|
شیعـﻪی واقعی – بخش اول همانطور که اسلام را با مسلمانان نمـﻰسجند، شیعه را هم نباید با شیعیان سنجید. حضرت امام رضا علیه السلام در حدیثی زیبا خصوصیات شیعیان را برمـﻰشمارد: شیعتنا الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و یصومون شهر رمضان و یحجون البیت الحرام و یوالون اهل البیت و یبرئون من اعدائنا، اولئک هم اهل الایمان و التقی و الامانة. 1. یقیمون الصلوة: نماز درست را. یعنی نماز فصلی نیست، مربوط به ماه رمضان و مکه و مدینه نیست، نماز شیعـﻪی واقعی به زلف هیچ کس گره نخورده است، و نمـﻰگوید اول وجود دوم سجود. ان الصلوة تنهای عن الفحشاء و المنکر در زندگـﻰاش نمود دارد، بعد از هر نماز، کنترل زبان و چشم و گوش و قلب، و پاکی و ارتباطش با خدا بیشتر مـﻰشود. احساس مـﻰکند که نماز او را یاری کرده تا ارتباطش را با معاصی کم کند. روی به محراب نهادن چه سود، دل به بخارا و بتان طراز؟ نباید در اثر فشار و وسوسـﻪی عشق، صحبت با معشوق را با هیچ چیز عوض کرد. 2. یؤتون الزکوة: شیعه بخیل نیست، نسبت به اموال خودش هم احساس مالکیت نمـﻰکند.در جامعـﻪی شیعی هیچ فقیر و رنـﺞدیدﻩای نیست. 170 سال پیش، برای حضرت آیت الله بروجردی مشکلی پیش آمد و ایشان به ناچار خانـﻪی پدری خود را به مبلغ 5000 تومان! فروختند و آن پول را در کنار دیگر پولها گذاشتند. سائلی از ایشان کمک خواست و آن بزرگوار هم بستـﻪای برداشتند و بدون اینکه نگاه کنند آن را به فقیر دادند. بعد از مدتی فقیر برگشت و گفت که این پول 5000 تومان است و من فقط دو ریال مـﻰخواستـﻪام! حضرت آقای بروجردی هم مـﻰگویند این پول حتماً قسمت تو بوده و ما چیزی را که دادﻩایم، پس نمـﻰگیریم. 3. یصومون شهر رمضان: روزﻩی صحیح مـﻰگیرند و در ایام دیگر با روزه قهر نمـﻰکنند. 4. یحجون البیت الحرام: حجی که بر پا مـﻰکنند یک واقعه، تظاهرات، و هنگامـﻪی سیاسی - اجتماعی است. سفیدی، نورانیت و یکرنگی را مـﻰرساند. 5. یوالون اهل البیت: محبت آنها به اهل بیت علیهم السلام فایده دارد. امام محمد باقر علیه السلام خطاب به جابر بن عبدالله فرمودند:« شیعه شناخته نمـﻰشود مگر با تواضع، ذکر، نماز، نیکی به والدین، رعایت حال همسایگان، رسیدگی به مستمندان، دستگیری از فقیران، داشتن زبان صادق، مأنوس بودن با قرآن و عمل به آن و ...، ای جابر! فکر نکن هرکس گفت علی را دوست دارم و به ولایت علی شهادت داد، شیعه است.» 6. یبرئون من اعدائنا: ما با کافران و مشرکان، نقطـﻪی تعادل نداریم، و هر چه ما کوتاه بیاییم، آنها بالاتر مـﻰروند. بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ به نام خداوند بخشندﻩی مهربان در بیانیـﻪی اخیر سران اروپا مطلب بسیار مهمی! ذکر شده، به این مضمون: حقوق بشر در ایران با ممنوعیت همجنـﺲبازی در این کشور نقض شده و ما باید با ایرانیان مذاکره کنیم! در فرانسه قانونی تصویب شد مبنی بر ممنوعیت حجاب اسلامی در مدارس این کشور، وقتی نتیجه نداد قانونی جدید ابداع کردﻩاند که بر اساس آن اگر کسی در مدرسه گوشت نخورد، باید از مدرسه اخراج شود (البته این قانون به کسانی که گیاهخوار هستند کاری ندارد، و گروه هدف باز هم مسلمانان هستند). باید در سفارت فرانسه در ایران بسته شود، این چه نوع دموکراسی است؟ شیعـﻪی واقعی حاضر است کم بخورد، پای برهنه باشد، بمیرد اما زیر بار ظلم نرود. 7. اهل الایمان: خدا را باور دارند، شک ندارند به خدا، اگر هم شک پیدا کردند دنبال جواب مـﻰروند تا به یقین برسند، اهل مطالعه و سؤال هستند. 8. [اهل] التُقی: فاصلـﻪی خود را با گناه زیاد مـﻰکنند، زمینـﻪی گناه را برای خودشان و بقیه فراهم نمـﻰکنند، به گناه نزدیک نمـﻰشوند مگر اینکه قدرت مقابله با گناه را داشته باشند. 9. [اهل] الامانة: امانت در مال مردم، بیت المال، در کار و اداره و تدریس، شهر، محل، محل، مسجد، و هر چه که دارد. اسرار و آبروی مردم را حفظ مـﻰکند. امانتدار ناموس مردم است، همانطور که امانتدار ناموس خود است.
استعمارگران بزرگترین مانع مقابل جهانی شدن را مکتب، دین یا ایدئولوژی به طور کلی دیدند، و امریکا مهمترین سنگری را که باید فتح کند تا راه جهانی شدن هموار گردد را شیعه تلقی مـﻰکند. چون شیعه برای مقابله با ظلم بسیار حرف دارد، در هیچ دینی این جمله را نداریم که اگر کسی در جهان صدای مظلومی را بشنود که کمک بخواهد، و به دادش نرسد، مسلمان نیست (دین ندارد). لذا آنان بهترین راه را ایجاد تفرقه و جوسازی دیدند و تصمیم گرفتند که از دل شیعه، فرقـﻪای به وجود بیاورند برای مقابله با خود شیعه، همانگونه که وهابیت را در بین اهل سنت به وجود آوردند تا بتوانند هرچه زودتر طرح خاورمیانـﻪی بزرگ را پیاده کنند. وضعیت اجتماعی: در آن زمان نود درصد مردم بـﻰسواد بودند، و خرافات بسیار رواج داشت و با دین قاطی شده بود. شیعیان صفوی بر شیعیان علوی غلبه داشتند. وضعیت سیاسی: نفوذ بیگانگان به وضوح به چشم مـﻰخورد. گوشه گوشـﻪی حکومتی را که قرار بود علوی باشد، به شوروی و انگلیس و دیگر کشورها مـﻰبخشیدند، و مردم نسبت به حکومت بدبین بودند و چون حکومت حرف دین مـﻰزد، در نتیجه مردم از دین برمـﻰگشتند. اصول بهاییت ۱. اصل تحری حقیقت: انسان باید با ادراک خودش به حقیقت برسد و تقلید موجب خسران دین مـﻰشود؛ خب، هرکسی مـﻰتواند این اصول را بنویسد، چیز جدیدی در این اصول نیست و تمام دینها به این اصول معتقدند. آیا اگر کسی چند اصل جالب بیان کند مـﻰتواند دینی جدید بنا کند؟ گرچه خود بهاییان به اصول خود پایبند نبودند و در ادامه مـﻰبینیم که آنها را نقض کردﻩاند. عقاید بهاییت ۱. از آنجا که مجموع حروف ابجد علی محمد شیرازی با مجموع حروف ابجد رب برابر است، پس بنده «رب» هستم. احکام بهاییت ۱. دستور زبان از پیامبر است. (چون تعداد غلطها و اشتباهات متون باب به حدی بود که نتوانستند آنها را تصحیح کنند، گفتند که آنها درست بوده و مردم هم باید مطابق آن صحبت کنند!) قبل از انقلاب انجمنی تحت عنوان حجتیه تأسیس شد که از اصولش مبارزه با بهاییت بود، اما مشکلاتی هم داشتند که حضرت امام خمینی رحمة الله علیه، تذکراتی به آنها دادند، و آنها نیز پس از مدتی اعلام انحلال کردند. سؤال: پس لا اکراه فی الدین چه مـﻰشود؟ حضرت امام قدس سره الشریف در جایی دیگر فرمودند اینها جاسوسان اسرائیل هستند. سفسطـﻪها و مغلطـﻪهای بهاییت ۱. حقوق بشر:حامی حقوق بشر در بهاییت امریکاست، که شوخی بسیار بزرگی است! گروههای هدف بهاییت ۱. با انسانهای منزوی، بیمار و افسردﻩها از در دوستی وارد مـﻰشوند، در حالـﻰکه ما به راحتی از کنار این آدمها مـﻰگذریم. خروج از بهاییت مـﻰگویند اگر کسی از بهاییت خارج شود، باید توبه کند و علـﻰرغم توبه باز هم پس از مدتی معین بلایی بر او نازل مـﻰشود و داستانهایی از این دست هم تعریف مـﻰکنند. مسخ نیروها یکی از بهاییان در مناظرﻩای گفته بود تمام حرفهای شما درست، اما پس چگونه است که دین ما همـﻪی امریکا را گرفته و در حال جهانی شدن است؟! نتیجه = کلامی با تو! جوان مسلمان ایرانی! چرا بهاییت جرأت مـﻰکند جزوﻩی سی صفحـﻪای از دین خود را به تو بدهد، در حالـﻰکه مکتب تو قریب به ۶۰۰ هزار صفحه تفسیر قرآن دارد، مکتبی که یک میلیون صفحه تفسیر احکام دارد، چهارده هزار جلد کتاب فلسفی دارد، بیان علی علیه السلام این مکتب فصیح ترین کلام عرب است، امریکا کتاب علم در قرآن را چاپ مـﻰکند، کتاب بوعلی سینایش هنوز هم در همه جا تدریس مـﻰشود، مکتبی که حجت و بهجت و نخودکی دارد، مکتبی که در هر جای جهان مبارزه با استعمارگری باشد، مردمش عکس خمینی را در دست دارند، مکتبی که صحیفـﻪی سجادیه دارد، مکتبی که حافظ و سعدی، مولوی، عطار و صائب دارد؟ چون تو با دینت بیگانـﻪای! فقط بینش اسلامی نخوان، بینش اسلامی داشته باش. کی مـﻰخواهی از خواب بیدار شوی و قویتر شوی؟ = و کلامی با همه! نسبت به افکار مختلفی که مـﻰشنوید، حساس باشید. نهج البلاغه را رها کردﻩاید و اقدس مـﻰخوانید؟ بهاییت مرتد و نجس است، باید بایکوت شود. اگر دلتان به حالشان مـﻰسوزد، با آنها صحبت کنید، نتیجه نگرفتی رها کن. = ملی گراها! اهل سنت! شما بدانید این اسلامی است که دارند معرفی مـﻰکنند، شاید اسرائیل دلسوز ملیت ماست؟! معاون سازمان سیا گفته که باید شیعه را تبدیل کنیم به مکاتب انحرافی تا بتوانیم در میانشان نفوذ کنیم. این دفاع از حریم شیعه را بخوانید تا حرف برای گفتن داشته باشید. و در نهایت با حدیثی از حضرت امام صادق علیه السلام بحث را پایان مـﻰبخشیم: اگر ببینم جوان شیعـﻪای به دنبال شناخت دینش نمـﻰرود، مـﻰزنمش. وفات مادر دلیرمرد تاریخ و اسوه ی ایثار حضرت ابوالفضل العباس(ع) و نمونه زنان جهان خانم ام البنین(س) بر همگان تسلیت باد.
