترهاي شيطان‌پرستي در غرب

1. فلسفه يوناني
يكي از مواردي كه اغلب، كارشناسان فرق و مذاهب در خصوصي تحليل شيطان‌گرايي از آن بهره‌برداري مي‌نمايند، ديدگاه اديان نسبت به مساله «شيطان» و معرفت خاصي ديني نسبت به اين شر مطلق است.


در همين رابطه نيز ادعاي لاوي در استناد به ذهنيات موهن خود مبني بر تغيير واژه يوناني (Devil) يا شيطان به devil و انتساب آن به زبان سانسكريت كه آن‌گاه معناي الهه مي‌يابد قابل توجه است. در واقع نظريه‌پردازان طريقت گمراهي مذكور دست به مغالطه‌اي مي‌زنند و سپس در بستر آن به تبيين نظرياتشان مي‌پردازند .

بخش دوم ارتباط شيطانيسم يا فلسفه يوناني نيز در نگاه به اسطوره‌‌ها ، ‌افسانه‌ها و خدايان يونان باستان است. همانطور كه در بخش قبلي نيز اشاره شد از يكسو ميل به پرستش كه امر فطري و طبيعي است و از سوي ديگر بناي فكري گروه قابل توجهي از ايشان منجر به آن مي‌شود تا از «‌درد بي‌خدايي به خدايان دروغين» پناه ببرند .

 

2. پروتستانيزم


كليساي كاتوليك و نهاد مستهلك آن طي 10 قرن فجايع اخلاقي ، ‌عقيدتي ، سياسي ، ‌اجتماعي و اقتصادي را عليه غرب به راه انداخت . پس از اقدام مارتين لورتر و كالوين در اعلام«خريداري شدن جهنم» (8) جامعه مسيحيان به صورت افسار گسيخته و با جهتي كاملا غير‌‌ديني رويكردهايي را نسبت به مولفه‌هاي فوق اتخاذ كردند.

بايد توجه داشت كه عده‌اي از شيطان‌گرايان نيز قصد دارند كه با ارجاع مستقيم تاريخ تشكيل‌شان به سال 1565 در حقيقت دست به نوعي تاريخ‌سازي بزنند كه فاقد عنصر استناد است.

اما ضروري است يادآور شويم كه ريشه‌اي اوليه اين حركت انحرافي به دوران رنسانس يا همان تاريخ ادعايي مي‌رسد اما در آن دوره گزارش تاريخي مستندي از شيطان‌گرايي وجود ندارد، بلكه برخي افراد با ادعايي از دل سپردن به شيطان ‌سعي در راه‌اندازي يك حركت انتقادي عليه كليسا را داشتند و بس.

 اما اصول شيطان‌پرستي پروتستاني كه به دروغ به آنتوان لاوي منصوب مي‌شود شامل موارد ذيل است :

1. شيطان مي‌گويد دست و دلبازي كردن به جاي خساست.

2. شيطان مي‌گويد زندگي دنيوي به جاي نقشه خيالي و موهومي روحاني.

3. شيطان مي‌گويد دانش معصوم به جاي فريب دادن رياكارانه خود.

4. شيطان مي‌گويد محبت كردن به كساني كه لياقت آن را دارند به جاي عشق ورزيدن به نمك‌نشناسان.

 5. شيطان مي‌گويد انتقام و خون‌خواهي كردن به جاي برگرداندن صورت [ اشاره به تعاليم مسيحيت كه مي‌گويد هرگاه برادري به تو سيلي زد ،‌آن طرف صورتت را جلو بياور تا ضربه‌اي به طرف ديگر بزند].

6. شيطان مي‌گويد مسئوليت‌پذيري در مقابل مسئوليت‌‌پذيران به جاي نگران بودن خون آشام‌هاي غير مادي.

7. شيطان مي‌گويد انسان مانند ديگر حيوانات است ، گاهي بهتر ولي عذاب بدتر از آنهايي كه روي چهار پا راه مي‌روند ، ‌به دليل آنكه انسان داراي خداي روحاني و پيشرفت‌هاي روشنفكرانه ، او را پست‌ترين حيوانات ساخته است.

8. شيطان تمام آن چيزهايي كه گناه شناخته مي‌شوند ارائه مي‌دهد چون كه تمام آنها به يك لذت و خوشنودي فيزيكي ، رواني يا احساسي منجر مي‌شوند.

9. شيطان بهترين دوست كليساست چرا كه در ميان تمام اين سال‌ها وجود شيطان دليل ماندگاري كليساها است.

 قوانين فوق و 11 بندي كه در ادامه مي‌آيد تنها متني است كه در سال 1490 و در كتاب« ‌پتك جادوگران » ‌در باب شيطان‌پرستي نوشته شده و صرفا ترجمه‌اش آن هم به دروغ به شيطان‌پرستي لاوييان و يا معاصر نسبت داده مي‌شود كه نگاه به 11 اصل بعدي علي‌رغم آنكه آشكارا نكات انحرافي نيز دارد ،‌ نشان مي‌دهد كه اين نوع شيطان‌پرستي يك حركت انتقادي صرف بوده و نمي‌توان ميان آن و جريان معاصر رابطه‌اي برقرار كرد :

1. هرگز نظراتت را قبل از آنکه از تو بپرسند بازگو نکن.

2. هرگز مشکلاتت را قبل از آنکه مطمئن شوي ديگران ميخواهند آن را بشنوند بازگو نکن.

3. وقتي مهمان کسي هستي ، به او احترام بگذار و در غير اين صورت هرگز آنجا نرو.

4. اگر مهمانت مزاحم تو است، با او بدون شفقت و با بيرحمي رفتار کن.

5. هرگز قبل از آنکه علامتي از طرف مقابلت نديده‌اي به او پيشنهاد نزديکي جنسي نده.

6. هرگز چيزي را که متعلق به تو نيست برندار، مگر آنکه داشتن آن براي کس ديگري سخت است و از تو ميخواهد آن را بگيري.

7. اگر از جادو به طور موفقيت آميزي براي کسب خواسته‌هايت استفاده کرده‌اي به قدرت آن اعتراف کن. اگر پس از بدست آوردن خواسته‌هايت قدرت جادو را نفي کني، تمام آنچه بدست آوردي را از دست خواهي داد.

8. هرگز از چيزي که نمي‌خواهي در معرض آن باشي شکايت نکن.

9. کودکان را آزار نده.

10. حيوانات -غير انسان- را آزار نده مگر آنکه مورد حمله قرار گرفته‌اي يا براي شکارشان مي روي.

11. وقتي در سرزميني آزاد قدم بر ميداري، کسي را آزار نده، اگر کسي تو را مورد آزار قرار داد، از او بخواه که ادامه ندهد. اگر ادامه داد، نابودش کن.

 لازم به ذكر است دليل پرداختن جدي‌‌تر به اين بخش استناداتي است كه شيطان‌پرستان براي دوره‌هاي تاريخي از آنها بهره مي‌برند .

 
3. معرفت‌شناسي يهودي از شيطان

اگرچه در بخش بعدي به تفضيل در باب رابطه « صهيونيسم و شيطانيسم » سخن به ميان خواهيم آورد ، لكن ضروري است صرفا اشاره شود حركت اعتراضي رنسانس و جنبش‌‌ها و گرايش‌هاي بعدي آن عميقا تحت تاثير آموزه‌هاي يهوديان بوده است .

 همچنين نفوذ آثار يهوديان ،‌بر روي برخي از رهبران رنسانس در گذشته و نظريه‌پردازان فعلي قابل ملاحظه مي‌باشد . (9)

 

4. افول معنويت

آنگاه كه چراغ عالم افروز معنويت رو به افول نمايد، بديهي است كه انواع و اقسام منحرف‌ترين سراب‌هايي رخ نموده و انسان معاصر را به دام بلا مي كشاند .

در اين محور بايد تاكيد شود كه تعويض جاي معنويت و نقش خداوند با آموزه‌هاي مستعمل و فرسوده امروزي يكي از علل اصلي شكل‌گيري اين گروه‌ها بوده‌است.

بايد اشاره كرد كه موسسان شيطان‌گرايي علي‌الخصوص لاوي به صورت جدي تحت تاثير فلاسفه پوچ‌گرا و بدون معنويتي همچون « نيچه » بوده‌اند .

 

5. رمانس‌گرايي (10)

رمانس‌‌گرايي در جهان غرب عمدتا با اسطوره‌گرايي در جهان اسلام و يا آئين‌ شرق ارتباط كپي‌گرايانه دارند.

بدين معنا كه غربيان به دليل احساس نياز به وجود قهرمان شخصيت‌‌هاي تخيلي و دروغين با قدرت‌هاي نيك و بد آفريدند تا خلاء ناشي از عدم حضور اسطوره‌ها را در فرهنگ جبران نمايند. (11)

از اين منظر ميل به قهرمان يك رمانس شدن هميشه در روح و روان و انديشه انسان غربي وجود دارد آنقدر كه حاضر است براي آن حتي به «شيطان» هم بدل شود .


پی نوشت:
7) Gothic Satanism
(8منظور اقدام مارتين لوتر در خريداري جهنم با سند كتبي است .
9) به طور مثال مارتين لوتر يهوديان را فرزندان خداوند و سايرين را مهمان و بيگانه مي‌دانست .
10) romancism
(11كتاب زبان و ادبيات فارسي تاليف دكتر احمد ذاكره و دكتر فاطمه حيدري ـ صفحه 285
+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 3:13  توسط سید محمد امین  | 
 سال 1960 را مي‌توان به صورت جدي آغاز دور جديد حيات و فعاليت شيطان‌پرستان در آمريكا دانست (1) ، ‌صرف‌نظر از انواع شيطان‌پرستي كه طي ساليان متمادي باستاني همچون يونان ، عراق ، ‌ايران و ... وجود داشته است . هدف اين پژوهش بررسي و مطالعه جريان خاص شيطان‌پرستي مسيحي است كه در سال 1960 ميلادي رسماً در كشور آمريكا فعاليت خود را به عنوان يك فرقه و مكتب آغاز كرده‌است.