فرقـﻪهای شیعه – بخش دوم غلات (غلو کنندگان): يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لاَ تَغْلُواْ فِي دِينِكُمْ وَلاَ تَقُولُواْ عَلَى اللّهِ إِلاَّ الْحَقِّ إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللّهِ وَكَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلَى مَرْيَمَ وَرُوحٌ مِّنْهُ فَآمِنُواْ بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَلاَ تَقُولُواْ ثَلاَثَةٌ انتَهُواْ خَيْرًا لَّكُمْ إِنَّمَا اللّهُ إِلَـهٌ وَاحِدٌ سُبْحَانَهُ أَن يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَات وَمَا فِي الأَرْضِ وَكَفَى بِاللّهِ وَكِيلاً ۞ ای اهل کتاب در دینتان از حد و حق نگذرید و جز حق بر خداوند نگویید، جز این نیست که مسیح عیسی بن مریم پیامبر خدا و کلمـﻪی او و روح است که آن را به مریم فرا داد؛ پس به خدا و پیامبرانش ایمان بیاورید؛ و نگویید که [خدا] سه گانه است، از این باز آیید که به خیر [و صلاح] شماست؛ همانا خداوند خدای یگانه است؛ که منزه و مبرا از داشتن فرزند است؛ اوراست آنچه در آسمانها و در زمین است؛ و خداوند کارسازی را کافی است. [1] غلو یکی از مبادی انجراف است. رعایت اعتدال و دوری از افراط و تفریط از هنرهای انسان است و جوان غریزتاً اهل افراط و تفریط است. در تمام ادیان غلو کننده داشتـﻪایم، از جمله مسیحیان که عیسی - علی نبینا و آله و علیه السلام - را پسر خدا مـﻰدانستند. انواع غلات ۱. کاملیه: طرفداران ابو کامل بودند و معتقدند که تمام صحابه غیر از خلفا چون با علی علیه السلام بیعت نکردند مرتد هستند و خود علی هم چون حق خود را نگرفت، باید توبه کند. همچنین مـﻰگفتند که ارواح الهیه در ائمه علیهم السلام حلول کرده و فرزندان خدا هستند. ۲. غرابیه: این افراد معتقدند که جبرئیل هنگامی که مـﻰخواست ابلاغ وحی کند به جای امیرالمؤمنین به سراغ رسول الله رفت، و گروهی از آنها مـﻰگویند جبرئیل عمداً این کار را کرده است، و لذا در پایان نماز سه بار مـﻰگویند خان جبرائیل. ۳. منصوریه: مؤسس این فرقه ابو منصور عجلی بود از طرفداران امام محمد باقر علیه السلام، اما خود امام هم او را لعن کردند و فرمودند وی بدعت گذاشته است. او مـﻰگفت خود من امام هستم: فطرﻩای از آسمان فرود آمد و من به آسمان رفتم و خدا را دیدم. خدا بر سر من دست کشید و گفت پسرم به زمین فرود آی و پیام من را به بندگانم برسان. به همین دلیل چند دهه قبل شیخ الاظهر فتوا بر ارتداد شیعه داد. ۴. خطابیه: این فرقه را ابو الخطاب محمد بن زینب در زمان امام صادق علیه السلام ایجاد کرد. او به نبوت و خدایی ائمه علیهم السلام اعتقاد داشت و لذا امام صادق علیه السلام او را لعن کردند. ۵. ذمیه: قائل به این مطلب هستند که پیغمبر مبعوث شد، اما قرار بود وزیر باشد و مردم را به پیروی از علی بن ابیطالب دعوت کند. اولاً اینها شیعه نیستند چون به توحید، نبوت و امامت تحت عنوان اصول دین اعتقاد ندارند، و برخی از این افراد مرتد هستند، چون به اصول دین معتقد نیستند. اختلاف ما به غلات بیشتر از اختلاف ما با اهل سنت است. ثانیاً مـﻰبینیم که در تاریخ، ائمه علیهم السلام اینها را سوزاندﻩاند، لعن کردﻩاند و مردم را از این افراد دور کردﻩاند (هشدار امام صادق در مورد فرقـﻪی مرجعه در بحث گذشته). ثالثاً علی علیه السلام عجیب است. حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند: علی! نمـﻰتوانم بگویم تو کیستی! اگر بگویم، مردم همان معاملـﻪای با تو مـﻰکنند که مسیحیان با عیسی کردند. امام شافعی نیز در مورد امام علی علیه السلام مـﻰگوید: شافعی مرد و آخر نفهمید خدا علی است یا علی خدا. هَا عَلِیٌ بَشَرٌ کَـﻴفَ بَشَرٌ رَبُهُ فِـﻴهِ تَجَلَی وَ ظَهَرَ ابن ابی الحدید معتزلی (معتزلی فرقـﻪای است بین شیعه و سنی) نیز چنین مـﻰگوید: هیچ بعید نیست اگر انسانها در حق علی غلو کنند، چون علی دیدن کاری سخت است. حاکم نیشابوری نقل مـﻰکند که از پیغمبر صلی الله علیه و آله شنیدم که مـﻰفرمود نخستین کسی که خداوند با او معانقه و مصافح کرد، عمربن خطاب بود. [2] عمر که خودش بارها گفته که لَولَا عَلی لَهَلَکَ العُمَرَ. آیا این غلو نیست؟ حاکم نیشابوری از ابوبکر نقل مـﻰکند که شنیدم پیغمبر صلی الله علیه و آله مـﻰگفت خورشید بر کسی بهتر از عمر نتابیده است. [3] حال آنکه خود عمر نقصهای بیشماری از خود برشمرده است. حضرت رسول صلی الله علیه و آله مـﻰفرمود هرگاه جبرئیل دیر بر من نازل مـﻰشد، من گمان مـﻰبردم که او بر عمر نازل شده است! [4] اولاً که جبرئیل حتی بر ائمه علیهم السلام هم نازل نمـﻰشد، ثانیاً آدم قحط بوده؟ هرگاه در جنگها کار بر ما سخت مـﻰشد، به پیغمبر رجوع مـﻰکردیم. شیعه کجا معتقد است که علی علیه السلام از پیغمبر صلی الله علیه و آله بالاتر است؟ آیا انصاف است که علمای (ظاهراً) منصف حرف چهار نفر آدم مالیخولیایی را به حساب شیعیان بنویسد؟ شیعه بالاترین، بـﻰنظیرترین و متعالـﻰترین عبادت را از قول امام جعفر صادق علیه السلام، صلوات بر محمد و آل محمد مـﻰداند. کدام کتاب روایی ما از این قبیل جفنگیاتی دارد که از قول پیغمبر و علی علیهما السلام نقل مـﻰکنند؟ غلات که مراجع ما نیستند، آنها نه تنها مسلمان نیستند، بلکه ما معتقدیم که آنها مرتد هستند. نکتـﻪی ضروری در باب افراط و تفریط: افراطی نیست مگر اینکه پشت آن تفریط و کوتاهی باشد. شمر در جنگ صفین از فرماندهان غیور لشکر علی علیه السلام بود و گاهی اوقات زیادی مـﻰجنگید، به جایی رسید که با خنجر بر سینـﻪی حسین بن علی علیهما السلام نشست. - من بر تو خائفم، چرا كه تو روزﻯ در سلك دشمنان ما درخواهي آمد. ... ریشـﻪهای افراط ۱. محبت: محبت نه فقط در امر دین، بلکه در مسایل اجتماعی هم باید رعایت شود، و الا موجب شکستن مـﻰشود. محبت افراطی در جامعه جوابگو ندارد، و نمـﻰشود دو نفر محبت افراطی داشته باشند و موفق شوند. ۲. غیرت: هر کس در غیرت افراط کند، نتیجـﻪی عکس خواهد گرفت.[5] ۳. اطاعت: دین اسلام در برخی از مراحل دینداری اطاعت محض مـﻰخواهد. تعبدی همان تعقلی است، کورکورانه نیست، به خاطر اعتماد است. کسی که همیشه مـﻰگوید چشم، روزی هم با تو دشمن خواهد شد. ۴. عبادت: در مستحبات به خودتان فشار نیاورید، عبادت بدون شوق انجام ندهید، با حضور قلب به عبادت بپردازید. افراط در عبادت تفریط مـﻰآورد. ۵. مدح، ثنا یا دفاع: هر چیزی را اندازﻩی خودش ببینید. محبت انسان را کور مـﻰکند و انسانی برای خودش درست مـﻰکند که او را به آسمان هفتم مـﻰبرد، اما بعد متوجه مـﻰشود که اینطور نبوده. دیدیم که اهل بیت علیهم السلام جلوی کسانی را که تعریفهای شداد و غلاظ مـﻰکردند، گرفتند.