 

1. تعريف كلي

سال‌هاي پس از رنسانس را مي‌توان به سال‌هاي افسار گسيختگي جهان غرب در تمامي ابعاد فردي و اجتماعي و جنبه‌هاي متعدد منتهي به روابط انساني توصيف كرد .

پس از برداشته شدن يوق تعاليم متعصب كليساي كاتوليك از گردن انسان غربي ، چند كنش عمده فكري و فلسفي شكل گرفت كه شرح آن در حوصله اين مقال نمي‌گنجد ،‌ لكن آنچه قابل توجه است ، رويكر‌د‌هاي متفاوت به مساله انسان و رابطه او با خدا است كه زمينه‌هاي شكل‌گيري بسياري از جريان‌هاي فلسفي را فراهم آورد.

نكته‌اي كه نبايد از ذهن دور بماند ،‌تاثيرات گسترده مكاتب يوناني و شرقي بر انديشه متفكران غربي است .
در هر حال با در نظر گرفتن موارد فوق‌الذكر دامنه انتقاد‌گرايي به مباحث اصلي توحيدي يعني جايگاه خدا ، انسان و شيطان نيز رسيد .

قرن‌ها بعد يعني در سال‌هاي آغازين قرن بيستم برخي از عناصر فاسد‌‌الاخلاق با اتكا به گرايشات و نظريات توراتي و پروتستاني به صورت مخفيانه جريان «شيطان‌پرستي» را با ويژگي‌هايي همچون گناه‌گرايي، ‌قتل، ‌تجاوزات جنسي، هدم اصول اخلاقي، بي‌توجهي به مسائل توحيدي و ... پايه‌گذاري كردند .

اگرچه فطرت خداجوي انساني عاملي بازدارنده در تمايل يافتن تعداد وسيعي از افراد جامعه انساني به اين جريان شده ، لكن استفاده از موسيقي‌هاي جذاب و متنوع ، انجام اعمال خارق‌العاده و دور از ذهن ،‌ تهي‌شدن انساني غربي و عصر جديد از معنويت و اتصال به منبع فيض موجبات گرايش افراد اندكي را به اين گروه‌ها فراهم آورد .
 
نكته حائز اهميت آن است كه علي‌رغم عدم استقبال عمومي از عضويت در گروه‌هاي شيطان‌پرستي ، آموزه‌ها و تعاليم گمراه‌كننده‌اي توسط ايشان و به وسيله ابزارهايي كه در اختيار ايشان توسط قدرت‌هاي بزرگ سياسي قرار گرفته ، ‌منتشر شده و مي‌شود و اين گروه‌ها در سراسر جهان همواره به عنوان كانون هاي فحشا و فساد شناخته مي‌شوند .

 سال 1960 را مي‌توان به صورت جدي آغاز دور جديد حيات و فعاليت شيطان‌پرستان در آمريكا دانست (1) ، ‌صرف‌نظر از انواع شيطان‌پرستي كه طي ساليان متمادي باستاني همچون يونان ، عراق ، ‌ايران و ... وجود داشته است . هدف اين پژوهش بررسي و مطالعه جريان خاص شيطان‌پرستي مسيحي است كه در سال 1960 ميلادي رسماً در كشور آمريكا فعاليت خود را به عنوان يك فرقه و مكتب آغاز كرده‌است.

نكته ضروري نقش قابل توجه يك مامور شناخته شده سازمان مركزي جاسوسي آمريكا در شكل‌گيري جريان مذكور مي‌باشد كه طي پژوهش به آن اشاره خواهد شد .

2. شيطان‌پرستي ديني (2)
اگرچه ضروري است كه متذكر شويم اينكه اساساً آيا مي‌توان شيطان‌پرستي را ديني خواند ، محل سوال‌هاي جدي است ، لكن با توجه به اينكه در اغلب كشورها چنين دسته‌بندي ارائه شده است از عنوان « شيطان‌پرستي ديني » عيناً استفاده مي‌شود .

 مبناي بنيادين اين نوع از گرايش به شيطانيسم ، پرستش يك نيروي ماوراء الطبيعه اساطيري و يا چند خدايي مي‌باشد . عمده پيروان آن به « خدايان » رم باستان ، ‌الهه‌هاي شرقي و ... گرايش دارند . (3)

اما ركن اصلي اين نوع نيز مانند ساير انواع تاكيد بر پرورش استعدادهاي شخصي انسان و در حقيقت خودپرستي است .

3. شيطان‌پرستي فلسفي

اين نوع گرايش عبارت است از اينكه محور و مركز عالم انسان است‌» اين شاخه از شيطان‌پرستي به پايه‌گذاري اين فرقه به نام « آنتوان لاوي  »(4) نسبت داده مي‌شود .
 اين نوع شيطان‌گرايي نيز مانند دو نوع ديگر يعني ديني و گوتيك از مبناي اعتقادي يهوديت نشات گرفته است .

 آشنايي گذرا با « آنتوان لاوي »
 نام كامل وي « آنتوان شزاندر لاوي » (Anton Szandor Lavey) مي‌باشد . وي در يازدهم آوريل سال 1930 ميلادي در شيكاگو آمريكا متولد و به همراه خانواده‌اش به سانفرانسيكو عزيمت نموده و تا زمان مرگش در آنجا ساكن مي‌شود .

وي شخصيتي ناهنجار و ناسازگار بوده كه در سن 17 سالگي ضمن فرار از تحصيل و حضور در خانه به عنوان خدمه و دلقك به يك سيرك مي‌پيوندد .

لاوي در سال 1950 ميلادي در دايره جنايي پليس آمريكا به عنوان عكاس جنايي مشغول به كار مي‌شود (5) كه تاثيرات عمده‌اي را نيز مي‌پذيرد .

آنتوان در سال 1952 با « كارول لنسيگ » ازدواج مي‌كند اما بنابر دلايلي اعم از عدم  التزام به اصول اوليه اخلاقي و پايبندي به روابط خانوادگي و شيفتگي به زن ديگري به نام « داين هگارتي » از همسر اولش جدا شده و از سال 1960 به بعد روابط نامشروعي را با وي آغاز مي‌كند . لاوي يك فرزند نامشروع از هگارتي كه هرگز با وي ازدواج نكرد را به دست مي‌آورد .

 وي همچنين علاقه وافري به نوازندگي پيانو داشته و طبق اطلاعات موجود در همين سال‌ها روابط جدي و پردامنه را با برخي عناصر سازمان (CIA) همچون « مايكل آكينو » (6) برقرار مي‌كند .

اين فرد مرتبط با سازمان جاسوسي آمريكا در تاريخ 30 آوريل 1966 در حال كه براي جمعي از اعضاي حلقه‌هاي سري « دايره اسرار‌آميز » با سري تراشيده سخن مي‌گفت ، مدعي بنيان‌گذاري « ‌كليساي شيطان » شد .

نامبرده كتابي را تحت عنوان « انجيل شيطان » و كتاب ديگري نيز با نام « آئين ‌پرستش شيطاني » به چاپ رساند . روز مرگ لاوي با نام « هالووين » در آمريكا شناخته مي‌شود .

4. شيطان‌پرستي گوتيك (7)
 اين نوع شيطان‌گرايي نيز مانند دو نوعي كه در گذشته اشاره شده نوعي از شر‌پرستي با اشاره به تاريكي و از كثيف‌ترين فرقه انحرافي به حساب مي‌آيد . در موسيقي متاليكا نيز سبكي به نام گوتيك وجود دارد .

 كثيف‌ترين اعمال مانند خوردن نوزادان ، ‌تجاوزات جنسي و ... به اين گروه نسبت داده مي‌شود. (گرچه گفتني است براي تمام گروه‌هاي شيطاني اين اعمال از واجبات  به حساب مي‌آيد.) ميل و درخواست به‌ « برگشت تاريكي » در اين شاخه بارز است . همانند اعضاي گروه « آكنكار » كه با لباس‌هاي تيره به غارها و تاريكي‌ها براي فرياد كشيدن پناه مي‌برد.


پي‌نوشت‌ها :
(1) نگاه كنيد به سوابق تشكيل گروه‌هاي ديگري همچون رپ ، متاليكا و ... كه همگي در يك برهه زماني شكل گرفته است .
(2) Religious Satanism
(3) نگاه كنيد به مقاله « نقدي بر انواع گروه‌هاي شيطان‌پرستي » ترجمه « كيوان معمر » .
(4) http://fa.wikwpedia.org
(5) همان
(6) مایکل آکینو«Michael Aquino» متولد 28 اکتبر 1986 بنیانگذار معبد ست است . همچنین او در ارتش و سازمان سیا «CIA» مشغول فعالیت بوده است . وی به خاطر اختلافاتش باآنتوان لاوی ، معبد ست را در 1975 در سانفرانسیسکو تاسیس کرد. معبد سِت (Temple of Set) یکی از مخوف ترین، مشهورترین و مخفی ترین سازمان‌های شیطان پرستی است. معبد سِت اولین جامعه مخفی است که ادعای رهبری جهانی «طریقت دست چپی ها » در جهان را دارد. تعالیم آن شامل فلسفه شیطان و تمرینات سحر است.سِت (Set) نام یکی از خدایان مصراست.آکینو  و گروهی دیگر ار کشیشان کلیسای شیطان به خاطر اختلافات فلسفی و مدیریتی  از آن جدا شده و سازمان معبد ست را تشکیل دادند.در همان سال، معبد سِت به عنوان یک کلیسای بی فایده در  کالیفرنیا به ثبت رسید.بارز ترین تفاوت میان  کلیسای شیطان (Church of Satan) و معبد ست مربوط به مفهوم  شیطان است.معتقدین به کلیسای شیطان (C.o.S)، که سِیتنیست (سیطنیست Saitanist) نامیده می‌شوند  اعتقاد دارند که  شیطان موجودی نمادین است، و وجود خارجی ندارد. آنها از شیطان برای نشان دادن توجهات خود و به استهزاء گرفتن مسیحیت بهره می‌گیرند.در حالی که پیروان معبد سِت که سِتیانس (Setians) نامیده می شوند معتقدند که شیطان واقعی وجود دارد که به آن «پادشاه تاریکی » (The Prince of Darkness) می‌گویند.آنها او را «سِت، پادشاه حقیقی تاریکی» ("Set" the TRUE Prince of Darkness) می‌نامند. سِیتِن (Satan) نامی است مأخوز از انجیل به عنوان پادشاه تاریکی؛ ولی سِت (Set) نام خداوند مرگ و عالم اموات در  باستان است.
(7) Gothic Satanism
 منبع:موعود
+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/15ساعت 2:10  توسط سید محمد امین  | 
 اين دعا را در تمام شب‌هاي ماه رمضان بخوان كه در اين ماه، فرشتگان دعا را مي‌شنوند و براي صاحبش استغفار مي‌كنند. در اين دعاي شريف، پس از حمد و ثناي خدا، صلوات بر امامان(ع) و امام عصر(ع) آمده است:
... و ما را به واسطة او، بر دشمنانت و دشمنان ما پيروز گردان، اي پروردگار راستين، آمين!