از زمان حضرت علی علیه السلام، فرقه فرقه شدن شیعیان آغاز شد، برخی از این فرق منسوخ شدند و در حال حاضر کسانی که اثنی عشری هستند، اکثریت شیعیان را تشکیل مـﻰدهند. علت انتخاب این بحث، قدرتمند شدن تعدادی از این فرق منسوخ نشده است. ******************** نظر ما راجع به امامت چیست؟ وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ ۞ و چون ابراهیم را پروردگارش به شعائری چند آزمود [و آموزش داد] و او آنها را به انجام رساند، فرمود من تو را پیشوای مردم مـﻰگمارم. گفت و از زاد و رود من [چه کسی را مـﻰگماری؟] فرمود عهد من به ستمکاران [مشرکان] نمـﻰرسد. [1] برداشت ما از این آیـﻪی شریفه: ******************** اولین فرقـﻪای که از شیعه جدا شد صبائیه بود، افرادی بسیار مخلص و عابد، اما فوﻕالعاده احمق. چنان به امیرالمؤمنین علیه السلام محبت و اعتقاد داشتند که دست از شریعت برداشته بودند. علی حبه جنة تو قرار است بهشت و جهنم را تقسیم کنی، ما باورمان نمـﻰشود که ما را به جهنم بفرستی. امام علی علیه السلام بسیار نصیحتشان کردند، اما سودی نداشت. تمام این افراد را جمع کردند و در گودالی ریختند تا آتش بزنند. آنها هم مـﻰگفتند ما را آتش بزن، اگر تو این کار را مـﻰکنی اشکال ندارد. و حضرت با چشمان اشکبار آتش برافروختند و آنها با علی علی گفتن سوختند: هم آتش دنیا و هم آخرت. ******************** گروه دوم خوارج بودند که از شیعه منشعب شدند. انسانهایی خشک مقدس و شدیداً احمق. (از صدر اسلام تاکنون بیشترین ضربات را مقدسین احمق به دین تحمیل کردﻩاند.) گروهی از دین خارج مـﻰشوند که سر مـﻰتراشند و شارب آویخته مـﻰگذارند. قرآن مـﻰخوانند و از حد حنجر نمـﻰگذرد. کسی را مـﻰکشند که محبوبترین فرد نزد من و خداست.[2] امیرالمؤمنین در مورد خوارج چنین فرمودﻩاند: لیس من کلم الحق و اخطا و من کلم الباطل و ابطل کسی که دنبال حق مـﻰرود و خطا مـﻰکند، مانند کسی نیست که دنبال باطل مـﻰرود و درک مـﻰکند. ******************** گروه سوم به کیسانیه معروف بودند و پس از مختار ثقفی روی کار آمدند. عدﻩای مـﻰگفتند که مختار در پی ریاست بوده و برخی دیگر معتقد بودند که وی محب حسین بوده است. ******************** چهارمین گروه زیدیه بودند که مـﻰگفتند زید بن علی بن الحسین علیهما السلام امام است. زید بسیار آدم خوبی بوده و آنها پرچم زید را بالا بردند. تعداد فراوانی از این گروه اثنی عشری شدند و سایرین فرقـﻪهای جارودیه، سلیمانیه، نعیمیه و یعقوبیه را تشکیل دادند. ******************** فرقـﻪی غلات در برابر سخن کسانی به وجود آمد که اعتقاد داشتند دنیا بر اثر حادثه ایجاد شده است. غلات معتقد بودند که امام صادق علیه السلام خداست. ******************** امام هفتم علیه اسلام به اسماعیل یکی از فرزندان خود علاقـﻪی فراوانی داشتند و اسماعیلیه قائل به امامت اسماعیل بودند. اینان مـﻰگویند که اسماعیل، امام زمان بوده که غیبت کرده و به زودی رجعت مـﻰکند. تعداد معتقدین به این مطلب زیاد هستند. ******************** فرقـﻪی مرجعه (تأخیر) در زمان امام علی علیه السلام شکل گرفت. عدﻩای در صفین که قرآن به نیزه کردن و خروج خوارج اتفاق افتاد در اعلام رأی تأخیر کردند. اینان به حدی تأخیر کردند که از دین بریدند. اوایل مکتبی سیاسی بودند، اما از شیعه که جدا شدند، به مکتبی عقیدتی – کلامی تبدیل شدند که مـﻰگفتند اعمال نقشی در سعادت ندارد و انسان باید قلبی پاک داشته باشد. احکامی مانند جهاد، تکلیف، امر به معروف و نهی از منکر را زیاد ضروری نمـﻰدانستند (چنین زمزمـﻪهایی امروز هم به شنیده مـﻰشود). ابوالفرج اصفهانی مناظرﻩای بین یک شیعه و یک مرجعه نقل مـﻰکند: بحث بر سر همان مسایل فوق بود، مرجعه دائماً مـﻰگفت دین این نیست، و هرچه شیعی بحث مـﻰکرد و حجت مـﻰآورد، او قانع نمـﻰشد. مسلمانی مغنی (یعنی گنهکار آن زمان) را دیدند که تصمیم گرفتند وی را حَکَم قرار دهند. هر دو نفر حرفهایشان را بیان کردند و این موسیقیدان گنهکار (که منصف بود) گفت: اعلای شیعی و اسفلایی مرجعه. یعنی بالا تنـﻪی من شیعه است و پایین تنه مرجعی. (عقلم شیعه است و شهواتم طرفدار مرجعه است.)[3] مرجعه مسبب پیدایش بهاییت و صوفیگری شد. امروزه هم از موزه خارج شدﻩاند و متأسفانه برخی از علمای شیعه هم این مطالب را به خورد جامعـﻪی شیعـﻪی ایرانی مـﻰدهند و این تفکرات در حال ترویج شدن هستند. توحید و شرک اولین قسمت اعتماد ما به اهل بیت علیهم السلام و نزدیکان خداست. ما اعتقاد داریم اهل بیت علیهم السلام – و حتی مؤمنین - هر کاری را که خدا انجام مـﻰدهد، مـﻰتوانند انجام دهند، اما با یک شرط: باذن الله. اینان قدرت دارند، و به مجوز نیازمندند، قدرت مستقلی ندارند، و برخلاف دستورات خدا نمـﻰتوانند کاری انجام دهند. اگر مـﻰگوییم علی حبه جنة قسیم النار و الجنة به این معنی است که خدا به وی اختیار داده که قسیم باشد... لطفا ادامه مطلب را مطالعه کنید... ادامه مطلب سلام دوستان از امروز می توانید به تالار گفتگوی لیان بروید و در بخش مذهبی آن مطلب بنویسید(مدیر بخش مذهبی تالار گفتگوی لیان این حقیر می باشد)
*آدرس تالار گفتگوی لیان*
آه، خوب شد آمدی!! چشمانم به راه خشکیده بود. غم روی سینه ام سنگینی میکرد. بغض بر گلویم چنگ انداخته بود. وای! اگر نمی آمدی اینهمه غربت را با که تقسیم میکردم؟! اما، می دانستم می آیی؛ مثل هر شب. وقتی اینجا پر از سکوت و تنهایی شد. می دانستم می آیی، آخر اگر اینجا نیایی، کجا می خواهی بروی؟ اگر دردهایت را به من نگویی، به که میگویی؟! این عقده های رسوب شده در گلویت را کجا خالی میکنی؟! مگر در این غریبستان ، مونس دیگری هم داری غیر از من؟! بیا بنشین! من دیگر به تو عادت کرده ام، به صدای گام های با صلابتت، به آمدنت؛ نشستنت. من به تو عادت کرده ام، به زانوی غم بغل گرفتنت؛ به اشک ریختنت، به دردهای دلت، به غمهایت، به اینکه هر شب بیایی و مرا آتش بزنی. امشب تو میگویی یا من؟! می دانم دلت پر درد است، اما بگذار امشب من بگویم. دیگر تاب تحمل ندارم. بیا بنشین! می خواهم امشب برایت روایت کنم رنجهایم را، می خواهم این عقده های هزار ساله را واگویم. آه ! که بی تو چقدر سخت است تحمل این غربت. می دانی! وقتی عطر حضورت مشام جانم را نوازش می دهد، وقتی طنین گامهایت در فضا می پیچد... خاطرات آن روزها برایم تداعی می شود. آخر او هم همین گونه بود، عطر حضورش، طنین گامهایش، راستی ! شما دو نفر چقدر شبیه هم هستید. آتش کلامتان، ژرفای دردهایتان، سوز اشک هایتان. از همان دور که می دیدمش، اشک هایش روان بود و پاهایش لرزان. می آمد، همین جا که تو الآن نشسته ای، می نشست – بر سر مزار عزیزش- قرآن میخواند، زانوی غم بغل میگرفت، درددل می کرد، حدیث غربتش را روایت می کرد و در آن تاریکی شب تمام مصیبت را واگویه می کرد. خوب همدمی بود و مهربان مونسی. تا صبح با هم می گفتیم . می گریستیم. نه ! راستش را بخواهی، او می گفت و هر دو با هم می گریستیم. آرامشی عجیب داشت، لحظه لحظه سکوتش مصیبت بود و گاه سخن گفتنش فاجعه. مگر می شد سخن که می گفت، آرام نشست؟ مگر می شد از غربتش که می گفت، اشک نریخت؟ مگر میشد از تنهائیش که میگفت، ضجه نزد؟ مگر می شد از بی وفایی مردم که می گفت فریاد نکشید؟ مگر می شد از فراق یار که می گفت، خون نگریست؟ او می گفت و می گفت و می گفت، از شب تا صبح... نخلها دیگر شکستند، طاقت مصیبت را تیاوردند. آتش کلامش، پر و بال فرشتگان را سوزاند. عظمت مصیبتش سکون زمین را به باد فراموشی سپرد. و این همه تنها گوشه ای بود از مظلومیت بی انتهایش... دریای قلب رئوفش که طوفانی می شد، امواج مصیبت که سر به فلک کی سائید؛ دیگر بس می کرد. لب فرو می بست و سخن نمی گفت. می دانست که اگر برای چند لحظه دیگر ادامه دهد، آسمان و زمینی نخواهد ماند. کاسه صبر این دنیای خاکی سر آمده بود، بیش از این گنجایش نداشت... به دور دستها خیره می شد، لب می گزید، مشتهایش را گره می کرد، کاسه چشمانش به خون می نشست، با صدایی لزران که حاکی از بغض هایش بود نامی را زمزمه می کرد، خوب که گوش میکردی، می شنیدی که تو را می خواند، از ورای سالها و قرنها، بعد چشمانش را می بست و آرام آرام اشک می ریخت... حرفهایش بیشتر به افسانه می مانست تا واقعیت و اگر نبود کرنش نخلها در برابرش و شهادت آسمان بر مظلومیتش و اگر نبود خون دلهایی که از جگر خونینش بر دل من میریخت، باور نمی کردم. اصلاً باور کردنی نبود. مصیبت به این سهمگینی؟! غم به این عظمت؟! و این مصیبت های ناشدنی را بر سرش آورده بودند و او حق داشت تنها برای من غمهایش را بازگو کند، آخر کدام سینه می تواند، رازدار این مصیبت ها باشد؟ کدام قلب می تواند این رنجها را بشنود و تاب بیاورد؟ در تحمل کدام انسان است که داستان زندگی او را بشنود و از درون متلاشی نشود؟ خانه امیدش را به آتش کشیده بودند، پرستویش را آزرده بودند، قلبش را شکسته بودند و او حق داشت، تنها از او بگوید و تنها برای او بگرید. وقتی از او می گفت. از امیدش، از هستیش، از تنها حامی اش، آنگاه ضجه ملائکه را به راحتی می توانستی بشنوی. می توانستی معنای واقعی سوختن را بیابی. می توانستی همراه زمین و زمان، عرش و فرش بگریی و اشک بریزی؛ نه فریاد بزنی؛ نه ضجه بزنی؛ نه... اصلاً چگونه می خواهی حق این مصیبت را ادا کنی ؟ باید روزی چند بار مثل او بمیری و زنده شوی، باید مثل شمع آب شوی، باید... . غریبی سخت است اما از آن سخت تر، غریبی در عین آشنایی است؛ آنگاه که از تو می گریزند، آنگاه که تو را می شناسند اما از تلاقی نگاهها می هراسند و از همه سخت تر، آنگاه که سلام میکنی و جوابی نمی شنوی و این عین غربت است و نقطه پایان مظلومیت. اما نه! ای کاش نقطه پایان مظلومیت اینقدر نزدیک بود و ای کاش تمام غربت در این خلاصه می شد... برای مرد در خانه نشستن سخت است، اما اگر در و دیوار خانه یادآور عزیز از دست رفته باشد؛ اگر هاله ای از اندوه گرداگرد خانه را احاطه کرده باشد، اگر لهیب آتش فراق، هر لحظه تو را بسوزاند و خاکستر کند، اگر در سوخته، با هر وزش باد برایت مصیبت بخواند، اگر میخ خونین هر لحظه تا اعماق سینه سوزانت را بشکافد، اگر چهره غم گرفته دخترانت و چشمان بهت زده پسرانت، هر لحظه مادر را از تو طلب کند، آنگاه ماندن در خانه، نه سخت است که فاجعه است. و اینها چیزهایی بود که او را از درون می سوزاند و خاکستر میکرد. دلش را لبریز خون میکرد و تاب در خانه ماندن را برایش نمی گذاشت؛ اما چه کند؟! به کجا پناه ببرد؟ او پناهگاه است و اینک این خود پناه است که بی پناه مانده. این نامید درهم شکسته، منتهای امید امیدواران است. این خودِ مهربانی است که فراموش شده. روزها می نشست کنج خانه؛ به در و دیوار خیره می شد، چشمان اشک آلودش را بر روی هم می فشرد و خاطرات تلخ و شیرین روزهای گذشته، همچون سیل به ذهنش هجوم می آورد. آن روز که این خانه گلینِ محقر را با یک دنیا امید و آرزو برای فاطمه ساخته بود. آن روزها که هر صبح، صدای دل نشین پیامبر را می شنیدند که رو به روی این در می ایستاد و می فرمود: « السلام علیکم یا اهل بیت النبوۀ» . آن روزها که تا در خانه را می گشود، عطر گل یاس خستگی و رنچ جنگها را از تن و روحش می زدود. یادش بخیر، خنده های کودکانه زینب در آغوش مادر، بازیهای حسن و حسین با پیامبر. یادش بخیر، فاطمه، وقتی که غرق نور می شد در محراب عبادت. لبخند دل نشینش وقتی در را به رویش می گشود. آن آرامش عجیبی که نگاه به چهره فاطمه به او می داد. یادش بخیر... و چقدر زود دست غدار روزگار طومار شادی هایشان را درهم پیچید... و حالا او هر روز در و دیوار خانه را به زیارت می نشست. دست بر ضریح سوخته ی مقتل فاطمه می انداخت و چون ابربهاری اشک می ریخت. گل میخ های خونین در سوخته، روزی چند بار میهمان بوسه های او بودند. صدای تازیانه ها در گوشش می پیچید و تصاویر تلخ آن روز از مقابل چشمانش می گذشت: هیزم، شعله های آتش، در ِنیم سوخته، فاطمه، لهیب آتش، گل میخ های سرخ شده، سخنان فاطمه، تازیانه، لگد، گلی بین در و دیوار، پهلوی شکسته، خون، فضه، محسن... وای! تو هم همراه من بخوان: «بای ذنبٍ قتلت» تو را به خدا کمتر گریه کن مهدی جان! آرام تر ناله بزن! این اشکهایت ارکان عرش را به تلاطم درآورده. ناله هایت ستون های زمین را به لرزه درآورده. ملائک را می بینی چطور ضجه میزنند؟! آرام تر، به خاطر مادرت زهرا آرام تر. کمی تاب بیاور، تازه ابتدای مصیبت است. ای کاش بودی، در آن برهوت بی یاوری! ای کاش بودی... هیچ روزی در تاریخ، مثل آن روز به تو نیاز نبود. هیچ روزی مثل آن روز، انتظار تو معنا و مفهوم پیدا نکرد. چشمان اشکبار تاریخ، هیچ روزی مثل آن روز در فراق تو نگریست. آن روز تمام ذرات عالم یکصدا تو را می خواندند، ای منتقم! ای کاش بودی آنجا... اما نه! تو آن روز حضور داشتی! تو لحظه لحظه آن روز را نظاره کردی! تو با قطره قطره اشک های زینب، گریستی. تو پا به پای مادرت دنبال حیدر دویدی و نقش زمین شدی. تو اگر نبودی، علی چگونه صبر می کرد بر این مصیبت عظیم؟! تو اگر نبودی، تسلای دل کودکان فاطمه، چه بود؟ آن روز، این نور خیره کننده تو بود که ضجه ملائکه را فرونشاند و این قامت قائم تو بود که چشمان اشکبارشان را تا به امروز منتظر گذاشت. و من می دانم؛ که امروز تو تنها وارث دردهای گفته و ناگفته علی هستی و آن ضریح سوخته را نزد تو به امانت گذاشته اند تا روز انتقام. آن روز که بیایی و راز سر به مهر من - قبر فاطمه- را افشا کنی. و من سالهاست که ظهورت را چشم می کشم. از آن روز که این ودیعه را در سینه من به امانت نهاده¬ اند. راستی! دیگر دارد صبح می شود، میدانم که میخواهی بروی. برو ! خدا به همراهت. برایت دعا می کنم، مثل همیشه! ای منتهای امید فاطمه و ای دست انتقام علی! راستی! فردا شب منتظرت هستم، مثل هر شب...