  • اشاره:
در دعاهاي بسياري كه از سوي امامان معصوم(ع) صادر شده است، مضاميني از خداوند در خواست گرديده كه در آن، مفهوم رجعت نهفته است. مضاميني همچون، درخواست زنده شدن پس از مرگ، جهاد در ركاب امام زمان(ع)، شهادت زير پرچم آن حضرت(ع) و... . به مناسبت فرا رسيدن ماه مبارك رمضان، نمونه‌هايي از اين دعاهاي شريف را كه ويژة اين ماه مي‌باشد، تقديم خوانندگان گرامي موعود مي‌كنيم. باشد كه توفيق حضور در دوران ظهور را بيابيم.


1. درخواست حج و جهاد


در كتاب اقبال الاعمال در ميان دعاهايي كه در هر شب ماه رمضان خوانده مي‌شود، از ابوبصير روايت شده است كه امام صادق(ع) فرمودند:

در شب‌هاي ماه رمضان، پس از مغرب، اين چنين براي رفتن به حج دعا كن؛ تا آنجا كه مي‌فرمايد:
و از تو مي‌خواهم كه به وسيلة من با دشمنانت و دشمنان پيامبرت كارزار كني!1

و به نقل از محمد بن ابي قره چنين آورده است:
و از تو مي‌خواهم كه مردن مرا، كشته شدن در راه خودت، به همراه اوليائت و زير پرچم پيامبرت قرار دهي و از تو مي‌خواهم كه به وسيلة من با دشمنانت و دشمنان پيامبرت كارزار كني!2

اين دعا، درخواستي است از خداي متعال كه آن را در دنيا به انجام رساند، نه در آخرت و چنين چيزي نخواهد بود، مگر در رجعت و زير پرچم حق و در ساية حكومت حقّة آن. در دعاهايي كه پس از اين خواهد آمد نيز اين گونه است.

البته احتمال دارد عبارتي كه در دعاي دوم آمده است از دعاي اول افتاده باشد و ممكن است كه اينها دو دعاي مختلف باشند.


2. درخواست ظهور و پيروزي


در دعاي افتتاح كه در هر شب ماه رمضان خوانده مي‌شود، به نقل از سكوني چنين نقل شده كه، از احمد بن عثمان بغدادي درخواست كردم كه دعاهاي ماه رمضان را كه عمويش ابوجعفر محمد بن عثمان عمري ـ نايب خاص امام زمان(ع) ـ مي‌خواند برايم بياورد. دفتري بيرون آورد كه جلدي سرخ رنگ داشت. من دعاهاي بسياري از آن استنساخ نمودم كه از آن جمله «دعاي افتتاح» بود:

اين دعا را در تمام شب‌هاي ماه رمضان بخوان كه در اين ماه، فرشتگان دعا را مي‌شنوند و براي صاحبش استغفار مي‌كنند. در اين دعاي شريف، پس از حمد و ثناي خدا، صلوات بر امامان(ع) و امام عصر(ع) آمده است:
... و ما را به واسطة او، بر دشمنانت و دشمنان ما پيروز گردان، اي پروردگار راستين، آمين!

پروردگارا! ما حكومت ارجمندي را از تو آرزومنديم كه به وسيلة آن، اسلام و مسلمين را عزّت بخشي، نفاق و منافقين را خوار گرداني و ما را در آن، از دعوت‌كنندگان به سوي خود و پيشوايان راهت قرار دهي و به آن وسيله، كرامت دنيا و آخرت را به ما عنايت فرمايي!پروردگارا! ما از نبودن پيامبرمان و غيبت وليّ‌مان و بسياري دشمنانمان و كمي افرادمان و هم‌پشتي مردم زمانه بر ضدّمان به تو شكايت مي‌كنيم؛ پس بر محمد و آل محمد درود فرست و ما را بر اين سختي‌ها ياري ده با پيروزي‌اي كه در آن شتاب نمايي و ياري‌اي كه شكست‌ناپذيرش سازي و فرمانرواي راستيني كه پديدش آري... 3


3. درخواست شهادت همراه امام(ع)