اخيراً يك فرد ناآگاه از تاريخ صحيح اسلام در منطقه سيستان و بلوچستان مقاله اى درباره دخت گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله)نوشته و نام آن را «افسانه شهادت فاطمه زهرا(عليها السلام)» گذارده است. در اين مقاله پس از ذكر مناقب و فضايل آن حضرت، خواسته است شهادت و بى حرمتى را كه درباره آن حضرت انجام گرفته، منكر شود.
ادامه مطلب فراموش نشود ادامه مطلب اگر گفته شود این گروه که در ابتدا با ابوبکر بیعت نکردند بالاخره با او بیعت کردند و فاطمه نیز بالاخره به بیعت رضایت داد زیرا او از پیامبر شنیده بود که : ((من مات ولم یعرف امام زمانه مات میته الجاهلیه ))چه می گوئید ؟ پاسخ 1 : اولا چنین نیست بلکه برخی از این گروه تا آخر عمر با ابوبکر بیعت نکر دند از جمله فاطمه (ع) و سعدابن عباده پاسخ 2 : به استناد مدارک تاریخی فاطمه (ع) تا آخر عمر با ابوبکر عمر قهر کرده وبا آنان سخن نگفتند {1} پاسخ 3 : نه تنها حضرت فاطمه (ع)از این دو هرگز راضی نشدند ! بلکه وصیت نمودند که شبانه ودور از چشم ایندو غسل و کفن و دفن شوند و قبر او مخفی بماند تا پاسخ به این سؤال همواره مشروعیت بیعت و حکومت ابو بکر را زیر سؤال ببرد ! پاسخ 4 : بر فرض که حضرت فاطمه (ع) نهایتا راضی شدند ! پس چرا بیعت از حضرت علی (ع) با زور انجام شد. خلیفه اول عمر را در پی امام علی (ع ) فرستاد و گفت (( ائتنی به باعنف العنف )){2 } پاسخ 5 : اگر چنین است چرا تهدید کردند در صورتیکه مخالفین بیعتی که در خانه حضرت زهرا(ع) تحصن کرده اند را , اگر از خانه خارج نشوند و بیعت نکنند , خانه را به آتش خواهند کشید {3} پاسخ 6 : اگر چنین است که نهایتا ابوبکر رضایت حضرت زهرا (ع) را کسب کرده ! چرا در آخر عمر همواره از کار خود در شکستن در خانه حضرت اظهار پشمانی می کرد و می گفت ((لیتنی لم اکشف بیت فاطمه و لو اعلن علی الحرب )){4} پاسخ 7 : اگر چنین است چرا اهل سنت این حرمت شکنی عمر را دلیل فضل او می شمارند و به آن افتخار می کنند ؟ چنانچه در شعر سروده شده توسط حافظ ابراهیم نیل سنی مذهب در شعری در مدح عمر ,سخنی که عمر به علی (ع) که گفته است(( خانه ات را به آتش میکشم تا بیعت کنی حتی اگر دختر مصطفی در آن باشد)) و این سخن دلیل بزرگ واری عمر مداند {5} پاسخ 8 : معاویه نامه ای به حضرت علی (علیه السلام) می نویسد و شیوه بیعت کردن حضرت را به رخ او مکشد تا اورا تحقیر کند و می گوید مانند شتران ریسمان به بینی ات انداختند تا بیعت کردی ! و حضرت در پاسخ به او می گوید ای معاویه تو خواستی مرا بگونه ای مذمت کنی و متوجه نشدی که تو با روشن کردن این نقطه از تاریخ وچگونگی بیعت من مرا مدح کردی ! و ومظلومیت مرا نشان دادی {6} پاسخ 9 : می دانیم که حضرت علی (ع) بعد از آنکه به زور و با ریسمان به مسجد کشانیده شد تا بیعت کند ! هنوز مخالفت می کرد و گفت که اگر بیعت نکنم چه می کنید ؟ آنها گفتند که گردنت را می زنیم ! حضرت گفت در این صورت بنده خدا و برادر رسول خدا را کشته اید ! آنان گفتند بنده خدا آری و اما برادر رسول خدا نه {7} آیا هنوز اعتقاد داریم بالاخره حضرت با آنان بیعت کرد و یا از آنان راضی شد ! آیا این بیعت و رضایت است؟ 1 ) سنن ترمذی/ ج4/ص158 – کتاب السر باب 44/ حدیث 1609 / مج فی ترکه رسول الله – در آدر س ارائه شده ذیل این روایت و روایت دگر از صحیح بخاری که در صفحه 127 در ذیل آدرس دوم آمده این مطلب دقیق تر اشاره شده است 2 ) انساب الاشراف /ج2/ص269 باب امر السقیفه 3 ) تاریخ طبری / ج3/ ص202 حوادث سال 11 هجری – عقد الفرید / ج4/ص259-سایر آدرس ها در شماره 1 پا ورقی ص 129 کتاب غدیر خم وپاسخ به شبهات جلد دوم آمده است 4 ) عقد الفرید / ج4 /ص268/ العسجده الثانیه فی الخلفا و تواریخهم –تاریخ طبری / ج3/ص430 ذکر استخلافه عمر – اب ابی الحدید / ج6/ص51 – منتخب کنزالعمال / ج2/ ص171 - سایر آدرس ها در شماره 3 پا ورقی ص 129 کتاب غدیر خم وپاسخ به شبهات جلد دوم آمده است 5 ) دیوان حافظ ابراهیم /ج1/ ص82 6 ) نهج البلاغه قسمت رسائل / کتاب 28/ کتاه الی معاویه – کتاب جمهره رسائل العرب /ج1/ص399 – ابن ابی الحدید /ج5/186 7 ) الامامه و السیاسه ابن قتیبیه / ج1/ ص13 کیف کانت بیعه علی – اعلام النسا عمر کحاله /ج4/ص115 ترجه فاطمه ...همان طوري كه اسلام و خاتم النبيين وابسته به سيد الشهداء است ، مذهب و امير المؤمنين وابسته به صديقه كبري است . تضعيف شعائر فاطميه ، خيانت به مذهب و خيانت به امير المؤمنين عليه السلام است ...
...آن كسي كه كمال دين به او است ، تمام نعمت به او است ، اسلام مرضي خدا وابسته به او است ، خود او وابسته به فاطمه زهرا (سلام الله عليها ) است و اين مطلب بسيار مهم است ... لطفا ادامه مطلب را بخوانید ادامه مطلب علامه محمدرضا حكيمي در مقدمهاي بر كتاب «شهر گمشده» نوشته محمد حسن زورق شهر از مسجد پيامبر در روزي كه فاطمه زهرا سلام الله عليها خطبه معروفشان را ايراد فرمودند گزارش كرده است. علامه "محمدرضا حكيمي" مقدمه مبسوطي بر كتاب «شهر گمشده» نوشته و در بخشهاي پاياني با اشاره به شجاعت حضرت زهرا(س) و با بيان اينكه اگر ايشان به حمايت از امامت قرآني بر نميخاست «فاطمه فاطمه نبود، در حالي كه فاطمه فاطمه بود، و تا ابد فاطمه فاطمه است...» چنين روايت كرده است:
«در مدينه پيچيد كه دختر پيامبر ميخواهد با مردم سخن بگويد، مردم گويي چند برابر گنجايش مسجد پيامبر، در مسجد و اطراف آن گرد آمدند تا سخنان فاطمه را بشنوند. براي ورود دختر پيامبر و ناموس كبراي الهي در ميان مردم و صحن مسجد، در گوشهاي از مسجد پردهاي آويختند، و فاطمه(س) در ميان زنان مؤمن و محترم آل هاشم كه در دو طرف او حركت ميكردند، وارد مسجد شد؛ فاطمه مانند پيامبر گام برميداشت. مردم گويي صداي پاي پيامبر را ميشنيدند. و هنگامي كه به سخن گفتن آغاز كرد گويي صداي پيامبر به گوششان ميرسد. فاطمه كه روزي كه ميخواست متولد شود، بزرگترين زنان تاريخ آفرينش، از جمله مريم مقدس، از آسمان آمدند تا خديجه كبري تنها نباشد، و فاطمه در آغوش آنان متولد شود، اكنون نيز كه ميخواست تاريخ را دوباره متولد كند، ارواح آدم و نوح ابراهيم و موسي و عيسي و جبرئيل و ميكائيل، او را بدرقه ميكردند، گويي عالم ملكوت الهي به زمين آمده بود و با فاطمه گام برميداشت... لحظههايي بس باشكوه و پرهيبت، و با اين همه، دردناك و دردزاد بود؛ لحظههايي كه اگر نبود، هيچ لحظهاي از لحظههاي تاريخ به بلوغ مضموني و حماسي خويش نرسيده بود ... فاطمه وارد مسجد شد و در محل سخن گفتن قرار گرفت. با نخستين جملههايي كه بر زبان راند مدينه منفجر شد، بلكه تاريخ، نه تنها مسجد... نالههاي سوزان مردم، سوز روحي و ژرف فاطمه را منعكس ميكرد و ديوارهاي شهر مدينه را ميسوزاند... و گريه امان خلق را بريده بود... فاطمه چه گفت؟ قرآن - علي، عدالت - انسان ... مدينه چه شد؟ سراپا لرزه و استماع ... آن لحظات چه لحظاتي بوده است، و فاطمه(س) چه شخصيتي بوده و چه كرده است. اگرچه فاطمه نتوانست علي را دوباره تا ستيغ بلند غدير، ستيغ آسماني «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» برآورد، و قرآن را، در كنار چشمه خورشيد، به دست علي، بر همه جامعهها بتاباند و امت واحد قرآني بسازد، ليكن توانست علي را از قبر ساخته سياست سفياني بيرون آورد، و در معبر تاريخ قرار دهد، تا دست كم روزي، اگرچه براي مدتي كوتاه و پرمخاطره، حكومت قرآني واقعي بتواند تشكيل شود، و مدينة النبي يك نمونه از خود به جاي بگذارد، و نهجالبلاغه آفريده شود. اگر علي(ع) در همان خانه نشيني و انزوايي كه در جريان جنجال سقيفه بر او تحميل شد، باقي مانده بود و خطبه آتشين و حركت انقلابي دختر پيامبر او را دوباره مطرح نساخته بود، هيچگاه به همان خلافت ظاهري اندك ساده خويش نيز نميرسيد، و قرآن ديگر به هيچ وجه ابعاد فردسازي و جامعه پردازي خود را نشان نميداد. آيا به دست چه كساني ميتوانست نشان دهد؟ همانان كه كعبه را به منجنيق بستند، و سر پسر پيامبر را به سرنيزه در شهرها و هامونها گرداندند، و در شرابخواري و آدمكشي همانند نداشتند، و به هنگام خلافت، به قرآن ميگفتند: قرآن، خدا حافظ! (هذا فراق بيني و بينك!) يكي از مسايل بسيار مهم در اين حادثه عظيم، مضامين خطبه فاطمي است، و سخنان ديگري كه فاطمه(س) در اين چند روز تا پايان عمر كوتاه خويش فرموده است. من سخن خود را در مينوردم. خطبهاي كه به تعبير مورخ و محدث معروف، بهاءالدين اربلي (م: 692 ق): «عليها مسحه من نورالنبوه، و فيها عبقة من ارج الرساله، و قداوردهاالموالف و المخالف...»/ «خطبهاي كه فروغ نبوت از آن ميتابد، و بوي خوش رسالت از آن ميترواد، و شيعه و سني آن را در كتابهاي خود نقل كردهاند». بايد اهداف الهي، انساني، اقتصادي، معيشتي، اجتماعي، تربيتي و حماسي اين خطبه را درك كرد. تاكيدي كه اين خطبه بر ضرورت حكومت عادل ميكند و به صراحت ميگويد كه در غير حكومت عدل، مردمان بردگان زرخريد اقليتي مستكبر و سرمايهدار خواهند بود و فاصله معيشتي مردم به بيش از حد تحمل وجدان انساني و روح قرآني خواهد رسيد، بايد فهميده شود. استاد حكيمي ادامه داده است: در آن روزها كه علي(ع) نميتوانست دست به شمشير ببرد، فاطمه(س) از سخن شمشيري ساخت _ آتش بيان و حقنشان _ كه هم خوني ريخته نشد، و هم حقيقت را تا ابد بر لوح زمانها و پيكره آباديها و مكانها ثبت كرد. اگر فاطمه(س) نبود، يا اگر به اين قيام الهي اقدام نميكرد، امروز نه تنها از ارزشهاي اسلامي، بلكه از هيچ ارزش و فضيلتي چه بسا نشاني نبود و قرآن كريم، با انواع تفسيرهاي اشعري و متعزلي و ماتريدي يا تاويلهاي فلسفي و عرفاني، ماهيت و حيانيت و منزه از اختلاف بودن خود را از دست ميداد، و از تفسير مفسران راستين كتاب الهي، يعني ائمه طاهرين(ع)، چيزي يافت نميشد. ليكن اين قيام قرآني و حماسه فاطمي، سبب شد كه علي(ع) از حذف مطلق مصون ماند، و پس از بيست و پنج سال، به روي كار آيد و بتواند شهر نمونه قرآني را بسازد، يعني كوفه منهاي فقر؛ چنان كه احمد حنبل شيباني _ امام مذهب حنبلي در كتاب فضايل الصحابه نقل ميكند كه علي(ع) فرمود: «ما اصبح بالكوفه احد الا ناعما، ان ادناهم منزلة لياكل البر، و يجلس في الظل، و يشرب من ماءالفرات»/ «در كوفه همه زندگياي مناسب دارند: صاحبان پايينترين شغلها نان گندم ميخورند، خانه دارند، و از آب سالم و گواراي فرات مينوشند.» علي(ع)، در همين چهار سال و اندي، با آن سه جنگ داخلي تحميلي و ويرانگر، از هر فرصتي بهره جست، و دهها اصل قرآني و ارزش اسلامي را در هدايت و تربيت فرد و جامعه، پيريخت، و اصول انسانيت قرآني و اسلاميت واقعي را متبلور ساخت، و با مردم سخناني را در ميان نهاد كه حاصلي چونان نهجالبلاغه داشت، و عهدنامه مالك اشتر را نوشت كه آييننامه حكومت قرآني است، و هر حكومتي، در هر وقت و هر جا و متصديان آن در هر لباسي، وقتي اسلامي است و حق دارد ادعاي اسلامي بودن كند و مردم را به اين نام به اطاعت وادارد، كه از عهدنامه، سرسوزني تخلف نداشته باشد. علامه حكيم در پايان اين مقدمه شور انگيز آورده است: فرياد عدالت فاطمه، در روز عاشورا، از حنجره فرزندش حسين(ع) نيز طنينافكن شد، چنان كه روزي همان فرياد، از حنجره فرزند ديگرش مهدي موعود (عج) طنينافكن خواهد شد، و عدالت آفاقي و انفسي گستره زمين و آفاق زمان و عرصههاي زندگي انساني را خواهد گرفت... و اين است حقيقت جاودان رسالت محمدي ... و اين است كه شيعه هماره فرياد ميزند: _ بعثت، _ غدير، _ عاشورا، _ مهدي... ![]() منبع: شيعه آنلاين علامه حكيمي ...وقتی غاصبین پشت درب خانه امیرالمؤمنین علیه السلام آمدند، امام علیه السلام خواستند برای باز کردن درب خانه بروند امّا فاطمه زهرا علیها السلام از رفتن مولی علیه السلام جلوگیری نمودند این در زمانی است که دومی (علیه ما علیه) پشت درب خانه آمده تا برای اولی (علیه ما علیه) بیعت بگیرد. دومی (علیه ما علیه) گفت: «والّذی نفس عمر بیده لتخرجنّ أو لأحرقنّها علی من فیها. فقیل: یا أبا حفص! إنّ فیها فاطمة. فقال وإن»(17). قسم به آنکه جان عمر در دست اوست یا از خانه خارج می شوید یا خانه را با اهل آن به آتش می کشم. به او گفتند: ای عمر! در این خانه فاطمه [علیها السلام] حضور دارد. گفت: هر چند که فاطمه هم باشد خانه را به آتش خواهم کشید...