در اقبال الاعمال، همچنين در ميان دعاهاي اين ماه مبارك، آمده است:
و به ما توفيق كشته شدن در راه خودت را عنايت فرما!4


4. درخواست ياري دين خدا


امام صادق(ع) در دعايي، پس از درخواست مطالبي، چنين مي‌فرمايند:
... و مرا از آناني قرار ده كه براي دينت از ايشان ياري مي‌خواهي و ديگران را جايگزين من نساز!5


5. درخواست ياري و همراهي امام(ع)

دربارة درود فرستادن بر پيامبر(ص) در اول هر روز ماه رمضان نقل شده است:
پروردگارا! حكومت آنان ـ ائمة اطهار(ع) ـ را در زمين استواري بخش و ما را از افراد و پيروان و ياران و ياوران راستين ايشان در پنهان و آشكار قرار ده!6

و از جلمه دعاهايي كه در شب دوم ماه رمضان خوانده مي‌شود، اين دعا مي‌باشد:
پروردگارا! شكيبايي خاندان محمد(ص) را به من ارزاني دار و مرا چنان قرار ده كه چشم به راه حكومت آنان باشم و مرا از ياران و كمك‌كاران ايشان در دنيا و آخرت گردان!7

در ضمن دعاهايي كه ويژة سيزدهم ماه رمضان است، دربارة تمسك به ولايت پيامبر و امامان(ع) فرموده است:
پروردگارا! من به تو نزديك مي‌شوم با فرمانبرداري از آنان و پذيرش ولايت ايشان و سر فرود آوردن در برابر برتري‌هايي كه به آنان داده‌اي، با خشنودي و بي‌آنكه انكار كنم يا در مورد آنچه در كتابت نازل كرده‌اي، تكبّر ورزم!

و در ادامه، درخواست مي‌شود:
و مرا و پدرم و فرزندانش و فرزندان مرا از كساني قرار ده كه او را ياري مي‌دهند و در دنيا و آخرت از او ياري مي‌جويند.8

و در صحيفة سجاديه به نقل از امام زين العابدين(ع) چنين آمده است:
و اينكه مردن مرا، كشته شدن در راه خودت، به همراه اوليائت و زير پرچم حق از خاندان محمد بن عبدالله(ص) قرار دهي، در حالي در اين ميدان به پيش بروم و به آن پشت ننمايم و مرا از كساني قرار دهي كه به وسيلة آنان، با دشمنان خود و دشمنان آل محمد(ص) پيكار مي‌كني!9

و در كتاب اقبال الاعمال در ميان دعاهاي روز هجدهم چنين آمده است:
پروردگارا! ما را با دستان او (صاحب الزّمان) به مسير هدايت و راه بزرگ رهنمون شو و بر پيروي از او و اداي حقش توانايمان ساز و در ميان ياران و ياوران او محشورمان كن كه تو شنوندة دعايي!10

اميرمؤمنان(ع) در دعاي روز نوزدهم چنين فرمودند:
خداوندا! مرا در شمار زندگاني قرار ده كه از رزق تو برخوردارند، همانان كه به دست سركشان (دشمنان) و زير پرچم حق و بيرق هدايت به شهادت مي‌رسند و اين در حالي باشد كه من در راه ياري آنان گام برمي‌دارم و به پيش مي‌روم، بي‌آنكه پشت به دشمن كنم يا ترديدي به وجود آورم و در آن هنگام، به تو پناه مي‌برم از گناهي كه اعمال را نابود مي‌سازد!11

از جمله دعاهاي امام زين العابدين(ع) در روز نوزدهم ماه رمضان نيز چنين است:
خداوندا! از تو مي‌خواهم كه بر محمد و آل محمد درود بفرستي و مردان مرا، كشته شدن در راه خودت و به همراه دوستانت و زير پرچم حق از خاندان پيامبرت محمد بن عبدالله(ص) قرار دهي و اين در حالي باشد كه من بر دشمنان تو هجوم برم و پشت به دشمن ننمايم و مرا از كساني قرار ده كه به وسيلة آنان با دشمنان خود و دشمنان پيامبرت پيكار مي‌كني!12

همچنين به نقل از همان حضرت(ع) اين گونه آمده است:
و مرا از كساني قرار ده كه به وسيلة آنان دينت را ياري مي‌دهي و توسط آنان با دشمنانت پيكار مي‌نمايي، در صفي كه دربارة اهل آن، در كتابت چنين فرموده‌اي: «گويي بنايي ريخته شده از سُرب‌اند» و اين در حالي است كه من در ميان دوست داشتني‌ترين آفريدگانت نزد تو و دوست داشتني‌ترين سرزمين‌ها نزد تو باشم و ريختن خون مشركين و ناكثين و قاسطين و مارقين و نابذين و كافرين و مبدّلين را روزي من كن و رجاي خود را در دل من پا بر جا نما و گام‌هايم را استوار ساز!13


پي‌نوشت‌ها:

1. سيد بن طاووس، اقبال الاعمال، ص 24.
2. همان، ص 58.
3. همان.
4. همان، ص 61.
5. همان.
6. همان، ص 97.
7. همان، ص 118.
8 . همان، ص 144.
9. صحيفة سجاديه، ص 431.
10. اقبال الاعمال، ص 165.
11. همان، ص 170.
12. همان، ص 189.
13. همان، ص 193.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/13ساعت 2:43  توسط سید محمد امین  | 

قال الإمام الرضا عن آبائه عن الإمام علیّ علیهم‏السلام: إنَّ رَسولَ الله‏ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله خَطَبَنا ذاتَ یَومٍ فَقالَ:   

«أیُّهَا النّاسُ، إنَّهُ قَد أقبَلَ إلَیكُم شَهرُ الله‏ِ بِالبَرَكَةِ وَالرَّحمَةِ وَالمَغفِرَةِ، شَهرٌ هُوَ عِندَ الله‏ِ أفضَلُ الشُّهورِ، وَ أیّامُهُ أفضَلُ الأَیّامِ، و لَیالیهِ أفضَلُ اللَّیالی، و ساعاتُهُ أفضَلُ السّاعاتِ .   

هُوَ شَهرٌ دُعیتُم فیهِ إلى ضِیافَةِ الله‏، و جُعِلتُم فیهِ مِن أهلِ كَرامَةِ الله، أنفاسُكُم فیهِ تَسبیحٌ، و نَومُكُم فیهِ عِبادَةٌ، و عَمَلُكُم فیهِ مَقبولٌ، و دُعاؤُكُم فیهِ مُستَجابٌ .   

فَاسأَلُوا الله‏َ رَبَّكُم بِنِیّاتٍ صادِقَةٍ و قُلوبٍ طاهِرَةٍ أن یُوَفِّقَكُم لِصِیامِهِ و تِلاوَةِ كِتابِهِ؛ فَإِنَّ الشَّقِیَّ مَن حُرِمَ غُفرانَ الله‏ِ فی هذَا الشَّهرِ العَظیمِ... (1)   

امام رضا علیه‏السلام به نقل از پدرانش علیهم‏السلام، از امام على علیه‏السلام روایت می‌كند: روزى، پیامبر خدا براى ما خطبه خواند و فرمود:   

«اى مردم! همانا ماه خدا، همراه با بركت و رحمت و آمرزش، به شما روى آورده است؛ ماهى كه نزد خدا برترینِ ماه‏هاست و روزهایش برترینِ روزها، شب‏هایش برترینِ شب‏ها و ساعاتش برترینِ ساعات است .   

ماهى است كه در آن به میهمانى خدا دعوت شده‏اید و از شایستگانِ كرامت الهى قرار داده شده‏اید . نَفَس‏هایتان در آن، تسبیح است، خوابتان در آن، عبادت، عملتان در آن، پذیرفته و دعایتان در آن، مورد اجابت است .    پس با نیّت‏هاى راست و دل‏هاى پاك، از پروردگارتان بخواهید تا براى روزه‏دارىِ آن و تلاوت كتاب خویش، توفیقتان دهد؛ چرا كه بدبخت، كسى است كه در این ماه بزرگ، از آمرزش الهى محروم بماند .   

با گرسنگى و تشنگى خود در این ماه، گرسنگى و تشنگىِ روز قیامت را یاد كنید؛ به نیازمندان و بینوایانتان صدقه بدهید؛ به بزرگان خود احترام، و بر كوچك‏هایتان ترحّم، و به بستگانتان نیكى كنید. زبانتان را نگه دارید؛ چشم‏هایتان را از آنچه نگاه به آن حلال نیست، بپوشانید؛ گوش‏هایتان را از آنچه شنیدنش حلال نیست، فرو بندید؛ به یتیمان مردم، محبّت كنید تا بر یتیمان شما محبّت ورزند؛ از گناهانتان به پیشگاه خداوند توبه كنید؛

در هنگام نمازها، دستانتان را بر آستان او به دعا بلند كنید، كه آن هنگام (وقت نماز)، برترینِ ساعت‏هاست و خداوند با نظر رحمت به بندگانش مى‏نگرد و هر گاه با او مناجات كنند، پاسخشان مى‏دهد و چون او را صدا بزنند، جوابشان مى‏گوید و چون او را بخوانند، اجابتشان مى‏كند .   

پس با نیّت‏هاى راست و دل‏هاى پاك، از پروردگارتان بخواهید تا براى روزه‏دارىِ آن و تلاوت كتاب خویش، توفیقتان دهد؛ چرا كه بدبخت، كسى است كه در این ماه بزرگ، از آمرزش الهى محروم بماند .

اى مردم! جان‏هاى شما در گرو كارهاى شماست، پس با آمرزش‏خواهى خود، آنها را آزاد سازید؛ و پشت‏هاى شما از بار گناهانتان سنگین است، پس با طول دادن سجده‏هاى خود، آنها را سبك كنید، و بدانید كه خداوند ـ كه یادش والاست ـ به عزّت خود، سوگند خورده است كه نمازگزاران و سجده‏كنندگان را عذاب نمى‏كند و در روزى كه مردم در پیشگاه پروردگار جهانیان [براى حساب ]مى‏ایستند، آنان را با آتش، هراسان نمى‏سازد .   