...به این جمله که در کتاب میزان الاعتدال نوشته ذهبی از اهل سنت است، دقّت کنید: «إنّ عمر رفس فاطمة حتّی أسقطت بمسحن»(24). عمر (علیه ما علیه) با لگد به فاطمه [علیها السلام] زد که منجر به سقط جنین ایشان، محسن علیه السلام گردید. ابو بصیر می گوید از امام صادق علیه السلام پرسیدم: چرا فاطمه زهراعلیها السلام در جوانی از دنیا رفتند؟ حضرت فرمودند: «وکان سبب وفاتها أنّ قنفذ مولی عمر لکزها بنعل السیف بأمره فاسقطت محسنا ومرضت من ذلک مرضا شدیدا»(25). سبب از دنیا رفتن حضرت زهرا [علیها السلام] این بود که قنفذ غلام عمر[علیها السلام] به دستور اربابش با قسمت انتهایی غلاف شمشیر (که از جنس فلز است) به شدّت به سینه حضرت [علیها السلام] کوبید و در نتیجه محسن علیه السلام سقط گردید و حضرت [علیها السلام] به شدت مریض شدند... لطفا ادامه مطلب را بخوانید ادامه مطلب طبق نقل کتب اهل سنت عده ای از سران صحابه با این بیعت مخالفت کردند که افراد زیر جزو آنان می باشند .
1- امام علی (علیه السلام) 2- حضرت فاطمه (سلام الله علیها) 3- امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) 4- عباس بن عبد المطلب 5- فرزندان عباس 6- گروه بنی هاشم 7- زبیر ابن عوام - 8 عتبه بن ابی لهب 9- خالد بن سعید 10- مقدادابن اسود کندی و تعداد بسیار زیاد دیگری که نام 21 گروه از آنان در ص124 کتاب غدیر خم و پاسخ به شبهات ج/2 آمده است فدک در چه منطقهای واقع است؟ چگونه از آن رسول خدا(صلى الله وعلیه وآله) شد؟ از چه زمانی در اختیار حضرت زهرا(علیها السلام) قرار گرفت؟ از چه راهی به ملکیت وی در آمد؟ حضرت زهرا(علیها السلام) در آمد فدک را چگونه مصرف میکرد؟ چرا فاطمه زهرا(علیها السلام) نسبتبه غصب فدک دادخواهی کرد؟ آیا فدک رمزی از یک انقلاب بود؟ چرا حکومت، فدک را غصب کرد؟ موضعگیری اهلبیت در قبال غصب فدک چه بود؟ و بالاخره; آیا خلفا فدک را به فرزندان فاطمه(علیها السلام) برگرداندند؟
ادامه مطلب را مطالعه کنید ادامه مطلب شهادت حضرت فاطمه زهراء ( س ) واقعیتى است که منابع حدیثى و تاریخ شیعه و سنّى بر آن گواه است . برخى به علت عدم آشنائى با حدیث و تاریخ ، در این واقعیت تردید نمودهاند . از اینرو گوشهاى از شواهد این مصیبت بزرگ را تنها از منابع معتبر اهلسنّت تقدیم پویندگان حق و حقیقت مىنمائیم...
لطفا ادامه مطلب را مطالعه کنید
ادامه مطلب * السلامُ عليکِ ايَّتُها الصديقةُ الشهيدةُ * سخنران:دکتر فریدونی کارشناس شبکه جهانی و مذهبی سلام مکان:مسجد جامع عطار بوشهر زمان:7 ،8و9 خرداد بین نماز مغرب وعشا همانطور كه ميدانيم يكي از حقوق حضرت زهرا (س) كه پس از ارتحال پيامبر اكرم (ص) غضب شد، مزرعه بزرگ فدك بود . اين غصب، در تمام دوره خلافت ابوبكر بن ابيقحافة ، عمربن خطاب و عثمان بن عفان ادامه داشت.
دوران خلافت 25 ساله سه خليفه اول سپري شد و خلافت در دستان با كفايت امير مؤمنان (ع) قرار گرفت. اما در اين دوره هم، با اين كه حضرت ميتوانست حق غصب شده اهلبيت را به آنان برگرداند چنين نكرد.
ايشان در نامهاي به عثمان بن حنيف چنين نوشت : «... از تمام آنچه آسمان بر آن سايه افكنده ، تنها فدك در دست ما بود كه گروهي بر آن، چشم طمع دوختند و گروهي ديگر سخاوتمندانه از آن چشم پوشيدند ، و بهترين داور و حكم خداست . مرا با فدك و غير فدك چه كار ، در حالي كه آرامگاه فرداي آدمي قبري است كه در تاريكي آن آثار وي محو ميشود و اخبارش ناپديد گردد ... » (نهج البلاغة ، نامه 45)
ابن ابي الحديد (دانشمند سني معتزلي) در شرح اين نامه مينويسد : «علي و خاندانش فدك را رها نكردند مگر به اجبار و از روي غصب ، لذا حضرت بعد از جملات اوليه ميگويد : "بهترين حكم و داور خداست" ، و اين ، سخنِ كسي است كه شكايت دارد و تظلم ميكند». (شرح نهج البلاغة ، ج 16 ، ص 208)
اما درباره اينكه چرا اميرالمؤمنين (ع) در دوران حكومتش اقدام به پس گرفتن فدك نكرد ، رواياتي از امامان معصوم (ع) نيز رسيده است ؛ از جمله : «ابراهيم كرخي از امام صادق (ع) پرسيد : چرا امير مؤمنان هنگامي كه به خلافت رسيد فدك را رها كرد؟ امام (ع) پاسخ داد : « او به پيامبر اقتدا كرد. عقيل ، پس از هجرت پيامبر به مدينه ، خانه آن حضرت را بدون رضايتش فروخت . هنگامي كه پيامبر (ص) مكه را فتح كرد از ايشان پرسيدند : يا رسول الله آيا به خانه خود باز نمي گرديد ؟ حضرت فرمود : "مگر عقيل براي ما خانهاي گذاشته است؟! ما خانداني هستيم كه اگر به ظلم از ما چيزي را بگيرند آنرا بازپس نخواهيم گرفت." از اينرو ، امير مؤمنان پس از تصدي خلافت، فدك را پس نگرفت». (علل الشرايع ـ ج1 ـ ص 154)
البته عدم اقدام علي (ع) ، نشانه رضايت وي بر بقاي غصب نيست ؛ بلكه همانطور كه خود حضرت، داوري را به خداوند واگذار نموده است، فرزندان آن حضرت نيز پس از شهادت وي ، هرگاه فرصتي مييافتند ، ياد فدك را زنده ميكردند.
................ انتهاي پيام / 101 ...............