اى مردم! هر كس از شما در این ماه، روزه‏دارى را افطار دهد، پاداش او براى آن، نزد خدا، آزاد كردن یك برده و آمرزش گناهان گذشته اوست.»    

پس گفتند: اى پیامبر خدا ! همه ما توانایىِ این كار را نداریم!   

پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: «خود را از آتش نگه دارید، هر چند با یك دانه خرما؛ خود را از آتش نگه دارید، هر چند با یك جرعه آب .   

اى مردم! هر كس اخلاقش را در این ماه، نیكو سازد، براى او وسیله عبور از صراط خواهد بود، در آن روز كه گام‏ها بر صراط مى‏لغزد؛ و هر كس در این ماه بر بردگان خود آسان بگیرد، خداوند حساب او را سبك خواهد گرفت؛ و هر كس در این ماه، شرّ خود را [از دیگران] باز دارد، خداوند در روز دیدارش، غضب خویش را از او باز خواهد داشت؛ و هر كس در این ماه، یتیمى را گرامى بدارد، در روز دیدار، خداوند، گرامى‏اش خواهد داشت؛ و هر كس در آن به خویشاوند خود نیكى كند، در روز دیدار، خداوند با رحمتش به او نیكى خواهد كرد؛ و هر كس در آن از خویشان خود ببُرد، خداوند در روز دیدار، رحمتش را از او قطع خواهد نمود؛ و هر كس در آن، نماز مستحبّى بخواند، براى او دورى از آتش، نوشته مى‏شود؛ و هر كس واجبى را در آن ادا كند، پاداش كسى را دارد كه هفتاد واجب را در ماه‏هاى دیگر، ادا كرده است؛ و هر كس در آن بر من زیاد صلوات بفرستد، خداوند در روزى كه وزنه اعمال، سبك مى‏شود، وزنه اعمال او را بیفزاید؛ و هر كس در آن، آیه‏اى از قرآن تلاوت كند، پاداش كسى را دارد كه در ماه‏هاى دیگر ، ختم قرآن كرده است .   

اى مردم! در این ماه، درهاى بهشت، بازند. پس، از پروردگارتان بخواهید كه آنها را بر شما نبندد؛ و درهاى دوزخ، بسته‏اند. پس، از پروردگارتان بخواهید كه آنها را بر شما نگشاید؛ و شیطان‏ها در بندند. پس، از پروردگارتان بخواهید كه آنها را بر شما مسلّط نسازد.»    

من برخاستم و گفتم: اى پیامبر خدا! برترینِ كارها در این ماه چیست؟   

فرمود: «اى ابوالحسن! برترینِ كارها در این ماه، پرهیز از حرام‏هاى الهى است.» سپس گریست.

 

مقام حضرت علی علیه السلام  

گفتم: اى پیامبر خدا! سبب گریه شما چیست؟   

فرمود: «اى على! بر این مى‏گریم كه حرمت تو را در این ماه مى‏شكنند. گویا مى‏بینم تو در حال نماز براى پروردگار خویشى، كه نگون‏بخت‏ترینِ اوّلین و آخرین، همو كه برادر پى‏كننده ناقه قوم ثمود است، برمى‏خیزد و بر فرق سرت ضربتى مى‏زند و محاسنت، از خون سرت، رنگین مى‏شود.»   

گفتم: اى پیامبر خدا! آیا در آن حالت، دینم سالم است؟   

فرمود: «دینت، سالم است.»    

سپس فرمود: «اى على! هر كس تو را بكشد، مرا كشته است و هر كس تو را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته است و هر كس تو را ناسزا گوید، مرا ناسزا گفته است؛ چرا كه تو از من هستى، همچون جان من . روح تو، از روح من است و سرشت تو، از سرشت من . خداى متعال، من و تو را آفرید و من و تو را برگزید و مرا براى پیامبرى، و تو را براى امامت، انتخاب كرد. هر كس امامت تو را انكار كند، نبوّت مرا انكار كرده است.   

  من برخاستم و گفتم: اى پیامبر خدا! برترینِ كارها در این ماه چیست؟   

فرمود: «اى ابوالحسن! برترینِ كارها در این ماه، پرهیز از حرام‏هاى الهى است.» سپس گریست.

اى على! تو وصىّ من، پدر فرزندان من، همسر دختر من و جانشین من بر امّتم هستى، در حال حیاتم و پس از مرگم. فرمان تو، فرمان من است و نهى تو، نهى من است. سوگند به خدایى كه مرا به نبوّت برانگیخت و مرا بهترینِ آفریدگان قرار داد، تو حجّت پروردگار بر خلق اویى و امین او بر رازش و جانشین او بر بندگانش.»   

 

پی‌نوشت:

1- فضائل الأشهر الثلاثة: 77/61، الأمالی للصدوق: 154/149، عیون أخبار الرضا علیه‏السلام: 1/ 295/ 53، الإقبال: 1/26، بحارالأنوار: 96/356/25 .  

 

منبع:

كتاب ماه خدا، محمدی ری شهری، ج 1، ص 160.   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 19:35  توسط سید محمد امین  |