برگرفته از كتاب فـدك ؛ نوشته آية الله رضا استادي ؛ نشر برگزيده ،قم ، بهار 1385 ( با اندك تلخيص و تصرف )
منبع: اختصاصي ابنا حضرت صادق عليه السلام فرمودند:
حضرت فاطمه عليهاالسلام را نزد خداي تعالي نُه نام است: فاطمه، صديقه، طاهره، مباركه، زكيّه، راضيه، مرضيّه، محدّثه، و زهرا. پس فرمودند: آيا ميداني كه تفسير فاطمه چيست؟ راوي عرض كرد: مرا خبر ده اي سيّد من! فرمود: يعني بُريده شده از بديها... .(1) «بر اساس روايات، آن بانو را فاطمه ناميدهاند زيرا: از هر بدي جداست،(2) شيعيانش را از دوزخ ميرهاند،(3) به وسيله علم و كمال از شير گرفته شده،(4) بديل ندارد،(5) انسانها از شناختنش عاجزند،(6) و از نام خداي فاطر گرفته است.»(7) علامه مجلسي مينويسد: صدّيقه به معني معصومه و مباركه يعني صاحب بركت در علم و فضل و كمالات و معجزات و اولاد گرامي؛ طاهره، پاكيزه از صفات نقص؛ زكيّه، نمو كننده در كمالات و خيرات؛ راضيه، راضي به قضاي الهي؛ مرضيّه، پسنديده خدا و دوستانش؛ محدّثه، آن كه فرشته با او سخن ميگويد و زهرا، نوراني به نور صوري و معنوي معنا ميدهند. صديقه به معني معصومه و مباركه يعني صاحب بركت در علم و فضل و كمالات و معجزات و اولاد گرامي؛ طاهره، پاكيزه از صفات نقص؛ زكيّه، نمو كننده در كمالات و خيرات؛ راضيه، راضي به قضاي الهي؛ مرضيّه، پسنديده خدا و دوستانش؛ محدّثه، آن كه فرشته با او سخن ميگويد و زهرا، نوراني به نور صوري و معنوي معنا ميدهند. اَبان بن تَغلَب از حضرت صادق عليه السلام سؤال كرد: به چه سبب فاطمه را زهرا مينامند؟ حضرت فرمود: براي آن كه نور فاطمه سه مرتبه در روز براي اميرالمؤمنان عليه السلام ظاهر ميشد؛ يك مرتبه در آغاز روز، كه فاطمه به نماز بامداد ميايستاد؛ نور سفيدي از آن خورشيد فلكِ عصمت ساطع ميگرديد و در خانههاي مدينه ميتابيد و ديوارها را سفيد ميكرد؛ آن سان كه از مشاهده آن حالت تعجّب كرده و به خدمت حضرت رسول صلي الله عليه و آله ميشتافتند و علت آن نور را سؤال ميكردند. حضرت ميفرمود: به خانه دخترم فاطمه برويد تا سبب آن نور بر شما ظاهر گردد. چون به خانه آن حضرت ميآمدند، ميديدند كه آن حضرت در محراب عبادت نشسته به نماز مشغول است و آن نور از روي انورش ساطع است، پس ميدانستند نوري كه مشاهده كردهاند از وجود مقدس اوست. چون هنگام زوال شمس ميشد و فاطمه عليهاالسلام مهيّاي نمازميگرديد، نور زردي از جبينش ميدرخشيد، و بر خانههاي مدينه ميتابيد، و از آن نور در و ديوار و جامهها و رنگهاي ايشان زرد ميشد؛ چون از سبب آن حال سؤال ميكردند، حضرت رسول صلي الله عليه و آله آنها را به خانه فاطمه عليهاالسلام ميفرستاد، چون به خانه آن حضرت ميرفتند، وي را در محراب عبادت مييافتند كه مشغول نماز است و از روي مباركش نور زردي ساطع است، پس ميدانستند كه آنچه ديدهاند از نور روي آن حضرت بوده است. ابان بن تغلب از حضرت صادق عليه السلام سؤال كرد: به چه سبب فاطمه را زهرا مينامند؟ حضرت فرمود:براي آن كه نور فاطمه سه مرتبه در روز براي اميرالمؤمنان عليه السلام ظاهر ميشد؛ يك مرتبه در آغاز روز، كه فاطمه به نماز بامداد ميايستاد؛ نور سفيدي از آن خورشيد فلك عصمت ساطع ميگرديد و در خانههاي مدينه ميتابيد و ديوارها را سفيد ميكرد؛ آن سان كه از مشاهده آن حالت تعجّب كرده و به خدمت حضرت رسول صلي الله عليه و آله ميشتافتند و علت آن نور را سؤال ميكردند. چون آخر روز فراميرسيد و آفتاب غروب ميكرد، از روي منوّر فاطمه عليهاالسلام نور سرخي ميدرخشيد،- از فرح و شادي و شكر و نعمت الهي- پس به آن نور خانههاي مدينه و ديوارهاي آن سرخ ميشد. مردم كه از مشاهده آن حالت متعجّب ميشدند، به خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله ميرسيدند و از علت آن سوال مينمودند. حضرت صلي الله عليه و آله ايشان را به خانه فاطمه عليهاالسلام ميفرستاد، پس آن بانو را ميديدند كه در محراب نماز نشسته و به تسبيح و تمجيد الهي مشغول ميباشد و از گونهاش نور سرخي ساطع است. پس ميدانستند كه آن چه ديدهاند از آثار نور آن حضرت بوده و پيوسته آن نور در جبين انور فاطمه عليهاالسلام بود تا آن كه امام حسين عليه السلام متولد شد و آن نور به جبين آن حضرت منتقل گرديد و پيوسته آن نور با ما هست و از امامي به امام ديگر منتقل ميشود تا روز قيامت.(8) همچنين از آن حضرت پرسيدند: به چه سبب حضرت فاطمه عليهاالسلام را زهرا ميگفتند؟ فرمود: زيرا كه حق تعالي آن حضرت را از نور عظمت خود آفريد و چون او را آفريد، آسمانها و زمين از نور روي او روشن شد و ديدههاي فرشتگان را خيره گرداند، و همگي براي حق تعالي به سجده افتاده و گفتند: اي خداي ما اين چه نور است؟ فاطمه عليهاالسلام را به آن سبب زهرا ناميدند كه چون در محراب خود به عبادت ميايستاد، نور او، اهل آسمان را روشني ميبخشيد، چنان كه ستارگان آسمان اهل زمين را روشنايي ميدهند. حق تعالي به ايشان وحي كرد: نوري است كه از نور خود آفريده و در آسمان ساكن گردانيده و از عظمت خود آن را خلق كردهام. و او را از وجود پيغمبري از پيغمبران خود كه او را بر جميع پيغمبران برتري دادهام بيرون خواهم آورد، و از اين نور پيشوايان دين را كه قيام نمايند به امر من هدايت كنند مردم را به دين حق بيرون خواهم آورد و آنها را خليفههاي خود در زمين گردانم، بعد از آن كه وحي من منقطع شود.(9) و نيز از آن حضرت روايت كردهاند كه: فاطمه عليهاالسلام را به آن سبب زهرا ناميدند چرا که وقتي در محراب خود به عبادت ميايستاد، نور او، اهل آسمان را روشني ميبخشيد، چنان كه ستارگان آسمان اهل زمين را روشنايي ميدهند.(10) از امام حسن عسكري عليه السلام سؤال كردند كه چرا حضرت فاطمه را زهرا ناميدند؟ فرمود: از براي آن كه روي آن حضرت براي اميرمؤمنان عليه السلام در آغاز روز مانند آفتاب، و در هنگام زوال چون ماه منير ميدرخشيد و نزد غروب آفتاب همانند ستاره روشن ميشد.(11) در احاديث متواتر از طريق خاصّه و عامّه روايت شده است: آن حضرت را براي اين فاطمه ناميدهاند كه حق تعالي او و شيعيانش را از آتش جهنم بريده است. همچنين در احاديث متواتر از طريق خاصّه و عامّه روايت شده است: آن حضرت را براي اين فاطمه ناميدهاند كه حق تعالي او و شيعيانش را از آتش جهنم بريده است.(12) ابن شهر آشوب روايت كرده است كه كنيههاي آن حضرت: امّ الحسن، امّ الحسين، امّ المحسنين، امّ الائّمّة، امّ ابيه، و اسماء آن حضرت: فاطمه، بتول، سّيده، عذرا، زهراء، حوراء، مباركه، طاهره، زكيّه، مرضيّه، محّدثه، مريم، الكبري و صديقة الكبري بود.(13) --------------------------------------------------------------------------------------------- پينوشتها: 1. علل الشرايع؛ ص178/ خصال شيخ صدوق، ص 414. 2. علل الشرايع،1/212. 3. معاني الاخبار؛ ص64. 4. كشفالغمه؛1/463. 5. بحارالانوار؛43/13. 6. تفسيرفرات كوفي؛ص581. 7. حليةالابرار؛2/644. 8. علل الشرايع؛180. 9. علل الشرايع؛ص 179. 10. معاني الاخبار؛64/علل الشرايع؛181. 11. مناقب ابن شهر آشوب؛3/378. 12. علل الشرايع؛179. 13. همان . منبع: کتاب بوي بهشت سوخته برگزيده از كتاب جلاءالعيون علّامه محمّد باقر مجلسي اقتباس: علي لباف ص 11 تا 16 انتهای پیام/107
قسمت اول: اولین واجب چیست؟:شناخت من!!
قسمت دوم: ملاک هدایت و ضلالت:من! قسمت سوم: انحصار خیر در من! قسمت چهارم: ویژگی های" مشرق وحی"یعنی من! قسمت پنجم: ابعاد عرفان من! قسمت ششم: ادعاهای من! قسمت نخست: اولین واجب چیست؟:شناخت من! مفهوم اولین عبارت کتاب مقدس بهائیان (کتاب اقدس) این است: همه گمراهند جز بهائیان ! بهاءالله در عبارت اول کتاب مدعی است که هرکس مرا نشناسد از اهل ضلالت محسوب می شود حتی اگر همه کارهای خوب جهان بدست او صادر شده باشد!! ... لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمایید ادامه مطلب |
|